زنگ در را فشار دادم ولی صدایی نیامد. برق رفته بود. پس با دست به شیشهٔ در زدم تا کسی بشنود. پس از لختی انتظار صدای ضعیف مادرم را شنیدم که پرسید کیست؟ خیلی تعجب کردم از اینکه مادرم بخواهد در را باز کند. با خوشحالی جوابش را دادم. خودِ مادرم بود که در را باز کرد و خوشحال از دیدنم با دستان نحیفتر از همیشهاش میخواست که کمک کند تا چمدانم را به داخل ببرم. از اینکه یکبار دیگر مثل گذشتهها این مادرم بود که در را برایم باز کرده بود، بسیار احساس خوشی بهم دست داد ولی از دیدن مادرم که در عرض شش ماه گذشته 11 کیلوی دیگر هم لاغر شده، بشدت یکه خوردم. صورت زیبایش پر از چین و چروک و دستانش فقط پوستی بر استخوان شده بود. نمیتوانستم آنچه را که چشمهایم میدید باور کنم.
حدود 7 سال و اندی میشود که مادرم الزایمر گرفته است و 4 سالی هم میشود که بالاخره دکترها هم آنرا تائید کردهاند. هنوز تقریبا همه را میشناسد ولی در عرض دو سال گذشته بیماری با سرعت بسیار بیشتری پیش رفته است. مثلا شش ماه گذشته که پیش او بودم بنظرم قوای ذهنیاش در حد یک کودک 6 ساله شده بود ولی اکنون در حد یک کودک 2 یا 3 ساله است. او که زمانی ریاضیاش بسیار قوی بود دیگر حتی مفهوم ضرب را هم نمیداند. تا شش ماه پیش کمی هندسه را بخاطر داشت و میتوانست که مساحت را حساب کند، اکنون فقط بعضی از اشکال را میشناسد.
الزایمر بیماریای است که مغز بتدریج دچار فرسودگی میشود به این معنا که اول سینپسها (که مسئول برقراری ارتباط نقاط مختلف مغز با هم هستند و یه یک معنا مثل آدرس بوک های کامپیوتر عمل میکنند) تدریجاً از بین میروند و در نهایت نورونها هم از کار میافتند. میگویند که الزایمر بیماریِ طبیعی بدن است که اگر هر آدمی میشد که مثلا 150 سال یا 200 سال عمر کند، حتما به آن مبتلا میشود. حال یک عدهای هم زودتر در سنین بین 50 تا 70 سال به آن مبتلا میشوند. مرگ یک بیمار الزایمری اگر بیماری خاص دیگری نداشته باشد مثل مرگ طبیعی است و آن وقتی است که مغز دیگر نمیتواند و یا به عبارتی فراموش میکند که فرمان مثلا نفس کشیدن و یا تپیدن قلب را بفرستد.
و اما علائم بیماری در هر بیمار الزایمری با دیگری میتواند کم و بیش متفاوت باشد. عدهای مثل مادر من تا آخر عمر احتمالاً همه نزدیکان را کم و بیش میشناسند و درجهای از آگاهی را حفظ میکنند و عدهای دیگر بسرعت همه را فراموش میکنند. در حالت دوم بنظر میرسد که بیمار به دلیل عدم آگاهی از وضعیت خود کمتر رنج روحی میکشد در حالی که در حالت اول بیمار دائماً در حال تلاش برای فهمیدن اطراف خود است که متاسفانه راه به جایی نمیبرد.
الزایمر برای اطرافیان بیمار به مراتب سختتر از هر بیماریِ دیگری است. چند سال اول برایم پذیرش از بین رفتن قوای ذهنی و به تبع آن تغییرات شدید رفتاریِ مادرم بسیار دردناک بوده است. نمیتوانستم و یا نمیخواستم باور کنم که آن زن مقتدر، باهوش و بسیار توانمندی که مادرِ من بود تدریجاً به زنی دیگر تبدیل شود که دیگر برایم شناساییاش گاه حتی دشوار مینمود.
اما به مرور زمان واقعییت را پذیرفته و سعی کردم که به مادرم به چشم یک بیمار نگاه کنم و در عین حال در او نشانی از اصل او نیز بجویم و دل را به آن خوش کنم. تمام تلاشم را بکنم که به سهم خود بتوانم کمی از پیشرفت بیماری جلوگیری کنم. اما باید بگویم که وقتی میبینم که تمام تلاشهای ما، تمام آنچه که از اندوختههای علمی خود به کار میگیرم برای بازسازی بخشی از سینپسهای از بین رفتهاش، همچنان در مقابل سرعت پیشرفت بیماری چندان راه به جایی نمیبرد احساس عجز و درماندهگی میکنم.
باید اعتراف کنم که مشاهده از بین رفتن تدریجی قوای ذهنی مادرم علامت سئوال بزرگی روی بسیاری از باورهای استوار پیشینم گذاشته است که همچنان در تلاش برای یافتن پاسخی استوار ولی جدیدم. از جملهٔ آن باورها اعتقاد به وجود روح است. اگر روح چیزی است ورای ذهن و مغز، و این مغز است که زوال میپذیرد و نه روح، پس روح مادرِ من اکنون کجاست؟ در کجا گم شده است؟
یکی از اولین نشانههای بیماری الزایمر گم کردن زمان و مکان است. یک آزمایش ساده اولیه اینست که از بیمار بخواهید که یک ساعت بکشد و ببینید که آیا همه اعداد 1 تا 12 را در فواصل متناسب در دایره ساعت قرار میدهد یا خیر. برای بیمار الزایمری، بعد زمان و مکان مفهوم خود را از دست میدهند. فرق بین یک روز و یک هفته دیگر بی معنی میشود. فاصله مکانی هم همینطور. مادرِ من پس از حدود 4 سال به این مرحله رسید.
آنچه که من میبینم اینست که گویی آدمی با الزایمر و یا به عبارتی با مسن شدن پس از یک محدوده سنی به سمت ری-ست شدن نزدیک میشود. کودکی که به دنیا میآید کسی نمیداند و با علم موجود هم نمیتواند بداند که در حافظه او چیست. به مرور زمان مغز او سینپس میسازد و یاد میگیرد و متکاملتر میشود. گویی که با الزایمر آدمی یکی یکی آنچه را که فراگرفته است، از دست میدهد و دوباره به سمت کودکی باز میگردد.
اینست که مادرم را مثل کودکم عزیز میدارم و مثل یک کودک با او بازی میکنم. وقتی برایش آوازهای کودکانه میخوانم و یا بازی میکنم او مثل دخترکی شیرین گاه با شیطنتی شیرین میخندد. لحظاتی که به وضع موجودش آگاهی نسبی دارد ولی نمیتواند بفهمد که چرا به این وضعیت دچار شده گریه میکند و دچار اضطراب فراوان میشود. دائماً میخواهد که برود. میپرسیم کجا؟ میگوید: خانه. ولی آن خانهای که او میگوید احتمالاً خانه کودکی اوست که دیگر وجود ندارد. هیچ توضیحی هم فایده ندارد. فقط باید مثل یک کودک حواسش را به چیز دیگری معطوف کرد.
ولی آیا روح مادرم هم کودک شده است؟ اگر بله پس روح چه فرقی با مغز یا ذهن دارد؟ و اگر نه، پس آن روح در کجا اسیر شده است؟
الان که این سطور را مینویسم از معدود زمانهایی است که مادرم آرام است و در سکوت نگاهم میکند. نمیدانم که چه در ذهنش میگذرد که دیگر نمیتواند چندان توضیحی بدهد. کلمات را به سختی پیدا میکند. من دوران نوجوانیام با این مادر خیلی جنگیدم. خیلی با کارهای انقلابیام آزارش دادم. از کارهایم پشیمان نیستم ولی افسوسِ این را میخورم که چرا آن زمانها که او متوجه میشد هرگز به او نگفتم که همیشه چقدر او را تحسین کردهام. چقدر خود را همیشه مدیون او دانستهام که هر قدرتی که داشتهام از اوست و علیرغم همه آن اختلافات آن سالها چقدر من شبیه او هستم و خلاصه چقدر به او احترام میگذارم. الان دستش را میبوسم و به او اینها را میگویم و او با لبخند نگاهم میکند و نوازشم میکند ولی همچنان این حسرت روی دلم مانده که کاش این حرفها را به آن مادرِ مقتدر سالهای گذشته هم گفته بودم.
پ.ن.– از همدردیهای شما ممنونم. از نوشتن مطلب فوق قصدم این نبود که شما را ملول کنم؛ تلاش کرده بودم احساساتی ننویسم که اگر بخواهم از احساسات حاصل از مشاهده این بیماری بگویم آنوقت نیاز به کشتی باده میافتد که هر گوشه چشم، شود از غمِ دل دریایی! ببخشید اگر پست دلگیر کنندهای شد بیش از آنکه آگاه کننده باشد. حال بگذارید به تلافی یک نکته ملیح بگویم. به پرستارهای مادرم و پدرم سفارش کرده بودم که به مادرم هر روز دیکته بگویند. اینبار که آمدم دیدم که این کار چندان مرتب انجام نشده است. گفتند که خانم خیلی وقتها از نوشتن سرباز میزند. این در حالیست که با من روزی چند بار دیکته مینویسد و دوست دارد که نمره هم به او داده شود و اگر نمرهاش 20 نشود دلخور هم میشود! مادرم البته نمیگوید که چرا از نوشتن سرباز میزده ولی به تجربه من، نکته قضیه در اینست که آنها به مادرم نامه میگفتند که بنویسد و او هم دوست ندارد که هر متنی را بنویسد، متن باید ادبی و مثلا از گلستان سعدی و یا شعر باشد! من هم اگر به او نامه بگویم که بنویسد زود حوصلهاش سر میرود؛ آخر یک زمانی مادرم هم گیک بود!