لطفاً مطالب این وبلاگ را در وبلاگ دیگری کپی نکنید؛ به جایش اگر دوست داشتید به آن لینک دهید. کپی کردن کاری غیر اخلاقی و در کشورهای قانونمند غیر قانونی و قابل پیگیری است. بنده مخلص اکثر قریب به اتفاق خوانندگان وبلاگم هستم و ممنون از آنها که منت می‌گذارند و لینک می‌دهند. ولی اگر جزو عده معدودی هستید که حرف از اخلاقِ کاری و غیره را کشک می دانید لطف کنید و از اینجا گذر کنید؛ ما را به خیر و شما را به سلامت!

خواندنی های روز:

چند توصیه برای رفتار با بیماران الزایمری و نزدیکانشان

علمی 5 نظر »

یک باور بسیار رایج در مورد بیماران الزایمری اینست که آنها گذشته نزدیک را فراموش کرده ولی گذشته دور را بخاطر دارند. در اینکه بیمار الزایمری گذشته نزدیک را بسرعت فراموش می‌کند شکی نیست ولی اینطور نیست که گذشته دور دست نخورده مانده باشد. موضوع به این سادگی نیست. اصلا حافظه اینطور نیست که دو قسمت جدا برای حافظه دور و نزدیک داشته باشد. این یک تعبیر رایج از حافظه است که چندان هم درست نیست. توضیح اینکه حافظه مغز چیست و چگونه کار می‌کند مفصل است. قرار است که بزودی سمیناری در باره‌اش بدهم؛ اگر انگیزه‌ای و وقتی بود شاید اینجا هم فارسی‌اش را بنویسم.

در باره الزایمر کتابهای متعددی به فارسی ترجمه و چاپ شده است که خواندنشان حتماً مفید است. و اما چند توصیه برای رفتار با بیماران الزایمری برای کسانی که به دنبال مختصر و مفید خواندن هستند:

1- برای راضی کردنِ بیمار به انجام دادن یا ندادن کاری، با او بحث و جدل نکنید. تلاش برای قانع کردن او با استدلال و منطقی بزرگسالانه بی‌فایده است. بجایش سعی کنید که حواس بیمار را به چیز دیگری معطوف کنید. فضای ذهن بیمار با فضای ذهنِ شما فرق دارد.

2- با بیمار بازی کنید، ریاضی کار کنید، نقاشی کنید و دیکته بگویید. در نظر داشته باشید که بیمار الزایمری بتدریج به کودکی برمی‌گردد. در نتیجه به نسبت پیشرفت بیماری متناسب با قوای ذهنی بیمار بازی‌هایی کنید که مثلا با یک کودک می‌کنید مثل توپ بازی، بازی با لوگو و یا پازل. اگر فکر می‌کنید که توپ بازی به حافظه نیاز ندارد و یا به تقویت حافظه کمک نمی‌کند، سخت در اشتباهید. ما برای هر کار فیزیکی هم از حافظه خود استفاده می‌کنیم.

3- برای بیمار کتاب بخوانید و سعی کنید که با سئوال کردن او را درگیر داستان کنید.

4- مکان نگهداری بیمار را حتی‌الامکان عوض نکنید. صرف نظر از اینکه در فضای جدید بیمار دچار سردرگمی بیشتر نسبت به اطرافش می‌شود، این سردرگمی اضطراب و آشفتگی ذهنی او را تشدید می‌کند.

5- اگر با بیمار زندگی نمی‌کنید از نصیحت کردن به اطرافیان بیمار که با او زندگی می‌کنند، حذر کنید مگر آنکه خودشان از شما نظر بخواهند. مطمئن باشید که اطرافیان بیمار بهتر از شما وضعیت بیمارشان را می‌دانند. برای اطلاع رسانی راجع به بیماری نیز کلی و با احتیاط اظهار نظر کنید.

6- منزل بیمار “مهمانی” نروید ولی عیادت بیمار بروید. عیادت یعنی حداکثر نیم الی یک ساعت دیدار و در این دیدار بجای حرفهای من خوبم تو خوبی،خلاقیت خود را بکار بگیرید و بر اساس شناختی که از شخصیت گذشته بیمار دارید، صحبتی را شروع کنید که بیمار هم با آن درگیر شود و حرف بزند. و یا بهتر حتی بازی فکری‌ای با او بکنید.

7- نزدیکانِ بیمار را دریابید. این بیماری اطرافیانِ نزدیک بیمار را به لحاظ روحی بشدت کلافه و فرسوده می‌کند. برای کمک به آنها، اگر که می‌توانید، بهترین کار اینست که پیشنهاد کنید که مثلا یکساعتی شما بجای آنها از بیمار مراقبت کنید تا آنها بتوانند تجدید قوای روحی کنند.

از موارد فوق مهم‌ترینشان نکته دوم است. اگر از بیمار الزایمری فقط پرستاری شود که روزش به شب برسد و شبش به روز، بیماری به سرعت پیش می‌رود و بیمار به زودی توان انجام کارهای شخصی‌اش مثل دستشویی رفتن را هم از دست می‌دهد. در حالیکه اگر بیمار را مرتب مثل یک کودک به بازی و یا درس خواندن سرگرم کنید، پیشرفت بیماری کند می‌شود. چرا که با این کارها در واقع شما به مغز بیمار کمک می‌کنید که خود را بازسازی (remap) کند. یعنی خطوط ارتباطی (synapse) جدیدی می‌سازد که در نتیجه تا حدی، ولو اندک، جبران خطوط ارتباطی از دست رفته می‌شود.

روح مادرم کجاست؟

خاطرات, علمی 26 نظر »

زنگ در را فشار دادم ولی صدایی نیامد. برق رفته بود. پس با دست به شیشهٔ در زدم تا کسی بشنود. پس از لختی انتظار صدای ضعیف مادرم را شنیدم که پرسید کیست؟ خیلی تعجب کردم از اینکه مادرم بخواهد در را باز کند. با خوشحالی جوابش را دادم. خودِ مادرم بود که در را باز کرد و خوشحال از دیدنم با دستان نحیف‌تر از همیشه‌اش می‌خواست که کمک کند تا چمدانم را به داخل ببرم. از اینکه یکبار دیگر مثل گذشته‌ها این مادرم بود که در را برایم باز کرده بود، بسیار احساس خوشی بهم دست داد ولی از دیدن مادرم که در عرض شش ماه گذشته 11 کیلوی دیگر هم لاغر شده، بشدت یکه خوردم. صورت زیبایش پر از چین و چروک و دستانش فقط پوستی بر استخوان شده بود. نمی‌توانستم آنچه را که چشمهایم می‌دید باور کنم.

حدود 7 سال و اندی می‌شود که مادرم الزایمر گرفته است و 4 سالی هم می‌شود که بالاخره دکترها هم آنرا تائید کرده‌اند. هنوز تقریبا همه را می‌شناسد ولی در عرض دو سال گذشته بیماری با سرعت بسیار بیشتری پیش رفته است. مثلا شش ماه گذشته که پیش او بودم بنظرم قوای ذهنی‌اش در حد یک کودک 6 ساله شده بود ولی اکنون در حد یک کودک 2 یا 3 ساله است. او که زمانی ریاضی‌اش بسیار قوی بود دیگر حتی مفهوم ضرب را هم نمی‌داند. تا شش ماه پیش کمی هندسه را بخاطر داشت و می‌توانست که مساحت را حساب کند، اکنون فقط بعضی از اشکال را می‌شناسد.

الزایمر بیماری‌ای است که مغز بتدریج دچار فرسودگی می‌شود به این معنا که اول سینپسها (که مسئول برقراری ارتباط نقاط مختلف مغز با هم هستند و یه یک معنا مثل آدرس بوک های کامپیوتر عمل می‌کنند) تدریجاً از بین می‌روند و در نهایت نورونها هم از کار می‌افتند. می‌گویند که الزایمر بیماری‌ِ طبیعی بدن است که اگر هر آدمی می‌شد که مثلا 150 سال یا 200 سال عمر کند، حتما به آن مبتلا می‌شود. حال یک عده‌ای هم زودتر در سنین بین 50 تا 70 سال به آن مبتلا می‌شوند. مرگ یک بیمار الزایمری اگر بیماری خاص دیگری نداشته باشد مثل مرگ طبیعی است و آن وقتی است که مغز دیگر نمی‌تواند و یا به عبارتی فراموش می‌کند که فرمان مثلا نفس کشیدن و یا تپیدن قلب را بفرستد.

و اما علائم بیماری در هر بیمار الزایمری با دیگری می‌تواند کم و بیش متفاوت باشد. عده‌ای مثل مادر من تا آخر عمر احتمالاً همه نزدیکان را کم و بیش می‌شناسند و درجه‌ای از آگاهی را حفظ می‌کنند و عده‌ای دیگر بسرعت همه را فراموش می‌کنند. در حالت دوم بنظر می‌رسد که بیمار به دلیل عدم آگاهی از وضعیت خود کمتر رنج روحی می‌کشد در حالی که در حالت اول بیمار دائماً در حال تلاش برای فهمیدن اطراف خود است که متاسفانه راه به جایی نمی‌برد.

الزایمر برای اطرافیان بیمار به مراتب سخت‌تر از هر بیماریِ دیگری است. چند سال اول برایم پذیرش از بین رفتن قوای ذهنی و به تبع آن تغییرات شدید رفتاریِ مادرم بسیار دردناک بوده است. نمی‌‌توانستم و یا نمی‌خواستم باور کنم که آن زن مقتدر، باهوش و بسیار توانمندی که مادرِ من بود تدریجاً به زنی دیگر تبدیل شود که دیگر برایم شناسایی‌اش گاه حتی دشوار می‌نمود.

اما به مرور زمان واقعییت را پذیرفته و سعی کردم که به مادرم به چشم یک بیمار نگاه کنم و در عین حال در او نشانی از اصل او نیز بجویم و دل را به آن خوش کنم. تمام تلاشم را بکنم که به سهم خود بتوانم کمی از پیشرفت بیماری جلوگیری کنم. اما باید بگویم که وقتی می‌بینم که تمام تلاشهای ما، تمام آنچه که از اندوخته‌های علمی خود به کار می‌گیرم برای بازسازی بخشی از سینپسهای از بین رفته‌اش، همچنان در مقابل سرعت پیشرفت بیماری چندان راه به جایی نمی‌برد احساس عجز و درمانده‌گی می‌کنم.

باید اعتراف کنم که مشاهده از بین رفتن تدریجی قوای ذهنی مادرم علامت سئوال بزرگی روی بسیاری از باورهای استوار پیشینم گذاشته است که همچنان در تلاش برای یافتن پاسخی استوار ولی جدیدم. از جملهٔ آن باورها اعتقاد به وجود روح است. اگر روح چیزی است ورای ذهن و مغز، و این مغز است که زوال می‌پذیرد و نه روح، پس روح مادرِ من اکنون کجاست؟ در کجا گم شده است؟

یکی از اولین نشانه‌های بیماری الزایمر گم کردن زمان و مکان است. یک آزمایش ساده اولیه اینست که از بیمار بخواهید که یک ساعت بکشد و ببینید که آیا همه اعداد 1 تا 12 را در فواصل متناسب در دایره ساعت قرار می‌دهد یا خیر. برای بیمار الزایمری، بعد زمان و مکان مفهوم خود را از دست می‌دهند. فرق بین یک روز و یک هفته دیگر بی معنی می‌شود. فاصله مکانی هم همینطور. مادرِ من پس از حدود 4 سال به این مرحله رسید.

آنچه که من می‌بینم اینست که گویی آدمی با الزایمر و یا به عبارتی با مسن شدن پس از یک محدوده سنی به سمت ری-ست شدن نزدیک می‌شود. کودکی که به دنیا می‌آید کسی نمی‌داند و با علم موجود هم نمی‌تواند بداند که در حافظه او چیست. به مرور زمان مغز او سینپس می‌سازد و یاد می‌گیرد و متکامل‌تر می‌شود. گویی که با الزایمر آدمی یکی یکی آنچه را که فراگرفته است، از دست می‌دهد و دوباره به سمت کودکی باز می‌گردد.

اینست که مادرم را مثل کودکم عزیز می‌دارم و مثل یک کودک با او بازی می‌کنم. وقتی برایش آوازهای کودکانه می‌خوانم و یا بازی می‌‌کنم او مثل دخترکی شیرین گاه با شیطنتی شیرین می‌خندد. لحظاتی که به وضع موجودش آگاهی نسبی دارد ولی نمی‌تواند بفهمد که چرا به این وضعیت دچار شده گریه می‌کند و دچار اضطراب فراوان می‌شود. دائماً می‌خواهد که برود. می‌پرسیم کجا؟ می‌گوید: خانه. ولی آن خانه‌ای که او می‌گوید احتمالاً خانه کودکی اوست که دیگر وجود ندارد. هیچ توضیحی هم فایده ندارد. فقط باید مثل یک کودک حواسش را به چیز دیگری معطوف کرد.

ولی آیا روح مادرم هم کودک شده است؟ اگر بله پس روح چه فرقی با مغز یا ذهن دارد؟ و اگر نه، پس آن روح در کجا اسیر شده است؟

الان که این سطور را می‌نویسم از معدود زمان‌هایی است که مادرم آرام است و در سکوت نگاهم می‌کند. نمی‌دانم که چه در ذهنش می‌گذرد که دیگر نمی‌تواند چندان توضیحی بدهد. کلمات را به سختی پیدا می‌کند. من دوران نوجوانی‌ام با این مادر خیلی جنگیدم. خیلی با کارهای انقلابی‌ام آزارش دادم. از کارهایم پشیمان نیستم ولی افسوسِ این را می‌خورم که چرا آن زمان‌ها که او متوجه می‌شد هرگز به او نگفتم که همیشه چقدر او را تحسین کرده‌ام. چقدر خود را همیشه مدیون او دانسته‌ام که هر قدرتی که داشته‌ام از اوست و علیرغم همه آن اختلافات آن سالها چقدر من شبیه او هستم و خلاصه چقدر به او احترام می‌گذارم. الان دستش را می‌بوسم و به او این‌ها را می‌گویم و او با لبخند نگاهم می‌کند و نوازشم می‌کند ولی همچنان این حسرت روی دلم مانده که کاش این حرفها را به آن مادرِ مقتدر سالهای گذشته هم گفته بودم.

پ.ن.– از همدردی‌های‌ شما ممنونم. از نوشتن مطلب فوق قصدم این نبود که شما را ملول کنم؛ تلاش کرده بودم احساساتی ننویسم که اگر بخواهم از احساسات حاصل از مشاهده این بیماری بگویم آنوقت نیاز به کشتی باده می‌افتد که هر گوشه چشم، شود از غمِ دل دریایی! ببخشید اگر پست دلگیر کننده‌ای شد بیش از آنکه آگاه کننده باشد. حال بگذارید به تلافی یک نکته ملیح بگویم. به پرستارهای مادرم و پدرم سفارش کرده بودم که به مادرم هر روز دیکته بگویند. اینبار که آمدم دیدم که این کار چندان مرتب انجام نشده است. گفتند که خانم خیلی وقت‌ها از نوشتن سرباز می‌زند. این در حالیست که با من روزی چند بار دیکته می‌نویسد و دوست دارد که نمره هم به او داده شود و اگر نمره‌اش 20 نشود دلخور هم می‌شود! مادرم البته نمی‌گوید که چرا از نوشتن سرباز می‌زده ولی به تجربه من، نکته‌ قضیه در اینست که آنها به مادرم نامه می‌گفتند که بنویسد و او هم دوست ندارد که هر متنی را بنویسد، متن باید ادبی و مثلا از گلستان سعدی و یا شعر باشد! من هم اگر به او نامه بگویم که بنویسد زود حوصله‌اش سر می‌رود؛ آخر یک زمانی مادرم هم گیک بود!

آنها که شور زندگی می آفرینند

اجتماعی, علمی 8 نظر »

eric.jpgاریک واینمیر اولین و تنها نابینایی است که در 25 مه سال 2001 قله اورست را فتح کرده است. او می گوید: “وقتی که من در حال یاد گیری کوه نوردی بودم به عنوان یک نابینا از طرف خبرگان این فن بسیار تشویق شدم. ولی وقتی که قله اورست را فتح کردم آنها آمادگی درک ارزش کاری که کرده بودم را نداشتند. یک عده گفتند که من تقلب کرده ام! و یک نفر دیگر حتی ادعا کرد که من از مزیت خاصی برخوردار بوده ام که افراد بینا ندارند و آن اینکه چون من کور هستم نمی‌توانستم که ارتفاع را ببینم و در نتیجه ترس از ارتفاع را نداشته‌امpistorius.jpg!”

اسکار پیستوریس جوان معلول 21 ساله‌ای است که دو پایش را در یک سالگی از زانو از دست داده است. اسکار لقب سریعترین دونده بدون پا گرفته است و هم اکنون در المپیک چین مشغول رقابت با دونده‌های سالم است. گفتنی است که وقتی اسکار در مسابقات اولیه قبل از المپیک برنده شد، عده‌ای که باور نداشتند یک معلول با پای مصنوعی بتواند اینچنین سریع بدود، ادعا کردند که اسکار با پای مصنوعی از امتیاز ویژه‌ای برخوردار است که دونده‌های سالم از آن برخوردار نیستند! برای این مدعا دلیل آوردند که مفصل مچ پا به هنگام دویدنِ سریع بسیار بیشتر از مفصل مصنوعیِ اسکار انرژی مصرف می‌کند و در نتیجه به لجاظ مکانیکی سیستم پای مصنوعیِ اسکار بسیار موثرتر از پای آدمیزاد است برای دویدن. البته این را هم گفته‌اند که این مزیت به این معنا نیست که در کل کسی که پایش مصنوعی است به لحاظ فیزیولژیکی هم بهتر از آدمی با پای سالم می‌تواند عمل کند. با همه این مشکلات اسکار توانسته است که به المپیک چین راه پیدا کند و باید دید که اگر مقام قهرمانی را کسب کند آنوقت چه ادعاهای دیگری برای برای بهتر بودن پای مصنوعی او خواهد شد.

و اما سازنده آن پای مصنوعی اسکار کیست؟! سازنده آن کسی نیست جز وان فیلیپس، (عکس پایین) مهندس 54 ساله‌ای که در سن 21 سالگی یک پای خود را در اثر سانحه‌ای به هنگام اسکی از دست داد. او را پس از قطع یک پا از زانو به پایین با یک پای چوبی-پلاستیکی به خانه فرستادند؛ فیلیپس می‌گوید که استفاده از آن پا برای او مثل تبعید به جهنم بود! این حادثه او را مصمم کرد که خود پای مصنوعی بهتری بسازد. تحصیلاتش را در مرکز اورتوپدیک دانشکده پزشکی دانشگاه نورث‌وسترن ادامه داد در حالی که تمام تمرکز و انرژی خود را برای طراحی پای مصنوعی با کیفیت بهتر گذاشت. او اختراعات خود را در این زمینه به ثبت رvan-philips.jpgساند، شرکت خود را تاسیس نمود و از سال 1984 پاهای مصنوعی ساخت او توسط شرکت فلکس-فوت به فروش رسید. ( جزئیات طراحی پای مصنوعی او را در اینجا می‌توانید بخوانید و یا روی اسم او سرچ کنید هزاران لینک پیدا خواهید کرد.)

فیلیپس در مورد ادعاهایی که برای برتری پای مصنوعی اسکار بر پای طبیعی شده است، می‌گوید: ” آن (پای مصنوعی ساختِ او) ممکن است که به لحاظ مصرف انرژی بهتر از پای آدمیزاد طراحی شده باشد ولی بخاطر آن نباید که اسکار را از مسابقه محروم کرد چرا که عوامل بسیار دیگری از قبیل زمان‌بندی، تقارن، چگونگی شروع مسابقه که در همه اینها یک پای مصنوعی با پای طبیعی فرق دارد ولی اگر غیر ممکن نباشد بسیار مشکل است که همه این تفاوتها را به صورت کمی بررسی نمود. شاید هم هیچ پاسخی برای اینکه کدام بهتر است وجود نداشته باشد.”

در خاتمه تماشای این ویدئو نیز خالی از لطف نیست که در آن معلولی با یک پا آنچنان زیبا و پر شور می‌رقصد که من با داشتن دو پای طبیعی در برابر او احساس معلولیت می‌کنم! اینان آدمهای بزرگی هستند که ثابت کرده‌اند که خواستن توانستن است

منابع: 1, 2, 3, 4

امیدی برای درمان آلرژی توسط کرم‌های روده

علمی 3 نظر »

hookworm190.jpgتوضیح: مطلب زیر خلاصه شده، ساده شده و ترجمه مقاله روز دوشنبه همین هفته در نیویورک تایمز است. منبع

در سال 2004 دکتر دیوید پریتچارد David Pritchard تعدادی کرم روده را روی بازوی خودش بانداژ کرد تا کرمها به سیستم بدنش نفوذ کنند. به گفته او خارشی را که تحمل می‌کرد غیر قابل توصیف بود.

دکتر پریتچارد مازوخیست نبود! او یک بیولژیست ایمیونولژیست در دانشگاه نوتینگهام انگلیس است که برای اینکه بتواند برای آزمایشات تحقیق تئوریش تاییدیه بگیرد آزمایشش را اول روی خودش با مقدار زیادی از کرم‌ها - 50 عدد - امتحان کرد.

تئوری دکتر پریتچارد این است که بدن آدمی در اثر مبارزه با انگل سیستم دفاعی اش بیشتر کار می‌کند و آلرژی در واقع پاسخ زیاده از حد سیستم دفاعی بدن به انگل هاست. پس اگر کرم روده در شرایط کاملا کنترل شده وارد بدن شود آنقدر که پاسخ سیستم دفاعی بدن را کمی کاهش دهد، احتمالا اثرات آلرژی نیز از بین خواهد رفت. او این تئوری را از این مشاهده ساخته است که مردمی که آلوده به انگل بودند کمتری آثار آلرژی را داشتند و هم آنکه مردمی که بیشترین حد آلرِژی را داشتند پاسخ سیستم دفاعی شان بسیار بالا بود.

pritchard190.jpgدکتر پریتچارد بالاخره در سال 2006 پس از گذشت 20 سال از زمانی که او آن مشاهدات را داشته و به آن تئوری فکر کرده بود پس از انجام آن آزمایش روی بازوی خودش توانست که تاییدیه برای آزمایش کلینکی این تئوری را بگیرد. او روی 30 تن از افراد مبتلا به آلرژی آزمایش کرد. 15 تن را در معرض 10 کرم روده برای هر نفر قرار داد و به مدت 6 هفته آثار آنرا در افراد مشاهده و با گروه کنترل (15 نفری که کرم ها را دریافت نکردند) مقایسه نمود.

نتیجه آزمایش بسیار مثبت بود به این معنا که آثار آلرژی در گروهی که کرم ‌ها را دریافت کرده بودند بطور بارزی کاهش یافت در حالی که ناراحتی ناشی از داشتن کرم در بدنشان آنقدر زیاد نبوده است. نتایج آزمایش به سرعت در همه جا پخش شد و روزنامه ها نوشتند. در حال حاضر دکتر پریتچارد در صدد آن است که روی گروه بزرگتری همین آزمایشات را تکرار کند و امیدوار است که تا سال آینده نتایج آنرا چاپ کند.

از آنجاییکه بعضی از بیماران مبتلا به آلرژی شدید به هر روشی برای درمان آلرژی‌شان متوسل می‌شوند یک موسس شرکت در سیلیکون وَلی کلینکی را در مکزیکو تاسیس کرده که با همین روش ولو هنوز تایید نشده کار کند. دکتر پریتچارد می‌گوید که او انگیزه اینکار را می‌فهمد و می‌گوید: “این کار یکمی ترسناک است. آشکارا یک گروه از بیماران مستاصل هستند که این روش را درمانی برای همه می‌دانند.”

گزارش کامل را در اینجا بخوانید.

ابتکاری ساده ولی پول درآور!

علمی 1 نظر »

coffe-bag-01.jpeg

می‌خواهید که پولدار شوید؟! به این دو عکس نگاه کنید: از این ابتکارات اگر به خرج دهید حسابی می‌گیرد.

این از آن اختراعاتی است که آدم ممکن است سرش را بخاراند که جرا این به مغز او زودتر خطور نکرده بود! وسیله بسیار ساده ای که آدم را از شر ریخته شدن نوشابه، جای و یا قهوه در حال راه رفتن، نجات می‌دهد. تصورش را بکنید: دستتان پر است و باید دو تا لیوان نوشیدنی را هم حمل کنید. این کیسه راه حل ساده ای را ارائه می‌دهد.

اcoffe-bag-02.jpegینجا می‌توانید شرح پتنت این کیسه را بخوانید اگر جدی اهل این گونه ابتکارات هستید.

کلاهی که می تواند امواج مغز را بخواند و مانع خواب رفتن شود

علمی 3 نظر »

در دنباله مطلب قبلی راجع به خواندن افکار توسط ضبط کردن امواج مغزی (EEG) و ترجمه آن به حرکت یک شیئ که می تواند یک موس کامپیوتری باشد و یا در آینده ای نزدیک یک دست مصنوعی، کلاهی هم اخیراً به بازار آمده است که با رکورد کردن امواج مغز می‌تواند تشخیص دهد یک راننده چه وقت دچار خواب آلودگی شده و در نتیجه سوتی را به صدا در آورد که شخص از چرت‌زدگی در‌آید؛ این بسیار وسیله مفیدی برای رانندگان در مسافت‌های طولانی می‌تواند باشد.

bcibaseballcap.pngناگفته نماند که تحقیق در باره همه این وسایل جدید سالهاست که شروع شده است. مثلاً ایده طرح همچه کلاهی را من حداقل 10 سال پیش خوانده بودم. ولی ظاهرا تایوانی‌ها از دو دانشگاه National Chiao-Tung و National Cheng-Kung اولین کسانی هستند که با همکاری دانشگاه سن دیاگو کالیفرنیا این کلاه را وارد بازار کرده‌اند. کمی دنبال پتنت آن در اینترنت گشتم ولی براحتی پیدایش نکردم و دیگر بیشتر ادامه ندادم. ولی از آنجاییکه مقاله علمی راجع به این کلاه و کارآیی آن روی رانندگان مسافت‌های طولانی تست شده در فضای مجازی، ماه گذشته در مجله IEEE, Transaction on Medicine & Biology چاپ شده است بنابراین می‌بایست که پتنت (patent) آن نیز مثلاً یک سال پیش توسط همین گروه به چاپ رسیده باشد.

و اما کاری که این کلاه می‌کند اینست که توسط 5 الکترود (از نوع بی سیم) از روی پیشانی شخص و یک الکترود در پشت گوش چپ امواج EEG مغز را ضبط کرده و آنرا به مایکروپروسسوری منتقل می‌کند که همزمان پردازش شده و اگر علائم خواب آلودگی را تشخیص دهد دستگاه سوت می‌کشد. دستگاه BCI (تبادل کننده مغز و کامپیوتر) از بلوتوث برای انتقال سیگنال برای مسافتی کمتر از 10 متر و همینطور از RF (امواج رادیویی) برای مسافت‌های بیش از 600 متر (برای کاربردهای ورزشی) استفاده می‌کند. سیستم از باتری یون لیتیوم استفاده می‌کند که می‌تواند تا دو روز بدون نیاز به شارژ مجدد کار کند.

نتایج تست این کلاه روی رانندگان در یک فضای مجازی دقت تشخیصی در حد 75٪ نشان داده است.

برای اطلاعات بیشتر در مورد نحوه تست سیستم می‌توانید مقاله اصلی را که آدرسش در این منبع آمده است، بخوانید.

با مغزتان کوهها را جابجا کنید!

علمی 5 نظر »

توضیح: نوشته زیر ترجمه آزادی از بعضی بخش‌های مقاله‌‌ای با همین نام در نیویورک تایمز به همراه اندکی از توضیحات من (سارا رها) است.

bci.jpgآیا هنوز با موس، کیبرد و یا جویستیک ویدئو گیم را بازی می‌کنید؟ شاید زمان آن فرا رسیده باشد که دیگر از نیروی مغز و فکر خود برای بازی کردن استفاده کنید!

هِدسِت‌های جدید سیگنال الکتریکی مغز را به اضافه حرکات عضلات چهره را دریافت می‌کند و آنرا به شکل دستورات روی مونیتور کامپیوتر ترجمه می‌کند که در نتیجه شخص می‌تواند تنها با فکر کردن کارسور روی صفحه مانیتور را حرکت دهد.

این هِدسِت در واقع نمونه‌ای از نتایج تحقیقات در زمینه تبادل مغز و کامپیوتر (Brain-Computer Interface (BCI)) است که اساسا با آزمایشات روی میمونها شروع شد به این طریق که الکترودهایی را در مغز میمون با جراحی می‌گذارند و بعد میمون را تربیت می‌کنند که یک دست مصنوعی را توسط فکر کردن به حرکت در آورند.

bciheadset.jpgبرای اینکه فرد بهتر یاد بگیرد که چگونه با فکر کردن چیزی را به حرکت در آورد، این هِدسِت‌ها با یک گیم کامپیوتری می‌آیند که در آن شخص می‌بایست که یک کوه مجازی روی کامپیوتر را به حرکت در آورد. برای این‌ کار فرد می‌بایست که ذهنش را خالی کند و بعد حدود 30 الی 40 ثانیه فقط تمرکز کند و پس از یک دو مرتبه تمرین می‌تواند که کوه مجازی را با فکر کردن به حرکت در‌آورد.

نکته‌ای که شاید برای دانشجویانی که روی امواج مغزی (EEG) کار می‌کنند، جالب باشد اینست که معمولا سیگنال‌های مربوط به حرکت عضلات چهره مابین امواج EEG به عنوان نویز تلقی شده و سعی می‌شود که حذف شوند. ولی این هِدسِت‌ها هدفشان خواندن امواج EEG برای تشخیص بیماری و غیره نیست بلکه هدفشان تنها گرفتن سیگنالی است که بتواند یک شیئ را حرکت دهد. بنابراین این هِدسِت‌ها در واقع از ترکیب سیگنال‌های نویز عضله و امواج EEG استفاده می‌کنند.

ناگفته نماند که هدف این تحقیقات بازی ویدئویی بدون دست نیست؛ بلکه هدف ایجاد وسیله‌ای است برای کسانی که فلج هستند و یا قطع عضو دارند، که توسط آن بتوانند به زندگی نرمال برگردند.

مغز: قابل انعطاف، توانمند و آسیب پذیر

علمی 3 نظر »

نوشته زیر ترجمه نسبتا آزادی است از مقاله ای با همین نام در روزنامه نیویورک تایمز (منبع). توضیحات داخل پرانتز با فونت ایتالیک و همچنین تاکید از من است.

brain-plasticity-jason-mecier.jpgدر علوم عصبی سنتی مغز یک آدم بالغ مثل یک ماشین همیشه روشن در نظر گرفته می‌شد که با دقت مثل یک ساعت در یک مسیر بسته و غیر انعطاف پذیر کار می‌کرد. هر قسمت مغز هدف مشخصی داشت که هیچکدام کار قسمت دیگری را نمی توانست به عهده بگیرد. این ماشین قاعدتا در یک ریتم مشخص و غیر قابل تغییر کار می‌کرد تا وقتی که توسط بالارفتن سن دچار فرسودگی شود.

اما امروزه آزمایشات با وسایل جدید (مثل MRI و fMRI) نشان داده است که مغز بیشتر شبیه موجودات انیمیشین شده والت دیزنی است که می‌تواند در جهات مختلف کار کند. آشکارا می‌تواند در صورت آسیب دیدگی سازماندهی مجددی حتی گاه با شکل آناتومی دیگری داشته باشد.

بنابراین جای تعجب ندارد که چرا دکتر دیاج (Doidge)، روانشناس کانادایی، از محققین انعطاف پذیری نورونها (Neuroplasticity) با احترام فوق العاده ای یاد می‌کند که کار آنها در واقع به معجزه شبیه است و اثرات فوق العاده ای برای بیماران و فرهنگ یادگیری و تاریخ آدمی دارد.

برای بیماران مغزی این خبر بسیار خوبی است. دکتر دیاج مثال‌های متعددی می‌زند. از جمله زنی که به دلیل آسیب گوش میانی تعادل خود را از دست داده بود. آن زن احساس می‌کرد که دائماً در حال افتادن است و دارد در یک اقیانوس توسط امواج کناره ساحل به زیر کشیده می‌شود. (ارگان حلزونی شکلی که در واقع مثل شتاب سنج دایره ای عمل می کند در داخل گوش میانی مسئول فراهم کردن صفحه عمودی در مختصات فیزیکی آدمی است. Vestibular system. با آسیب دیدن آن، شخص سطح عمودی مختصات وجودی اش را از دست می دهد و در نتیجه دچار سرگیجه و عدم تعادل می‌گردد. این سیستم در اثر بعضی از ویروسها مثل ویروس سرما خوردگی نیز بطور موقت ممکن است که آسیب ببیند.) با گذاشتن یک سری الکترود روی زبان آن زن در آزمایشگاه نوروساینس که آن الکترودها توسط یک کلاه سیگنالی (الکتریکی) به مغز زن می‌فرستاد، عدم تعادل زن کاملا از بین رفت.

اما این تمام ماجرا نیست. پس از گذشت یک‌سال استفاده مرتب از این دستگاه، مغز آن زن سازماندهی جدیدی یافت بطوریکه بدون استفاده از دستگاه نیز دیگر مغز نیازی به استفاده از ارگان آسیب دیده داخل گوش میانی برای دریافت صفحه عمودی مختصات فیزیکی نداشت.

مثال دیگر فردی است که یک دستش قطع شده بود و احساس خارش فوق العاده ای در همان دستش داشت که دیگر وجود نداشت. (این بسیار احساس آزار دهنده ایست که جایی از بدن خارش بگیرد و شخص نتواند که به آن دسترسی داشته باشد. در بیماران قطع عضوی این احساس متداول است که مغزشان همچنان سیگنالی را اینطور ترجمه می‌کند که آن عضو قطع شده دچار خارش است. علت این قضیه اینست که بخشی از رگهای عصبی که زمانی به آن عضو مربوطه می رفتند هنوز هستند و مغز نمی تواند تشخیص دهد که احساس خارش دیگر از چه قسمتی می آید و در واقع غلط ترجمه می کند.) یکی از محققین در مورد این شخص خاص کشف کرد که آن نورونهایی که یک زمانی سیگنال را از دست قطع شده شخص دریافت می کردند حال به دریافت سیگنالهای صورت شخص اختصاص دارند. بنابراین یک خارش روی صورت آن احساس شدید خارش در عضو قطع شده را از بین برد.

مثال دیگر فرد معلول دیگری است که برا ی 10 سال از یک درد شدید در آرنجی که قطع شده بود رنج می‌برد و در آرزوی این بود که بتواند آرنجی را که دیگر نداشت بکشد و دستش را دراز کند. برای اینکه مغز او را با وضعیت قطع عضوش عادت دهند دست سالم او را از درون یک جعبه جلوی آینه قرار دادند و با استرچ کردن دست سالم در حال نگاه کردن به آینه بالاخره او از شر احساس نیاز به دراز کردن دست قطع شده اش خلاص شد و مغز او پس از چند ماه تمرین توانست که یاد بگیرد که کدام قسمت از مدارهایش خراب شده و خود را از نو سازمان دهد.

قابلیت انعطاف مغز آدمهای سالم نیز کمتر از بیماران خیره کننده نیست. مثلا در یک آزمایش از افراد خواسته شد که جلوی پیانو بنشینند و فقط به نواختن یکسری از نت‌ها فکر کنند و از گروه دیگر از افراد خواسته شد که آن نت‌ها را بنوازند. در مغز افراد هر دو گروه تغییرات مشابهی مشاهده شد که بطور مشخص نشانگر قدرت تفکر در آدمی است.

با همه اینها هنوز دانش بشر از انعطاف پذیری مغز در مراحل اولیه است. برای تجربیات بشر از جمله خلاقیت، عشق ورزی، اعتیاد و وسواس داشتن، عصبانیت و غصه، همه و همه می‌توان تئوری ساخت که احتمالا همه نتیجه یکسری ارتباطات الکتریکی در مغز هستند که توسط خود مغز و یا مغز دیگران برای هدفی خوب یا بد می‌توانند دوباره سازماندهی شوند.

از طرف دیگر انعطاف پذیری زیاد مغز می‌تواند در شرایطی مضر و بد یمن هم باشد. چون مغزی که خیلی انعطاف پذیر است به همان اندازه در مقابل جاه طلبی خود و یا دیگران آسیب پذیر هم می‌شود. دیگرانی که ممکن است پدر و مادری باشند که به غلط بچه را به مسیری وادار می‌کنند و یا پیشگامان یک طرز فکر و یا رهبران مستبد جامعه ای که یک طرز فکر را به مردم جامعه می‌قبولانند.

علوم جدید در باره مغز ممکن است که در دوره نوزادی‌اش باشد ولی همچنانکه دکتر دیاج می‌گوید مغزهای علمی آشکارا به جلو جهش می‌کنند.

این ویدئو را در باره انعطاف پذیری خارق العاده مغز هم شاید دوست داشته باشید که ببینید.

چند هایکو از قدسی قاضی نور (3)

عکس / شعر / نوشته 6 نظر »

پای بستن چه سود؟

فراری دل بود!

×××

magritte_bird.jpgچنان غرق نگاه شد

که هیچ نجات غریقی

کاری پیش نبرد!

×××

پرنده درون قفس

برای بادبادک نخ بریده

گریست!

×××

بی تابی از گلوگاهت

چنان طوفانی شد

که غنچه های لبخندم را

پرپر کرد

×××

بازار ریا سکه‌ست

مطاعم صداقت‌ست

اعلان مفلسی!

×××

برای لحظه دیدار

تنها زینتم گل داغی ست

که به سینه خواهم زد

سکوت، شیرین ترین کلام خواهد بود

دهان اگر بگشایم

آهم آسمان ترا مه آلود می‌کند!

 

– نقاشی کار رنه مگریت است.

سارا رها تعبیر خواب می کند!

غیره 24 نظر »

دیروز یکی از آشنایان از لندن زنگ زد و گفت که خوابی عجیب دیده است و عالمی به او گفته است که خوابش به مثابه پیشگویی های نوستراداموس می ماند و چه بسا که تعبیر آنچنانی برای جهانیان داشته باشد. گفتم: خیر است انشاءالله! گفت ولی می خواهد که تعبیر مرا هم بداند! آخر این دوست, علیرغم اختلاف عقیده های بسیارمان, بر اثر یک سلسله اتفاقات به بنده اعتقاد عمیقی دارد. خواستم که خوابش را تعریف کند.

گفت که در خواب در خانه ای در امریکا زندگی می کرده که به یکباره سیلی خروشان به راه می افتد و آب به بالا فوران می کند. او خانه اش را مثل یک چمدان بر می دارد و به جای بالاتری می رود ولی آب همچنان بالاتر می آید و او باز بالاتر می رود. در وحشت و اضطراب از غرق شدن در نهایت قله کوهی را پیدا می کند که احساس می کند که دیگر از فوران سیلاب در امان است و آنوقت از خواب بیدار می شود.

گفتمش که تعبیر ساده و در عین حال خیلی واقعی و راحتی دارد. اگر به گوش جان می شنودش بگویمش والا همان به که پیش همان عالمانی که آنگونه تعبیر خواب کرده اند, برود! اصرار کرد که بگویم.

گفتم: خواب تو نشانه نگرانی های تو از وضعیت اقتصادی امریکا, و به تبع آن, دنیا است. با سقوط روزافزون دلار تو نگران از بین رفتن سرمایه های خود در مناطق مختلف دنیا هستی. آن طوفان و سیلاب در واقع سمبل نگرانی تو از وضعیت طوفانی اقتصادی دنیا است. اینکه تو مرتب خانه ات را با خودت بالاتر می بردی سمبل کارهایی است که احتمالا می کنی برای اینکه سرمایه هایت را از دست ندهی. ته دلت هم راحت است که در نهایت کارهایی که می کنی به نتیجه می رسد و تو را و سرمایه هایت را از گزند بلا و طوفان های اقتصادی در امان می دارد.

گفت: عجیب! راست می گویی ها! باید که به فکر بعضی از قراردادهایم باشم!

پس از آن عهد کردم که دیگر مجانی تعبیر خواب نکنم؛ شما هم اگر تعبیر خواب خواستید اول چک تائید شده بفرستید! سر مبلغش می توانیم چانه هم بزنیم!

وفادار به ریشه: گیاهان زندگی اجتماعی مخفی دارند

علمی 4 نظر »

plants-secret-life.jpgیکی از مقاله های امروز نیویورک تایمز به خبری با عنوان فوق اختصاص دارد. در این مقاله گزارش می دهد دکتر سوزان دادلی و دانشجویش در دانشگاه مک مستر کانادا شواهدی پیدا کرده اند حاکی از آنکه که گیاهان هم زندگی اجتماعی ای دارند که در آن فامیل های خود را می شناسند. این کشف از آن جهت بسیار جالب توجه و حتی غیر منتظره است که اغلب حیوانات نمی توانند فامیل های خود را تشخیص دهند.

آزمایشات دکتر دادلی نشان داده است که گیاهی بنام “سی راکت” (sea rocket) وقتی که گیاهان غیر مرتبط به خانواده خود را در نزدیکی خود می یابد ریشه های خود را که مواد غذایی جذب می کنند با شدت افزایش می دهد ولی وقتی یکی از بستگان خودش در نزدیکی اش یافت شود, مودبانه اینکار را نمی کند و در واقع به آن گیاه از فامیل خودش جا و امکان غذا می دهد!

همه مقاله را اینجا بخوانید. ویدئوی جالبی هم در باره رفتار گیاهان دارد.

ویتامین D بخورید تا سالم‌تر زندگی کنید و سرطان نگیرید

علمی 5 نظر »

موج جدید آزمایشات در باره اثرات مفید ویتامین D با نتایج تحقیق دکتر گاردنر شروع شد که می‌گفت مردم نیمکره شمالی بیشتر سرطان می‌گیرند چون که ویتامین D کمتری دارند. دکتر اسکات ویس هم از دانشگاه هاروارد دو سال پیش آمده بود مرکز ما و سخنرانی خیلی جالبی داشت راجع به بیماری آسم در سطح سلولی ولی هر دو اسلاید در میان یک عکس جرج بوش را در کنار عکس یک میمون نشان می‌داد و بعد ادامه حرفش را در باره تکامل سلولی از سر می‌گرفت! باری جان کلام او هم در آن سخنرانی این بود که کمبود ویتامین D با بیماری آسم ارتباط مستقیم دارد. حالا راجع به فواید ویتامین D خیلی می‌گویند مثل اینکه ویتامین D ضد سرطان سینه و روده نیز هست.vitamind.jpg

علت اینکه یاد این ویتامین D افتادم اینست که رادیو سی-بی-سی که روزهای تعطیل واقعا مطالب خوبی دارد برنامه امروزش یک مستند راجع به ویتامین D بود. ما بین صحبت‌ها حرف یک استاد دانشگاه مک‌گیل، که متاسفانه اسمش را متوجه نشدم، نظرم را بیشتر جلب کرد. می‌گفت که “ویتامین D باعث می‌شود که پدیده apoptosis (مرگ سلولی) بهتر صورت بپذیرد.”

برای اینکه اهمیت این نکته را دریابید باید بدانید که سلولهای سرطانی در واقع آن سلولهایی هستند که نمی‌میرند وقتی که باید بمیرند و برعکس رشد و تولید مثل بسیار بیشتری از سلولهای دیگر دارند. اصلا از زیادیِ رشد سلولی است که تشخیص سرطان را می‌دهند و شیمی درمانی کاری که می‌کند اینست که آن سلولهای زیاد رشد کننده را می‌کشد. علت اینکه موی سر هم با شیمی درمانی می‌ریزد هم همین است. چون سلول موی سر از همه سلولهای دیگر بدن رشدش بیشتر است در نتیجه در موقع شیمی درمانی که تنها هدفش کشتن سلول با رشد زیاد است، همراه سلول‌های سرطانی از بین می‌روند.

اینرا که شنیدم اولین استدلالی که با نشاط به ذهنم آمد این بود که نه فقط برای زندگی سالم‌تر بلکه برای مرگ راحت‌تر و بهتر نیز باید که ویتامین D بیشتر مصرف کنیم. چون ویتامین D کمک می کند که سلول آن زمان که لازم است بمیرد پس در کل هم بدنی که ویتامین D خوبی دارد آن موقع که لازم است بمیرد، راحت خواهد مرد! و البته که استدلال غلط و مضحکی است و در واقع مغلطه است. چون موضوع اینست که سلول‌های سالم حتی در نبود ویتامین D هم به موقع می‌میرند و ویتامین D دیده شده که در شرایط وجود سلول‌های سرطانی کمک می‌کند که پدیده apoptosis بهتر رخ دهد و در نتیجه بنظر می‌رسد که با سرطان مبارزه می‌کند.

پس از آن یک سرچ ساده روی گوگل کردم و دیدم که 1،700،000 تحقیق وجود دارد که در باره همین موضوع گزارش می‌دهند! هم از نادانیِ خودم خجالت کشیدم و هم از یادگیری موضوعی جدید در باره ویتامین D به وجد آمدم! پس روی اخلاق قدیم معلمی‌ام گفتم که برای شما هم بنویسم که شاید شما هم آن را ندانید و از دانستنش به وجد آیید!

در ضمن مصرف حداقل 400 واحد ویتامین D برای بزرگسالان توصیه می‌شود و می‌گویند که این مقدار در زنان باردار باید به چند برابر برسد. برای افراد بالای 50 سال هم توصیه می شود که مصرف ویتامین D را توسط قرص کمکی به میزان 800 واحد در روز افزایش دهند. بعضی آزمایشات هم می‌گوید که مصرف اضافه ویتامین D به مبارزه با سرطان سینه کمک بسزایی می‌کند. ضمناً ویتامین D فقط در مواد خوراکی طبیعی معدودی وجود دارد که آنها عبارتند از: شیر (1 فنجان = 100 واحد) , زرده تخم مرغ (25 واحد), آب پرتغال و ماهی. برای اطلاعات بیشتر اینجا را نگاه کنید.

مغز ما می‌تواند یاد بگیرد که درد را کاهش دهد

علمی 7 نظر »

مقدمه (از سارا رها): باوجودیکه خود پدیده “درد” هنوز به سختی تعریف می‌شود و برای بسیاری از دردها توضیح علمی کاملی وجود ندارد، مقوله کنترل مغز و یا ذهن بر میزان درد مقوله تازه‌ای نیست. از قدیم بسیاری از اطباء بر این باور بوده‌اند که می‌توان با تمرکز ذهن بر چیزی دیگر میزان درد را کاهش داد. نه فقط اطباء بلکه خیلی‌ها هم بر این باورند که بیش از آنکه داروی مسکن درد را کاهش دهد، اعتقاد فرد به شفا بخشیِ دارو است که درد را کاهش می‌دهد. امتحانش ساده است. مثلا یک قرص قند به بچه‌ای که از درد انگشتش می‌نالد بدهید و می‌بینید که بچه ساکت می‌شود برای اینکه باور کرده است که آن قرص دارو است و قرار است که دردش را خوب کند! یا مثلا سربازها و جاسوسهای حرفه‌ای را تعلیم می‌دهند که در مقابل دردهای فیزیکی مقاومت زیادی حاصل کنند بطوریکه بتوانند درد مثلا یک استخوان شکسته را کاملا تحمل کرده و همچنان مسئولیتی را که به عهده دارند به آخر برسانند. حتی بطور عامیانه نیز این اصطلاح وجود دارد که می‌گویند “طرف کتک‌خورش ملس است” یعنی آنقدر کتک خورده که دیگر از کتک دردش نمی‌گیرد. نکته اما اینجاست که برای هر یک از این ادعاها اثباتی جز از برداشتهای اشخاص از میزان درد خویش وجود نداشته است.mackey.jpg

در سالهای اخیر دکتر شان مکی در دانشگاه استانفورد به کمک دستگاه fMRI ‌و یک نرم افزار پیچیده توانسته این موضوع را بطور آبجکتیو ثابت کند. نوشته زیر روایتی (ترجمه آزاد) از مقالات نوشته شده راجع به آزمایشات دکتر مکی و همینطور برگرفته از سه قسمت‌ از مقاله مفصل و ساده ملنی ترن‌استورن است که به عنوان یک سابجکت (شخص مورد آزمایش)، که همیشه از دردهای مزمن رنج برده است، در آزمایش‌های دکتر مکی شرکت کرده است. در نتیجه زبانِ مقاله اصلا تخصصی نیست و برای مردم عادی نوشته شده است. اصل مقاله را در مجله نیویورک تایمز چاپ شده 14 مه 2006 می‌توانید با کلیک روی این لینک بخوانید. دقت داشته باشید که درد انواع مختلفی دارد. در آزمایشات مکی تمرکز روی دردهای مزمن بوده است مثل درد آرتروز، یا سردردهای عصبی. نکته اینجاست که تعریف کردن ریشه دردهای عصبی دشوارتر است؛ مثل معده دردهایی که افواهی می‌گویند که به دلیل اعصاب است. بکرات گزارش شده است که کسانی که قطع عضو هم دارند از درد عضوی که دیگر ندارند شکایت می‌کنند. در این حالات این مغز است که یک جایی احساس دردِ آن عضو پیشین را ذخیره کرده و به زبان ساده آن درد را همچنان جاری نگاه می‌دارد.

دردِ من، مغز من

ملنی مقاله‌اش را با شرح جالبی از احساسات و افکار فلسفیِ خودش وقتی که برای بار اول در آزمایشات دکتر مکی شرکت کرد، شروع می‌کند و می‌گوید:

“چه کسی هست که آرزو نکند که مغز خودش را در حال کار ببیند و بلکه در آن تغییراتی انجام دهد؟ مثل یک نقاش که یک قدم به عقب برمی‌دارد تا نقاشی‌اش را بهتر ببیند و بهتر تغییر دهد. آیا روزی می‌رسد که ما با خودمان کاملا شفاف باشیم و کاملا هشیار از هشیاری‌مان، هشیارانه خودمان را خلق کنیم؟!

در 10 سال گذشته من از دردهای مزمن آرتروز رنج برده‌ام. هر وقت که درد زیاد می‌شود دلم می‌خواهد که یک دوربین بگذارم که بتواند داخل مغزم را ببیند، نقاط دردناک آنرا پیدا کنم، بِبُرمشان و بیرون بیاورمشان، ساکتشان کنم و دوباره بگذارم سر جایشان!

fmri-brain1.jpgاخیراً این امکان را داشته‌ام که زیر آن ماشینهای بزرگ fMRI دراز بکشم و تصاویر مغزم را در حال درد کشیدن تماشا کنم و تلاش کنم که بر روی دردم کنترل داشته باشم.

این چطور می‌خواهد کار کند؟ به یکباره تصاویر مغز خودم را در پیش روی خود می‌بینم. من دارم به مغز خودم نگاه می‌کنم در حالیکه مغز‌ِ من دارد افکارِ مرا فکر می‌کند؛ منجمله همین افکار را! دلم می‌خواست که بپرسم. “من” کیست که قرار است مغزِ مرا کنترل کند؟! بنظر می‌رسد که همان بحث قدیمی بدن و ذهن به شکل گسترده تر و نوتری دارد تکرار می‌شود. ولی بیش از هر چیز دیگری من می‌خواهم بدانم که آیا من قادر خواهم بود که یاد بگیرم که به مغزم فرمان بدهم و آنرا به شکل دیگری اداره کنم؟”

آزمایشات دکتر مکی اینطور بوده است که از افراد داوطلب، که همه‌گی از دردی مزمن در عذاب بوده‌اند، در طول شش جلسه استفاده از fMRI خواسته می‌شد که دردِ خود را با تمرین و تمرکز روی تصاویری که از مغزشان می‌بینند، کاهش دهند. برای تخمین میزان کاهش درد از روشهای متداول کلینیکی اندازه گیری درد استفاده کردند.

تصاویر fMRI آشکارا نشان می‌دهد که یک نقطه خاص برای احساس درد وجود ندارد و بر عکس درد شبکه پیچیده‌ای دارد که بین 5 تا 10 منطقه مختلف مغز در آن فعالند و مرتب سیگنال رد و بدل می‌کنند.

این شبکه دو قسمت عمده دارد: احساس (perception) درد و تلفیق (modulation) درد. این دو قسمت مدام با هم در حال تبادل سیگنال هستند. بیشتر دردهای مزمن بنظر می‌رسد که مربوط به فعالیت اضافه‌ای در قسمت احساس درد می‌باشند و یا مربوط به کم‌کاری قسمت تلفیق درد.

دکتر مکی و همکارانش و همینطور گروه‌های دیگر در مراکز تحقیقاتی دیگر آزمایشات عدیده‌ای روی درد و چگونگی پاسخ مردم نسبت به روشهای کاهش درد با کمک تعلیم انجام داده‌اند. اگر بروید در سایت دکتر مکی میبیند که همچنان برای پیدا کردن سابجکت آزمایشاتشان آگهی کرده‌اند. بنابراین مطلب جالب و خواندنی در این باره بسیار است. از آن میان این مبحث را با گفتاری از دکتر مکی به پایان می‌برم که می‌گوید:

“یکی از نگرانی‌هایی که ما داشته‌ایم این است که آیا ما داریم گرانترین دستگاه تعلیم کاهش درد را می‌سازیم؟ (قیمت دستگاه fMRI با آن نرم افزارش چیزی در حدود 2 میلیون دلار است.). بنابراین ما آزمایشات دیگری کردیم که در آن سعی کردیم که افراد را گول بزنیم و مثلا بجای تصاویر مغز خودشان، تصاویری از قبل ذخیره شده دیگری را نشان دهیم و یا اصلا ویدئوی مغزشان را نشان ندهیم ولی هیچکدام این روش‌ها کار نکردند و همچنان تنها کاهش درد زمانی مشاهده شد که شخص ویدئوی مغز خودش را به درستی تماشا می‌کرد و تلاش در کاهش درد داشت.”

به عبارت دیگر افرادی در آن سطح از آگاهی دیگر مثل یک بچه نمی‌توانستند به اثر تمرکز و کاهش درد باور داشته باشند و در نتیجه مستقل از نگاه کردن به عملکرد مغز خویش بتوانند که درد را کاهش دهند.

در آزمایشات اخیر در ضمن روی اثر درازمدت این روش کاهش درد نیز تحقیق می‌شود.

دیر…

عکس / شعر / نوشته 2 نظر »

always_late1.jpgهمیشه دیر می رسم

همیشه دیر می یابم

آن را که شتابان می جویم

می یابم اما

نه یار که نقش یار

بر ترک زمانه که گذشته است.

همیشه دیر می رسم!

– نه شاعر این شعر و نه نقاش این عکس را نمی شناسم. اگر شما می دانید لطف کنید و بنویسید. دوست عزیزی که گهگاه اینجا هم سر می زند سالیانی پیش این شعر را برایم فرستاده بود.

اهمیت احساس نادانی در تحقیقات علمی

علمی 19 نظر »

مقدمه: نوشته زیر ترجمه خلاصه شده‌ای از مقاله‌ای با همین نام از دکتر شوارتز استاد دانشکده میکروبیولژی دانشگاه ویرجینیا است که در مجله Cell Science در آوریل سال جاری چاپ شده است. برای خواندن اصل مقاله اینجا را کلیک کنید. بنظر من این مقاله به نکته بسیار مهمی اشاره می‌کند و خواندنش را به همه کسانی که دست اندر کار علمی‌اند توصیه می‌کنم.

×××××

square-root.gifاخیرا یکی از دوستان قدیم همدوره‌ای‌ام در دوران دکتری را دیدم. ما هردو در رشته علوم تجربی درس می‌خواندیم ولی او پس از چندی رها کرد و رفت در دانشکده حقوق هاروارد حقوق خواند و اکنون یک وکیل برجسته است. مابین صحبتمان از گذشته‌ها، او گفت که علت تغییر رشته او و انصرافش از دوره دکتری این بوده که او هر روز احساس کودن بودن می‌کرده تا جاییکه به این نتیجه رسید که باید علم را رها کند و بجایش چیز دیگری بخواند.

این حرف او مرا بسیار متعجب کرد چرا که بنظر من او یکی از باهوش‌ترین دانشجویانی بود که من می‌شناختم. کمااینکه موفقیت فعلی شغلیش هم گواه این برداشت من بوده است. ولی نکته‌ای که او گفت در ذهنم همچنان باقی ماند و به آن فکر کردم تا اینکه فردایش برایم قضیه آشکار شد.

علم مرا هم به احساس نادانی و خنگی وامی‌دارد ولی من به آن عادت کرده‌ام. در واقع من آگاهانه راه‌هایی را می‌جویم که بیشتر احساس خنگی و نادانی کنم. اصلا من نمی‌دانم بدون احساس نادانی چه کاری باید بکنم. من حتی فکر می‌کنم که می‌بایست ما، دست اندر کاران علم، این احساس را داشته باشیم. بگذارید که توضیح دهم.

برای تقریبا همه ما, یکی از دلائلی که علم را در دبیرستان و یا حتی در دوره لیسانس دوست داشتیم این بوده که ما در آن خوب بودیم. بعلاوه اینکه احساس شیفتگی و کنجکاوی نسبت به درک جهان هستی هم اشتیاق ما را برای آموختن علم زیاد می‌کرده است. اما در دوره دبیرستان و یا لیسانس ما فقط درس می‌گرفتیم و کتابی می‌خواندیم و اگر سئوالات را درست جواب می‌دادیم نمره خوبی هم می‌گرفتیم و آنوقت از خود احساس رضایت می‌کردیم و اینکه باهوش هستیم.

در دوره دکتری ولی عمدتاً می‌بایست که تحقیق کرد و تحقیق به کل مقوله متفاوتی با درس گرفتن و نمره خوب آوردن است. برای خودِ من این قضییه ترسناک بود. چگونه ممکن بود سئوالات را به گونه‌ای تنظیم کنم که به یک کشف مهم منتهی شود؟ چگونه می‌بایست که آزمایشاتی را طراحی کنم که نتایج آن کاملا متقاعد کننده باشند؟ چگونه مشکلات و راه‌حل‌های آنها را از پیش ببینم و یا اگر شکست خوردم چگونه بتوانم مسئله را حل کنم؟

در دوره دکترا بیاد دارم روزی را که بدنبال جواب موضوعی می‌گشتم و از پروفسور هنری تائُب (Henry Taube) پرسیدم و او گفت که نمی‌داند. دکتر تواب کسی بود که دو سال بعد از آن جایزه نوبل را برد و من آن روز فکر کردم که اگر دکتر تائُب که هزاران بار بیشتر از من می‌داند، جواب این مسئله را نداند پس هیچکس نمی‌داند.

در واقع همانروز بود که تکان خوردم: هیچکس جوابی برای سئوال من نداشت. برای همین هم بود که آن موضوع تحقیقاتی من بود. اینطور بود که آن موضوع تحقیقاتی من شد. این بر عهده من بود که مسئله را حل کنم. و در واقع وقتی که با این موضوع از این زاویه روبرو شدم، در ظرف چند روز مسئله را حل کردم. مسئله در واقع خیلی هم سخت نبود؛ فقط می‌بایست که چند چیز را امتحان می‌کردم. ولی نکته مهم این داستان در اینست که آن چیزی که من نمی‌دانستم فقط خیلی وسیع نبود؛ بلکه بینهایت وسیع بود. و تنها راه حل این بود که دل به دریا بزنم و بهترین تلاشم را بکنم.

بنظر من دوره دکتری در دانشگاه‌های ما اغلب دو کار را برای دانشجویان بد انجام می‌دهد. اول اینکه من فکر نمی‌کنم که دانشجویان می‌فهمند که تحقیق چقدر مشکل است و چقدر یک تحقیق خوب انجام دادن مشکل‌تر است. چیزی که تحقیق را مشکل می‌کند اینست که تحقیق در واقع غرق شدن در دنیای ناشناخته‌هاست. ما مطمئن نیستیم که آیا سئوالات درستی را پرسیده‌ایم یا نه و یا کجا خواهیم رسید تا آنکه نتیجه آزمایشاتمان را بگیریم. دوم آنکه ما به دانشجویان خود یاد نمی دهیم که چگونه بطور موثری احساس نادانی کنند به این معنا که اگر احساس خنگی نکنند در واقع در حال انجام تحقیق درستی نیستند. همین جا بگویم که منظور من احساس خنگیِ نسبی، از باب مقایسه یک دانشجو با دانشجویان دیگر کلاس که نمره خوب می‌گیرند، نیست. منظورم آن دسته از افراد باهوشی هم نیست که ممکن است در مسیری کار کنند که با استعدادشان تطابق خوبی ندارد. منظور من اینست که تحقیق علمی ما را با احساس نادانی (خنگی) مطلق‌مان مواجه می‌کند. این احساس نادانی یک واقعیت موجود است که ریشه در تلاش ما دارد و ما را به سمت درک ناشناخته‌ها می‌راند.

امتحان جامع دوره دکتری و دیگر امتحان‌ها هدفشان این باید باشد که نقطه ضعف دانشجو را دریابند. این کار بخشی به این دلیل است که دانشجو نیاز دارد که ببیند روی چه قسمتی باید بیشتر کار کند؛ و بخشی به این دلیل که ببینند که دانش دانشجو در چه حدی کم می‌آورد و آیا آن حد به اندازه کافی بالا هست که بتوان گفت که دانشجو آماده است که به تحقیق روی پروژه بپردازد و یا هنوز آمادگی کافی را برای غرق شدن در تحقیق را ندارد.

نادانی پُربار به این معنا است که آدمی با انتخاب خویش نادان می‌شود. تمرکز کردن روی سئوالهای مهم شخص را در وضعیت دشوار و زمخت جهالت قرار می‌دهد. یکی از زیبایی‌های علم اینست که آدمی را فروتن می‌کند. وقتی که نتیجه غلط و یا نامطلوب از پسِ نتیجه غلطِ دیگر می‌گیریم در شرایطی که همچنان احساس خوبی داریم تا زمانی که در حال یادگیری هستیم، ما می‌آموزیم که فروتن شویم.

بدون شک این حالت برای دانشجویانی که عادت کرده‌اند نمره‌های خوب بگیرند دشوار است. شکی در آن نیست که حد معقولی از اعتماد بنفس و کله شقی کمک می‌کند ولی من فکر می‌کنم که آموزش علمی ممکن است که یک انتقال بسیار مهم را سهل‌تر کند: انتقال از یادگیریِ آنچه که دیگران کشف کرده‌اند به تبدیل آنچه که به دستاورد و کشفِ خود شخص منتهی شود. هر چه بیشتر با نادانی خود راحت‌تر شویم بیشتر و عمیق‌تر در دریای ناشناخته‌ها فرو خواهیم رفت و احتمال اینکه کشف بزرگی نیز کنیم بیشتر می‌شود.

ما از خاکیم: یک روز سخت در زندگی یک سلول نرم!

علمی 23 نظر »

توضیح: نوشته زیر روایتِ بسیار ساده و خلاصه شده من از سخنرانی دکتر جف فِرِدبِرگ (استاد دانشگاه هاروارد) است به همراه برداشت‌هایم از مصاحبه دیگری که با مجله Nature داشته است. آن مصاحبه را روی اینترنت بدون ثبت نام نمی‌توانید ببینید ولی شبیه به همان مطالب را در این گزارش می‌توانید بخوانید. عکسها را از روی اسلایدهایش با اجازه ایشان گذاشته‌ام. بنابراین نقل مطلب با ذکر منبع آزاد است. اگر هم اصل مقاله دکتر فردبرگ در این زمینه را که پارسال در مجله Nature چاپ شده، می‌خواهید به خودش ایمیل بزنید برایتان خواهد فرستاد.

glassy-cell1.jpg

یک سلول چگونه دوام می‌آورد؟

مدلی که به اتفاق آراء برای سلول و رفتار مکانیکی آن تا چند سال قبل ارائه می‌شد مدلی بود که در عکس زیر دیده می‌شود. ولی داستان اینجاست که این مدل به کل غلط است. در واقع کسی که این مدل را ارائه داده بود پس از آزمایشات و داده‌های گروه دکتر فردبرگ که توسط آزمایشگاه‌های دیگر هم تایید شد، خود در مقاله خواندنی دیگری مدل قبلی خویش را رد نموده است. دلائل اینکه چرا آن مدل غلط است متعدد است که خود بحثی بسیار مفصل است ولی جانِ کلام در اینست که سلول نه یک مایع غلیظ است و نه یک ماده جامد قابل انعطاف؛ بلکه چیزی است بین این دو.

cell-consensus-model.jpg

به لحاظ سفتی (stiffness)، سفت‌ترین مواد الماس است بعد فلز (10 به توان 12 و 11 پاسکال) شیشه، فایبرگلاس و استخوان در رده 100 مرتبه پایین‌تر. موادی مثل خمیردندان، گِل، و سلول در رده 1000 پاسکال قرار دارند در حالیکه یک باکتری 100 مرتبه سخت‌تر از آن است و یا حتی اَکتین که یک مولکول داخل سلول عضله است یک میلیون برابر از سلول سخت‌تر است. حال ممکن است بپرسید که چطور یک مولکول داخل سلول می‌تواند یک میلیون بار از کل سلول سخت‌تر باشد. برای فهم قضیه الیاف یک پارچه کتانی را در نظر بگیرید. در عین حال که یک تار الیاف خیلی محکم است و اگر در جهت عرضی بکشیدش پاره نمی‌شود ولی در عین حال می‌تواند در جهات طولی و دیگر کمی کش بیاید. بنابراین پارچه کتانی در کل ماده نرم‌تری از یک الیاف خویش است.

نکته جالب توجه دیگر در اینست که زمان پیدایش و تکامل سلول با زمان تکامل جهان قابل مقایسه است. پیدایش DNA، همزمان با پیدایش سلول فسیلی بدون هسته به 2 بلیون سال قبل برمی‌گردد. 1 بلیون سال بعد سلول‌های با هستهcell-consensus-model2.jpg (نیوکلیوس) ایجاد شدند که دیگر همان شکل خود را تا زمان حاضر نیز حفظ کرده‌اند. علت نرم بودن سلول به مانند یک ماده‌ای شبیه ژل، یا خمیر دندان و یا گِل بسیار ساده است. سلول را درون رسوبات گِل مانند اولیه پیدایش جهان تصور کنید که این سلول قرار است که با محیط اطرافش ارتباط داشته باشد: نفوذ کند و نفوذ شود. اگر سختی سلول از سفتی محیط اطرافش خیلی بیشتر باشد آنگاه نفوذ به لحاظ متابولیکی غیر موثر خواهد بود و برعکس اگر سلول خیلی نرم‌تر از محیط اطرافش باشد آنگاه به لحاظ مکانیکی ساختار غیر موثری خواهد داشت. آنگاه نخواهد توانست که براحتی بزرگ شود، تقسیم شود و غیره. پس برای به منظور رسانیدن کارهایی که یک سلول انجام می‌دهد در واقع سلول می‌بایست که نه جامد باشد و نه مایع و در عین حال خواص هردو را داشته باشد. در واقع چیزی باشد مثل گِل که تحت فشار شکل می‌گیرد و وقتی که فشار برداشته می‌شود شکل خود را می‌تواند حفظ کند و در عین حال آنقدر هم جامد نیست که تغییر شکل نتواند بدهد.

حال این کشفیات به چه درد می‌خورند؟! خاصیت شبیه گِل بودن سلول احتمالا برای گروه وسیعی از بیولژیست‌ها و عملکرد بیماری‌ها مهم است ولی اگر بخاطر رل عمده آن برای توضیح بیماری آسم نبود شاید اصلا کشف نمی‌شد.

سئوال اینجا بود که چه می‌شود که یک بیمار مبتلا به آسم وقتی نفس عمیق می‌کشد باز هم راه تنفسی‌اش باز نمی‌شود و همچنان دچار تنگی نفس است. وقتی سلول‌های عضلات راه تنفسی مبتلا به آسم را در حد مولکولی‌اش مورد تحقیق قرار دادند متوجه شدند که سلول عضله مجاری تنفسی اساسا نمی‌تواند باز شود برای اینکه نمی‌تواند که مثل مایع رفتار کند. بزبان دیگر مثل سُس گوجه‌ای می‌ماند که در دهانه بطری گیر کرده و نمی‌تواند سرازیر شود هر چقدر هم که شما به بدنه بطری فشار وارد کنید. در یک همچه موردی راه تکان دادن بطری است تا انرژی لازم برای غلبه بر مانع ایجاد شود و سُس دوباره روان گردد. پس در مورد بیماری آسم نیز باید که بتوان خاصیت مایع و روان شدن سلول را به نحوی زیادتر کرد.


راهی جدید برای سفر به اعماق کهکشان ها

علمی 2 نظر »

astro_6002.jpg

سرمقاله قسمت علمی روزنامه نیویورک تایمز امروز به مطلبی با عنوان این پست اختصاص دارد. در آن به تلسکوپ مایکروسافت و گوگل آسمان اشاره شده است و اینکه به گفته دانشمندان از جمله پروفسور الکساندر زالی (Alexendar Szalay) از دانشکده ستاره شناسی دانشگاه هاپکینز هر دو نرم افزار به لحاظ علمی درست طراحی شده اند و نماینده خوبی از دنیای کهکشان ها هستند.

به گفته نیویورک تایمز تلسکوپ مایکروسافت از گوگل آسمان غنی تر است و به لحاظ علمی با ارزش تر که با همکاری مرکز ستاره شناسی دانشگاه هاروارد طراحی شده است.

هر دو این کمپانی ها (مایکروسافت و گوگل) گفته اند که این نرم افزارهای کهکشانی را فقط به منظور پیشبرد علمی طراحی کرده و قصد استفاده مالی ندارند. تلسکوپ مایکروسافت را از اینجا می توانید که دانلود کنید. بسیار دیدنی و دلپذیر است. حتما دانلودش کنید. در ضمن باید که این صفحه دانلود را با مایکروسافت اکسپلورر باز کنید. با موزیلا باز نمی شود.

گروه‌ بندی جدید بیماری‌ها براساس ژن‌های تاثیر گذارنده بر بیماری

علمی 2 نظر »

بعضی بیماری‌ها ظاهرا اصلا به هم ربطی ندارند مثل سکته قلبی و بیماری ژنیتیکی فرسودگی عضلات (Duchenne Muscular Dystrophy) که غالبا در کودکی آغاز می‌شود و به سرعت پیشروی می‌کند. ولی تحقیقات جدید در دانشگاه پزشکی استانفورد نشان می‌دهد که در هر دو بیماری ژن‌های مشابهی فعال هستند.

تحقیقات مشابه تحقیق فوق گروه بندی بیماری‌ها را دچار تحول کرده است. بیماری‌هایی که بنظر بی ارتباط می‌رسیدند اکنون ممکن است که در یک گروه قرار بگیرند. دانشمندان اکنون تلاش می‌کنند که بیماری‌هایی را که منشا ژنیتیکی مشابه دارند ولو اینکه در ظاهر متفاوت بنظر آیند، در یک گروه قرار دهند. بدین وسیله آنها امیدوارند که درمان موثرتری برای بیماری‌ها پیدا کنند.

دکتر تاد گولب (Todd Golub) رئیس مرکز سرطان انیستیتوی کمبریج در ماساچوست می‌گوید: “در آینده‌ای نه چندان دور به جای آنکه به ریشه آناتومی یک تومور پرداخته شود، دانشمندان به مسیرهای مولکولی آن بیماری‌هایی که منجر به ایجاد تومور شده است خواهند اندیشید.”

در حال حاضر بیش از 40 نوع دارو برای درمان (پیشگیری) سکته قلبی وجود دارد، در حالیکه هیچ دارویی برای فرسودگی عضلات وجود ندارد. در حالیکه اگر این دو بیماری مسیر مولکولی مشابهی دارند شاید داروهای ضد سکته قلبی برای درمان فرسودگی عضلانی نیز باید که امتحان شوند.

disease-mapping.jpgدکتر گولب و همکارانش نقشه ارتباطی‌ای برای بیماری‌ها و ژنهای موثر درآورده‌اند (روی عکس کلیک کنید تا نقشه در ابعاد بزرگ ببینید.) که نشان می‌دهد چگونه یک دارو با فعال کردن ژنی که در بیماری دیگری هم مشترک است، مربوط می‌شود.

این تحقیقات همچنین دانش ما را از ریشه و علت بیماری‌ها و عملکرد ژن‌های خاص گسترش خواهد داد. برای مثال اخیراً فهمیده‌اند که دو ژن خاص ریسک دیابت و سرطان پروستات را افزایش می‌دهند در حالیکه این دو بیماری نیز بسیار به هم نامربوط بنظر می‌رسند تا حدی که دکتر کالینز (Collins) رئیس مرکز تحقیقاتی ژنیتیکی National Human Genom Research Institute می‌گوید که این کشف برایش غیر قابل باور بوده است. او همچنان می‌گوید که ژن دیگری نیز بنظر می‌رسد که در بیماری‌های سرطانی و سکته قلبی و دیابت فعال است.

از طرف دیگر محققین دیگری مثل دکتر کندلر (Kendler)، استاد دانشکده روانپزشکی و ژنتیک دانشگاه ویرجینیا می‌گوید که در مورد بیماری‌های روانی حتی اگر دو بیماری ژن مشترک داشته باشند باز هم دو بیماری کاملا مستقل از همند و این کاملا ناشیانه است که گمان کنیم که بیماری‌های روانی بخاطر داشتن ژن مشترک در یک گروه قرار خواهند گرفت.

تعداد دیگری از محققین، مثل دکتر میلر، استاد دانشگاه تورنتو، نیز عقیده دارند که ژن‌ها به تنهایی قادر نخواهند بود که بیماری‌ها را گروه بندی کنند. برای مثال او به نوزادان اشاره می‌کند و اینکه بعضی از نوزادن که حتی ژن مسئول نارسایی ریوی دارند هیچوقت نشانه‌ای از بیماری نشان نمی‌دهند. بنابراین آیا باید گفت که آنها نیز به همان بیماری دچارند؟ دکتر فرانک از دانشگاه کلرادو می‌گوید که آنها هنوز حتی نمی‌دانند که این گونه نوزادان را که ژن مسئول را دارند ولی علائم بیماری را ندارند، چه باید که خطاب کنند.

با همه اینها دکتر بوت (Butte) همکار دکتر گولب در دانشگاه استانفورد می‌گوید که گروه بندی ژنتیکی بیماری‌ها یک روز به جایی خواهد رسید که گروه بندی فعلی بیماری‌ها در آن بنظر عجیب خواهد رسید همانگونه که گروه بندی فعلی در نظر دانشمندان 100 سال پیش دور از دسترس و غیر عادی بوده است. برای مثال در سال 1909 یک گروه از علت مرگ بیماران “دیدار با خداوند” لیست شده بود. بنابراین در 20 یا 50 سال آینده نیز دانشمندان ممکن است که به گروه بندی فعلی بخندند.

متن کامل مقاله را اینجا بخوانید.

تنهایی

عکس / شعر / نوشته 8 نظر »

lonliness.jpgآخرین چراغ

 

از تنهاترین اتاق

 

خاموش می‌گردد…

 

 

– قدسی قاضی‌نور

نگاه

عکس / شعر / نوشته 5 نظر »

look.jpg

نگاهت به صافی چشمه‌ای ست

که در خواب‌های کودکیم بود

کودکانه در آن غوطه‌‌ور شدم!

 

قدسی قاضی‌نور

برای دیدن طرح‌های دیگر نقاش روی نقاشی کلیک کنید.

از تئوری نسبیت انیشتین تا همگونی عملکرد مغز و امیدی برای توان‌بخشی بیماران مغزی

علمی, کتاب 16 نظر »

توضیح: متن زیر بیشترش برگرفته از کتاب On Intelligence است. در متن زیر هر جا که ضمر اول شخص استفاده