لطفاً مطالب این وبلاگ را در وبلاگ دیگری کپی نکنید؛ به جایش اگر دوست داشتید به آن لینک دهید. چاپ مطالب در مجلات نیز با ذکر و لینک منبع آزاد است. برای آشنایی با قوانین کپی رایت می‌توانید اینجا را ببینید. با تشکر، سارا رها

خواندنی های روز:

بیانیه‌ی جمعی از وبلاگ‌نویسان در رابطه با انتخابات ریاست جمهوری و وقایع پس از آن

اجتماعی 4 نظر »

۱) ما، گروهی از وبلاگ‌نویسان ایرانی، برخوردهای خشونت‌آمیز و سرکوب‌گرانه‌ی حکومت ایران در مواجهه با راه‌پیمایی‌ها و گردهم‌آیی‌های مسالمت‌آمیز و به‌حق مردم ایران را به شدت محکوم می‌کنیم و از مقامات و مسوولان حکومتی می‌خواهیم تا اصل ۲۷ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران را -که بیان می‌دارد “تشکیل‏ اجتماعات‏ و راه‌ پیمایی‌ها، بدون‏ حمل‏ سلاح‏، به‏ شرط آن‏‌که‏ مخل‏ به‏ مبانی‏ اسلام نباشد، آزاد است” رعایت کنند.

۲) ما قانون‌ شکنی‌های پیش‌آمده در انتخابات ریاست جمهوری و وقایع غم‌انگیز پس از آن را آفتی بزرگ بر جمهوریت نظام می‌دانیم و با توجه به شواهد و دلایل متعددی که برخی از نامزدهای محترم و دیگران ارائه داده‌اند، تخلف‌های عمده و بی‌سابقه‌ی انتخاباتی را محرز دانسته، خواستار ابطال نتایج و برگزاری‌ی مجدد انتخابات هستیم.

۳) حرکت‌هایی چون اخراج خبرنگاران خارجی و دستگیری روزنامه‌نگاران داخلی، سانسور اخبار و وارونه جلوه دادن آن‌ها، قطع شبکه‌ی پیام کوتاه و فیلترینگ شدید اینترنت نمی‌تواند صدای مردم ایران را خاموش کند که تاریکی و خفقان ابدی نخواهد بود. ما حکومت ایران را به شفافیت و تعامل دوستانه با مردم آن سرزمین دعوت کرده، امید داریم در آینده شکاف عظیم بین مردم و حکومت کم‌تر شود.

پنجم تیرماه ۱۳۸۸ خورشیدی

بخشی از جامعه‌ی بزرگ وبلاگ‌نویسان ایرانی

اگر با این بیانیه موافق هستید آن را در وبلاگتان بگذارید.

از میان آتش و خون به سوی رویشی سبز

اجتماعی, خودمانی 21 نظر »

مایی که در خارج از کشور هستیم و دلمان برای برای ایران می‌تپید اینروزها شب و روز کارمان شده که اخبار ایران را بخوانیم و از غصه دیدن صحنه‌های دردناک کشته شدن بهترین جوان‌های آن آب و خاک احساس سوختن کنیم. یکی از بچه‌های دانشجوی دانشگاه اصفهان که با من در تماس ایمیلی است و اتفاقا به آقای احمدی نژاد هم رای داده است، وقتی شنید که برای رای دادن به اتاوا رفته‌ام، با تعجب می‌پرسید منی که 20 سال است دیگر در ایران زندگی نمی‌کنم چرا اینهمه حرص و جوش انتخابات را می‌زنم. در جواب او فقط یک جمله نوشتم که انقلاب در زندگی من و نسل من اثرات بسیار زیادی داشته و من با وجودیکه هیچوقت کار سیاسی‌ای به معنای درست کلمه‌اش نکرده‌ام ولی همیشه در متن وقایع و حرکات اجتماعی بوده‌ام و خون انقلاب و علاقه به آن مرز و بوم در رگهایم هنوز جریان دارد. دیگر نگفتم که چگونه تجربیاتم از انقلاب، جهاد سازندگی و جنگ مسیر زندگیم را تعیین کرد و به عبارتی مرا آن کرد که امروز هستم. دیگر نگفتم تصویر پسرکی دوچرخه سوار که سرش با یک ترکش خمپاره از تنش جدا شد در حالیکه پاهایش هنوز رکاب می‌زدند، هنوز هر بار که در باره سیستم عصبی بدن صحبت می‌کنم چگونه پیش چشمم ظاهر می‌شود.  نگفتم  چگونه تصویر زن‌ها و کودکانی که روز 17 شهریور  در خون غلطیدند هنوز در ذهن من تازه‌اند و گاه به خوابم می‌آیند. از پسرک 4 ساله‌ای که فرزند یک بسیجی بود و فکر می‌کرد که او هم یک روز شهید گمنام می‌شود، هم نگفتم. پسرک به همراه مادر باردارش در یک حمله هوایی عراق پودر شدند و پدر دیوانه شد و خود را به زیر آتش خمپاره انداخت؛ و من تا چند روز قبل از آن حادثه مدتی در خانه آنها بسر برده بودم و شبها همبازی پسرک بودم. خاطرات اینچنینی در ذهن من و نسل من بسیارند و مخملباف آنها را در فیلمهایی نظیر عروسی خوبان به زیبایی تصویر کرده است. این چنین است که وقتی می‌بینم دوباره شرایطی شبیه انقلاب در سرزمینم ایجاد شده تمام آن خاطرات در پیش چشمم زنده می‌شوند و مغزم به شدت برای کارهای روزمره معمولی‌ام به اسلو موشن می‌رود.

برای من بسیار دردناک‌ است این تکرار تاریخی خشونت و رفتارهای سبعانه و عواقبش را دیدن. چیزی دردناک‌تر از این نیست که بهترین جوان‌های مملکت را آنگونه وحشیانه به جرم فقط یک اعتراض بر سر و رویشان باتوم بزنند، با موتور و ماشین از رویشان رد شوند و سبعانه بکشند. فیلم کشته شدن آن دانشجوی جوان دانشگاه اصفهان را دیدید؟ (از اینجا می‌تونید ببینید ولی شاید نبینید بهتر باشد که سخت دردآور است.) من که حال خودم را پس از دیدنش نمی‌فهمم. چقدر هم طفلک چهره‌اش وقتی که مرد و از درد و رنج و خونریزی خالی شد، آرام و زیبا شد…

حال می‌فهمم که چرا آن زمان انقلاب دانشجوهای خارج از کشور درس و کار را رها کردند و به ایران برگشتند که سخت است خارج باشی و ببینی و تنهایی خون گریه کنی. مردم به هنگام عزا بیش از دوران خوشی دور هم جمع می‌شوند  و دولت فراموش کرده است که وقتی دست به کشتار می‌زند دیگر زمام کنترل از دست رها شده و جلوی این جمع عزادار را نمی‌توان گرفت.

اما امروز که خیلی عزادار بودم و همینطور پای صفحه کامپیوتر بعد از دیدن فیلم‌های کشته شدن جوان‌ها بی‌حرکت نشسته بودم، ایمیلی از یک محقق همکارم  که استرالیایی است، از ملبورن بدستم رسید که دوست دارم با شما هم درمیانش بگذارم چون همدردی انسانی‌اش برایم دلگرم کننده و امیدوار کننده به آینده آمد. نوشته که وقتی از کنار جنگل‌های سوخته در حریق رد می‌شده به وقایع ایران فکر می‌کرده و اینکه گاه در میان سخت‌ترین شرایط زیباترین صحنه‌ها می‌تواند شکوفه بزند و رشد کند و بعد شعر زیر را سروده. به امید رویشی سبز و تازه از آرمان‌های انسانی با هم بخوانیمش:

In the full moon
Clouds of anger
Burning branches
Billowing smoke
Beauty under attack

In the half moon
Dark shadows
Burn’t limbs
Leaping forth
Remnants of past glory

In the full moon
Signs of life
Beneath the burn a bud
Trunks blossoming leaves
Beauty beckoning

In the half moon
Life anew
A sea of green
Green trunks
Beauty unique

ایران پس از 22 خرداد، ایران دیگری خواهد بود (به نقل از حسین قاضیان)

اجتماعی 2 نظر »

توضیح: مطلب زیر کپی شده از وبلاگ دال در این پست ایشان است که به دلیل فیلتر بودن وبلاگشان و به دلیل اهمیت نوشته شان در اینجا می آورم.

******************

وقتی آقای احمدی‌نژاد با هواپیمای افشاگری خود به برج‌های سه قلوی رژیم کوبید، نمی‌شد به درستی حدس زد عواقب این حمله‌ی انتحاری چه خواهد بود و تا کجاها خواهد رفت. همان‌طور که پس از حملات انتحاری یازده سپتامبر به برج‌های دوقلو نمی‌شد به درستی پیامدهای آن را حدس زد. چیزی که بود همه می‌دانستند جهان پس از یازده سپتامبر، دیگر مانند جهان پیش از آن نخواهد بود. با حمله‌ی انتحاری احمدی‌نژاد هم می‌شد حدس زد که ایران پس از 22 خرداد ایران دیگری خواهد بود.
هنوز گرد و غبار ناشی از این حملات کاملاً فرو ننشسته ‌است تا بتوانیم ببینیم از درون این آوار چه کسانی زنده بیرون می‌آیند، و کشته‌ها و مجروحان چه کسانی هستند، و چه چیزها از بین می‌رود و چه چیزها برجا می‌ماند. چهره‌ی ایران پس از 22 خرداد هنوز در حال ترسیم شدن است. ما هم، در خانه یا خیابان، داریم در ترسیم این چهره نقشی بازی می‌کنیم. هر قدر بیشتر تلاش کنیم ودرست‌تر عمل کنیم در این آینده نقش بیشتری خواهیم داشت؛ آینده‌ای‌ که در هر حال ما باید با آن زندگی ‌کنیم؛ آینده‌ای که شاید با عمل ما مطلوب‌تر از چیزی از کار درآید که با انتخابات به دنبالش بودیم.
در هر حال این آینده هر چه باشد، وقتی غبار آوارها آرام گرفت و بر زمین واقعیت نشست، وقتی اوهام تصویرهای آلوده به گرد و غبار حادثه کنار رفت، شاید دیدیم که واقعیت چیز دیگری است، شاید متوجه شدیم که حمله‌ی احمدی‌نژاد اصلاً انتحاری نبوده، شاید اصلاً وقتی غبارها نشست دیدیم خلبان و کمک خلبان هنوز زنده‌اند، و وقتی از درون غبارها بیرون آمدند و گرد و خاک از چهره‌شان کنار زدند، دیدیم آقای احمدی‌نژاد فقط نقشی در حد کمک خلبان داشته است نه بیشتر!

***

با سپری شدن روزها و فرو نشستن گرد و غبار آوارها باز هم در این مورد خواهم نوشت. البته در صورتی که خودم از کسانی نباشم که دست‌ و پایشان را خواهند گرفت و به زور به زیر آوار خواهند انداخت.

ان الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل علیهم الملائكة لا تخافوا ولا تحزنو

اجتماعی 5 نظر »

برخیزید و با دروغ بجنگید!

اجتماعی 16 نظر »

دوستان، وقت تنگ است و باید با دروغ جنگید. نگرانی من از این است که کسانی که به اینترنت وصلند و استفاده می‌کنند گمان کنند که همین افشا گری‌های اینترنتی برای مقابله با دروغ‌هایی که هر روز یکی بزرگتر از دیگری گفته می‌شود کافیست.  باید به میان مردم کوچه و بازار رفت و صحبت کرد و افشا گری کرد. پیشنهاد می‌کنم که شما دانشجوها وقت بذارین (یک دو هفته ای را بی‌خیال درس و مشق شوید!) و این دو هفته صبحهای زود را بروید بازار (بازار بزرگ هر شهر بهتر است) و سر میدان تره بار فروش‌ها و میوه فروش‌ها، آنجا در ضمن یک خدا قوتی گفتن و کمی کمک در مثلا خالی کردن بار و یا کمی خرید سر گفتگو را با کسبه باز کنید. متقاعد کردن هر کسبه یعنی 5 تا رای از خانواده او هم. در مسیر هم که تاکسی و اتوبوس بهترین جا برای بحث انتخاباتی است. دخترهای شیک و پیک هم که از این کارها بلد نیستند بروند آرایشگاه‌ها و مغازه‌ها در میان زن‌های خانه دار و متوسط جامعه سر صحبت را باز کنند. مهم اینست که نخواهید برای شخص بخصوصی مستقیم تبلیغ کنید که آن ممکن است فورا احساس منفی ایجاد کند. فعلا هدف فقط باید افشا گری دروغ‌هایی باشد که این روزها خیلی راحت گفته می‌شود.

این روش همان روش‌های قدیمی اول انقلاب است که ما دانشجوهای آن زمان در در و دهات و مناطق فقیر نشین استفاده می‌کردیم. در طول چهار هفته‌ی اخیری که در ایران بودم هم به همین روش صبح‌های زود غالبا میرفتم بازار و به بهانه خرید با خیلی از کسبه حرف می‌زدم. در مملکت ما این روش‌ها هنوز بسیار بهتر از همه‌ی روش‌های دیگر کار می‌کند. کاری که طلبه‌ها و ملاهای جوان می‌کنند. جماعت اینترنت خوان نیاز چندانی به این افشا گری‌ها ندارند. از اینترنت و فرند فید و وبلاگ فقط برای تبادل اطلاعات بین خود استفاده کنید ولی عمده تلاش را باید روی طبقه‌ای از مردم بگذارید که به اینترنت دسترسی ندارند و روزنامه هم چندان نمی خوانند؛ راه ارتباط با این مردم تنها از طریق صحبت روی در روی است.

برخیزید و با دروغ بجنگید که وقت تنگ است…

رای میدهم برای تمرین دمکراسی

اجتماعی 25 نظر »

سالهاست که به این نتیجه رسیده ام که راه رسیدن به دمکراسی تنها از طریق اصلاحات است و آن صبوری می طلبد و مایوس نشدن و پایمردی (بهتر از آن پای-زنی!). معتقدم که با انقلاب و براندازی هیچ چیزی درست نمی شود؛ فقط سیستم مدتی به خاطر تغییر شرایط اولیه اش دچار آشوب می گردد. والا سیستم بطور بنیادین عوض نمی شود هرچند که ظاهرش برای مدتی بنظر خیلی عوض می شود.

باری این همه گفتم که بگویم من همیشه به رای دادن معتقدم و آن را تمرینی برای دمکراسی می بینم. تحریم هر چیزی اگر هم زمانی موثر باشد تنها در یک جامعه به دمکراسی رسیده ممکن است که اثر کند نه در جامعه ای که برای رسیدن به دمکراسی دست و پا می زند. بنابراین من حتما به یکی از میان آنهایی که حق انتخاب دارم رای می دهم.

در این انتخابات من به آقای میرحسین موسوی رای خواهم داد به دلایل متعدد که یکی از عمده ترینشان در مقایسه با کاندیداهای دیگر همسری خانم زهرا رهنورد است که ایشان را از نزدیک می شناسم و با او در سال های اول انقلاب, آن زمان که او مدیر مسئول مجله اطلاعات بانوان بود, به عنوان خبرنگار کار هم کرده ام. من به توانمندی و شجاعت خانم رهنورد در ارائه یک چهره مثبت از زن ایرانی در مجامع بین المللی و همینطور در ایجاد برخی تغییرات و کارگشایی در داخل سیستم اعتماد دارم.

گپی خودمانی

خودمانی 31 نظر »

در فروردین امسال این وبلاگ دو ساله شد و روز تولدش هم یادم رفت همانطور که روز تولد خودم را هم غالبا فراموش می کنم! الان که نگاه می کنم می بینم که چقدر مطلب نوشته ام! وبلاگ نویسی برایم تجربه جالبی بود. یک جورایی مکاشفه ای در خود نیز بود و در عین حال همسفر شدن با راهیانی دیگر در این دنیای به اصطلاح مجازی. این مکاشفه ها و سفرهای مجازی حداقل برای خودم پربار بوده اند. چندی پیش از یکی از دوستان فرهیخته ام راجع به وبلاگم نظر خواستم. آن دوست که نظراتش را به خاطر بی تعارفی و صراحتش بسیار ارزشمند می دانم در مجموع این وبلاگ را اتلاف وقت می دانست با این استدلال که مطالب حاشیه ای و ویشی-واشی هر از چند گاهی که به درد کسی نمی خورد و مطالب علمی هم چرا باید کسی بیاید سراغ وبلاگ من که با اسم مستعار می نویسم, آنها را بخواند, خب می تواند برود اصل مقالات و مطالب مورد بحث را از هزاران جای معتبر دیگر (احتمالا انگلیسی) بخواند. مثلا از همان لینک هایی که من همیشه به هنگام بحث و نقد برای ارجاع به اصل مطلب می گذارم, بخواند.

نقد آن دوست گرامی ام متین است. اما به گمانم و با حسابی سرانگشتی از تعداد فید ردیدرها و آمار هر روزه وبلاگ تعداد خوانندگان دائمی (و نه آن خوانندگان گذری در اثر لینک فروم هایی مثل پی-سی-دانلود) این وبلاگ که یک چیزی در حول و حوش هزار نفر است و غالبا هم به هوای مطالب علمی به اینجا سر می زنند, یک موضوع را اثبات می کند. و آن نکته اینست که درست است که من در این وبلاگ مدارکم را بر در و دیوارش نیاویخته ام و تلاش هم کرده ام که هویت واقعی ام و اینکه دقیقا در کجا کار می کنم و کی هستم پنهان بماند (هر چند که عده نسبتا زیادی هم بالاخره پیدایم کرده اند ولی به خواست من احترام گذاشته و علنی نکرده اند), ولی با همه اینها این مطالب خواننده داشته, نه فقط خواننده ای که گذری می خواند و رد می شود بلکه خواننده ای که می خواند و روی موضوع فکر می کند و بحث را دنبال می کند. این مشاهده این نکته را ثابت می کند که اعتبار یک نوشته می تواند به خود آن نوشته باشد مستقل از هویت نویسنده. یک خواننده فکور می تواند بفهمد که چقدر یک نقد با دقت و موشکافی علمی نوشته شده و چقدر اعتبار دارد. دریافت همین یک نکته خصوصا در میان جوان های ایرانی برای من بسیار مایه خوشوقتی و امیدواری است.

و اما علت این حرف ها در این پست اینست که احتمالا برای مدتی نخواهم نوشت. ولی نه به دلیل نقد آن دوست گرامی و یا گفته دوست بسیار عزیز دیگری که دیشب تلفنی گفت که تازگیها چرت و پرت می نویسم (و به آن دلیل کمی نگرانم شده بود!). بیان آن نقد نوعی بلند بلند فکر کردن راجع به دوسال کارنامه این وبلاگ بود. راستش به خودم قول داده ام که حداقل تا وبسایت کاری ام را به روز نکرده ام در اینجا دیگر پستی نگذارم که آن کار حداقل الان سخت واجب شده است. در چند ماه گذشته شب و روز سرگرم پروپزال نوشتن بوده ام و در واقع خستگی ام را با پرداختن به مقالاتی دیگر برای این وبلاگ در می کرده ام! اما حالا یکی از بزرگترین و مهم ترین آن پروپزال ها به ثمر رسیده و وقت, دوباره وقت کاشتن بذر تحقیقاتی جدید است. در ضمن این پروپزال را که به ثمر رسیده عمدتا روی تشخیص و توان بخشی بیماری الزایمر نوشته ام. یادتان هست گفته بودم که آرزو دارم روزی در ایران مدرسه و مرکزی برای بیماران الزایمری به نام مادرم تاسیس کنم؟ یک قدم در رسیدن به آن آرزو نزدیک تر شده ام. شاید تا 10 سال دیگر زمانش برسد. این روزها دیگر بار پیش پدر و مادرم هستم. احتمالا نتیجه تحقیقات ما دیگر برای مادرم خیلی دیر خواهد بود ولی هم او بوده که با بیماری اش این مسیر را برایم انتخاب کرد (و یا من انتخاب کردم؛ اراده آزاد؟!)

همیشه گفته ام که تحقیق مثل باغبانی می ماند و صبر باغبان را می طلبد و همینطور مراقبتی دائم. از اینکه پروپزالم موفق شده خوشحالم ولی این در عین حال به معنای زیادتر شدن مسئولیت هایم در حدی بسیار وسیع تر از قبل می باشد و این یعنی اینکه دیگر نمی توانم به خود اجازه تفریح و خستگی در کردن های وبلاگی حداقل مثل سابق بدهم. میدانم که دلم برای دوستان این فضا و در نتیجه نوشتن در اینجا تنگ خواهد شد و برای همین هم نمی دانم چه مدت از این فضا دور خواهم ماند.

تا بعد ….

آزادی اراده: فریب یا واقعییت؟ (قسمت آخر, جمع بندی)

علمی, فلسفی 23 نظر »

قسمت های قبل: 1 و 2 و 3 و مرتبط با این بحث: جراحی مغز به عنوان درمان مجرمان. با تشکر از دوستانی که در این بحث شرکت کردند و نظر دادند، در این قسمت با مروری بر قضیه سعی بر جمع بندی بحث دارم.

خانم چرچلند می‌گوید (ص. 16 و 17) که ایده اینکه انتخاب مستقل از علت از زمان دکارت آمده است و ایده خیلی قدیمی‌ای نیست. دکارت از این اندیشه به هیجان آمد که روح آدمی دلایل منطقی به مثابه یک مکانیزم مادی ندارد، در نتیجه افراد انتخاب را خلق می‌کنند و آن با تمرین اراده است.

ایده دکارت اما به نظر فلاسفه حتی در قرن 18 هم خیلی غیر منطقی آمد. دیوید هیوم مدعی بود که این ایده اصلا ممکن نیست چرا که انتخاب آدمی حتما در اثر تمایلات، غرائز و اطلاعات جانبی شخص و غیره ایجاد می‌شود و در نتیجه انتخاب نمی‌تواند که مستقل از علت انتخاب باشد.

جالب اینجاست که ارسطو که حرفهایش در مورد مسئولیت آدمی اساس و بنیان سیستم قضایی امریکا و کشورهای غربی هم هست، می‌گوید: دیفالت این است که آدمی مسئول اعمالش است مگر اینکه شرایط خاصی اتفاق بیفتد. آن زمان ارسطو چیزهایی را که ما امروزه در باره مغز می‌دانیم نمی‌دانست ولی می‌دانست که دیوانگی چیست. بنابراین او گفته است: “برای مثال اگر یک شخص نمی‌داند که او کیست، جزو آن شرایط خاص قرار می‌گیرد.

خانم چرچلند می‌گوید که این ایده عجیب انتخاب بی‌علت از زمان دکارت به بعد مد شد و حالا یک عده از فلاسفه که معتقد به وجود روح مستقل از مغز هستند و همینطور عده‌ای از مذهبی‌ها احساس کرده‌اند که انتخاب می‌تواند جایی بدون هیچ علت منطقی‌ای وجود داشته باشد (این شبیه همان بحث‌های قدیمی اشاعره و معتزله در اسلام نیست؟ اگر اشتباه می‌کنم لطفا تذکر دهید.) از آن ایده به هیجان آمده‌اند. خانم چرچلند ادامه می‌دهد: اما مشکل این نوع اعتقاد و یا طرز فکر اینست که شواهد برای یک روح غیر فیزیکی تقریبا در شرف ناپدید شدن است. به نظر می‌رسد که این در واقع مغز آدمی است که می‌بیند، حس می‌کند، فکر می‌کند، به یاد می‌آورد، می‌خوابد…این مغز است که هشیار است یا به حال کما فرو می‌رود و غیره.

پس حالا سئوال اینجاست که انتخاب در مغز چگونه صورت می‌پذیرد؟ آیا جایی هست که ارتباطات منطقی فرو می‌ریزند و به یکباره یک نورون بدون هیج دلیل منطقی‌ای فعال می‌شود و تصمیم می‌گیرد؟ تحقیقات نشان می‌دهند که اینطور نیست. به نظر می‌آید که یک سیر منطقی‌ای در هر پروسه‌ای هست. این به این معنا نیست که ما نمی‌توانیم بین رفتاری که تحت کنترل است و رفتار غیرکنترل شده مثل رفتار بیماران اسکیزوفرنی تشخیص دهیم. اتفاقاً با پیشرفت نوروساینس ما خیلی بهتر می‌توانیم تفاوت یک رفتار تحت کنترل و یک رفتار غیرقابل کنترل را تشخیص دهیم.

از طرف دیگر عده‌ای از نوروساینتیست‌ها هستند که به استناد مشاهدات یک‌سری از آزمایشات معتقدند که اصلا اراده آزاد  احتمالا وجود ندارد. یک مقاله تحقیقی از این دست را در قسمت دوم این بحث بررسی کردم و قبلا هم در باره یک مقاله دیگر با همین نتیجه صحبت کرده بودم و نقاط ضعف هر دو مقاله در نتیجه‌ای که گرفته‌بودند برشمرده بودم. در همین راستا، کتابی چاپ شده است به نام “آیا این نورون‌های من بودند که مرا مجبور کردند؟” توسط مورفی و براون. با وجودیکه هر دوی نویسندگان از نوروساینتیست‌های معتبری هستند ولی نه فقط به نظر من بلکه به نظر خانم چرچلند هم این نام بیشتر تجاری است تا واقعییت آنچه که می‌توان از تحقیقات نتیجه گرفت. در این رابطه طرفداران عدم اراده آزاد می‌گویند که چون ما نمی‌توانیم سطح زیرین پروسه‌هایی را که در مغزمان اتفاق می‌افتد کنترل کنیم در نتیجه اراده آزاد کاملا یک فریب و توهم است که توسط مغز ما خلق می‌شود.

در جواب این عده خانم چرچلند می‌گوید: ترجمه این حرف اینست که خب پس هیج انتخاب و یا عملی بدون دلیل نیست. بسیار خوب غالبا همه همین را می‌گویند. ولی این به این معنا نیست که آدمی بر تصمیم خودش کنترل ندارد. آشکارا فرق هست بین آدمی که دستش را می‌شوید چون دستش کثیف شده است و آدمی که وسواس دارد و هر چند دقیقه دستش را می‌شوید. آن حرف حداکثرش این معنا را دارد که در شرایطی اینگونه (مثل وسواس) دیگر آن عمل شستن یک انتخاب آزاد نیست.

آن عده از نوروساینتیست‌ها که معتقدند آزادی اراده وجود ندارد بیشتر بر رابطه هورمون‌ها و تصمیمات آدمی و آزمایشاتی که نشان می‌دهند مثلا ازدیاد سروتونین بیش از حد باعث خشونت و کمبود آن هم باعث افسردگی می‌شود، تکیه می‌کنند. بد نیست یک نگاهی به نقش مهم‌ترین هورمون‌ها، سروتونین، دوپومین و نورپینفرین، که در واقع نوروترانزمیتر‌های مغز هستند، بکنید و ببینید که چقدر بالا و پایین رفتن‌شان در مود و تصمیم‌گیری‌های آدمی موثر است و در عین حال چقدر هم رابطه‌ها و عملکرد اینها پیچیده است. (این سایت را هم ببینید بد نیست که به زبان خیلی ساده این هورمون‌های اصلی را توضیح داده است.) به این سادگی نیست که یکی‌شان بالا رود بگوییم حتما دیگری پایین می‌آید و یا آدم دچار چه عملکردی می‌شود. و با اینطور نیست که مثلا افسردگی حتما با کمبود سروتونین همراه باشد. کمبود دوپومین هم باعث افسردگی و چاقی و کند شدن می‌شود. دهها هزاران آزمایش و تحقیق شده است که نقش و عملکرد این هورمون‌ها را پیدا کنند که خیلی از تحقیقات هم توسط شرکت‌های دارویی حمایت مالی می‌شوند.  انصافاً پیشرفت زیادی در همین چند دهه اخیر شده است و داروهای عصبی حداقل جان عده ای را از آن جراحی‌هایی که در قسمت پیش صحبتش رفت، نجات داده است. در عین حال مکانیزم عملکرد این هورمو‌ن‌ها هنوز به درستی و بطور کامل کشف نشده است که سیستم عملکرد مغز بسیار پیچیده است.

اینکه چقدر میزان این هورمون‌ها در مغز یک شخص ژنتیکی است و یا چقدر آن ژن‌ها در اثر محیط تغییرشکل یافته‌اند و در نتیجه باعث تغییر میزان هورمون‌های مغز در یک شخص بخصوص شده‌اند مثل مسئله اول بودن مرغ و تخم مرغ می‌ماند. بنابراین من هم بحث روی اینکه ما اراده آزاد در تصمیم‌گیری داریم یا نه را از اساس بحث بیهوده‌ای می‌بینم! به قول خانم چرچلند به جای آن باید روی میزان کنترل داشتن بر یک عمل تکیه کرد و دید که چقدر یک شخص به هنگام یک تصمیم‌گیری بر تصمیم خود وقوف و کنترل دارد. والا البته که شرایط محیطی، کودکی، و حتی غذای مصرف شده شخص در آن روز روی تصمیم‌گیری در آن روزش می‌توانند که موثر بوده باشند. و این میزان کنترل بر خود است که پایه سیستم قضایی تقریباً همه کشورهای دنیا است.

از این زاویه که به مسئله نگاه کنیم و دوباره آزمایشات انجام شده را مرور کنیم می‌بینیم که میزان هورمون‌های مشخصه مود و حالات شخصیتی اکثریت مردم در حیطه نرمال و متعادل است و فرد در حیطه‌ای قرار دارد که می تواند بر اعمال خویش کنترل داشته باشد. اینجاست که می‌توان گفت برای این عده که اکثریت را تشکیل می‌دهند اراده آزاد و یا بهتر بگوییم کنترل بر خود معنا دارد. مواردی نظیر مثالی که در قسمت اول این بحث آوردم جزو موارد بسیار نادر است که حداقل با علم امروز به وضوح و نسبتا به سادگی تشخیص داده می‌شود. یا مثلا آن مردی که مبتلا به اسکیزوفرنی بود و سر یک جوان 22 ساله را در اتوبوس گوش تا گوش بریده بود چون که دواهایش را نخورده بود و در گوشش ندا شنید که خداوند به او می‌گوید که آن جوان را بکشد، آشکارا باز هم یک مورد خاص و نادر است. من در آن پست اعتراضم به این بود که شخص بیماری مثل آن مرد بعد از مثلا دو سه سال در بیمارستان تا وقتی که تحت نظارت و درمان است خب آدمی معمولی می‌شود ولی چه تضمینی وجود دارد که اگر ولش کنند باز هم دوایش را فراموش نکند و فرد دیگری را نکشد.

به عقیده‌ من همانطور که ارسطو گفته است، مسئولیت پذیری دیفالت آدمی است. توضیح و توجیه تنها می‌تواند به یک بهانه و دلیل انجام کار منجر شود ولی رفع مسئولیت نمی‌کند.

در خاتمه فقط یک نکته جانبی بگویم و این بحث را تمام کنم. در سفرهایم به ایران در سال‌های اخیر متوجه شده‌ام که در میان چیزهایی که خیلی باب شده است یکی پیش مشاور رفتن و دیگری دوای ضد افسردگی خوردن است. در مورد اولی نظری نمی‌دهم ولی در مورد دوم فقط این را بگویم که قبل از اینکه خود را یا بچه خود را به دوای عصبی عادت دهید، یکمی عوارض و عملکرد آن دارو را روی مغز و بخصوص عوارض درازمدت دارو را بخوانید. گوگل همه چیز را می داند! با یک سرچ ساده روی گوگل هزاران  صفحه در مورد آن دوای خاص اطلاعات می‌آید. در عین ‌اینکه معتقدم که افسردگی به واقع یک عدم تعادل هورمونی است و باید که کنترل شود، ولی اکثر مردم احتمالا فقط بک دوره کوتاه مدت به کمک داروی ضد افسردگی احتیاج دارند و دارو را باید بخورند تا بتوانند در طول آن مدت شیوه زندگی خود را عوض کنند که دچار افسردگی نشوند نه اینکه همه عمر به کمک پروزک زندگی معمول را داشته باشند. (البته روی سخنم فقط با آدم‌های در زمره اکثریت است که داروهای ضد افسردگی مصرف می‌کنند و نه آنها که بیمار روانی تشخیص داده می‌شوند.) بهترین و موثرترین راه مبارزه با افسردگی ورزش مداوم و سنگین است. اگر حداقل یک روز در میان برای 45 دقیقه ورزش سنگین (منظورم اینست که حسابی عرقتان در بیاید) بکنید نه تنها افسردگی‌ درمان می‌شود بلکه خواهید دید که چقدر مغزتان تیزتر و بهتر کار می‌کند.

پ.ن. جمله‌ای از انیشتین در باره آزادی اراده یادم آمد که خالی از لطف نیست. انیشتین در باره این موضوع گفته است: “خوبی عدم آزادی اراده اینست که باعث می‌شود که من نه خودم را و نه دیگران را خیلی جدی نگیرم!” از مابین کامنت‌ها هم نظرات قبلی و فعلی پرهام در این باره شاید اثبات این باشد که آزادی اراده وجود ندارد و علیرغم اینکه نوشته‌های من حرص عده‌ای را در می‌آورد (از هر دو گروه ضد هم) ولی باز هم نمی‌توانند که دست بکشند و وبلاگم را نخوانند!  اما من انتخاب می‌کنم که به آزادی اراده و کنترل برخود مگر در شرایطی نادر و خاص، اعتقاد داشته باشم!.

خرد جمعی سلول‌ها

علمی 13 نظر »

نقد و بررسی مقالاتی که برای چاپ در ژرونال‌های علمی فرستاده می‌شوند، هر چقدر هم که وقت‌گیر و خیلی وقت‌ها اعصاب خورد کن باشد بابت اینکه 90٪ مواقع کلی وقت می‌گذاری که فقط مانع چاپ یک کار ضعیف و یا غلط علمی شوی، ولی این خوبی را هم دارد که گاه مقالات خوب را مثل نان تازه که از تنور در می‌آید می‌خوانی و کیفور می‌شوی!

این مقاله که من فقط صفحه اولش را اینجا گذاشته‌ام قرار است در ماه می در مجله نیچر فیزیک چاپ شود. کار گروهی سه تیم ولی عمدتا کار گروه جف فردبرگ در هاروارد است. خلاصه مقاله می‌گوید:

“پروسه‌های بنیادین بیولژیکی مثل بوجود آمدن  بافت‌های بدن، ترمیم بافت، بزرگ شدن و رشد تومور و غیره به حرکت جمعی سلول‌ها نیاز دارد و این حرکات باعث ایحاد نیروهای کششی در اطراف سلول‌ها می‌شوند. باور عمومی فعلی اینست که این نیروهای کششی عمدتا منتج شده از سلول‌های رهبر در لبه جلویی ورقه سلولی رشد کننده است.  اما آزمایشات و اندازه گیری‌های مستقیم ما نشان داده است که برخلاف باور عمومی، آن نیروهای کششی که باعث مهاجرت سلول‌ها (و رشد آنها) می‌شود عمدتا برخاسته از سلول‌های ردیف میانی در پشت سلول‌های جلویی(رهبر) است و بطور نسبی تا فاصله زیادی هم گسترده می‌شود. تغییرات نیروهای کششی مشاهد شده برخلاف باور عمومی است و بعلاوه از یک تابع غیر گوسی پیروی می‌کند. در مجموع، نتایج غیر منتظره آزمایشات ما نشان می‌دهد که هر چند که سلول‌‌های لیدر ممکن است که یک رل محوری منطقه‌ای داشته باشند ولی در کل نقش کوچکی در نیروهای فیزیکی تولید شده دارند.”

به عنوان مثال محققین به بازی طناب-کشی ببن دو تیم اشاره می‌کند که نیروی کششی موجود حاصل از همه افرادی که طناب را می‌کشند در هر سمت است و نه فقط حاصل نیروی نفرات جلویی. عکس‌های زیر را از روی مقاله کپی کرده‌ام.

هر چند که من از فلسفه محض اکراه دارم ولی دریافت‌های علمی همیشه برای من برانگیزاننده افکار فلسفی‌اند. این مقاله هم بیش از هر چیز دیگر بابت ایجاد یکسری افکار و استدلالات فلسفی-علمی برایم جالب است و هم از آن رو عنوان این پست را خرد جمعی سلو‌ل‌ها گذاشته‌ام…. ولی بهتر است که تئوری‌هایم را برای خودم نگاه‌دارم و به همان علم بپردازم!‌

جراحی مغز به عنوان درمانِ مجرمان - گذشته تا حال

علمی 17 نظر »

مقدمه: قصد داشتم که این بخش را بعد از اتمام بحث “اراده آزاد” بنویسم ولی نظرم عوض شد و فکر می‌کنم که خوبست که قبل از جمع بندی آن بحث نگاهی به تاریخ (و تراژدی) جراحی مغز به عنوان درمان مجرمان داشته‌ باشیم و بعد آن بحث را جمع بندی کنم.

اطلاعاتی خیلی کم در باره مغز

اگر هرگز مغز آدمی را از نزدیک ندیده‌اید، احتمالاً مغز گوسفند را که دیده‌اید؛ نه؟ مغز آدمی هم ظاهرش شبیه همان است منتها حدوداً 5 برابر بزرگتر. مغز را دست بزنید خواهید دید که چقدر نرم است، مثل ژله می‌ماند! اگر تازه باشد حتی اثر انگشتتان هم رویش می‌ماند. این مغز نرم که مرکز حیات آدمی است و همه چیز بدن را کنترل می‌کند به طرز حیرت انگیزی همه جایش شبیه به هم است و همین شباهت کار جراحان مغز را بسیار سخت‌تر می‌کند خصوصاً در گذشته که دستگاههای تصویر برداری از مغز هم نبود. وقتی به یک قطعه (ورقه‌ای) بریده شده از مغز آدمی و یا گوسفند نگاه کنید آنرا بسیار شبیه به گل کلم خواهید یافت. آن چیزهایی که شبیه ساقه گل کلم است در واقع فایبرهای مغز هستند.  اگر فایبرهای مغز را که نورون‌های قسمت‌های مختلف مغز را به هم ارتباط می‌دهد و در واقع وسیله ارتباط بین دو قسمت است، ببرید اینطور نیست که دوباره رشد کند و ارتباط برقرار شود. وقتی با چاقوی جراحی بریده می‌شوند در واقع یک قسمتی از مغز از کار می‌افتد. احتمالش هست که قسمتی دیگر از مغز به مرور کار آن قسمت را به عهده بگیرد ولی آن یک پروسه بسیار دراز مدت خواهد بود. بدون اینکه بخواهم قسمت‌های مغز و عملکرد آن‌ها را بگویم (که کار ساده‌ای نیست!) فقط در ارتباط با این بحث بگویم که دیده شده که بیماران اسکیزوفرنی، و یا کسانی که رفتارهای خیلی خشونت آمیز غیرقابل کنترل دارند دچار مشکلی در عملکرد قسمت جلوی مغز (فرنتال لوب) هستند. برای همین در گذشته برای درمان اینگونه بیماران، فرنتال لوب را جراحی می‌کردند که به لوکتومی معروف است.

جراحی لوکتومی چگونه انجام می‌شود؟

جراحی لوکُتومی (Leucotomy) که به آن لوبوتومی هم گفته می‌شود، چند مدل دارد. یکی از متداول‌ترینشان اینست که بالای قسمت فرنتال لوب و یا در قسمت فوقانی پیشانی را با دریل (مته برقی) به قطر یک مداد سوراخ می‌کنند و بعد از از آن سوراخ جراح یک چاقوی مخصوص را وارد کله بیمار می‌کند و بر اساس آنچه که از آناتومی مغز می‌داند (دیده که نمی‌شود) فایبرهای فرنتال لوب را می‌برد. در مدل دیگر آن وسیله را از طریق چشم وارد مغز می‌کنند. (راه دارد! کاسه چشم را می‌توان به گوشه‌ای هل داد و چاقوی مخصوص را از راه چشم و البته پاره کردن برخی از عضلات باریک و ریز داخل و گذشتن از لایه‌های چربی موجود در آن منطقه به مغز دسترسی پیدا کرد.) این جراحی در 60 سال پیش باب شده و علیرغم پی‌آمدهای ناموفق و بدِ آن تا چند دهه ادامه داشت. به گفته جراحی که در پای اولین قسمت بحث اراده آزاد کامنت گذاشته است، در ایران هم در شرایطی این جراحی را انجام می‌دهند. (ولی نه برای کنترل رفتار - توضیح مجدد ایشان را در کامنت‌ها بخوانید.) در این طرف در دنیای امروز برای بیماران مبتلا به صرع که تشنجات فوق‌العاده زیاد (بیش از 100 بار در روز) و غیرقابل کنترل با دارو دارند شبیه این جراحی انجام می‌شود.

تولد سایکوسرجری (جراحی مغز برای بیماری‌های روانی) - لوکتومی

امیدوارم که خواندن بخش بالا در باره لوکتومی خیلی حالتان را بد نکرده باشد که بتوانید نگاهی به تاریخ پیدایش این جراحی هم داشته باشید.

در سال 1935، ایگس مونیز، یک جراح مغز و اعصاب پرتغالی در آرزوی نام و جایزه نوبل، در کنگره جهانی نورولژی که در لندن برگزار شد شرکت کرد و از گزارش دکتر جیکبسون و فالتون در باره نتایج جراحی‌ای که روی مغز دو شامپانزه کرده بودند و اینکه آن جراحی روی فرنتال لوب باعث تغییرات رفتاری شدیدی در میمون‌ها شده بود، این ایده را پیدا کرد که نظیر آن جراحی را هم باید روی بیماران روانی روی آدم‌ها انجام داد.

دکتر مونیز به لیسبون برگشت و در فاصله کمتر از 4 ماه با کمک همکارش روی  4 بیمار عمل لوکتومی را انجام داد (در آن زمان بیماران رضایت نامه لازم نبود که امضاء کنند) و بعد در عرض یکسال 20 بیمار عمل کرده بودند که نتایج را هم بلافاصه منتشر کردند و خبرش در همه جا پیچید. آنها مدعی بودند که از 20 بیمار روانی، 7 نفر کاملا شفا یافتند، 7 بیمار دیگر به طرز محسوسی بهتر شدند و 6 نفر تغییر نکردند. بعد از آن مونیز در پیدا کردن بیمار برای این جراحی دچار مشکل شد چون که ارگان روانکاوی محلی دیگر جراحی او را تایید نکرد. با این همه به او و همکارش در سال 1949 جایزه نوبل تعلق گرفت.

روش ابداعی دکتر مونیز توسط تعدادی از جراحان جویای نام در انگلیس و امریکا ادامه یافت و بیماران روانی بسیاری لوکتومی شدند. به نوشته این مقاله که مروری بر این جراحی فقط از نگاه علمی است، در سال‌های 1948 تا 1954 هر سال حدود 1100 نفر در انگلیس لوکتومی شدند. با وجودیکه گزارش مرگ، فلج شدن، تشنجات صرعی، خونریزی مغزی، از کار افتادن شخص به لحاظ احساسی و غیره باعث نارضایتی عمومی از این جراحی بود ولی تا زمانیکه داروهای اعصاب کشف نشده بود (اواسط دهه 1950)، کماکان این جراحی ادامه داشت.

اما خوب است بدانیم این جراحی عمدتا روی چه کسانی انجام شد که خود داستان‌های تکان دهنده‌ای‌اند. بعضی از آن افراد نوجوان بودند. مثلا یکی پسر 12 ساله‌ای بوده که جرمش نافرمانی بوده است و یا دختر 16 ساله‌ای که بخاطر دزدی مجرم شناخته شده بود و چون در طول دوره اولیه محکومیتش نافرمانی کرده بود او را به یک تیمارستان فرستادند که برای 16 سال در آنجا ماند. در طول آن 16 سال روی او عمل لوکتومی انجام دادند.

گفتنی است که در انگلیس در آن زمان مردم غیر عادی را به سه دسته تقسیم می‌کردند: عقب‌مانده‌های ذهنی، خل و چل‌ها و کسانی که عقب مانده نبودند ولی به لحاظ اجتماعی نمی‌توانستند که با دیگران درست معاشرت کنند. طبق قانون این سه گروه از مردم را به تیمارستان می‌فرستادند. این قانون در سال 1913 وضع شد و در سال 1946 تعداد افراد در تیمارستان‌ها به 60000 نفر رسید. روی تعداد زیادی از افراد در این تیمارستان‌ها عمل لوکتومی انجام شد. این قانون البته در سال 1959 باطل شد و آن تیمارستان‌ها ور افتاد.

همانطور که گفتم داستان‌های تکان دهنده‌ و تاثر آوری از لوکتومی روی افراد موجود است که در این سایت می‌توانید بخوانیدشان. در مقاله‌ای که در بالا اشاره کردم هم با استناد به مدارک دیگری نوشته است که نتایج مثبتی که در گزارشات اولیه لوکتومی عنوان شده است همگی محل شک‌ و تردید‌اند. نمی‌دانم فیلم قدیمی “پرنده‌ای که از قفس پرید” را دیده‌اید یا نه. آن فیلم بر اساس همین سابقه تاریخی ساخته شده است که بسیار فیلم تاثیر گذاری هم هست.

عمل جراحی لوکتومی دیگر برای درمان بیماری‌های روانی اصلا مرسوم نیست که آن بیماری‌ها با دارو قابل کنترل‌اند؛ متد تغییر یافته شده‌اش را برای بیماران صرعی خیلی شدید اعمال می‌کنند.

آزادی اراه: فریب یا واقعییت؟ (قسمت سوم)

علمی, فلسفی 4 نظر »

برای اشراف بر موضوع مورد بحث، بهتر است که قسمت‌های قبلی  را در اینجا (1 و 2) بخوانید. بدون خواندن قسمت‌های قبل درستی برداشت شما از بحث مورد نظر متوسط خواهد بود!

کنترل بر خود، کلید موفقیت

در قسمت گذشته تحقیقی را ذکر کردم که نتایج نشان داده بود تنها 13٪ افراد توانسته بودند تفاوت بین آنچه را که بار اول انتخاب کرده بودند و آنچه را که بار دوم به آنها نشان داده شده بود، تشخیص دهند. محققین از این آزمایش گمانه زنی کرده بودند که پس شاید اساسا آدمی چندان واقف به تصمیمات خود نیست. به نظر من اما, این نتیجه از آن تحقیق اصلا در نمی‌آید. آن تحقیق حداکثر شرایطی را که مغز دچار خطا می‌شود توضیح می‌دهد. برای اثبات آن مدعا می‌بایست که جای عکس دست چپ و راست را عوض نمی‌کردند و آنرا هم امتحان می‌کردند. آنوقت به نظر من اکثر قریب به اتفاق افراد احتمالا می‌توانستند متوجه شوند که عکس تغییر کرده است.

مغز افراد مورد آزمایش برای به یاد سپردن یک عکسی که انتخاب کرده بودند، احتمالا بیش از آنکه به جزئیات عکس دقت کرده باشد، مکان چپ  یا راست بودنِ عکس را به خاطر سپرده بود. در واقع تصویر انتخاب شده با درک spatial مغز مرتبط شده بود و هم از اینرو وقتی جای عکس را عوض کردند، افراد در اینکه آیا آن همان عکس انتخاب شده بود یا نبود به اشتباه افتادند. برای متقاعد کردن خود باز سازی این تحقیق کار ساده‌ای است و می‌توانید امتحان کنید و اثر spatial perception مغز را ببینید.

بسیاری از این گونه تحقیقات مثل آن تحقیق دیگری که خیلی هم سروصدا به پا کرد و پارسال در مجله معروف نیچر چاپ شده بود که من هم در دو  پست در باره‌اش مفصل نوشتم، به نظر من نتایجی که می‌گیرند بیشتر رسانه پسند است تا علمی. کارشان تحقیقی علمی است ولی برای نتیجه گیری و تعمیم بخشی‌ای که می‌کنند بسیار ناقص است.

تحقیقات در زمینه اینکه مغز چگونه یک تصمیم را می‌گیرد، به دلیل پیشرفت تکنولژی و دستگاه‌هایی مثل EEG و fMRI در عصر حاضر بسیار زیاد شده است. اما علیرغم همه این تلاش‌ها بحث اینکه آیا اساسا آدمی اراده‌ی آزاد دارد یا نه، با وجودیکه قرن‌هاست که فلاسفه در باره آن بحث کرده‌اند ولی در پرتو آزمایشات دهه اخیر خصوصا، این بحث داغ‌تر از همشه در جریان است. مطمئناً در این نوشته‌های کوتاه نمی‌توان بطور مفصل به همه جوانب این بجث نگاهی انداخت و به حرف‌های همه صاحب نظران در فلسفه و نوروساینس در اینجا اشاره کرد. هرچه باشد، اینجا فقط یک وبلاگ است؛ نه یک ژرونال علمی. بنابراین من آنهایی را که برای خودم مهم‌تر و جالب‌تر بوده‌اند مطرح می‌کنم از هر دو طرف متضاد اعتقاد به آزادی اراده و یا عدم اعتقاد به آن.

خانم چرچلند که من به ایشان خیلی ارادت دارم و قبلاً هم اشاره‌ای به یک سمینار او در اینجا داشته‌ام، نکته‌ای را مطرح کرده است که بسیار هم مورد توجه قرار گرفته است. مثلاً مصاحبه‌های او با پادکست علوم مغزی را در اینجا و با رادیو را در اینجا می‌توانید گوش دهید. خیلی هم تمیز و شمرده و سلیس صحبت می‌کند.  نکته‌ی خانم چرچلند در اینست که بهتر است به جای اراده‌ آزاد روی کنترل بر خود در آدمی بجث شود.

او می‌گوید چون بحث اراده آزاد از طریق آزمایشات نوروساینس قابل اثبات نبوده و نیست و از آن طرف فلسفه‌ای که خود را وقف تصمیمات بدون دلیل کند مثل فلسفه‌ای است که در باره اثبات مسطح بودن زمین بحث کند و باز از طرفی دیگر چون مسئولیت پذیری در جامعه از مسائل عمده است که سیستم قضایی به آن وابسته است، پس باید که ما کمی از بحث دیرینه آزاد بودن اراده خود را شیفت دهیم و روی کنترل بر خود بحث کنیم. امتیاز این شیفت اینست که برخلاف اراده آزاد که نمی‌توان آن را در غیر انسان آزمایش کرد، مفهوم کنترل بر خود در حیوانات هم قابل آزمایش است.

کنترل بر خود، ما را قادر می‌کند که در موارد مشکلی که بحث اراده آزاد راه به جایی نمی‌برد، بتوانیم درک منطقی‌ای از قضیه داشته باشیم. کنترل بر خود ممکن است که در افرادی به دلیل وجود تومور مغزی از بین برود (مثل اولین مثالی که در قسمت اول این بحث آمد). همینطور در بیماران مبتلا به صرع به هنگام تشنج و یا افرادی که دچار بیهوشی می‌شوند، نیز از بین می‌رود و یا در بیماران مبتلا به وسواس و یا در بیمارانی که برخی حرکات غیر ارادی دارند، کاهش می‌یابد.

به گفته خانم چرچلند، اینکه به هنگام عدم کنترل بر حود چه می‌شود و مغز ما دقیقاً چه عملکردی دارد، به تحقیق و دقیقاً هنوز روشن نیست ولی نوروساینس تجربی به تدریج در سال‌های اخیر اطلاعات بیشتری را در اختیار ما گذاشته است. مثلاً ما می‌دانیم کدام قسمت مغز با تصمیم گیری‌های ریسکی و کدام قسمت با تصمیم گیری‌های کم خطرتر ارتباط دارد. نتایج اینگونه تحقیقات به نظر قانع کننده می‌آید و این امید را می‌دهد که حداقل رفتار نوروبیولژیک مغز را در ارتباط با کنترل بر خود و فرق آن با یک مغزی که مشکل کنترل بر خود دارد را روزی خواهیم فهمید

یکی از آزمایشات جالبی که در زمینه کنترل بر خود شده است، تحقیقی است که دکتر والتر مایکل در دهه 1970 روی بچه‌های 4 ساله شروع کرد و بعد زندگی و وضعیت شغلی، تحصیلی و مالی همان بچه‌ها را تا 30 سال بعد مورد بررسی قرار داد. آزمایش این بود که او بچه‌های 4 ساله را (تک تک) در داخل اتاقی با یک شیرینی و یک زنگ تنها می‌گذاشت. به آنها می‌گفت که اگر زنگ را به صدا در بیاورند او به اتاق خواهد آمد و آنوقت آن بچه می‌تواند که شیرینی را بخورد. ولی اگر صبر کند و زنگ را به صدا در نیاورد تا او خودش به اتاق برگردد، آنوقت به جای یک شیرینی دو تا شیرینی می‌تواند بخورد. رفتار بچه‌ها را که میزان صبر کردنشان از 1 تا 15 دقیقه فرق می‌کرد در طول آن مدت توسط یک دوربین ضبط نمود. ویدئو نشان می‌دهد که بچه‌ها برای کنترل خود برای نخوردن شیرینی بعضی بی‌صبرانه چشم‌هایشان را می‌بستند، بعضی دیگر مدام وول می‌خوردند، بعضی آواز می‌خواندند، و یا بعضی حتی دعا خواندند؛ خلاصه هر یک به طریقی تلاش می‌کرد که صبر کند!

نتایج آزمایش دکتر مایکل آشکار نشد تا سه سال پیش که او گزارشی از چگونگی وضعیت آن بچه‌ها در سال‌های بزرگسالی‌شان تهیه نمود. نتایج نشان می‌دهد که کودکانی که بیشتر صبر کردند و در واقع کنترل بیشتری بر خود داشتند، نمرات کنکور بالاتری آوردند، به دانشگاه‌های بهتری رفتند و بطور متوسط از وضع مالی بهتری نیز برخوردار شدند. اما بچه‌هایی که اصلا نتوانسته بودند که صبر کنند، در میانشان بچه‌های مردم آزار و شرٌ بیشتر بود. بدترین نمره‌ها را گرفتند و تعداد بیشتری تا سن 32 سالگی معتاد شده بودند.

به گفته‌ی این مقاله نیویورک تایمز، آزمایش دکتر مایکل علاوه بر نشان دادن اثر کنترل بر خود روی آینده کودکان، به این لحاظ هم مهم است که در دنیای امروز کلی هزینه می‌شود که چگونه وضعیت آموزش را برای کودکان بهتر کنیم، چگونه فقر را کم کنیم، چگونه از سرمایه‌های مردمی استفاده کنیم و غیره. ولی وقتی که مسئولین می‌خواهندبرای حل این مشکلات نشانه روند، تلاش می‌کنند که مثلا سایز کلاس‌های درسی را کم کنند، حقوق معلم‌ها را زیاد کنند، مهد کودک‌های عمومی را زیاد کنند و غیره.

اما نتایج این راه حل‌ها روی مشکلات به طرز ناامید کننده‌ای همیشه ضعیف بوده است. ولی نتایج تحقیق دکتر مایکل این ‌را می‌گوید که به جای همه این راه‌حل‌ها باید روی کنترل بر خود در بچه‌ها کار کرد. نتایج او نشان می‌دهد که افراد صبور می‌توانند حتی کلاس‌های خسته کننده را تحمل کنند و مدرکشان را بگیرند. آنها بهتر می‌توانند که زبان یاد بگیرند، از مشروب خواری و اعتیاد دوری کنند. ولی برای افراد بدون مهارت‌های کنترل بر خود، در مدرسه بطور مرتب رد می‌شوند و بنابراین احتمالا دیگر ادامه‌اش هم نمی‌دهند. برای آن قبیل از جوان‌ها زندگی یک سری از تصمیمات احمقانه است: بارداری در نوجوانی، اعتیاد، قمار و درگیری در جنایت.

در پست بعد، که پست آخر از این سری خواهد بود، سعی می‌کنم که بحث را جمع بندی کنم و بعد از آن در پستی مستقل نگاهی خواهیم داشت به سیر مجازات برای جنایات در طول تاریخ.

متوسط

خاطرات, خودمانی 4 نظر »

امروز عجبیب دلم هوای پدربزرگم را کرده است. شاید چون دیشب خوابش را دیدم و در نتیجه دلم سخت برایش تنگ شده است. این پدر بزرگ همانطور که قبلا هم گفتم، گویی که همیشه در فامیل ما زنده است. یکی از نکته‌های به یاد ماندنی از او همین کلمه‌ی متوسط است؛ آقا هیچوقت امکان نداشت که بگوید چیزی یا کسی بد است. اصلا کلمه‌ی “بد” در دایره لغات او نبود. به جای آن می‌گفت که “متوسط” است! برای همین ما هم شوخی و جدی همیشه وقتی که بدحالیم می‌گوییم که متوسطیم! امروز داشتم فکر می‌کردم که اگر آقا زنده بود و اگر زبانم لال مسئول فیلترینگ می‌شد چه پیغامی برای وبلاگ‌های فیلتر شده می‌آمد. حتماً می‌نوشت: مشترک گرامی، محتویات این وبلاگ متوسط الحال است؛ بهتر است آنرا ملاحظه نفرمایید، ولی باز هم خود دانید!!

و اما شاید شما هم متوجه شده باشید که تازگیها نبض این وبلاگ نامنظم و غیرعادی می‌زند. به گمانم قلبش اریتمیا گرفته و احتمال دارد که به زودی سکته کند! امیدوارم که بتوانم بحث “اراده آزاد” را تا قبل از سکته کامل یا ناقصش تمام کنم.

حالا فعلا این موسیقی بهشتی را گوش کنید که برایم خاطرات کودکی بسیاری را زنده می‌کند. موسیقی معروف رادریگو موسیقیدان ایتالیایی است که خیلی قدیم‌ها آنرا اریک ماسیاس خوانده بود ولی من هیچ جا آنلاین با صدای ماسیاس پیدا نکرده‌ام. خواننده این قطعه نانا مسکوری است که صدایی بس زیبا دارد.

پدر مادرهای ساده دل و فداکار ایرانی، آسوده نخوابید!

اجتماعی, خانواده 27 نظر »

پی نوشتی که استثنائا پیش نوشت می‌شود: ببخشید اگر این چشم‌های مجازی اذیتتان می‌کند. خود سپاه گفته است که او بیدار است و با تیزبینی مشغول نظارت بر اینترنت. من هم آنها را اینجا گذاشتم که حرفشان را آویزه گوشم کنم….

پدر مادرهای ساده دل و فداکار ایرانی، آسوده نخوابید که فرزندان شما همچنان در معرض خطرند.

این پست آقایی که خود را دانشطلب و طلبه می‌داند ولی ادبیات و فرهنگ محترمانه‌ی  طلبه‌ها را ندارد، بر آنم داشت که این بار مستقیما با آن دسته از خوانندگان وبلاگم که فرزند دارند صحبت کنم و می‌دانم تعدادشان کم هم نیستند و از دسته خوانندگانی هستند که سایت تبیان را هم می‌خوانند و در رده‌ی سنی بالای 35 هم هستند و احتمالا بچه هم دارند. شاید تجربه‌ام برایشان مفید باشد که من در غرب که شما فکر می‌کنید جرثومه فساد است ولی به نظر من همه جای دنیای شبیه به هم شده است، در شرایطی که بالای 90٪ نوجوانان در دبیرستان‌های اینجا حتماً ماری‌جوانا را حداقل چند باری امتحان می‌کنند و در حد 50٪ نوجوانان هم کوکئین هم کم و بیش می‌کشند و از سن 14 به بعد به حیل مختلف در پارتی‌های شبانه مشروب می‌خورند و بار می‌روند، در این مملکت که اگر دست روی بچه‌ات بلند کنی و یا حتی سرش داد هم بزنی، بچه حق دارد که از شمای پدر و مادر شکایت کند و او را می توانند از تو جدا کنند، و یا بدتر از آن از سن 16 سالگی به بعد حق کارکردن دارد و اصلا می‌تواند مدرسه را ول کند و  از خانه هم بگذارد برود و برای خودش تنها زندگی کند تا خوش باشد، در این مملکتی که هیچ چیزش قانوناً فیلتر نیست، در این شرایط من دو تا بچه بزرگ کرده‌ام که خدا را شکر هر دو سالم و موفق از کنار این گرداب ها گذشته‌اند. هدفم در میان گذاشتن تجربه‌ام با شماست و اینکه بیهوده اعتماد نکنید که با این برنامه‌های گرداب تلویزیون و بگیر و ببند و فیلتر کردن‌ها بچه‌های شما از خطر در امانند. نجات بچه‌ها از گرداب‌های اینترنتی راه دارد و هدفم از این نوشته نشان دادن آن راه‌هاست که امیدم را به داشتن گوش شنوایی در میان مسئولین از دست داده‌ام.

آقای کیان بخش در برنامه گرداب سخن از به دام انداختن سایت‌های مستهجن فارسی می‌گوید، پدر مادرها را از اینترنت می‌ترساند و سپاه هشدار می‌دهد که ایهاالناس بدانید که سپاه بر اینترنت نظارت دارد و هیچ کسی از نگاه تیزبین آن‌ها به دور نمی‌ماند و همه اینها برای این است که شمای پدر و مادر آسوده خاطر شوی که فرزندت در دبیرستان و دانشگاه در سلامت روحی روانی درس می‌خواند.

در اینکه بعضی سایت‌ها را باید بست من هیچ مخالفتی که ندارم، موافق هم هستم. از میان آن لیست طولانی من فقط سایت آویزون را شنیده و یکبار دیده بودم که حتی در کشوری که در آن تجارت س.ک.س هم آزاد است مثل هلند، آن سایت را می‌بستند برای اینکه از هر نظر غیر قانونی و غیر اخلاقی بود. تا اینجا دستشان درد نکند، خوب کردند. اما  این وسط آمده‌اند یک سری زیاد از وبلاگ‌های معمولی را هم فیلتر کرده‌اند.  دفعه پیش نوشتم که چرا با اینکار مخالفم و علاوه بر اینکه فیلترینگ آن وبلاگ‌ها کاملا به نظر دل بخواهی میرسد و آن چه ضررهایی به بار خواهد آورد. ولی حالا فرض کنید بگوییم که چه بهتر که آنها را هم فیلتر کردند؛  آخر همه‌شان دانشجویند و حالا شاید یکمی بیشتر به درس و مشقشان برسند! هر چند که این کارها برای همه جواب نمی‌دهد. فقط امیدوارم که وبلاگ این بروبچه‌های دانشجوی دور و بر مرا هم فیلتر کنند تا من از چک کردنشان خلاص شوم! آنوقت دعایشان هم می‌کنم چون من دیگر  مجبور نخواهم بود که هی رد این بچه‌ها را نگه دارم و هر از چند گاهی گوشی از یکیشان بکشم که برگردند سر درسشان!! وبلاگ مرا هم اگر فیلتر کنند باز هم دعایشان خواهم کرد که آنوقت با خیال راحت در اینجا را خواهم بست و  به وبسایت کاری‌ام که سخت محتاج به روز شدن است، خواهم رسید. خلاصه به قول دوست عزیزتر از جانم، دشت سبز، اصلا دستشان درست که فیلتر می‌کنند!

اما واقعاً بعد از این برنامه گرداب بیشتر نگران نوجوان‌ها شده‌ام. چرا؟ برای اینکه شمای پدر و مادر فکر می‌کنی که مثلا سپاه با این‌ کارهایش کاری از پیش می‌برد و اعتماد می‌کنی و غافل می‌شوی. ببینید، مگر فقط سایت‌های ایرانی هست که مثلاً پ.و.ر.ن نشان می‌دهند؟ همه دنیا از آنها پر است. با یک فیلتر شکن ساده که هرروز یکی جدیدش در می‌آید و اصلا بستن همه فیلتر شکن ها امکان ندارد، به همه آن سایت‌ها می شود دسترسی داشت. آنها را چه می کنید؟ کامپیوتر نمی‌خرید؟ متاسفانه آن‌هم نمی‌شود چون در دنیای امروز همه درس‌ها الان نیاز به کامپتوتر و اینترنت دارند. پس راه حل را باید در مسیر دیگری جست.

در رابطه با اینترنت و بچه‌ها، راه حل به نظر من همین کارهایی است که من و خیلی‌های دیگر به عنوان یک مادر نگرانِ همین چیزها برای بچه‌هایمان کرده‌ایم. خیلی از پدر مادرهای غربی دیگر هم که برای سلامت روحی و جسمی بچه‌شان نگران‌اند همین کارها را می‌کنند. اولین کاری که من کردم این بود که همیشه اطلاعات کامپیوتری خودم را حداقل 10 قدم جلوتر از بچه‌هایم نگاه می‌داشتم. انواع حقه و راه‌های چک کردن اینکه کدام سایت را می‌روند نگاه می‌کنند و یا با کی چت می‌کنند، یا اینکه چه جوری اسم رمز آنها را پیدا کنم، و امثالهم را یاد گرفتم و هر شب سرتاپای کامپیوتر را چک می‌کردم. بعد از این برنامه هایی که برای پدر و مادرها طراحی شده خریدم و گذاشتم تا تمام اطلاعات را که ثبت کند هیچ بلکه جلوی هر سایتی را که اسم مثلا “س.ک.س” و یا مشابه در عنوان سایت داشته باشد بگیرد. فقط دو سه سال این چک کردن‌ها لازم است؛ کافیست که بچه از دوران نوجوانی بگذرد (در این مملکت البته، در ایران به نظر من جوان‌های دانشگاهی تازه مثل نوجوان‌های این طرف رفتار می‌کنند که چرایش بحث مفصلی دارد.). این چک کردن‌ها فقط به این درد می‌خورد که شمای پدر یا مادر در کل آگاه باشی که بچه‌ات در چه مسیری هست. والا به معنای این نیست که باید به بچه به کل بی‌اعتماد شد و همیشه ناظر بر همه اعمالش بود که آن خودش عواقب بسیار بدتری هم می‌تواند داشته باشد. ولی اگر به دلیلی نگرانید، خب راههایش این‌هاست.

اما خرید آن برنامه ‌ها که به پدر و مادرها امکان کنترل می‌دهد، گمان نمی کنم در ایران امکان داشته باشد هرچند که مطمئن نیستم و همه هم که نمی‌‌توانند از خارج بخرند. پس از این برادرهای ارزشی برنامه گرداب بخواهید که بخشی از بودجه کلان این کار را اختصاص دهند به اینکه آن برنامه‌ها را بخرند و بطور رایگان بین خانواده‌ها پخش کنند. بعلاوه کلاس رایگان آموزش کامپیوتر برای پدر مادرها بگذارند. شما در دنیای فعلی با کامپیوتر و اینترنت نمی‌توانید مبارزه منفی کنید. تنها راه اینست که شما هم آنرا یاد بگیرید و بتوانید که هم خودتان و هم بچه‌هاتان از آن استفاده درست کنید.

یک نکته مهم دیگر اینکه من نگران آن بچه بسیجی‌هایی که در سپاه هستند و مسئول فیلترینگ می‌شوند، هم هستم. آن جوان‌های پاک چه گناهی کرده‌اند که باید این همه سایت مستهجن و یا غیر اخلاقی ببینند و بعد هم نقشه بریزند و مدتی مثل آنها نقش بازی کنند (به گفته خبرگذاری‌ها) تا آن‌ها را ردیابی و فیلتر کنند؟ تازه چه اعتمادی هست که این همه تلاش شبانه روزی برای گشتن و فیلتر کردن سایت‌ها روی مردان زن و بچه دار سپاه هم اثر نگذارد؟ حتماً اثر مخرب دارد. حرف من باز هم اینست که این کارها راه دارد از جمله راه‌کارهایی که در بالا گفتم و قبلا هم اشاره کرده بودم برای هوشمند کردن و اتوماتیک کردن سیستم.

پ.ن.: کپی و پیست این نوشته  استثنائا، چه بی ذکر منبع و چه با ذکر آن، نه تنها مجاز و حلال است بلکه صواب هم دارد!

آزادی اراده: فریب یا واقعیت؟ (قسمت دوم)

علمی, فلسفی 18 نظر »

قسمت اول

من در نظر می‌گیرم، من انتخاب می‌کنم، من عمل می‌کنم.” ( ارسطو) - اما جقدر مطمئنیم که چه چیزی را انتخاب کرده‌ایم؟

دیوید هیوم، یکی از تاثیر گذارترین فلاسفه قرن 18 می‌گوید: تصمیمات ریشه در  اعتقادات، و  احساسات دارند نه در دانستن‌های شخص. اعمال بدون دلیل اعمال غیرعادی و بی‌معنی هستند.   او می‌گوید که انتخاب‌های آزاد ریشه در اعتقادات و شخصیت، نیازها و عادت‌های ما دارند و این‌ها انتخاب‌هایی هستند که ما برایشان مسئولیم. مثلاً اگر من به یکباره انتخاب کنم که این بحث را نیمه‌کاره رها کنم و این کامپیوتر را هم از پنجره به بیرون پرت کنم، در حالیکه این تصمیم از روی مثلا از دست دادن انگیزه، ترس مثلا از فیلتر شدن، یا احساس وظیفه اخلاقی، یا هر دلیل منطقی (منطقی از دیدگاه خودم) هم نباشد، آنوقت آن تصمیم و عمل یک عمل غیرعادی تلقی خواهد شد و براساس عقیده هیوم جزو  انتخاب‌های آزاد یک انسان قرار نخواهد گرفت.

به نظر این حرفها بدیهی می‌آید؛ نه؟ اصلاً غالب حرفهای فلسفی به نظر منِ بی‌سواد در فلسفه بدیهی می‌آیند!  و اما یک عده‌ای دیگر از فلاسفه از تئوری کوانتم مکانیک بهر می‌گیرند و می‌گویند که آزادی در ساختار هر واقعیتی به شکلی غیر قابل پیش‌بینی در سطح مایکرو فیزیک با وجدان بشر در تقابل است.

هضم جمله بالا برای من یکی که سخت است! توضیح بیشتر بر تئوری فلسفی کوانتم را در اینجا می‌توانید بخوانید. راستش ترجمه‌شان برایم سخت است و بیم آن دارم که کلمات درستی برای معادل فارسی‌شان ندانم چون که رشته من فلسفه نبوده است.

باز حرف‌های هیوم به نظر قابل هضم‌تر و منظقی‌تر می‌آید. هیوم می‌گوید که اگر یک عمل بر طبق تئوری کوانتم  یک پدیده کاملا تصادفی در سطح مایکروفیزیک است و هیچ ربطی به نیازها، احساسات و یا عقاید شخص ندارد، پس چرا اصلا آن عمل را یک عمل آزاد می‌دانید؟

ولی من چندان به فلسفه علاقه‌ای ندارم و جملات هیوم و ارسطو را هم چون شبیه اعتقادات خودم یافته‌ام برای خالی نبودن عریضه آوردم!  من به جای فلسفه‌بافی ترجیح می‌دهم به نوروساینس و یافته‌های مستند علمی برای درک جهان و درک از خود استناد کنم. بحث در باره اراده و انتخاب آزاد به لحاظ فلسفی بسیار زیاد است. قرن‌هاست که فلاسفه در باره آن مشغول بحث‌اند و هدف من در این سری از پست‌ها همانطور که پیداست بحث از دیدگاه فلسفی صرف نیست بلکه از دیدگاه نوروساینس است. اما قبل از آنکه دوباره به یافته‌های نوروساینس بپردازم، توصیه می‌کنم که این مقاله بسیار خواندنی و سرگرم کننده در نیویورک تایمز را که دو سال پیش چاپ شده است، بخوانید. نویسنده با قلمی طنز آمیز به همین مسئله اراده آزاد پرداخته است و اینطور شروع می‌کند: “من یک مردِ آزاد بودم تا وقتی که منوی دسر روی میز شام قرار گرفت که من به یکباره به گردابی کشیده شدم که آن نیز مرا به سیاهچاله شکلاتی‌ای فرو برد! خاطرات پدرم که سکته قلبی کرده بود، و کالری‌هایی که باعث سکته می‌شوند همه در پیش چشمم شروع به رقصیدن کردند در حالیکه من در آن سیاهچاله در حال فرو رفتن بودم!”

و اما برگردیم به نوروساینس و مثالی دیگر مربوط به همین بحث بالا ولی از منظری دیگر. ادامه پست »

کمی ملاحظات آماری برای عمو فیلترباف

اجتماعی 19 نظر »

من هم بی‌دعوت در این حرکت تحت نام نامه نویسی به عمو فیلتر باف که از 1علیرضای عزیز شروع شد، شرکت می‌کنم. بعضی نامه‌ها مثل نامه‌های 1علیرضا و کمانگیر شیرین بود که در آن صداقت و صفایی کودکانه موج می‌زد! راستش من کم و بیش با حرف‌های سید علی خیزران موافقم. گمان نمی‌کنم که نقشه خفنی در کار باشد فقط گویی که درجه حساسیت برنامه‌های نصفه ناقص اتوماتیک چک کردن وبلاگ‌ها برای فیلترینگ را زیاد کرده باشند مثل این دستگاه‌های امنیتی فرودگاه‌ها که در بعضی فرودگاه‌ها همه چی توی جیب ها را هم که خالی کرده باشی و گردن بند و ساعت هم که نداشته باشی و غیره بازم بوق می‌زنند!

حالت خوشبینانه اینست که شما، گردانندگان این قضیه به قصد اصلاح این کار را می‌کنید. فرض کنیم که این‌طور باشد. از آن جایی که مصلحین اجتماعی خود را مثل طبیب برای یک جامعه می‌دانند پس باید این‌ را هم بدانید که در پروسه‌های اجتماعی و یا طبی برای تعیین اثر یک حرکت و یا یک دارو و یا تست به آمار نگاه می‌کنند و بر اساس مطالعات آماری از نتایج قدم بعدی را برمی‌دارند. پس باید یکمی اصول اولیه تست‌های آماری را برای ارزیابی اثر فیلترینگ بلد باشید یا یاد بگیرید. یکی از آن اصول اولیه اینست که شما وقتی درجه حساسیت یک تست را بالا می‌برید غالباً به بهای بالا رفتن یک خطای دیگر می‌شود. یعنی شما با کم کردن فالس نگاتیو در واقع فالس پازیتیو را دارید زیاد می‌کنید.

بگذارید یک مثال بزنم که برای ناآشنایان به آمار ساده شود. فرض کنید که شما یک تستی را طراحی کرده‌اید که می‌تواند کسانی را که از سردرد دائمی  شکایت می‌کنند و مشکوک به داشتن تومور مغزی‌اند بدون استفاده از دستگاه سی-تی-اسکن، تست کند و وجود یا عدم وجود تومور را تشخیص دهد. هر تستی دو نوع خطا دارد. یکی خطای اینکه تعدادی آدم بدون تومور را تشخیص دهد که تومور دارند و باید حتماً سی-تی شوند (خطای فالس پازیتیو) و یا اینکه تعدادی از کسانی را که تومور دارند را اصلا تشخیص ندهد و برای سی-تی نفرستد (خطای فالس نگاتیو).  حال با فرض آنکه شما تست را بهینه سازی کرده‌ باشید کم کردن یکی از این خطاها به بهای زیاد کردن خطای دیگر است. ممکن است در این مثال خاص بگویید که بهتر است که خطای فالس نگاتیو را کم کنید ولو اینکه این باعث زیاد شدن خطای فالس پازیتیو می‌شود چون در این صورت اکثر بیماران مشکوک به تومور سی-تی خواهند شد. ولی باز در همین مثال خاص اصلا خوب نیست که خطای فالس پازیتیو را زیاد کنیم چون که مثلاً یک سی-تی معادل 4 سال حد مجاز اکس-ری به بدن بیمار اشعه وارد می‌کند. بعلاوه هزینه سیستم را خیلی بالا می‌برد و غیره. پس غالباً این طور نیست که بالا بردن درجه حساسیت کار خوبی باشد.

همین مثال را به قضیه فیلترینگ اعمال کنید. شما درجه حساسیت را بالا برده‌اید و تعداد بسیار زیادی وبلاگ‌های ساده و معمولی هم در دسته فالس پازیتیو قرار گرفته و فیلتر شده‌اند. آن اصطلاح تر و خشک با هم سوختن هم بیان عامیانه همین بالا بردن حساسیت به قیمت ازدیاد خطای نوع اول است. حالا اشکال این تر و خشک با هم سوختن چیست؟ همانی که خانم توحیدلو به زیبایی توضیح داده است: زیادتر شدن استفاده نوجوانان و جوانان از فیلترشکن‌ها و در نیتجه ازدیاد دیدن سایت‌های آنچنانی و این یعنی نقض غرض اصلی گردانندگان برنامه گرداب. باور کنید که هر بار که من ایران می‌آیم از بچه‌های 12-13 ساله توی کوچه‌مان آدرس یک فیلترشکن را می‌گیرم که بتوانم مثلاً اخبار بی-بی-سی را بخوانم!

من در واقع این متن را برای طلبه‌های جوانی که می‌دانم از خوانندگان خوب و وفادار وبلاگم هستند نوشته‌ام تا آنها این قضیه را برای علمایی که معلمین‌شان هستند حلاجی کنند و همانطور که به نظرم هشدار و شکایت بعضی از ائمه جماعت و علما از اینترنت هم در این دور جدید فیلترینگ نقش داشته، اینبار نیز آنها از مسئولان بخواهند که با قضیه یکمی علمی‌تر و عاقلانه‌تر برخورد کنند. خیلی از کسانی که الان وبلاگشان فیلتر شده مثل همین کمانگیر اصلاً تخصصش بهینه سازی یک الگوریتم است و با برنامه نوشتن عشقی می‌کند. چرا از امثال او کمک نمی‌گیرید که از فیلتر کردن استفاده درست و منطقی شود؟ به غیر از بستن سایت‌های آنچنانی که دغدغه شما است کارهای خوب دیگری هم با فیلترینگ می‌شود کرد که قبلاً هم پیشنهاد کرده بودم: مثل فیلتر کردن موقت کسانی که کپی‌کاری می‌کنند و یا فیلتر کردن موقت وبلاگ دانشجوهایی را که معدلشان زیر 2.5 است :)) برای اینکه بتوانید برنامه‌های اتوماتیکی بنویسید که بتواند این‌گونه فیلترینگ را اعمال کند باید که سیستم خیلی هوشمندتر از اینی باشد که الان دارید. عملی کردن این پیشنهاد فیلترینگ برای کپی‌کارها بطور اتوماتیک خیلی مسئله برنامه نویسی جالبی هم هست. جداقل آن بودجه 6 بیلیونی‌ای که به این کار اختصاص داده شده را مفید خرج کنید.

در خاتمه از دوستان دیده و نادیده: دشت سبز عزیز و گرامی‌ام، سید محمد سلیمانی (ماه عسل تمام نشد؟!)، اکنون میان دو هیچ، و روزی روزگاری دعوت می کنم که در این زمینه قلمی بفرسایند.

آزادی اراده: فریب یا واقعیت؟ (قسمت اول)

علمی, فلسفی 22 نظر »

من نبودم، این نورون‌های من بودند که این تصمیم را گرفتند!

وقتی که بچه‌ها، غالباً بچه‌های ایرانی، کار بدی می‌کنند خیلی‌ها می‌گویند که این من نبودم که کار بد را کردم، شیطان گولم زد! و البته این استدلال را از بزرگترهایشان یاد می‌گیرند. وقتی که پسرم 3-4 ساله بود یکبار غذایی را که برایش بد بود از دسترسش دور کرده بودم و به او که بهانه‌ی آن غذا را می‌گرفت گفتم: ”اون غذا رو پیشی برد.” چند روزی بیشتر نگذشت که یکروز که از پسرم خواستم که شکلات‌هایی را که توی مشتش قایم کرده بود و در حال آب شدن بودند به من بدهد، دستش را برد پشتش و به زبان بچه‌گانه‌اش گفت: “شکلاتو پیشی برد!”. آن روز را دقیقاً یادم است چون یاد گرفتم که دیگر از این گونه روش‌های مبتنی بر گول زدن و در نتیجه فرار از مسئولیت با بچه‌ام اعمال نکنم.

و اما موضوعی را که می‌خواهم اینجا به بجث و نقد بگذارم، تربیت بچه نیست، بلکه بحثی است که در سال‌های اخیر بیشتر از همیشه داغ شده است و آن بحث آزادی اراده انسان است. برخی از نوروساینتیست‌ها بر این عقیده‌اند که آزادی اراده یک فریب بیشتر نیست و ما توسط ژن‌هایمان و قسمت ناخودآگاه مغزمان است که عمل می‌کنیم. در مقابل دانشمندان دیگری هم هستند که کاملا برعکس این عقیده را دارند.   ‍قبلا  در چند پست مطالبی را در ارتباط با این موضوع بطور پراکنده به بحث و نقد کشیده‌ام که مرتبط ترین‌شان را می‌توانید در 1 و 2 بخوانید و همینطور بسیاری از مقالات در دسته‌بندی علمی که در باره اثر محیط روی قضاوت‌های اخلاقی و یا شرایطی که مغز دچار توهم می‌شود، هم غیر مستقیم مربوطند. اما بگذارید قسمت اول این بحث را با گزارش چاپ شده توسط بِرنز و سِردلو در این مقاله از آرشیو ژرونال نورولژی شروع کنم. مقاله با گزارشی در باره یک مرد 40 ساله با شغل معلمی که به لحاظ اجتماعی مردی ملایم و منطقی بوده، شروع می‌شود:

مرد که به لحاظ فیزیکی سالم به نظر می‌آمد به تدریج تمایل فزاینده‌ای به پ.و.ر.ن.، خصوصاً پورنوگرافی کودکان، پیدا می‌کند در حالیکه به گفته‌ی او قبلا هرگز تمایلی به پ.و.ر.ن. کودکان نداشته. از سه سال گذشته او عکس‌های مجلات پ.ن.و.ر.ن را جمع‌آوری و نگهداری می‌کند و در عین حال تلاش دارد که این تمایل خود را مخفی نگاه‌ دارد چون ‌که آنرا خطا می‌داند ولی با این وجود موفق به سرکوب تمایلات خود نمی‌شود. موضوع از دید همسرش مخفی مانده بود تا زمانی‌ که دختر خوانده‌ی نوجوان مرد متوجه رفتار غیر طبیعی مرد می‌شود و به مادرش می‌گوید و ماجرا فاش می‌شود. همسر مرد که از ماجرا شوکه شده بود به پلیس خبر می‌دهد، مرد را  دستگیر می‌کنند و در دادگاه مرد را به اتهام child molestation محکوم به زندان و یا گذراندن یک دوره 12 مرحله‌ای در مرکز مخصوصی برای درمان آن تمایل س.ک.س.ی به کودکان بگذراند. مرد دومی را انتخاب می‌کند. در طول آن دوره علیرغم اینکه مرد بشدت مایل بود که از زندان حذر کند، معذالک همچنان نمی‌تواند که جلوی تمایل شدید خود را به نرس‌های زن بیمارستان بگیرد و رفتارش نه تنها بهتر که نمی‌شود بلکه بدتر هم می‌شود. درنتیجه تصمیم بر این می‌شود که او را به زندان بفرستند.

درست در شب قبل از فرستاده شدنش به زندان، مرد از سردرد شدیدی شکایت می‌کند ولی دکترهای بیمارستان اول گمان می‌کنند که او به دلیل فرار از زندان رفتن است که سردرد دارد. و وقتی که مرد از قصد خود برای خودکشی و در عین حال تمایل  به تجاوز به زن پیری در آن مرکز سخن گفت برایش جلسه مشاوره با روانپزشک توصیه کردند. ولی فردای آن روز مرد تعادلش را هم تقریباً از دست داد و در نتیجه او را به اورژانس بردند و از مغزش اسکن کردند و داستان در واقع از اینجا است که به لحاظ نوروساینس و فلسفی جالب می‌شود. همانطور که در عکس‌های زیر می‌بینید در قسمت فرنتال لوب مغز مرد تومور بزرگی دیده شد.

Figure 1. Magnetic resonance imaging scans at the time of initial neurologic evaluation: T1 sagittal (A), contrast-enhanced coronal (B), and contrast-enhanced axial (C) views. In A and B, the tumor mass extends superiorly from the olfactory groove, displacing the right orbitofrontal cortex and distorting the dorsolateral prefrontal cortex. The tumor is capped by a large cystic portion.

تومور را با جراحی درآوردند و آثار عدم تعادل و همچنین علاقه به پ.و.ر.ن. ناپدید شد و پس از هفت ماه مرد به تشخیص آن مرکز درمانی اصلاح یافته و نرمال تشخیص داده شد و اجازه پیدا کرد که به خانه پیش همسرش و دختر خوانده‌اش برگردد.

ولی دوباره بعد از گذشت چند ماه، سردردهای او بعلاوه علاقه و احساس کنترل ناپذیر او به عکس‌های پ.و.ر.ن.  شروع شد. باز به بیمارستان مراجعه کرد و از مغزش اسکن کردند و دیدند که تومور دوباره رشد کرده است. پس دوباره مغز او را برای برداشتن تومور رشد کرده در همان محل قبلی جراحی کردند.

مقاله فوق مقاله پزشکی است که من فقط قسمت گزارش وضعیت بیمار را بدون پرداختن به جزئیات پزشکی‌اش نقل کرده‌ام. باقی داستان را مقاله ذکر نمی‌کند و فقط به ذکر چگونگی تومور در مغز می‌پردازد. من هم در جایی نخوانده‌ام که باقی داستان چه می‌شود، آیا باز هم تومور رشد می‌کند و یا اینکه مرد برای همیشه از شر آن تومور و تبعات آن خلاص می‌شود. ولی نکته این‌جاست که پس از این ماجرا بحث اینکه همه اعتیاد‌ها، قتل نفس‌ها نیز ریشه و دلیل بیولژیکی دارند، پس این مغز است که باید به محاکمه کشیده شود، داغ شد. این عبارت آخر عنوان مقاله‌ای است در اینجا که بد نیست یک نگاهی بیندازید برای اینکه بیشتر وارد فضای بحث مورد نظر شوید.

این داستان را تا اینجا داشته باشید تا در پست بعد مثال‌های تحقیقی مستند دیگری و برخی نیز در طرف مقابل این مثال بیاورم.


کشتی باده بیاور یا نیاور؟! - تازه‌های علمی

علمی 24 نظر »

مدتی‌ست که سرم خیلی شلوغ است و فرصت نقد و بررسی مقالات علمی و بحث‌شان به زبان ساده را به شیوه سابق ندارم. از طرف دیگر دلم می‌خواهد مابین مطالبی که هر روز می‌خوانم آنهایی را که به نظرم جالب می‌رسد هم با شما سهیم شوم. پس فکر کردم که به شیوه‌ای دیگر خلاصه چند خبر را فقط بگویم و ذکر منبع طبق معمول تا بعد.

و اما عنوان این پست اشاره به محتوای مقاله‌ای‌ست در باره مفید بودن و یا مضر بودن گریه کردن و اشاره‌ام به آن بیت معروف حافظ است که می‌گوید: کشتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست // هرگوشه چشم گشت از غم دل دریایی و شجریان هم که محشر خوانده‌اش.

در این مقاله گفته شده که مردم عموماً معتقدند که گریه کردن باعث خالی شدن شخص از تالم و غصه می‌شود و سبک می‌شود. اما اخیراً محققین می‌گویند که این باور عمومی چندان هم همیشه درست نیست. اول از همه اینکه گریه کردن مسری است. دیگر اینکه اثر احساسی ناشی از گریه خیلی بستگی به این دارد که چه کسی پهلوی طرف است و چه عکس‌العملی به گریه شخص نشان می‌دهد. در این تحقیق اخیر بین دانشگاه‌های فلوریدا و هلند از 5096 فرد از کشورهای مختلف راجع به آخرین صحنه گریه کردنشان و عکس العمل دیگران پرسیدند و اینکه آن عکس‌العمل‌ها چه اثری رویشان داشته. 70٪ گفتند که رفتار دیگران با آنها مثبت و تسلی بخش بوده ولی حدود 16٪ هم گفتند که رفتارهای بی‌تفاوت و یا خشمگین اطرفیان باعث بدتر شدن حالشان شد.

دکتر نلسن می‌گوید که افرادی که در کودکی لزوماً محبت و نزدیکی عاطفی با پدر، مادر و یا قیم خود نداشته‌اند در بزرگسالی غالبا نمی‌توانند به راحتی گریه کنند و یا با گریه احساس راحتی کنند.

در نهایت، گریه مثل یک سیل بهاری می‌‌تواند باعث پاک شدن روح از تالمات شود ولی از طرف دیگر باید توجه داشت که همان سیل ممکن است که شخص را حسابی خیس هم بکند! پس همان که حافظ گفت: کشتی باده برای نجات بیاور!

ساعت طبیعی بدن

دیده‌اید که بعضی‌ها صبح‌ها بهتر کار می‌کنند و بعضی‌ها شب‌ها و غالباً هم به نظرشان می‌رسد که تغییر این عادت‌شان خیلی کار سختی است؟ اینطور است که آدمی یک ساعت طبیعی بدن دارد و این ساعت طبیعی بدن باعث تنظیم شدن سوخت و ساز بدن می‌شود. غالباً وقتی که این ساعت طبیعی مختل می‌شود، مثلا در اثر مسافرتی که اختلاف ساعت فاحش به همراه دارد و گرفتن کار شیفتی که متغیر است، شخص دچار اختلال در خورد و خوراک و خواب می‌شود. همه اینها خب واضح است. اما چیزی که جدید است آزمایش اخیری است که روی موش‌ها انجام شده که به فهمیدن چگونگی کارکرد ساعت طبیعی بدن در سطح مولکولی کمک بزرگی کرده است.

دو گروه از موش‌ها را مورد آزمایش قرار دادند و میزان NAD که یک عامل عمده در سوخت و ساز سلولی است، اندازه گرفتند. مشاهده کردند که در گروه کنترل NAD موش‌ها در طول روز بسته با ساعت طبیعی بدن موشها به تناوب بالا و پایین رفت ولی میزان NAD در موش‌هایی که با تزریق در ساعت طبیعی بدنشان دستکاری کرده بودند و بعلاوه 48 ساعت هم در تاریکی مطلق نگاهداشته‌ بودند، کمتر از حد معمول بود و بعلاوه هیچ تناوبی هم نداشت و در یک سطح باقی ماند. محققین یک نکته دیگر را هم مشاهده کردند که کاهش NAD باعث به هم خوردن ساعت طبیعی بدن هم می‌شود. یعنی این رابطه یک رابطه دو سویه است.

فهمیدن مسیرهای مولکولی ارتباط ساعت طبیعی بدن با سوخت و ساز بدن از آن جهت اهمیت دارد که راه را برای کنترل بسیاری از بیماری‌ها مثل دیابت و چاقی زیاد باز می‌کند. همه مقاله را در اینجا بخوانید. در ضمن عکس زیر شمایی از ساعت طبیعی بدن آدمی در شرایط معمولی برای اکثریت مردم نشان می‌دهد.

چقدر به اعمال خود آگاهی داریم؟

در یک آزمایش سال 2007 روانشناسان دانشگاه یل در امریکا روی قضاوت مردم وقتی که یک غریبه (که در واقع یکی از محققین بوده) از آنها برای نگه‌داشتن یک فنجان قهوه (برای یک گروه قهوه یخ و برای گروه دیگر قهوه داغ) درخواست کمک نمود، تحقیق کردند. بعد از آن افراد خواستند که شخصی را که به او کمک کرده بودند به لحاظ شخصیتی توصیف کنند. نتایج تعجب آور است. افراد گروه اول شخصی را که برای نگهداشتن فنجان حاوی قهوه داغ کمک خواسته بود، آدمی خونگرم و اجتماعی و افراد گروه دوم همان شخص را که این بار قهوه یخ در دست داشت، آدمی خودخواه و غیر اجتماعی توصیف کردند.

این نتایج که در نظر اول شگفت آور و عجیب می‌رسد اما در سال‌های اخیر در آزمایشات متعددی مورد بحث قرار گرفته است. روانشناسان می‌گویند که این نتایج نشان دهنده اینست که چقدر سرووضع ظاهری، بو، صدا و امثالهم می‌تواند مردم را تحریک کند و قضاوت آنها را تحت تاثیر قرار دهد. از آن مهم‌تر تحقیقات جدید نشان می‌دهد که ضمیر ناخودآگاه خیلی بیشتر از آنچه که تصور می‌کردند در تصمیم گیر‌ی‌های ظاهراً آگاهانه‌ی ما فعال است و به واسطه همین رابطه بین ضمیر ناخودآگاه و آگاه شخص است که می‌توان رفتارهای بعضاً متناقض یک فرد را توضیح داد. اینکه مثلا چرا در موقعیتی یک فرد خیلی بخشنده عمل می‌کند و در لحظه‌ای دیگر خیلی خسیس.

آزمایشات جالبی در این زمینه شده است مثل اینکه دیده‌اند که وجود یک کیف چرمی سامسونت کاری روی میز کار در حین آزمایش باعث می‌شود که افراد خسیس تر رفتار کنند نسبت به گروهی که یک کوله پشتی روی میز کارشان قرار داده شده بود.  شبیه این آزمایشات را امروز در رادیوی سی-بی-سی هم صحبتش را می‌کردند. دیده‌اند که اگر 10 فرمان را یک جایی در معرض دید بنویسند و قرار دهند افراد کمتر تقلب می‌کنند. آزمایشات جالب دیگری هم در مقاله گفته شده است از جمله اینکه اگر اتاق بوی مواد تمیز کننده دهد افراد مورد آزمایش وقتی که بیسکوییت می‌خورند سه برابر افراد در گروه دیگر که در اتاق بدون بوی تمیزی بوده‌اند، خورده‌های بیسکوییت را بعد از خوردن از روی میزشان جمع می‌کنند. و همه این‌ها در شرایطی است که افراد حتی به کار خود آگاهی چندانی ندارند. مقاله جالبی است. توصیه می‌کنم که همه‌اش را بخوانید. قبلاً هم مقالات شبیه به این را در پست های دیگر مفصل‌تر نوشته بودم مثل: 1 و 2.

آگهی تبلیغاتی وسط فیلم مثل مزه‌ مزه کردن شکلات!

علمی 13 نظر »

مردم معمولا شکلات را تکه تکه می‌کنند و می‌خورند که بیشتر مزه کند، سیگارهایشان را در طول روز به تناوب می‌کشند، بین تلفن زدن به دوستان فاصله می‌گذارند، در اجرای مراسم مذهبی هم فاصله و تناوب را رعایت می‌کنند، پس چرا همه از نمایش آگهی تبلیغات وسط فیلم ابراز بیزاری می‌کنند؟!

هر چند که مقدمه سئوال بالا در واقع مغلطه است و ربط منطقی‌ای به سئوال ندارد ولی به عنوان مقدمه بر یک مرور علمی از تحقیقات در باره  اثر آگهی تبلیغات وسط فیلم در روزنامه نیویورک تایمز نوشته شده است (منبع). به دو تحقیق اخیر در باره رفتار مشتری اشاره شده است و اینکه ادعا شده است که ایجاد وقفه در یک تجربه، چه تجربه مطبوعی باشد و چه نامطبوع، باعث تقویت و تشدید آن تجربه می‌شود.

محققین دانشگاه کالیفرنیا در بررسی خود مدعی شده‌اند که این آگهی‌های تبلیغاتی هستند که در اصل یک برنامه تلویزیونی را جالب می‌‌کنند!

تحقیقات روانشناسانه نشان داده است که مردم عموماً چندان به وضوح نمی‌دانند که چه چیزی آنها را خوشحال می‌کند. وقتی که از آنها خواسته می‌شود که درجه خوشحال بودن خود را در شرایط مختلف توصیف کنند، عموماً  یک نقطه اعتدال را نشان می‌دهند. مثلاً بعد از یک واقعه‌ی ناگوار مثل طلاق و یا یک واقعه خوب مثل ارتقاء شغلی، غالباً پس از اندک زمانی درجه خوشحالی و یا ناراحتی به نقطه قبلی برمی‌گردد. در واقع آدمی به سرعت به همه چیز عادت می‌کند. به گفته ریموند چندلر، “اولین بوسه جادوگرانه است، دومی صمیمانه و سومی عادت است!”

براین اساس، سونجا لیبومیرسکی، روانشناس دانشگاه کالیفرنیا، می‌پرسد: اگر آدمی به همه فعالیت‌های مطبوع سریعاً عادت می‌کند و در نتیجه درجه خوشحالی کاهش می‌یابد پس چگونه آدمی یک نقطه متعادلی از خوشحالی را نگه‌ می‌دارد و یا حتی آن را ارتقاء می‌دهد؟

تحقیقات نشان می‌دهد که یکی از راه‌های مردم برای نگاهداشتن یک نقطه متعادل از درجه خوشحالی سرگرم کردن خود به کارهای معنوی و با دیگران بودن در مقابل خوشحالی‌های مادی است. یک راه حل دیگر مردم حفظ دینامیک در راه‌های لذت بردن از زندگی است مثلاً زوج‌هایی که مرتب روش‌های نویی را برای خوش بودن با همدیگر امتحان کرده‌اند، از زندگی و رابطه خود رضایت بیشتری داشته‌اند.

در تحقیقات اخیر برای رفتار مشتری هم همین اثر دینامیک لحظه‌ای در احساس خوش آمدن شخص را بررسی کرده‌اند. یک برنامه تلویزیونی را به دو گروه از دانشجویان نشان داده‌اند  که برای یک گروه بدون تبلیغات پخش شد و برای گروه دوم با تبلیغات. بعد از آنها خواستند که درجه لذت بردن  خود از برنامه را با عددی بین 1 تا 11 نشان دهند. نتایج برای شوی با تبلیغات به طرز  محسوسی بالاتر بود.

برعکس این آزمایش، یعنی مثلا در ایجاد یک تجربه نامطبوع، هم نتجه مشابهی داد: داشتن وقفه مثل آگهی تبلیغاتی درجه اثر تجربه را تشدید می‌کند.

یکی از محققان می‌گوید: ولی برای من جالب‌ترین قسمت قضیه اینجا است که همیشه همه می‌گویند که ایکاش می‌شد که یک فیلم را بدون آگهی تبلیغاتی نگاه کرد!”

با این همه محققین خاطر نشان می‌شوند که ایجاد وقفه لزوماً برای همه فعالیت‌های مطبوع باعث تشدید شدن آن نمی‌شود و برعکس در فعالیت‌هایی که تمرکز زیاد می‌طلبند باعث آزار هم می‌شوند. مثلاً وقتی که یک موسیقیدان خود را به هنگام نواختن موسیقی رها می‌کند و با نوای ساز به خلسه فرو می‌رود آنوقت یک صدای مزاحم مثل زنگ نهار می‌تواند خیلی هم آزار دهنده باشد.

منبع

سلام!

خودمانی 13 نظر »

دوستان خوبم سلام و سال نو مبارک! ببخشید که کمی دیر پاسخ تبریکات مهربانتان را می‌دهم. راستش را بخواهید هر چه می‌کنم نمی‌توانم بگویم “عیدِ شما مبارک” و فقط می‌توانم بگویم که “سال نو مبارک” چرا که عید روز شادمانی است و چه شادمانی‌ای وقتی که جوانی را به جرم حرف زدن و یا حتی فحش دادن و توهین کردن به آنجا برسانند که در زندان خودکشی کند و بعد هم به راحتی تماشایش کنند تا بمیرد. چه عیدی وقتی که به پدر و مادرهای داغ دیده‌ای که از شهرستان‌های دور و نزدیک برای دیدن بچه‌های دانشجوی زندانی‌شان جلوی زندان اوین حمله می‌شود و آرزوی حتی دیدار فرزند هم بر دلشان در شب سال نو می‌ماند… آنقدر این اخبار تاسف آور است که نه دستم به نوشتن می‌رود، و نه زبانم به گفتن کلمه‌ی “عید”….به قول کدکنی

آنچنان سوخته ژرفای وجودم از اندوه

که فرومانده از گفت و شنود

دود از پیرهنم بیرون می‌آید، دود!

ببخشید اگر ملولتان کردم. می‌خواستم مدتی ننویسم تا زمان سرِ زخم اندوه را ببندد، دیدم رسم ادب نیست که تبریکات در کامنت‌ها و ایمیل‌ها را بی‌جواب بگذارم ولی نوشتن همان و شرح اندوه همان. کلی مطلب  خوب علمی هم در ذهن داشتم که بنویسم ولی همیشه این موقع سال اوج حجمِ کاری من است و امسال دیگر با کارهای جدیدی که شروع کرده‌ام بیشتر از هر سال شد. همینقدر بگویم که از شدت درگیری کاری روز اول سال بچه‌هایم را هم ندیدم! یاد عید پارسال و بازی مشاعره‌مان به خیر!

بر خلاف آنکه می‌گویند سالی که نکوست از بهارش پیداست، آرزو می‌کنم سالی که در پیش است رزوهایی با اخباری بهتر از روزهای اول سال داشته باشد.  آرزو می‌کنم که جز از بذر محبت امسال چیزی دگر نکاریم. من همه‌ی عمرم معلم بوده‌ام و همیشه این بیت مولانا ورد زبانم:

در این خاک در این خاک در این مزرعه پاک     به جز مهر به جز عشق دگر بذر نکاریم

سید نجابت را به سیاست ترجیح داد ولی …

خودمانی 34 نظر »

درست است که دلمان نمی‌خواست اینطور شود ولی قابل پیش بینی بود. خاتمی به زور اطرفیانش کاندید شد و وقتی که میرحسین زیرآبی زد دید که نجابتش که همان تنها سرمایه‌اش است را نمی‌تواند فدای سیاست کند و پس کنار کشید.  به نظر من  که واقعا ریشه‌‌ی قضیه به همین سادگی است.

و اما پدربزرگم همیشه می‌گفت: الخیرُ فی ماوقع! حالا هم کنار کشیدن خاتمی معنایش رای آوردن احمدی نژاد نیست. چون تا وقتی که خاتمی بود دیگر افراد از جناح احمدی نژاد قرار بود که کاندید نشوند از ترس اینکه آراء جناح خودشان بشکند. ولی حالا که سید نیست به گفته اخبار احتمالا کاندیداهای بیشتری به میدان خواهند آمد. انتخابات به دور دوم خواهد رفت و به نظرم احمدی نژاد چندان شانس زیادی هم ندارد. قالیباف کجاست؟ او به نظرم گزینه خوبی این وسط است برای رای دادن و رای شکستن دیگران! دیگر نوبتی هم باشد نوبت اوست که از شهرداری به ریاست جمهوری برسد! تازه انصافا تهران را هم در عرض 4 سال گذشته بد اداره نکرد.

و اما این جمله “الخیرُ فی ماقع” از آن جمله‌های آچار فرانسه‌ای است که به درد هرکاری و هرکسی، چه معتقد به خدا و چه ناباور به دیوان الهی، می‌خورد. کافیست که به این جمله اعتقاد داشته باشید؛ اگر معتقد به خدا باشید، خداوند برای شما خیر خواهد آورد و اگر هم ناباور به خدا باشید، آنگاه خودتان آن خیر را با این دیدگاه ایجاد خواهید کرد. من بچه که بودم، وقتی که پدربزرگم که برایم مظهر پاکی و روحانیت بود این را می‌گفت من به واسطه وجود پدربزرگ به خیری در انتهای راه معتقد می‌شدم. بعدها یاد گرفتم که این اعتقاد من است که آن خیر را به وجود می‌آورد. این جمله بهانه‌ی انفعال شخص نیست بلکه اثر کاربردی‌اش در ایجاد قوه‌ محرکه برای از پا ننشستن و حرکت مجدد است. حالا هم در این صحنه انتخابات می‌گویم که الخیرُ فی ماقع. واقعاً خاتمی اگر انتخاب می‌شد چنان دست و پایش را می‌بستند که همین جوان‌هایی که الان از کنار کشیدن‌ِ او  خشمگین‌اند بر علیه او می‌شوریدند و همین سرمایه‌ی او که در میان مذهبی‌ها حداقل آدم‌های نجیب و آزادمنشی مثل او هم پیدا می‌شوند، از بین می‌رفت. در حالیکه یک کاندیدای میانه روی بین جناحین احتمالا بهتر بتواند مملکت را از بحران فعلی در آورد. زمان، زمانِ انفعال و تحریم و خانه نشستن نیست؛ باید روی سناریوهای دیگر کار کرد.

آیا آدمی اصلا مسئول کارهایش هست؟

اجتماعی, فلسفی 18 نظر »

تابستان گذشته یک مرد که ظاهراً به بیماری اسکیزوفرنی مبتلا بوده در اتوبوس بین دو شهر در وسط راه جایش را از جلوی اتوبوس به ردیف آخر اتوبوس عوض می‌کند و کنار تیموتی مکلین، جوان 23 ساله‌ای می‌نشیند و به محض اینکه آن جوان به عنوان خوش‌آمد به او می‌گوید که حالت چطور است، مرد با چاقو به او حمله می‌کند و سرش را کاملا می‌برد و تازه بعد از بریدن سر به آنهم اکتفا  نمی‌کند و ضرباتی به بدن مقتول وارد می‌سازد و بعد هم سر بریده را بدست می‌گیرد و به راه می‌افتد. صحنه به همین وحشتناکی بوده است.

بعد از 7 ماه بالاخره دادگاه او تشکیل شد. قاتل در ابتدای دستگیری گفته بود که من گناهکارم و باید مرا بکشید. ولی در دادگاه مدعی شد که او در سرش صدایی شنید که یک شیطان در اتوبوس وجود دارد که باید او را به قتل برساند. او گمان کرد که آن فرمان خداوند بوده که به او نازل شده بوده. پس به دنبال آن صدای در مغزش جایش را عوض می‌کند و وقتی که تیموتی به او خوش‌آمد می‌گوید دیگر برایش شکی نمی‌ماند که او همان شیطان بوده است. روان‌پزشکان در دادگاه استشهاد دادند که او یک بیمار اسکیزوفرنی است و این بیماران دچار توهم می‌شوند که ممکن است کسی به آنها حمله کند و در نتیجه برای دفاع از خود دست به خشونت می‌زنند.

امروز بعد از سه روز دادگاه و کلی بحث بین وکیل آن مرد و دادستان، رای نهایی قاضی صادر شد. فکر می‌کنید رای چه بوده است؟

رای این بود که قاتل به دلیل بیماری‌اش مسئول قتل نیست و بنابراین زندان چاره نیست و باید که درمان شود. پس قرار است که او به یک بیمارستان روانی فرستاده شود.

طبیعتاً این اتفاق و این رای تا مدت‌ها خوراک خوبی برای رسانه‌ها خواهد بود که راجع به آن گفتگو کنند. این قضیه در واقع در سال‌های اخیر بسیار بیشتر مطرح شده و یکی از مسائل مورد تحقیق و بحث فلاسفه و روانشناسان معاصر است. چندی پیش سخنرانی بسیار جالبی را شرکت کردم که دقیقا در مورد همین موضوع بود که تا کجا می‌توان با استناد به بیماری سلب مسئولیت از آدمی نمود. سخنران خانم پاتریشیا چرچلند بود استاد دانشکده فلسفه در دانشگاه سن دیگو در کالیفرنیا که قصد داشته‌ام سر فرصت مقالاتی را که او بدان اشاره نمود و من نت برداشتم، پیدا کنم و با جزئیات بیشتر راجع به آن بنویسم که آن فرصت تاکنون دست نداده است.

خانم چرچلند سخنرانی‌اش را با مواردی مشابه مورد فوق (البته هیچکدام به وحشتناکی این قتل اخیر نبودند) شروع کرد و بعد راجع به عملکرد مغز توضیح داد و بعد هم به قانون پرداخت و در آخر تحقیقات نورساینسی خود را در ارتباط با روانشناسی و مسئولیت پذیری آدمی توضیح داد. ایشان سخنرانی خود را جمله‌ای از ارسطو به پایان برد که گفته است: “مسئولیت دیفالت است و هر گونه توضیحی فقط ممکن است که به “توجیه” ختم شود.

” (Responsibility is the default; an explanation may lead to an excuse.”)

به نظر من اگر در زندگی همه قاتل‌ها، بخصوص کسانی که مرتکب قتل‌های زنجیره‌ای می‌شوند کندوکاو شود حتماً می‌توان دوران بدِ کودکی و رفتار غلط  پدر و مادر را مسبب دانست و مدعی شد که آنها هم همه بیمارند. که به نظر من به درستی بیمار هم هستند. ولی آیا این دلیل می‌شود که از آنها سلب مسئولیت شود و بابت قتل و خطایی که کرده‌اند مجازات نشوند؟ با توجه به اینکه مرز تشخیص بیماری‌های روانی بسیار مبهم است و یک مرز خیلی مشخص مگر در شرایط حاد وجود ندارد، اگر قرار باشد که بیماری باعث سلب مسئولیت از خطا شود، آیا پس اساساً مرز مشخصی برای تعیین مسئولیت می‌ماند و اصلاً می‌توان آدمی را مسئول کارهایش دانست؟!

گیاهی که یاد گرفته بدون آب زنده بماند!

خودمانی, روزانه 40 نظر »

خیلی قدیم‌ها داستان کوتاه طنزی خوانده بودم در باب ماهی قرمز کوچکی که یواش یواش یاد گرفته بود که بدون آب زندگی کند تا یکروز در حوض آب می‌افتد و خفه می‌شود! حالا حکایت این گیاه من است. این بی‌نوا که عکسش را می‌بینید یاد گرفته است که بدون آب زندگی کند! باور کنید که گیاهی واقعی‌ست. من یک چند ماهی رفته بودم امریکا برای کار و در عرض آن مدت بچه‌ها و گربه‌ها موفق شده بودند که در تلاشی دسته جمعی همه گیاهان خانه را بخشکانند مگر این یکی را که در همین گلدان باریک و کوچک که در گوشه آشپزخانه روی یک طبقه‌ای دور از دسترس مانده بود. دور از دسترس ماندنش باعث شده بود که هیچکس به یادش نباشد و آبش ندهد و البته آزارش هم ندهد. طبیعتاً باید از بی‌آبی می‌خشکید. ولی زنده ماند و من هم که دیدم به بی‌آبی خو کرده، دیگر از ترس اینکه با آب دادن مثل آن ماهی داستان بمیرد،  به حال خودش رهایش کردم! همانطور که می‌بینید همچنان زنده و سبز است. این عکس را همین امروز گرفته‌ام و تا امروز دقیقاً 4 سال است که بدون آب زنده مانده است! یکی می‌گفت که چون در آشپزخانه است از رطوبت هوای موجود زنده مانده است ولی وقت‌هایی که من مسافرت هستم هرگز از آشپزخانه ما بخاری بلند نمی‌شود! آیا ایده دیگری برای توجیه‌ زنده ماندنش دارید؟ برای اطلاع از این گیاهان سبزی است که به بی‌عاری (با عرض معذرت از گیاه) معروفند و پیچک‌وار رشد می‌کنند.

-پی نوشت - گیاهانی هستند که نه به  آب احتیاج دارند و نه به خاک. من یک کوچولویش را روی یک گوش ماهی روی یخچالم دارم. عکسش هم این بغل است و برای بهتر دیدنش رویش کلیک کنید. این جناب گیاه (نمی‌دانم چرا به نظرم میاد که این یکی مذکره!) هر 6 ماه یک دفعه اگه بهش چند قطره آب بدی بقیه ایام رو خوشحال می‌ماند! آن موقع که این را خریدم باهاش یک بروشوری هم بود که عکس و توضیح این قبیل گیاهان خاص را داشت. الان روی گوگل خواستم پیدا کنم ولی چیزی پیدا نکردم. حوصله گردیدن بیشتر هم نکردم. بهرحال خواستم بگویم که می‌شود که یک گیاه بدون آب و خاک هم زنده بماند و حتی رشد کند. می‌گویند که این گیاهان ممکن است حتی گل هم بدهند ولی این جناب گیاه کوچک ما که اصلا تغییری نکرده است. این یکی را حدود 9 سال است که دارم. آن اولی که عکسش در بالاست ولی از این خانواده اصلا نیست و یک دوستی آن را حدود 7 سال پیش بهم داد که مثلا در خاک بکارمش و زیادش کنم. ولی تنبلی باعث شد که همیشه در همان گلدان بماند. طفلکی از 4 سال پیش به این طرف هم که دیگر بدون آب زندگی می‌کند! شاید به یک تیم کشاورزی این دور و برا گفتم که رویش تحقیق کنند ولی راستش دوستش دارم و دلم نمی‌آید که بدمش دست غریبه ها….! در ضمن تعدادی از همین رفقای وبلاگ نویس هر دوی این گیاهان را از نزدیک دیده اند و شاهد درستی این حرف‌ها!!

و اما خدا …

اجتماعی, خودمانی 39 نظر »

چندی پیش راجع به پدر بزرگم که ملا بود و پیشنماز محل نوشته بودم و اینکه چرا وقتی من به مذهب فکر می‌کنم اول از همه یک احساس آزاده‌گی و بی‌نیازی و سربلندی در ذهنم متصور می‌شود؛ در انتهای آن پست وعده کرده بودم که حاصل تکاپوی فکری خودم در باب مذهب را هم بنویسم. در این بین مقاله‌ای خواندم که مروری بود بر مطالعات تحقیقی در باب چگونگی پیدایش اعتقاد به ماوراءالطبیعه در انسان، که در سه پست پیشین ترجمه‌اش کردم تا زمینه علمی و تحقیقی بهتری هم فراهم شود برای آنچه که می‌خواهم بگویم.

قبل از اینکه بقیه مطلب را بخوانید خواهشاً اگر از آن دسته افرادی هستید که به محض خواندن یک حرف مخالفِ افکار و اعتقادات خودتان رگ گردنتان برافروخته می‌شود و یا از آن دسته افراد هستید که هر کسی را که با مذهب ضدیت ندارد و یا به نوعی آنرا تایید می‌کند همراه و موافق و حتی مسئول همه سیاست‌های ج.ا.ا. می‌دانید و یا اینکه خلاصه هرکسی را که مثل شما فکر نمی‌کند نادان و بی‌سواد و گمراه می‌دانید، لطفا از خواندن این مطلب صرف نظر کرده و به راه خود روید.

و اما اصل مطلب. در جواب کامنت سید ناصر، دوست نادیده وبلاگی، در پست قبلی گفتم که من بحث مذهب را جدا از بحث وجود و یا عدم وجود خداوند می‌دانم و توضیحش را موکول به این نوشته کردم. ادامه پست »

تولد با عقیده: چگونه مغز خدا را خلق می‌کند؟ - قسمت سوم (آخر)

علمی, فلسفی 46 نظر »

قسمت‌های قبلی مقاله را در اینجا و اینجا بخوانید. این قسمت نتیجه و جمع‌ بندی تحقیقات ذکر شده در قسمت‌های قبل است.

——————-

بلوم می‌گوید: “مذهب حتی اگر یک محصول غیرواقعی و مصنوعیِ اجتناب ناپذیرِ کارکردِ مغز ما باشد، همه آدم‌ها این عملکرد مغز را دارند و آن از بین نمی‌رود.”  پترویچ به این گفته اضافه می‌کند که این برای حتی بزرگسالانی که خود را کافر می‌دانند و از افکار ماوراءالطبیعه بیزارند، نیز مصداق دارد. برینگ هم همین را مشاهده کرده است. وقتی که یکی از دانشجویانش با کافرها (اتئیست‌ها) مصاحبه می‌کرد، اشکار شد که آنها بدون اینکه ابراز کنند هدفمندی‌ای را به مقاطع مهم زندگی خود نسبت می‌دهند، گویی که دستی در کار بوده که آن اتفاق در آن مقطع خاص برای آنها بیفتد.  به این دلیل، برینگ می‌گوید: آنها کاملا روح خدا را از بین نبرده‌اند بلکه فقط جلویش را گرفته‌اند.”

این واقعییت که اتفاقات ناگوار بسیاری از مواقع مسئول این نوع افکارند، سرنخی به دست می‌دهد که چرا برای بزرگسالان اینهمه مشکل است که از اعتقاد فطری خود به خدا رها شوند. مشکل چیزی است که “تراژدی ادراک” نامیده می‌شود. انسان‌ها می‌توانند انتظار وقایع آینده را داشته باشند، گذشته را به یاد بیاورند و بفهمند که چه اتفاق بدی منجمله مرگ خودشان ممکن است که بیفتد. برای مشکلات و تراژدی‌ها انسان می بایست که راه حلی داشته باشد والا احساس فشار و ناتوانی می‌کند. بنابراین وقتی که بخشی از مغز او یک راه حل فطری ارائه می‌دهد، مثل باور به خدا و ماوراءالطبیعه، آدمی آنرا می‌پذیرد.

دیدگاه ارائه شده در بالا توسط آزمایشاتی که سال گذشته توسط جنیفر ویتسن (Jennifer Whitson) از دانشگاه تگزاس در  آستین و آدم گالینسکی (Adam Galinsky) از دانشگاه ایوانستن ایلی‌نویز انجام شد، تائید شده است. قبل از آزمایش نصف شرکت کنندگان را در حالتی قرار دادند که احساس عدم کنترل بر محیط را داشته باشند. مثلا به آنها فیدبکی غیر مربوط به کاری که می‌کردند دادند و یا به آنها تجربیاتی را یادآور می‌شدند که در آن تجربیات آنها کنترل خود بر موقعییت را از دست داده بودند.

نتایج شگفت آور بود. شرکت کنندگانی که احساس عدم کنترل بر موقعیت را داشتند بسیار بیشتر از گروه دیگر از شرکت کنندگان یک نقشه و هدف در وقایع می‌دیدند. وایتس می‌گوید: “ما شگفت زده شدیم از اینکه این پدیده اینهمه گسترده است. او توضیح می‌دهد وقتی که ما احساس عدم کنترل بر موقعیت می‌کنیم به افکار خرافی رو می‌آوریم. نتایج این آزمایشات توضیح می‌دهند که چرا مذهب یک عامل برای بقای آدمی در دوره‌های سخت زندگی است.

حال اگر مذهب یک نتیجه طبیعی کارکرد مغز ما است، خدا از کجا پدیدار می‌شود؟ همه محققینی که از آنها در این مقاله نام برده شده، می‌گویند که هیچکدام این نظریه‌ها و نتایج چیزی در باره وجود خداوند نمی‌گوید. اینکه خدایی وجود داشته باشد یا نه مستقل از این است که چرا مردم به آن اعتقاد دارند.

با این وجود این نتایج یک چیز را می‌گویند و آن اینکه اعتقاد به خدا از بین نخواهد رفت و بی‌خدایی همیشه سخت‌تر از باور داشتن به وجود خدا است. به گفته بویر “اعتقاد به مذهب آسان‌ترین راه است در حالیکه بی‌اعتقادی تلاش می‌طلبد.”

این نتایج همچنین اعتقاد اینکه مذهب یک تطبیق تکاملی (بحث شده در قسمت اول این مقاله) با محیط است، را به چالش می‌کشند. اتران می‌گوید: “مذهب کمک می‌کند که جوامع بزرگ به وجود آیند. آن زمان که شما یک جامعه بزرگ دارید شما می‌توانید با گروه‌هایی مبارزه کنید و پیروز شوید که بزرگ نیستند. ولی در عین حال این مثل یک آرتفکت، یک چیز مصنوعی و غیرواقعی، برای توانایی آدمی در ساختن یک دنیای غیر واقعی می‌ماند. من (اتران) فکر نمی‌کنم که تطابق برای مذهب چیزی بیشتر از تطابق برای ساخت یک هواپیما داشته باشد.”

طرفداران نظریه تطبیق تکاملی مذهب، از آن طرف، می‌گویند که این دو نظریه (تطابق تکاملی و عقیده داشتن فطری) لزوما بر ضد هم نیستند.  دیوید اِسلان ویلسن (David Sloan Wilson) از دانشگاه بینگهتن نیویورک اشاره می‌کند که قسمت‌هایی از اعتقاد مذهبی می‌تواند که حاصل تکامل مغز باشد ولی مذهب در کل انتخاب شد تا باعث بقای گروهی انسان‌ها شود. او همچنین می‌گوید: “غالب تطابق یافتن‌ها بر اساس ساختارهای قبلی بنا نهاده می‌شود. بنابراین در اساس هم نظریه بویر و هم نظریه من می‌توانند درست باشند.”

رابین دونبار (Robin Dunbar) هم از دانشگاه آکسفورد - محققی که بطور عام از طرفداران نظریه تطابق تکاملی مذهب شناخته شده است -  مشکلی با ایده فطری بودن مذهب ندارد. ریچارد داوکینز هم این دو نظریه را در کنار هم و نه بر ضد هم می‌بیند. او می‌گوید: ” چرا نباید هر دو درست باشند؟ من فکر می‌کنم که هر دو درست‌اند.”

نهایتاً کشف ریشه چیزی به پیچیدگی مذاهب بسیار دشوار است. اما یک آزمایش هست که احتمالا می‌تواند جواب مسئله را روشن کند. هر چند که انجام همچه آزمایشی کاری نیست که به لحاظ ملاحظات اخلاقی بشود انجام داد، حداقل نه در آینده‌ای نزدیک. ولی این دلیل نمی‌شود که محققین روی نتایج احتمالی همچه آزمایشی به گمانه زنی نپردازند.

آن آزمایش این خواهد بود: فرض کنید که یک گروه از بچه‌ها را در محیطی کاملا جدا از بقیه مردم و اجتماع نگاهداری کنیم. این دیده شده که اگر بچه‌ها در محیطی کاملاً منزوی از دیگران بمانند زبانی جدید و مخصوص خودشان ابداع می‌کنند. حال اگر یک گروه از بچه‌ها برای مدتی منزوی از جوامع بمانند آیا مذهب خودشان را هم ابداع می‌کنند؟ بلوم می‌گوید: “من فکر می‌کنم که پاسخ این سئوال مثبت است.”

منبع کل مقاله

تولد با عقیده: چگونه مغز خدا را خلق می‌کند؟ - قسمت دوم

علمی, فلسفی 13 نظر »

قسمت اول مقاله را در اینجا بخوانید.

——–

داشتن یک مکانیسم دوگانه در مغز همانگونه که مفید و بدیهی به نظر می‌رسد، به همان نسبت مفاهیم ماوراءاطبیعه مثل زندگی پس از مرگ را هم بدیهی می‌کند. در سال 2004، جسی برینگ (Jesse Bering) از دانشگاه کوئین در انگلیس یک نمایش عروسکی را برای کودکان پیش دبستانی به نمایش درآورد. در حین نمایش یک تمساح یک موش را می‌خورد. محققین پس از نمایش از بچه‌ها یک سری سئوالات راجع به وجود فیزیکی موش پرسیدند مثل آنکه “آیا موش هنوز می‌تواند که مریض شود؟”؛ “آیا موش نیاز به غذا خوردن و یا آشامیدن دارد؟” و بچه‌ها جواب دادند: “نه”  ولی وقتی که سئوالات روحی پرسیدند مانند اینکه “آیا موش الان فکر می‌کند و می‌داند؟”،  پاسخ بچه‌ها مثبت بود.

براساس این آزمایش و دیگر آزمایشات مشابه، به نظر برینگ، اعتقاد به یک زندگی دیگر ورای آنچه که شخص در بدنِ خویش تجربه می‌کند یک حالت اولیه و بدیهی مغز آدمی است. او می‌گوید: “تحصیل و تجربه به ما می‌آموزد که آن حالت اولیه را با مفاهیم دیگری جایگزین کنیم ولی آن افکار هیچوقت به واقع ما را ترک نمی‌کنند.” پاسکال بویر (Pascal Boyer)، یک روانشناس دانشگاه واشنگتن در سینت لوییز میسوری می‌گوید که از آن حالت اولیه در مغز  فقط یک قدم کوتاه فاصله هست تا اعتقاد پیدا کردن به مفاهیم روحی و خدا یا خدایان. او اشاره می‌کند که مردم انتظار دارند که ذهن خدایانشان نیز بسیار مشابه ذهن انسان‌ها عمل کند و این یعنی اینکه آنها (خدایان) نیز از یک سیستم مغزی مثل آدم‌ها  استفاده می‌کنند که ما را قادر به فکر کردن در باره آدم‌هایی که وجود ندارند، می‌کنند.

قدرت درک و فهم خدا، اما کافی نیست که مذهب را به وجود بیاورد. ذهن آدمی یک وجه مشخصه ضروری دیگر هم دارد: یک حس علت و معلولی که ما را در جهت دیدن یک هدف و طرح و نقشه‌ای در هرجایی و هر چیزی ولو اینکه هم وجود نداشته باشد، آماده می‌کند. به گفته بلوم آدم‌ها می‌بینید که علف‌ها تکان می‌خورند، فرض می‌کنند که یک کسی یا یک چیزی در آنجا هست.

استفاده از توانایی دیدن علت و معلولی در هرچیز، احتمالا برای دوام و بقای نسل بشر بوجود آمده است. اگر چیزی و یا کسی که قرار است ما را شکار کند آنجا باشد این به درد نمی خورد که آنها را 90٪ مواقع ببینیم تا باور کنیم. فرار کردن وقتی که خطر واقعی است بهای کمی است که می پردازیم برای درگیر نشدن با خطر.

این را هم روی کودکان 3 تا 7-8 ساله آزمایش کرده‌اند. بچه‌ها حتی سه ساله‌ها نیز هدف‌مند بودن خلقت را به غیر جاندار هم به راحتی نسبت می‌دهند.  وقتی که دبورا کِلمِن (Deborah Kelemen)  از دانشگاه آریزونا در توسان از کودکان 7-8 ساله راجع به اشیاء بی‌جان و حیوانات پرسید، دریافت که اکثر کودکان باور داشتند که آنها برای یک هدف بخصوصی خلق شده‌اند. مثلاً اینکه سنگ‌های نوک تیز برای این به وجود آمده‌اند که حیوانات پشتشان را بخارانند؛ پرنده‌ها برای این هستند که موسیقی زیبا ایجاد کنند؛ و یا رودخانه‌ها وجود دارند تا کشتی‌ها بتوانند روی آنها روان شوند. کِلمِن می‌گوید: “این فوق‌العاده بود که بشنویم که کودکان می‌گویند کوه‌ها و ابرها برای هدفی آنجا هستند و علاوه بر آن به نظر می‌رسید که خیلی هم در نظر خود ثابت قدم هستند.”

در آزمایشات مشابهی، الویرا پترویچ (Olivera Petrovich) از دانشگاه آکسفورد از کودکان زیر سن دبستان  از ریشه جیزهای طبیعی مثل گیاهان و حیوانات پرسید. در پاسخ‌های کودکان مورد آزمایش او جواب اینکه آن چیزها توسط خدا خلق شده‌اند 7 مرتبه بیش از خلق توسط انسان بود.

این گرایشات ذهنی انسان بسیار قوی است که پترویچ می‌گوید بچه‌ها تمایل به این دارند که فی‌البداهه مفهوم خداوند را در پاسخ به سئوالات بدون راهنمایی و هدایت یک بزرگسال بسازند. “آنها بر تجربیات روزمره خود از دنیای فیزیکی تکیه می‌کنند و مفهوم خدا را بر اساس آن تجربیات می‌سازند.” به این دلیل، وقتی کودکان ادعای مذاهب را می‌شنوند، در ذهن آنها بسیار منطقی جلوه می‌کند.

این استعداد پذیرش برای باور به ماوراءالطبیعه با ما می‌ماند تا زمانی که سن‌دار تر شویم. تحقیقات کلمن نشان داده است که بزرگسالان نیز همانقدر مثل کودکان گرایش دارند که هدفی و نقشه‌ای در پس وجود هر چیزی ببینند. وقتی بزرگسالان تحت فشار قرار می‌گیرند که وقایع طبیعی را توصیف کنند به بحث‌های منطقی می‌پردازند مثل آنکه  “درختان اکسیژن تولید می‌کنند تا حیوانات بتوانند نفس بکشند.” یا “خورشید داغ است چون گرما باعث حیات است.” با وجودیکه کلمن هنوز مدرکی برای نشان دادن این نوع استدلال علت و معلولی و باور به خدا پیدا نکرده است، نتایج او نشان می‌دهد که اغلب بزرگسالان بدون اینکه ابراز کرده باشند به اینکه “روح” دارند معتقدند.

بویر اشاره می‌کند که افراد بزرگسال مذهبی افرادی با رفتار بچگانه و یا ضغیف به لحاظ ذهنی نیستند. در واقع تحقیقات نشان داده است که افراد مذهبی طرز تفکر کاملا متفاوتی با بچه‌ها دارند. آنها بیشتر روی ابعاد اخلاقی قضیه و اعتقادشان تمرکز دارند تا نسبت دادن به دلایل ماوراءالطبیعه.

– ادامه دارد –

پ.ن. یکی از خوانندگان در زیر قسمت اول این مقاله نوشته است که چرا می‌ترسم و گفته‌ام که لزوماً این نوشته منطبق عین به عین افکار من نیست. راستش هدف عمده من اینست که مقالاتی را اینجا پست کنم که باعث تفکر شوند برای هر کس، چه معتقد به مذهب و چه ناباور به مذهب. این میان نظر و افکار شخصی منی که صاحب نظریه و تئوری در این زمینه نیستم، چه ارزش و اهمیتی دارد؟ من هم مثل یکی از شما خوانندگان می‌توانم نظری داشته باشم و یا حتی پر از سئوال‌های بی جوابی که این مقاله هم پاسخگوی آن نیست، باشم. اجازه دهید بدون تعصب و بدون پیش قضاوت با هم تبادل افکار کنیم. من هم نظرم را در بخش نظرات اگر لازم بود خواهم نوشت علت آن توضیح این بود که چون من دیگر مقالات این وبلاگ را غالبا نقد و بررسی می‌کنم وقتی که نقد نمی‌کنم به معنای قبول صددرصدی نیست. ولی آنطور که به خود اجازه نقد اکثر دیگر مقالات علمی این وبلاگ می‌دهم در مورد این مقاله ادعایی ندارم و نقد نمی‌کنم. نظر دادن با نقد کردن فرق دارد.

تولد با عقیده: چگونه مغز خدا را خلق می‌کند؟ - قسمت اول

علمی, فلسفی 31 نظر »

توضیح: نوشته زیر ترجمه وفاداری است از مقاله‌ای با همین عنوان از مجله نیوساینتیست (منبع). لازم به توضیح است که ترجمه‌ی این متن به معنای اعتقاد داشتن به همه‌ی استدلالات آن از جانب من نیست. ولی از آنجاییکه این مطلب در حیطه تخصصی من نیست از نقد و بررسی آن خودداری می‌کنم و فقط ترجمه‌اش می‌کنم که آنرا مقاله جالب و در خور تعمقی یافته‌ام. اگر جایی اشکالی در ترجمه می‌بینید ممنون می‌شوم که ذکر کنید.

————

در شرایطی که بسیاری از ارگان‌ها در دوران رکود و افسردگی عمومی که در سال 1929 آغاز شد، سقوط کردند، کلیسا یک استثنا بود.حتی سنتی‌ترین کلیساها نیز بر تعداد افراد شرکت کننده در مراسم‌شان افزوده شد.

شرح این اتفاق در سال 1970 نوشته شد ولی فقط اکنون است که علم می‌تواند به بیان دلیل آن بپردازد. اینطور است که  آدم‌ها یک تمایل طبیعی به سمت باورهای مذهبی دارند بخصوص در دوره‌های سختی. مغز ما بدون کوشش به دنیایی خیالی  از ارواح، خدایان و دیو‌ها باور می‌آورد. هرچه بیشتر احساس عدم امنیت کنیم، باور به این دنیای ماوراءالطبیعه بیشتر می‌شود. بنظر می‌رسد که ذهن ما واقعا تنظیم شده که به خدا و یا خدایان اعتقاد داشته باشد.

باورهای مذهبی در همه فرهنگ‌ها مشترک‌اند: مثل موسیقی و زبان که بنظر می‌رسد بخشی از آنچه است که انسان با آن تعریف می‌شود. تا این اواخر علم از اینکه بپرسد چرا، ابا داشت. پال بلوم روانشناس دانشگاه یل می‌گوید: “این نیست که مذهب مهم نیست، بلکه اینطور است که مذهب مثل یک تابو برای مردم است و برای همین پیشرفت علم در پیدایش مذهب کم بوده است.”

ریشه اعتقادات مذهبی هنوز یک معما باقی‌ مانده است. ولی در سال های اخیر دانشمندان پیشنهاداتی داده‌اند. یکی از ایده‌های پیشرو اینست که مذهب یک تطبیق تکاملی است که باعث می‌شود مردم بهتر دوام بیاورند و در نتیجه ژن‌های خود را به نسل بعد منتقل کنند. با این تئوری، باورهای مذهبی به اجداد ما کمک کرده است تاگروه‌های کوچکی را که با هم شکار می‌کردند، در بچه داری به هم کمک می‌کردند و غیره تشکیل دهند و بتدریج این گروه‌ها دوام بیاورند و گسترده شوند.  بدین ترتیب مذهب توسط پروسه فرگشت (تکامل) انتخاب شد و در نهایت به همه جوامع بشری نفوذ پیدا کرد.

با این وجود تئوری مذهب در نتیجه تکامل به مذاق همه خوش نمی‌آید. آنتروپالژیست، اسکات اتران (Scott Atran)، از دانشگاه میشیگان این تئوری را چندان منطبق با تکامل (فرگشت) نمی‌داند و می‌گوید که با توجه به گستردگی اعتقادات مذهبی چندان این ایده منطقی به نظر نمی رسد. برای مثال او می‌گوید که اعتقاد به زندگی پس از مرگ به سختی با نظریه تکامل و دوام آوردن و پخش کردن ژن‌ها تطابق دارد. بعلاوه اگر هم منفعتی داشته باشد، باز هم این تئوری توضیح نمی‌دهد که ریشه مذهب در چیست؛ فقط توضیح می‌دهد که چگونه پخش شده است.

یک تئوری دیگر که توسط اتران بیان شده است اینست که مذهب یک فراورده طبیعی عملکرد ذهن انسان است.

این به این معنا نیست که مغز انسان یک قسمت برای خدا داشته باشد همانطور که یک قسمت برای یادگیری زبان دارد؛ بلکه به این معنا است که برخی از توانایی‌های خاص انسان که باعث شده است که انسان یک موجود موفق و برتر شود، همان توانایی‌ها باور به ماوراءالطبیعه را نیز خلق می‌کنند. بلوم می‌گوید اکنون برخی از تحقیقات زیربنای این تئوری را بنیان گذاشته‌اند که باورهای مذهبی در واقع بطور بنیادین در مغز ما ثبت شده‌اند. (اینجا عبارت hard-wired استفاده شده است که من آنرا “بطور بنیادین” ترجمه کرده‌ام چون ترجمه بهتری به ذهنم نمی‌رسد ولی ترجمه خوبی هم نیست.hard-wired  اصطلاحاً به پاسخ و عکس العمل‌های بدون تفکر و تلاش مغز می‌گویند. مثلاً اگر دست را روی آتش بگیریم، مغز دست را پس می‌کشد و این یک پاسخ طبیعی و هارد-وایر شده مغز است. ولی در عین حال معادل رفتارهای غریزی نیست. شما اگر عبارت بهتری برای ترجمه‌اش می‌دانید لطفا ذکر کنید.)

مبنای این تئوری‌ها براساس مشاهدات تحقیقاتی است که روی بچه‌ها انجام شده است. در اینگونه تحقیقات فرض بر این است که ذهن بچه‌ها نماینده حالت طبیعی و اولیه (default) ذهن آدمی است که بعدها البته در دوران بزرگسالی تغییر می‌کند. جاستین بارت (Justin Barrett) آنتروپالژیست دانشگاه آکسفورد می‌گوید: “کودکان بطور طبیعی پذیرش زیادی برای باور به خدا دارند و این پذیرش اولیه خشت بنای اولیه طرز تفکر حسیِ ما را در طول حیات‌مان می‌گذارد.”

پس چگونه مغز و یا ذهن آدمی خدا یا خدایان را خلق کرده است؟ بلوم می‌گوید: “یکی از پارامترهای کلیدی اینست که مغز ما دو سیستم فکری (cognitive) مجزا برای تحلیل کردن مسائل ذهنی و یا ارادی و مسائل در ارتباط با اشیاء دارد.

این تفکیک بسیار زود در زندگی هر کسی بوجود می‌آید. بلوم و همکارانش نشان داده‌اند که کودکان حتی 5 ماهه نیز بین اشیاء و آدم‌ها تفاوت قائل می‌شوند.  اگر یک جعبه در مقابل آن‌ها تکان بخورد و بایستد نوزدان عکس العمل نشان می دهند ولی اگر یک آدم همان کارِ جعبه را انجام دهد، آنها هیچ عکس العمل ناشی از توجه و یا تعجب را نشان نمی‌دهند. از دید کودکان اشیاء می‌بایست که از قوانین فیزیک پیروی کنند و به شکل قابل پیش‌بینی‌ای حرکت کنند. در حالیکه آدم‌ها، که اهداف و نیت‌های خودشان را دارند، می‌توانند به هر شکلی حرکت کنند.

بلوم می گوید که این دو سیستم مغزی خودکار هستند و ما را به دو گونه طرز برخورد با جهان وامی‌دارند: یکی با ذهنیات سروکار دارد و دیگری با جنبه‌های فیزیکی دنیا. او این فرض را که ماده و ذهن از هم مجزا هستند یک دوگانگی بدیهی می‌خواند. بدن برای پروسه‌های فیزیکی مثل غذا خوردن و حرکت کردن است، در حالیکه ذهن هشیاری ما را بطور مجزا از بدن هدایت می‌کند.

شواهد بسیاری هست دال بر اینکه فکرِ ذهنِ بدونِ بدن طبیعی است. مردم به راحتی روابطی با کسی که وجود خارجی ندارد به وجود می‌آورند حدود 50٪ کودکان 4 ساله یک دوست خیالی دارند و بزرگسالان غالبا روابطی روحی با نزدیکانشان که از دنیا رفته‌اند و یا یک شخصیت افسانه‌ای و یا حتی شریک زندگی خیالی دارند. همچنانکه بارت خاطرنشان کرد، این یک مهارت مفید ناشی از تکامل یافتگی انسان است.  بدونِ آن ما نمی‌توانیم سلسله مراتب گسترده اجتماعی را نگاهداریم و یا اینکه حدس بزنیم که یک دشمن نادیده چه نقشه‌ای ممکن است که داشته باشد. نیاز به یک بدن برای فکر کردن به ذهن آن در واقع یک استعداد بسیار مفیدِ خاصِ انسان است.”

ادامه دارد

تحقق آرزوی نامرئی شدن در آینده‌ای نزدیک

علمی 12 نظر »

بشر همیشه در آرزوی نامرئی شدن بوده است و داستان‌های و فیلم‌های متعدی بر این اساس خیال‌پردازی شده و ساخته شده است. ولی علم امروز بنظر می‌رسد که در شرف تحقق آن رویا باشد. تیم دانشگاه دوک در نورث کرولاینا دستگاهی را ساخته‌اند که در اینجا می‌توانید ویدئویی از نحوه طرز کار آن را ببینید. کار این دستگاه اینست که به کمک امواج مایکرویو و یک دوربین کاری می‌کند که گویی پشت یک شیئ هم دیده می‌شود. ویدئوی در آن لینک طرز کار دستگاه را هم به زبان ساده توضیح می‌دهد. محققین معتقدند که بزودی می‌توانند تکنولژی‌شان را جوری تغییر دهند که با امواج معمولی و اینفرارد هم کار کند و در نتیجه خواهند توانست یک شیئ را از چشم انسان مخفی کنند.

در همین اثنا ژاپنی‌ها هم با روش دیگری در همین مسیر تحقیق می‌کنند. آنها با استفاده از دوربین و پروژکتور نورهای زمینه پشت را روی یک سطح بشدت منعکس کننده هدایت کرده که تقریبا باعث ناپدید شدن شئی می‌شود. ویدئوی زیر کار ژاپنی‌ها را نشان می‌دهد.


لینک ویدئو در یوتیوب

جهشی در طراحی دست مصنوعی: انتقال سیگنال مغزی توسط رگ عصبی به دست

علمی 7 نظر »

بالاخره بعد از حدود 50 سال درجا زدن جهشی در طراحی دست مصنوعی شده است و آن استفاده از امواج الکتریکی مغز که در رگ‌های عصبی جاری می‌شود بعلاوه سیگنال‌های عضلانی است. تا پیش از این معمولاً در طراحی دست مصنوعی مثلاً از آرنج به پایین سعی می‌کردند که از عضلات بازو برای فرمان‌های کنترلی دست مصنوعی استفاده کنند و این غالباً برای افراد مشکل بود چون برای هر حرکت باید کلی تمرکز می‌کردند تا با عضلات بازو سیگنالی را تولید کنند که بتواند دست مصنوعی را  به حرکت درست وادارد. ولی نکته در اینست که شخص دیگر عضلات دست را ندارد و در نتیجه برای هر حرکت کوچک می‌بایست که کلی تمرکز کند تا توسط عضلات بازو (بایسپس و ترایسپس) سیگنالی مناسب حرکت دست مصنوعی تولید کند. این یعنی در واقع مغز می‌بایستی که از نو برنامه ریزی بشود و طبیعتاً بچه‌ها سریعتر با دست مصنوعی کنار می‌آيند ولی برای بزرگسالان امر به مراتب مشکل‌تر است. برای همین بزرگسالان از دست مصنوعی غالباً به عنوان فقط تزئینی استفاده می‌کرده‌اند.

ولی در طراحی جدید یک واسطه بین مغز و دست مصنوعی برداشته شده است. در این مدل رگ عصبی‌ای که هنوز در بازوی شخص بعد از قطع عضو مانده است به عضله ققسه سینه متصل می‌کنند که هر وقت مغز فرمان حرکت دست قطع شده و حالا مصنوعی را می‌دهد، عضله سینه منقبض شده و آن سیگنال توسط الکترودهایی در سطح پوست به دست مصنوعی انتقال پیدا می‌کند و باعث حرکت آن می‌شود.

ممکن است بپرسید که در این مدل هم باز واسطه‌ای بین مغز و دست مصنوعی توسط عضله سینه وجود دارد پس فرقش با قبلی‌ها چیست. نکته در این است که در این مدل عضله قفسه سینه فقط مثل یک کانال انتقال سیگنال کار می‌کند ولی در مدل‌های قدیمی این خود عضلات بازو بودند که می‌بایست تمام سیگنال‌های مناسب حرکت دست مصنوعی را یاد می‌گرفتند و تولید می‌کردند و آن یادگیری عضله برای حرکت عضله دیگری که دیگر وجود ندارد مستلزم یادگیری مغزی است مثل بچه‌ای که تازه بخواهد که مثلا راه رفتن را یاد بگیرد. در این مدل جدید عضله قفسه سینه کاره‌ای نیست. فقط انتقال سیگنال را می‌دهد و مغز نیز مجبور نیست که همه حرکات را از نو یاد بگیرد بلکه از الگوهای قدیمی که از عضو قطع شده داشته است همچنان استفاده می‌کند و سیگنال را به دست مصنوعی منتقل می‌کند. هنوز هم مغز باید کمی به دست مصنوعی عادت کند (حرکت دادنش را یاد بگیرد) ولی این یاد گیری به مراتب سریعتر و بی واسطه‌تر از مدل‌های قبلی است.

شرمنده ام که فرصت نقد و بررسی علمی کار انجام شده و یا حتی ترجمه‌ی مقاله نیویورک تایمز در این‌باره را ندارم. خودتان از اینجا مقاله نیویورک تایمز را بخوانید و ویدئوی خانم کِتز که دست چپ خود را پارسال در تصادفی از دست داده بود و حالا از این دست مصنوعی استفاده می‌کند حتماً ببینید.

کسوف (داستانی کوتاه از قدسی قاضی‌نور)

عکس / شعر / نوشته 7 نظر »

داستان کوتاه زیر، نوشته خانم قدسی قاضی‌نور است برگرفته از کتابی با همین نام که قبلا وعده تایپ کردنش را داده بودم. یک جورایی این داستان با آن نوشته اتوبیوگرافی-مانندِ سیب ارتباط دارد. اگر آنرا نخوانده‌اید بد نیست به همراه این داستان آنرا هم بخوانید. به نظر من علاوه بر محتوا داستان به لحاظ تکنیکی هم فوق العاده است. و اما محتوایش برای آنها که خاطرات انقلاب، زندان و جنگ جزو لاینفک ذهنشان شده است بسیار پرمعناست. بسیار کنجکاوم بدانم که این داستان با ذهن نسل جوان امروزی که بعد از انقلاب دنیا آمده است چگونه ارتباط برقرار می‌کند و آیا اصلا ارتباطی برقرار می‌کند؟ .

———–

چشمم را باز می‌کنم، سرم گیج می‌رود. بلند می‌شوم. پنجره را باز می‌کنم. هوا گرگ و میش است. صبج زود است یا غروب؟! نفس می‌کشم. هوای سرد توی ریه‌هایم می‌نشیند، روی صورتم هم.

دست‌هایم را دور بدنم می‌پیچم. هوا سرد شده.

پنجره را می‌بندم. وارد هال می‌شوم. مادرم برنج پاک می‌کند، مرا که می‌بیند سرش را بلند می‌کند، می‌خندد و آه کوتاهی می‌کشد. می‌پرسم:

-این همه برنج؟

-خدا کند کم نیاد!

-مگه چند نفریم؟

-برای شام فرداس. برای …

سکوت می‌کند. خوب می‌کند! حوصله ندارم. می‌پرسد: ادامه پست »

استفاده از نوروساینس در بازاریابی

علمی 8 نظر »

لابد می‌دانید و یا حدس می‌زنید که چقدر در بازاریابی سعی می‌کنند از روانشناسان و نوروساینتست‌ها برای یافتن راه‌های فروش بیشتر  استفاده ‌کنند. پروژه‌های میلیون دلاری خرج تحقیقاتی می‌کنند که ببینند چه تبلیغاتی روی مردم اثر بیشتر در جهت فروش بیشتر می‌گذارد. مثلا آقای مارتین لیندستورم که مدیر کل شرکت لیندستورم در نیویورک است برای پیدا کردن راست و دروغ رفتار مشتری‌ها یک پروژه سه ساله با هزینه 7 میلیون دلار را اجرا کرد که طی آن مغز 2000 نفر از  5 کشور مختلف را اسکن کردند در حالیکه به افراد تبلیغات مختلفی را نشان می دادند.  حاصل این پروژه کتاب “تئوری خرید“ (buyology) شد که به عنوان پرفروش‌ترین کتاب بازاریابی هم شناخته شده است.

نقطه شروع آقای لیندستورم این فرضیه بود که مردم به هنگام پاسخگویی به یک پرسشنامه در باره نحوه خریدشان دروغ می‌گویند در حالیکه اسکن مغزی توسط fMRI و ضبط امواج مغز حقیقت را نشان می‌دهد.

در کتاب بایولژی آقای لیندستورم نتایجی می‌گیرد که علیرغم پرفروش بودن‌ِ آن، اهل فن بر آن انتقادات زیادی هم به لحاظ علمی-روانشناسی وارد کرده‌اند مثل این مقاله که بد نیست نگاهی به آن بیندازید.

در سال‌های اخیر هم که تب استفاده از fMRI بالا گرفته (بماند که اخیراً روی درستی دریافت‌های حاصل از آن هم محل شک و تردید پیدا شده است) کمپانی‌های بزرگ و دانشکده‌های مدیریت و بازاریابی هم پروژه‌های تحقیقی میلیون دلاری اجرا می‌کنند تا کشف کنند که مردم چگونه خرید می‌کنند. آقای اریک اسپانجبرگ که رئیس کالج بازرگانی دانشگاه واشنگتن استیت است می‌گوید: “ما در آستانه کشف رفتار ضمیر ناخودآگاه هستیم.”  منظور ایشان، آنطور که در ادامه صحبتشان در آن مقاله آمده، اینست که به کمک دستگاه‌ fMRI می‌توان فهمید که چرا مردم چیزی را که در پرسشنامه بطور متوسط  90٪ می‌گویند که خواهند خرید در واقع 8٪ مواقع نمی‌خرند. به نظر می‌رسد که اینجا هم همان فرضیه آقای لیندستورم در باب دروغگویی مردم در پرسشنامه‌های بازاریابی است که به کار گرفته شده است.

من شخصا در هیچ پرسشنامه بازاریابی‌ای (آن قدیم‌ها که بیکار بودم یکی دوتایشان را به هوای هدیه‌شان پر کرده بودم) هرگز چه آگاه و چه ناخودآگاه دروغ ننوشته‌ام. ولی من از آن دسته آدم‌ها هستم که همیشه در کوتاه‌ترین زمان ممکن خرید می‌کنم و عقیده دارم که اکثر تبلیغات دروغ می‌گویند! شبیه همان که آنها هم عقیده دارند که ما خریدارها دروغ می‌گوییم! با این اوصاف راستش خیلی خوشم آمد وقتی که در ادامه مقاله و صحبت‌های آقای اریک اسپانجبرگ خواندم که یک متخصص فروش در بوستون نتیجه پروژه‌هایش این بوده که علیرغم استفاده از همه‌ی تکنولژی‌های پیشترفته، موثرترین راه برای افزایش فروش بطور ساده حرف زدن با مشتری است!

بنابراین لازم نیست که یک تیم نوروساینس استخدام شود و دستگاه 2 میلیون دلاری fMRI استفاده شود تا بهترین راه تبلیغ پیدا شود که تازه آنهم بنیانش بر این است که مشتری دروغ می‌گوید. خیلی ساده با مشتری باید حرف زد و به نظر من باید به شعور مشتری احترام گذاشت تا جنس فروش رود!

سادگی غالباً بهترین راه‌حل است. ولی بخصوص در این دوره زمانه مردم شیفته روش‌های پیچیده‌ای هستند که مسائل ساده را پیچیده جلوه دهند. ولی بقول داوینچی “سادگی نهایت پیچیدگی است”!

WP Theme & Icons.FoxTheme and Localized by Behrang Yarahmadi
Entries RSS Comments RSS
FireStats icon Powered by FireStats