لطفاً مطالب این وبلاگ را در وبلاگ دیگری کپی نکنید؛ به جایش اگر دوست داشتید به آن لینک دهید. چاپ مطالب در مجلات نیز با ذکر و لینک منبع آزاد است. برای آشنایی با قوانین کپی رایت می‌توانید اینجا را ببینید. با تشکر، سارا رها

خواندنی های روز:

من!

خودمانی, علمی 21 نظر »

تصویر روبرو عکس‌ من است! منِ واقعی که این وبلاگ را می‌نویسد، منی که بسیاری از شما از نزدیک می‌شناسیدش. شوخی نمی‌کنم؛ تصویر روبرو یکی از تصاویر MRI مغز من است. ولی مگر هویت ما، این “من”ی که در وجود همه ما هست و با آن شناخته می‌شویم چیز دیگری به غیر از مغز ماست؟ بنابراین بیراه نیست که می‌گویم این تصویر عکس من است. حتی رفیق جلال‌الدین مولوی هم گفته است: ای برادر تو همه اندیشه‌ای // مابقی خود استخوان و ریشه‌ای.

احساس جالبی‌ست وقتی که زیر دستگاه MRI دراز کشیده‌ای و با آینه‌ای که به تو داده‌اند می‌توانی تصویر مغزت را، تصویر همانی را که دارد در همان لحظه فکر می‌کند، روی صفحه کامپیوتر اتاق کنترل ببینی. این تصاویر را از روی سی-دی MRI مغز خودم استخراج کرده‌ام. در سفر اخیرم به مرکز تحقیقات نورساینس بیمارستان آلفرد در استرالیا، در عالم همکاری، برای تحقیقات آنها به عنوان سابجکتِ گروه کنترل داوطلب شدم که یکی از آزمایشات شامل گرفتن تصاویر مغز با MRI بود.

هیچ دو مغزی را نمی‌توان یافت که کاملا شبیه به هم باشند همانطور که هیچ دو آدمی عین یکدیگر نیستند. حتی آنها که دوقلوی به هم چسبیده هم هستند! با اینهمه جالب است بدانید که ما، انسان‌ها، 99.4٪ کل DNAهایمان با شامپانزه‌ها یکی‌ست. برای مرجع می‌توانید این مقاله در مجله معتبر PNAS را بخوانید. جالب‌تر از آن اینکه به لحاظ بیولژیکی ما آدم‌ها 99.99٪ ژن‌هایمان شبیه به هم است و فقط 0.01٪ تفاوت داریم! باور نکردنی‌ست؛ نه؟! و همان 0.01٪ است که اینهمه تفاوت‌های شگرف بین آدم‌ها به‌وجود آورده است.

منظورم از ذکر شباهت‌های ژنتیکی مابین آدم‌ها اشاره به این نکته بود که وقتی به آدم‌ها نگاه‌ می‌کنیم آنها را خیلی با هم متفاوت می‌بینیم. مثلا چشم‌های آدم‌های مختلف شکل‌های مختلف دارد. ولی وقتی میروی توی آزمایشگاه آناتومی و یک جسد را تشریح می‌کنی، تفاوت‌ها خیلی کمتر دیده می‌شود. ارگان‌های بدن‌های مختلف شبیه به هم دیده می‌شوند. و این میان مغزهای آدم‌های مختلف در ظاهرشان بسیار شبیه به هم دیده می‌شود ولی همان مغز را هم وقتی با تصویربرداری MRI نگاه می‌کنی هیچ دوتایی شبیه یکدیگر نیستند.

همه‌ی این مقدمه را گفتم که شروع کنم کمی راجع به آناتومی مغز حرف زدن. من در این وبلاگ عمدتاً مطالب مربوط به نوروساینس را نوشته‌ام. فکر می‌کنم که به اندازه کافی ایجاد علاقه شده باشد که حالا وقتش باشد کمی راجع به آناتومی مغز حرف بزنیم. راستش را بخواهید تدریس مغز و کارکرد آن خصوصا برای کسانی که زمینه پزشکی یا علوم بیولژی ندارند، کار خیلی سختی‌ست. ولی من هم سابقه‌ام در رشته مهندسی‌ست و تا حالا هیچ کلاسی و درسی ندیده‌ام که بتواند آناتومی مغز را برای مهندس‌ها خوب و ساده و کاربردی و در عین حال نه خیلی کلی، و هم نه خیلی با جزئیات درس بدهد. ادعا نمی‌کنم که من می‌توانم ولی تا حالا چند بار دلم خواسته که تلاشم را بکنم و با هم سفری به درون مغز شروع کنیم. ولی هربار ترسیده‌ام که شروع کنم و بعد وسط کار از سختی کار و سختیِ فارسی نوشتن اینهمه اصطلاحات علمی خسته و بی‌انگیزه شوم و بگویم خب که چی، صدهزار تا کتاب آناتومی هست؛ هرکس که دلش بخواهد خودش می‌رود می‌خواند دیگر… نمی‌دانم… مثلا همین الان دیگر خسته شده‌ام! حالا بماند تا بعد…

همسر مناسب (به اندازه کافی خوب) و یا همسر ایده‌آل؟

اجتماعی, خانواده 7 نظر »

گروهی مثل خانم استفنی ورمولن ( سوسیالوژیست، فعال فمنیست و صاحب کتاب) معتقدند اگر کسی فکر می‌کند که با انتخاب آگاهانه‌ همسرش، او از طبع غریزی (حیوانی) خود فراتر رفته است، در خطاست. خانم ورمولن می‌گوید: یافتن یک عشق تازه در زندگی آنقدر قوی است که همه مولکول‌های ما را شارژ می‌کند و قلب ما را آتش می‌زند. اما در حالیکه ما باور می‌کنیم که این احساس سرشار از انرژی ما را با روحمان پیوند می‌زند، این احساس چندان ربطی به احساسات قلبی ما ندارد.

خانم ورمولن معتقد است احساسات عاشقانه چیزی بیش از یک رقص هورمون‌های مغز ما نیست و هیچ چیز آگاهانه‌ای در باره عشق وجود ندارد. ایشان در ادامه یک‌سری اطلاعات بیولژیکی راجع به تغییرات هومونی بدن به هنگام احساس عشق ارائه می‌دهد (ناگفته نماند که خانم ورمولن بیولژیست نیست) و می‌گوید که این رابطه جنسی است که عشق را به وجود می‌آورد؛ نه تجربه و نه گذر زمان، هیچیک فرمول شیمیایی عشق را تغییر نمی‌دهند.

با نگاهی اجمالی به مقالات و وب‌سایت خانم ورمولن به نظر می‌رسد که هدف او از حرف‌های فوق که از او نقل کردم کلا آزاد کردن افراد و به خصوص زن‌ها از کلیشه‌های اجتماعی از قبیل انتظار کشیدن برای یک پرنس (نماینده مرد ایده‌آل داستانی) و یا حتی عشق لیلی و مجنون‌وار آزاد کند و به آنها اعتماد بنفس بدهد و اینکه به فکر سلامت روانی خود قبل و یا در کنار سلامت و برنامه زندگی زناشویی خود نیز باشند. عنوان یکی از کتابهایش هست: “بکشید آن پرنسس را!” من البته کتابش را نخوانده‌ام ولی کمی آنلاین به مقدمه‌ای از آن نگاه کردم؛ در باره همان کلیشه انتظار کشیدن زن‌ها برای یک مرد ایده‌آل داستانی برای زندگی است.

از طرف دیگر خانم لوری گُتیب، که کتاب “با مرد مناسب (و نه ایده‌آل) ازدواج کنید” را نوشته است، خود از جمله زن‌هایی بود که به انتظار عشق واقعی تا 37 سالگی صبر کرد و بعد دید که دارد دیر می‌شود توسط اسپرم هدیه شده به آزمایشگاه باردار شد تا حداقل بچه‌ای داشته باشد. پس از بچه‌دار شدن اما دیدش نسبت به عشق و ازدواج و عشق واقعی عوض شد. حال چون دیگر بچه داشت پس با دوستان متاهل و بچه‌دار بیشتر رفت و آمد کرد. این‌بار در نگاهی تازه به اطراف خود و دوستان متاهل و دیدن خود به عنوان یک مادر تنها، به این نتیجه رسید که گویی ایده انتخاب همسری مناسب برای اداره یک زندگی با همدیگر و بزرگ کردن بچه نهایتِ احساسِ نیاز عاشقانه است. لوری از خود پرسید که چرا او اینگونه به ازدواج 5 سال پیش فکر نکرده بود. حاصل این دگرگونی در زندگی و تفکرات همان کتاب “ازدواج با مرد مناسب (به اندازه کافی خوب) و نه مرد ایده‌آل” است که همین اواخر چاپ شده است.

کتاب خانم لوری گتیب و ایده‌ی رها کردن عشق و مرد ایده‌آل و به دنبال یک همسر مناسب (و لزوما نه ایده‌آل) گشتن، اما از طرف خیلی از زن‌های فمنیست و فعال اجتماعی چندان استقبال نشده است. برای مثال می‌توانید مقاله‌ی اشلی در روزنامه گاردین را در این لینک بخوانید و یا نگاهی به وبلاگ خانم سو مارک (مدیرکل یک شرکت صنعتی) بیندازید و مقاله‌ی کوتاهش را تحت عنوان “با آقای مناسب (به اندازه کافی خوب) قانع نشوید” را بخوانید. خانم مارک به مناسبت حرفه‌اش نمودار سمت چپ را کشیده است و ترسیمی نشان می‌دهد که قانع شدن به فردی به اندازه کافی خوب مانع دستیابی به فرد درست و ایده‌آل شخص می‌شود. این میان جمله متداول و نغزی را شاهد می‌آورد که می‌گوید: خیلی وقت‌ها “خوب” دشمن‌ “بهترین” است! یعنی قانع شدن به هر چیز خوب مانع رسیدن به چیز بهترین می‌شود.

و اما انگیزه‌ام برای نوشتن مطالب بالا پاسخ به دو تا از دوستانم بوده که اخیرا به من گیر داده‌اند که در باره عشق، آنهم از نوع واقعی‌اش بنویسم. از طرف دیگر باز اخیرا دوستان جوانی از طریق ایمیل در باره انتخاب همسر از من مشورت خواسته بودند. باز این دومی اگر طرف را خوب بشناسم کار آسان‌تری‌ست (البته نه با ایمیل و از راه دور!) ولی نوشتن در باره آن اولی مثل راه‌رفتن در زمینی مین‌گذاری شده می‌ماند! برگردیم به مبحث “همسر مناسب (خوب به اندازه کافی) و یا ایده‌آل. به نظر من سن عامل بسیار تعیین کننده‌ای در انتخاب مابین “خوب” و یا “بهترین” است. در سنین جوانی (بگوییم زیر 35 سال) هنوز تفکیک نیاز‌های روحی و جنسی اصلا ساده نیست و چه بسا که شخص را به اشتباه بیندازند. در عین حال که من معتقدم که نیاز فیزیکی قضیه و تمایلات احساسی هردو اجزای ناگسستنی یک مجموعه‌ند، ولی از یک سنی به بعد آنها از همدیگر قابل تشخیص‌اند. به عبارت دیگر من حرف‌های به استناد بیولژیِ خانم ورمولن را چندان معتبر نمی‌دانم. راستش را بخواهید از دید علمی در نحوه استدلال ایشان اشکال می‌بینم.

حال اگر شما هم سن را یک عامل کلیدی بدانید، آنوقت به نظر می‌رسد که برای ازدواج در سنین جوانی به لحاظ حساب احتمالات و تحقیقات اجتماعی هم که نگاه کنید، ازدواج با فرد “خوب به اندازه کافی” پایدارتر و ارجح است. اما اگر به هر دلیلی شخص طلاق گرفته و یا وارد رده سنی بالاتر از 35-40 شده، آنوقت صبر کردن برای فردِ “درست و ایده‌آل (برای طرف مربوطه) احتمال موفقیت بیشتری از روش دیگر را دارد.

حالا از کجا بفهمید که طرف فرد مناسبی‌ است یا نه، آن دیگر خیلی به شخص بستگی دارد. البته قانون کلی سنخیت خانوادگی خیلی درست است و احتمال خطا را کم می‌کند (باز البته مثل هر قانون دیگری استثنا هم دارد). یک تست ساده را هم از من داشته باشید: اگر قصد ازدواج با پسر و یا دختری را دارید، یک روز در یک ساعت شلوغ ترافیک از او بخواهید که شما را سر راهش به جایی، که چندان هم راحت پیدا نمی‌شود و راهش را بلد نیست، برساند (البته خب بله، باید طرف ماشین داشته باشد و یا حداقل رانندگی بلد باشد.) آنوقت رفتار رانندگی‌ی او را به دقت زیر نظر بگیرید. چقدر به راننده‌های دیگر بد و بیراه می‌گوید و یا اینکه صبورانه از خطاهای دیگران چشم پوشی می‌کند، آیا از ترافیک عصبی می‌شود؟ آیا از اینکه راه را پیدا نمی‌کند حرص می‌خورد؟ خلاصه اینکه به تجربه دیده‌ام که رفتار خانوادگی بسیاری از افراد (چه زن چه مرد) شبیه نحوه رانندگی‌شان است، امتخانش ضرر ندارد!

کنفرانسی در باره “آگاهی”

علمی 4 نظر »

قابل توجه دوستانی که در غرب امریکا هستند: این کنفرانس “به سوی علم آگاهی”، که در شهر توسان در ماه آوریل برگزار می‌شود، به نظر کنفرانس جالبی می‌آید و این آقای دکتر همراف هم که ادعای یک تئوری در مورد مکان آگاهی در نرون‌های مغز را دارد، ظاهرا در این کنفرانس شرکت می‌کند. اگر توانستید در این کنفرانس شرکت کنید، لطف کنید و مرا هم در جریان آنچه به نظرتان جالب می‌آید، بگذارید.

تحریک سرمایی گوش میانی: جن گیری علمی و درمان درد

علمی 11 نظر »

استفاده از تحریک سیستم وستبیولار با آب سرد و یا داغ (معمولا سرد) – که اصطلاحاً به آن Caloric Vestibular Stimulation (CVS) می‌گویند- برای تسکین درد به یک قرن پیش و شاید هم پیشتر از آن می‌رسد. خیلی قدیم‌ترها برای بیرون آوردن جن و یا روحی خبیث از یک شخص (که احتمالا اسکیزوفرنیک و یا بای‌پولار بوده و به غلط می‌گفتند که جن در بدنش رفته) از همین روش ساده CVS استفاده می‌کرده‌اند. جالب این‌ جاست که علم برای این روش و کار‌آیی آن در مورد بیماران روانی توضیح منطقی پیدا کرده است.

پیش از این کمی در باره سیستم وستبیولار در مقاله سایکوریدر و قابلیت انعطاف خارق‌العاده مغز توضح داده‌ام. اجمالاً سیستم وستبیولار (شکل روبرو) شامل ارگان‌های حلقوی‌ای می‌شود که داخل گوش میانی قرار دارد و کار اصلی‌شان پیدا کردن مختصات مکانی یک شخص و در نتیجه حفظ تعادل فرد است. یک سرما خوردگی ساده گاه می‌تواند باعث آسیب موقت این سیستم شود که در آنصورت شخص دچار سرگیجه شدید می‌شود. غالبا این سرگیجه ناشی از آسیب سیستم وستبیولار در یک گوش است و برای همین شخص به محض حرکت و یا خم شدن به آن سمت دچار سرگیجه می‌شود.

سیستم وستبیولار از طریق پنجره‌ای به مغز متصل است. در پست سایکوریدر توضیح دادم که این پنجره به قسمت مود و احساسات مغز باز می‌شود.

حالا تحریک سرمایی-گرمایی سیستم وستبیولار، و یا به طور خلاصه همان CVS، چگونه انجام می‌شود؟ خیلی ساده، با ریختن چند قطره آب سرد (مثلا حدود 10 درجه سردتر از دمای طبیعی بدن) در یک گوش! این کار که خیلی ساده هم هست باعث می‌شود که شخص برای مدت 1-2 دقیقه دچار سرگیجه شود. سرگیجه‌ای که مثل چرخیدن و شناور بودن روی آب احساس می‌شود که حتی غالبا احساس مطبوعی هم هست (من این آزمایش را روی خودم انجام داده‌ام.). سرگیجه نشانه‌ی این است که سیستم وستبیولار عکس‌العمل نشان داده است.

ممکن است بپرسید موقعی که در آب شنا می‌کنیم و آب در هر دو گوش وارد می‌شود چرا احساس سرگیجه نمی‌کنیم. پاسخ این سئوال در این نکته است که وقتی هر دو گوش به طور همزمان با آب تحریک شوند پاسخ سیستم وستبیولار از یک گوش، پاسخ دیگری را خنثی می‌کند. ولی وقتی که فقط یکی را تحریک می‌کنیم سیستم وستبیولار در یک گوش عکس‌العملی نشان می‌دهد که با دیگری جفت نیست و در نتیجه مغز در تخمین محتصات مکانی خود دچار اشتباه و سردرگمی می‌شود که حاصلش همان سرگیجه است. البته پس از یکی-دوقیقه اثر این تحریک از بین می‌رود و سرگیجه هم از بین می‌رود.

اخیراً روی روش CVS و کاربرد آن برای بیماری‌های مختلف و حتی در بحث‌های فلسفی‌ زیاد تحقیق شده است. برای مثال می‌توانید این مقاله‌ را که جنبه بررسی همه‌جانبه‌ای برای کاربردهای CVS است بخوانید. همانطور که استیون میلر در این مقاله نوشته است، یکی از کاربردهای عمده CVS برای کم کردن درد است. اما نه هر دردی! من پس از خواندن مقاله استیو در یکی از مواقعی که سردرد شدیدی در طرف راست سرم داشتم از همکارم خواستم که چند قطره آب سرد در گوش چپم بریزد (قسمت چپ مغز مسئول حرکات سمت راست بدن و قسمت راست مغز مسئول طرف چپ، پس برای کم کردن درد در طرف راست باید گوش چپ را تحریک کرد.). همکارم هم حدود 20 میلی لیتر آب را در سه دفعه متوالی داخل گوش چپم ریخت. بعد از چند ثانیه احساس سرگیجه کردم و منتظر ماندم که ببینم سردردم چطور می‌شود. سرگیجه بعد از 2 دقیقه از بین رفت ولی سردرد تغییری نکرد.

راستش را بخواهید انتظار نداشتم که روش CVS برای تسکین سردردهایی که ناشی از اسپزم عضلات گردن است اصلا کار کند ولی می‌خواستم که امتحان کنم تا با خود استیو و ترنگ بحثش را کنم. فردایش با ترنگ و استیو در بیمارستان آلفرد صحبتی در این‌باره داشتم. (سه هفته‌ای‌ست که آمده‌ام ملبورن، بیمارستان آلفرد بخش روانپزشکی، برای یک تحقیق مشترک). گفتند که آنها CVS را روی سردرد امتحان نکرده‌اند ولی هستند کسانی که قبلا این روش را برای درمان میگرن استفاده کرده‌اند البته نه درست وقتی که بیمار میگرن داشته و بعد نگاه کرده‌اند ببینند که چقدر این کار تعدد اتفاق افتادن میگرن را در شخص کم می‌کند.

استیو و ترنگ خودشان روش CVS را برای رفع دردهای فانتوم استفاده کرده‌اند. دردهای فانتوم به دردهایی گفته می‌شود که بیمار درد را در جایی احساس می‌کند که دیگر وجود ندارد و یا اصلا منشاء درد نیست. مثلاً کسانی که عضو خود را از دست داده‌اند غالبا از احساس خارش و یا درد در عضو از دست داده بسیار رنج می‌برند. در این پست در باره نوروپلاستیسیتی مغز راجع به روش‌های دیگر درمان این نوع دردها نوشته بودم. آزمایشات استیو و ترنگ به این نحو بوده که مدت یک هفته 3 جلسه بیمار را تحریک CVS کردند و در آغاز هر جلسه میزان درد را ثبت کرده و مشاهده کردند که کاهش درد با CVS از اثر پلاسیبو (توضیج این کلمه را در انتهای مطلب بخوانید.) بیشتر است. یعنی اینکه روش موثری‌ست و با توجه به اینکه روش بی‌ضرر و بسیار ساده‌ای‌ست بنابراین می‌ارزد که جامعه پزشکی به آن بیشتر توجه کند. نتایج اخیر این تجقیق در ژورنال PNAS چاپ شده است.

به نظر من روش CVS برای دردهای ارجاعی و دردهای فانتوم می‌تواند بسیار مفید باشد ولی احتمالا برای تسکین دردهای فیزیکی مثل درد ناشی از شکستگی استخوان، درد معده و غیره کار نمی‌کند. اساسا کاری که CVS می‌کند مثل این می‌ماند که یک شوک به قسمت سنسوری مغز داده باشیم و آن را ری-ست کرده باشیم.

از دیگر تحقیقات جالب گروه استیو کاربرد CVS روی بیماران بای-پولار در یک آزمایش دیگر روی رقابت بین دو چشم در دیدن است که به آن Binocular Rivalry می‌گویند. توضیح خود این آزمایش طول می‌کشد که اینجا بگویم. در باره‌اش می‌توانید در اینجا بخوانید. ولی منظورم بیان اثر CVS با این آزمایش روی بیماران روانی است که نشان می‌دهد با اعمال CVS این بیماران موقتا (اینکه اثرش چقدر می‌ماند خیلی جای بحث و تحقیق دارد) به حالت عادی برمی‌گردند؛ یعنی مثل یک دارو عمل می‌کند. این نتیجه به همان مطلبی که در اول این پست گفتم ، برمی‌گردد. در زمان‌های قدیم هم از این روش برای بیرون آوردن به اصطلاح “جن” از بعضی افراد استفاده می‌کردند و ظاهراً جواب می‌داده. آزمایشات اخیر نشان می‌دهد که واقعا این روش روی بیماران روانی اثر دارویی دارد و حداقل برای مدتی ولو کوتاه رفتار آنها را نرمال می‌کند. همانطور که در بالا هم گفتم گویی که با این روش قسمت سنسوری و مود مغز را ری-ست کرده باشیم.

از آنجاییکه CVS روش بی‌خطر و خیلی راحتی است، جای آن دارد که بیشتر رویش تحقیق شود. مثلا بد نیست حداقل قبل از هر سخنرانی سیاستمداران و صاحبان قدرت این روش را به آنها اعمال کرد تا بلکه جلوی حرفهای لاف و گزاف را شاید بگیرد!

—-

توضیح پلاسیبو – پلاسیبو در لغت یعنی الکی، مصنوعی. در آزمایشات عمدتاً پزشکی از آن جایی که خود دادن دارو و یا اعمال یک روش مورد تحقیق ممکن است که اثر روانی دربهبود بیمار داشته باشد، معمولاً از یک گروه بیمار به عنوان کنترل استفاده می‌شود که به آنها مثلا قرص شکر می‌دهند و یا الکی ادعای اعمال روی مورد تحقیق را می‌کنند تا اثر صرفا روانی ادعای درمان را در مقایسه با گروهی که به آنها واقعا دارو داده‌اند و یا روش مورد نظر را اعمال کرده‌اند، ببینند. به آن اثر صرفاً روانی اینکه طرف مثلا مورد درمان قرار گرفته است در حالی‌ که هیچ درمانی هم به او اعمال نشده است، اثر پلاسیبو می‌گویند. برای توضیح کامل می‌توانید اینجا را بخوانید.

پنج روز

خاطرات 4 نظر »

روز 1 – از فرودگاه ملبورن بعد از حدود سه ساعت رانندگی از کنار بیشه‌هایی که هنوز آثار جراحت آتش سوزی یکسال پیش را به یادگار دارند، آمده‌ام به این آبادی که حداکثر ده خانواده در آن زندگی می‌کنند. تعداد خانه‌ها خیلی بیشتر است ولی اکثراً خالی‌اند. تنها مغازه این آبادی کنار پمپ بنزین‌ است در فاصله 13 کیلومتری و آنهم فقط ساعات محدودی را باز است. آب لوله‌کشی هم ندارد. ملت آب باران را در مخازن بزرگ در حیاط خانه ذخیره می‌کنند و آنرا برای خانه لوله‌کشی کرده‌اند. پس همان اول ورود نگران قطع آب شدم ولی آسمان برای رفع نگرانیِ من به سرعت ابرها را صدا کرد و باران مفصلی بارید که برای اهل محل بی‌سابقه بوده! حالا همه جا بوی نم می‌دهد. خانه به دلم نمی‌نشیند. به نظرم تمیز نمی‌آید و پر از خرت و پرت است که نگاهم را آشفته می‌کنند. من دوست دارم دیوار خالی را تماشا کنم! ولی خسته و هلاک خوابم.

روز 2 – از صدای همهمه برگها در باد، کله سحر بیدار شدم. زدم بیرون که خلیج و راه به دریا را پیدا کنم. تا خلیج راهی نیست ولی تا لب اقیانوس حدود 1 کیلومتر از میان بیشه راه است. باد شدید بود و دریا مواج. حداقل یک ساعتی را به تماشای امواج گذراندم تا از سرما برگشتم. به هوای اینکه استرالیا تابستان است، لباس گرم نیاوردم. دیگر نمی‌دانستم که وسط تابستان هم می‌تواند هوای خیلی خنکی داشته باشد. برگشتم و قهوه‌ای درست کردم و سرکشیدم و در انتظار دوستم به تماشای خرت و پرت‌های خانه پرداختم که اعصابم را باز خط خطی کردند! ساعتی بعد رفتیم ماهی‌گیری در خلیج برای اولین بار در عمرم. در همان اولین تلاش ماهی‌گیری یک ماهی کوچولوی تپل گیرم آمد که بلافاصله دوستم انداختش توی آب چون‌ که هنوز بچه بود! بعد از آن دیگر ماهی‌ای به تورمان نخورد. باید اعتراف کنم که طعمه‌ی سر قلاب را با اکراه می‌گذاشتم و احساس بچه شهری بودن بهم دست داده بود. این عادت دست شستن بدجوری اذیتم می‌کرد. آخر نمی‌شود که بعد از هر قلاب هی بری دست بشوری.

روز به همین سادگی تمام شد. فقط آب را تماشا کردم و به صدای باد گوش داده‌ام و از دست خرت و پرت‌های خانه حرص خورده‌ام. خانه تلویزیون دارد ولی اینترنتش هنوز وصل نیست. تلفنی هم در کار نیست. یک چیزی اذیتم می‌کند. به خودم غر می‌زنم که خانه بر خلاف انتظارم به اقیانوس پنجره ندارد و یا اینکه چرا هوا خوب نیست. ولی به نظرم چیز دیگری اذیتم می‌کند که آنرا هنوز نمی‌فهمم. اگر موضوع سکوت و خلوتی محیط و بی‌ارتباطی‌اش با دنیای خارج است که خب صومعه که رفته بودم که از اینجا پرت‌تر بود. نمی‌دانم چرا دلم می‌خواهد که غر بزنم.

روز 3 – امروز باز هم هوا ابری و بارانی بود. 70 کیلومتر رانندگی کردیم تا رسیدیم به یک شهر چند هزار نفری. در خیابان اصلی شهر قدمی زدیم و غذایی هم خوردیم و 4 تا آدم دیدیم ولی حوصله شهر و نگاه کردن به مغازه‌ها را اصلا نداشتم. استرالیا به نظرم خیلی شبیه کانادا می‌آید با این تفاوت که کانادا طبیعت زیباتری دارد و در سرویس‌های عمومی کانادا تمیزتر است. در برگشت یک خانواده‌ی کانگرو دیدم. از آدم‌ها خیلی فراری‌اند.

روز 4 – امروز این خانه اینترنت‌دار شد. اولش با ذوق و شوق ایمیل‌هایم را چک کردم و اخبار خواندم ولی به سرعت اشتیاقم به اینترنت از بین رفت. زدم بیرون و رفتم کنار اقیانوس. وه که چقدر امواج خروشان و بلندِ دریا زیبا بود و ترسناک. شنا نمی‌شد کرد ولی موج سواری چرا. البته احساس می‌کنم که نسبت به قبل‌ها ترسو شده‌ام و محتاط. شاید هم چون تا چشم کار می‌کرد دریا بود و امواجی که به مهابا به ساحل حمله می‌کردند. احدی در ساحل نبود. تا چشم کار می‌کرد دریا بود و ساحلی باریک. خودم بودم و من‌های خودم در من!  آنقدر ماندم که دیگر به هنگام مد دیگر تقریبا ساحلی باقی نمانده بود به جز راه باریکی به پله‌ها و بیشه‌ای در بالا و راه برگشت به آبادی.

به کثیفی و شلوغ پلوغی خانه کمی عادت کرده‌ام. امروز فکر می‌کردم که چقدر محل زندگی و نحوه زندگیِ آدم، اولویت‌های آدمی را عوض می‌کند. برای کسی که در محیطی مثل اینجا زندگی می‌کند و افق دیدش بطور طبیعی گسترده است و سروکارش هرروز با طبیعتی بکر و دست نخورده است، برای گرفتن یک ماهی باید ساعت‌ها صبورانه بنشیند و آب را تماشا کند، بطور تقریبا بدوی (در مقایسه با زندگی شهری دنیای مدرن) زندگی کند، چقدر باید-نباید‌های زندگیِ مدرن شهری رنگ می‌بازند و بی‌معنا می‌شوند. همه چیز در افق بین آسمان و دریا محو می‌شود و آنچه که مهم‌ترین معنا را دارد، طلوع و غروب آفتاب، وزش باد و موج دریاست. همه چیز دیگر در این صحنه دریا و آسمان و موج محو می‌شود.

روز 5 - امروز، در آخرین روز سفرم، دیگر صبرم برای کم شدنِ باد سر آمد و با یک قایق موتوری درب و داغان دل به دریا زدم. باد شدید بود و دریا مواج. وقتی که بر خلاف باد می‌رفتیم مثل این بود که گویی با قایق داری از پله بالا می‌روی. منی که اینهمه ادعای نترسی دارم و خود را بزرگ شده دریا می‌دانم، وقتی که موتور قایق آن وسط‌ از کار افتاد، ترسیدم. ولی خب بعد دوباره به کار افتاد. ترسم که ریخت از قایق‌ران خواستم که وارد اقیانوس شویم. نگاهی عاقل اندر سفیه به من کرد و بی‌کلام قایق را به سمت دهانه خلیج با اقیانوس راند. نزدیکی دهانه سرعت را کم کرد و پرسید باز هم می‌خواهی که جلوتر برویم؟! باد شدید و امواج بسیار بلندتر و خروشان‌تر آماده‌ی به بازی گرفتن قایق بودند. تماشایش هم در عین زیبایی و عظمت، ترسناک بود و صدای امواج مهیب … برگشتیم.

به بوی نمِ خانه، بوی روغن موتور، بوی ماهی عادت کرده‌ام. برای بی‌لکه بودن لباس و تمیزی دست هم بی‌خیال شده‌ام. دلم برای این زندگی بی‌قید و آرام و تنهایی و دریا و آبادی‌ای که همه چیز زندگی شهری را در خود محو می‌کند، تنگ خواهد شد که از فردا باید برگردم ملبورن و روزهای باقیمانده از سفر کار خواهد بود و جلسات متعدد و زندگی شهری.

مزه کردن نور با زبان: توسط زبان هم می‌توان دید!

علمی 10 نظر »

مری-لورا مارتین, 49 ساله، که نابینا به دنیا آمده است، همیشه تصور می‌کرد شعله یک شمع آتشی بزرگ است. روزی که مری در اکتبر سال 2000 برای اولین بار توانست شعله یک شمع را ببیند از کوچکی آن و از رقص شعله سخت حیرت کرد.  ولی حیرت‌انگیزتر از آن نحوه‌ی دیدن اوست. مری لورا توسط زبانِ خود به بینایی دست یافت.

زبان ارگانی است عمدتا برای حس چشایی، بلع غذا و صحبت کردن؛ کمتر کسی فکر می کند که توسط زبان می‌توان دید و مشاهده نمود. هرچه باشد زبان در داخل دهان پنهان شده و به نور حساس نیست و هیچ ارتباط فیزیکی‌ای با رگهای عصبیِ بینایی ندارد. با این حال بیش از چندین دهه است که دانشمندان روی قابلیت‌های زبان برای ارتباط با مغز کار می‌کنند. اولین کسی که از زبان برای ارتباط با مغز برای کنترلِ تعادل استفاده کرد، دکتر پال بکی ریتا در دانشگاه ویسکانسین امریکا بود که در این پست در باره کشف فوق العاده خلاقانه او نوشته‌ام.  در نتیجه همچنان دانشگاه ویسکانسین در تحقیقات نوروپلاستیسیتی مغز مثل استفاده از زبان برای تعلیم قسمتی دیگر از مغز برای به عهده گرفتن بینایی و یا تعادل، پیشتاز است.

در حدود 2 میلیون رگ عصبی سیگنال‌های بینایی را از طریق شبکیه چشم به قسمت ویژئوال کورتکس مغز منتقل می‌کنند. در آخرین سیستم جایگزین بینایی‌ای که توسط کمپانی وایکب (به بنیان گذاری دکتر پال بکی ریتا) ساخته شده، تصاویر توسط یک دوربین دیجیتال 1.5 سانتی‌متری که داخل یک عینک آفتابی تعبیه شده است، به یک میکروپروسسور کوچک (به اندازه یک تلفن همراه –عکس را ببینید) منتقل می‌شوند. میکروپروسسور خصوصیات مهم تصاویر، مثل کانتراست، شدت نور، زوم و غیره، را به پالس،های الکتریکی تبدیل می‌کند. این میکروپروسسور در واقع کار شبکیه عصبی چشم را انجام می‌دهد.

پالس‌های الکتریکی تولید شده توسط میکروپروسسور توسط یک سری الکترود مثل “آب نبات” (سطح الکترود حتی طعم هم دارد و در طعم های مختلف ارائه می شود!) به زبانِ فرد نابینا منتقل می شود.

از این مرحله به بعد خیلی مشخص نیست که مغز چگونه خود را تعلیم می دهد که با زبان ببیند. منظورم اینست که هنوز مشخص نیست که آیا پالس‌های فرستاده شده از طریق زبان به ویژئوال کورتکس مغز می‌رسند و یا به سمتوسنسوری کورتکس که مسئول دریافت سیگنال های حسی است. به هر طریق بدین روش مغز خود را تعلیم می‌دهد که سیگنال‌های حاوی اطلاعات تصویری را که به توسط زبان ارسال می‌شود دریافت کند و تصاویر را دی-کد کند و ببیند.

به گفته‌ی محققان مرکز وایکب پس از حدود 15 دقیقه افراد توسط زبان و سیستم مذکور شروع به دیدن می کنند. بینایی با این روش مثل یادگیری دوچرخه سواری برای اولین بار نیاز به تمرین دارد. دکتر سایپل که در حال حاضر روی چهار فرد نابینا با این سیستم هفته‌ای یکبار کار می‌کند، می‌گوید بیماران او خیلی سریع می توانند در را ببینند و یا دکمه‌های آسانسور را تشخیص دهند.  او می‌گوید یکی از بیماران او وقتی که توانست اولین کلمه نوشته شده را ببیند، از شوق به گریه افتاد.

شرکت وایکب دستگاه مذکور را در اواخر سال 2009 میلادی به اداره دارویی امریکا برای تایید ارائه کرده است و می‌گویند که دستگاه پس از تایید با قیمتی معادل 10 هزار دلار وارد بازار خواهد شد.

منابع: 1 و 2 و 3 و  (به همراه ویدئو) 4

باد می وزد

آن دگری, خاطرات 4 نظر »

همیشه با ایده اینکه سرنوشتی برای او از پیش نوشته شده باشد, مشکل داشت. سالها با سرنوشتی که خانواده و اجتماع برای او برمی گزیدند, جنگیده بود. برخلاف جریان اجتماع شنا کرده بود و از این خوشحال بود که این اوست که سرنوشت خویش را انتخاب کرده است. خیلی از انتخاب هایش غلط از آب در آمد و آنوقت اندیشید که اینهم تاوان طغیان و انتخاب آزاد است و حداقل او خود را اسیر انتخاب های دیگران نکرد. البته خیلی دیگر مطمئن نبود که اسیر انتخاب های شرایط زمانه هم نشده بود. دیگر بار با دقت مسیر دیگری برگزید که به گمانش ناشی از شرایط و انتخاب کسی دیگر نبود. آن دگری در خود را هم که محبوس کرده بود چند زمانی رها کرد تا بتواند رها از بندها انتخاب کند.

اینک در دور افتاده ترین نقطه ی روی زمین, در کنار اقیانوس, روی شن ها و در میان امواج بی قرار و شتابان, زن به این می اندیشد که چگونه سرنوشتی مشابه با آنچه که از آن گریز داشت باز به دنبالش آمده است. باز باید که از نو و از بنیان بسازد. شاید همه آنچه را که دیگر ساخته می پنداشتش. آیا این سرنوشت است که او را به دنبال خود می کشد و یا ژن های اوست که چنان سرنوشتی را برای او رقم می زنند و او آنرا به حساب انتخاب آزاد خود می گذارد؟! این چه سری ست که زندگی او را به حدیث همیشگی و نامکرر موج و ساحل پیوند می زند؟

چند روزی است که بادی طغیانگر بی امان می وزد. زن و آن دگری رویا می بافند و باد آنها را از هم باز می کند. رویاها را با خود به دوردست ها می برد, آن دگری را رقص کنان می پیچاند و با خود به دور دستی مبهم می برد. صدای خنده هایش را در صفیر برگها خاموش می کند. شب گذشته امواجی سهمناک در خواب زن را با خود برده بودند. باد همچنان می وزد و امواج را بلندتر می کند. موج از پس موج, خروشان و پر هیاهو به سمت او شتاب می گیرند و آنچه را که بر شنها نوشته است, می شویند و به سرعت دور می شوند و باز برآشفته و خشمگین گویی برای برگرفتن او باز می آیند…

سایکوریدر

علمی 11 نظر »

در طول میلیون‌ها سال در حین پروسه فرگشت یک ارتباط اولیه بین سیستم تعادلی در گوش میانی و مسیر احساسات در مغز ایجاد شده است. پس با اندازه گیری پاسخ سیستم تعادل بدن در واقع مثل اینست که ما یک پنجره به رفتار احساسی مغز باز کرده باشیم. یک تکنولژی جدید، ElectroVestibularGraphy (EVestG)، که پاسخ تعادلی سیستم را اندازه گیری می‌کند، می‌تواند مشخصه‌های بیولژیکی‌ای را پیدا کند که به تشخیص بیماری‌های روانی منتج شود.

نتایج اولیه EVestG با دقت بالایی بیماران افسردگی، می‌نیر، اسکیزوفرنیا، پارکینسون را از افراد سالم جدا می‌سازد.گفتنی است که تشخیص این گونه بیماری‌های روانی در حال حاضر عمدتا بر اساس مشاهدات بالینی و توسط یک سری سئوال و جواب و یا تست‌های شبیه تست هوش در طول چند جلسه ویزیت به فواصل زمانی 1 تا چند ماهه انجام می‌شود ولی عملا تست آبجکتیوی وجود ندارد که در یک جلسه بتواند تشخیص بیماری دهد. براین لیتگو (Brian Lithgow) (همان دوست و همکاری که قبلا شعری از او را در اینجا نوشته بودم) مخترع این تکنولژی، محقق و استاد دانشگاه موناش در استرالیا است و معتقد است که EVestG با دقت بالایی می‌تواند هم برای تشخیص بیماری‌های روانی به کار رود و هم برای بررسی اثرات داروهایی که برای درمان تجویز می‌شود.

علاوه بر آن، براین معتقد است که EVestG احتمالا می‌تواند برای تشخیص ضربه مغزی (در شرایطی که باعث افزایش مایع درون مغز و در نتیجه تورم مغز می‌شود) استفاده شود. این نظریه هم اکنون تحت بررسی است که روی افراد با ضربه مغزی امتحان شود. اگر این نظریه درست باشد کاربرد بسیار زیادی خواهد داشت از جمله تشخیص سریع و بدون سی-تی اسکن ضربه مغزی برای بازیکنان فوتبال و یا هاکی.

کاربردهای بسیار زیادی را می‌توان برای EVestG پیدا کرد که هم اکنون تحت بررسی قرار دارند. یعنی فعلا در مرحله تقاضای بودجه برای انجام تحقیقات مربوطه است. به اضافه اینکه هنوز نتایج اولیه EVestG باید توسط محققین دیگر نیز روی تعداد بیشتری از بیماران تایید شود.

بطور خیلی خلاصه و ساده EVestG سیگنالی شبیه به سیگنال نوار مغزی را از داخل گوش میانی توسط یک الکترود ضبط می‌کند. این سیگنال در حالت ریلکس و نشسته و همینطور در حالتی که شخص توسط صندلی هیدرولیک با سرعت بسیار کم و ثابتی 45 درجه به راست و چپ خم می‌شود، از هردو گوش ضبط می‌شود. پس از آن پردازش سیگنال انجام می‌شود تا سیگنال اصلی پاسخ سیستم تعادلی مغز از یک رکورد نویزی استخراج شود که آن سیگنال تفاوت‌هایی اساسی بین افراد سالم و بیماران روانی نشان می‌دهد. ویدئوی زیر تکنولژی EVestG توضیح می دهد. ببینید:

امیدی تازه برای بیماران مبتلا به ام-اس

علمی 33 نظر »

دکتر پائولو زامبونی جراح عروق ( و فعلا استاد دانشگاه فرارا در ایتالیا) بود که همسر 37 ساله‌اش به بیماری ام-اس مبتلا گردید. مشاهده نزدیک همسرش و علامات بیماری ام-اس باعث شد که دکتر زامبونی تحقیقات خود را روی این بیماری متمرکز کند.

تحقیقات دیگران روی بیماران مبتلا به ام-اس نشان داده بود که میزان آهن مغز بیماران مبتلا به ام-اس بدون ارتباط با سن بیمار، بیش از نرمال است ولی کسی موفق نشده بود که توضیح دهد چرا و چگونه آهن اضافی در مغز بیمار مبتلا به ام-اس ایجاد می‌شود. دکتر زامبونی به این فکر افتاد که شاید آهن اضافی نتیجه جمع شدن اضافی خون در مغز باشد.

با استفاده از داپلر التراسوند دکتر زامبونی رگهای گردن بیماران مبتلا به ام-اس را آزمایش کرد و به نتیجه جدیدی رسید که شیوه خلاقانه‌ای برای درمان بیماری ام-اس باز نموده است. او متوجه شد که رگهای گردن تقریبا همه بیماران مبتلا به ام-اس دچار تنگی و یا انسداد عروق خونی هستند. پس از آن او عروق خونی گردن افراد سالم را بررسی نمود و دید که هیچکدام دچار انسداد و تنگی نیستند. پس از آن روی بیماران با بیماری‌های نرولژیکی دیگر هم تحقیق کرد و باز هم دید که هیچکدام مثل بیماران مبتلا به ام-اس دچار تنگی عروق خونی نیستند. او همچنان متوجه شد که درجه تنگی عروق با شدت علائم بیماری نیز بطور مستقیم مرتبط است.

مهم‌تر از از این کشف دکتر زامبونی راه حل او برای درمان بیماری است. دکتر زامبونی استدلال کرد که اگر این درست باشد که تنگی عروق خونی گردن، خصوصا آن رگی که خون را از مغز به قلب انتقال می‌دهد، باعث رسوب زیادی آهن در مغز و در نتیجه بیماری ام-اس می‌شود، پس احتمالا روش آنژیوپلاستی که برای باز کردن عروق بسته و یا تنگ شده قلبی استفاده می‌شود در این مورد هم باید موثر باشد. پس به همراه دکتر گالوتی این روش را روی  65 بیمار مبتلا به ام-اس اعمال نمودند و مشاهده کردند که علائم ام-اس در بیماران بطور محسوسی کاهش یافت. البته هرچه بیماری در مراحل ابتدایی‌تر بود درمان بیماری موثرتر بود.

دکتر زامبونی می‌گوید که هر روز تعداد بیشتری از بیماران مبتلا به ام-اس تئوری او را می‌خوانند و خواهان درمان به شیوه ابداعی او هستند که او نمی‌تواند برای همه آنرا فراهم کند هرچند که تعدادی از جراحان امریکایی اکنون به روش دکتر زامبونی بیماران مبتلا به ام-اس را جراحی می‌کنند.

مابین خیلی از بیمارانی که در اثر جراحی به شیوه دکتر زامبونی درمان شده‌اند، همسر او است. النا رامبونی بینایی‌اش را در اثر بیماری ام-اس از دست داده بود، به زحمت راه می‌رفت و تعادلش را حفظ می‌کرد. النا یکی از اولین بیمارانی بود که به شیوه همسرش جراحی شد و توسط جراحی یکی از عروق او را که به کل بسته شده بود، باز کردند. النا اکنون هیچگونه نشانی از بیماری ام-اس ندارد و دکتر زامبونی درمان موفق همسرش را بهترین پاداش تحقیقاتش می‌داند.

این ویدئو هم خلاصه‌ای از شیوه ابداعی دکتر زامبونی را نشان می‌دهد.

دریافت معلول قبل از علت: خطای دید؟

علمی 14 نظر »

شاید برای شما هم پیش آمده باشد که گاه اتفاقی را قبل از آنکه رخ دهد دیده باشید (یا در خواب و یا در بیداری احساس کرده باشید) و یا حتما دیده‌اید کسانی را که مدعی‌اند اتفاقی را به عینه در خواب قبلش دیده‌اند. یک برخورد رایج مردم با این نوع تجربیات اینست که آنرا نشانه‌ای از اسرار الهی دانسته و معتقدند که آن شخص بصیرتی خاص داشته و به او از دنیایی دیگر الهام شده است. یک برخورد، از طرف دیگر، اینست که همه را توهم و خطای ذهن می‌داند. یک برخورد دیگر هم اینست که ممکن است قابلیت‌های ناشناخته‌ای از مغز آدمی وجود داشته باشد که این تجارب شبیه حس ششم را تولید می‌کند. کسی به درستی پاسخی یکدست و همگون برای توجیه و تفسیر این تجربیات تا کنون ارائه نداده است. اما هر روز علم به کشفی دیگر از این دنیای اسرار آمیز مغز آدمی نائل می‌آید که برای یافتن پاسخی در خور سئوالات آدمی شاید کمی راهگشا باشد.

مقاله‌ای که می‌خواهم در این پست به آن بپردازم غیر مستقیم به گوشه‌ای از همین دیدن معلول پیش از وقوع علت می‌پردازد و همین دو هفته پیش در ژورنال بیولوژی روز چاپ شده است. خلاصه مقاله را در اینجا می‌توانید بخوانید و اگر همه‌اش را خواستید و دسترسی نداشتید طبق معمول بگویید که برایتان بفرستم.

شین-تین وو (فارسی نوشتن اسامی چینی هم از آن کارهای مشکل است! Shein-Tin Wu) و همکارانش در مرکز تحقیقاتی تولوز در فرانسه توسط یک آزمایش خطای دید نشان می‌دهند که آدمی می‌تواند گاه معلول را قبل از علت ببیند. ویدئوی زیر را دو بار نگاه کنید. بار اول به دایره سبز کوچک در مرکز صفحه چشم بدوزید و ببینید که دایره‌های زرد اطراف چه می‌شوند. بار دوم روی یکی از دایره‌های زرد خیره شوید و آنوقت اثر آن را روی دایره‌های دیگر و خود آن دایره‌ای که خیره شده‌اید ببینید.

وقتی به دایره سبز وسط که مدام فلاش می‌کند، خیره شوید می‌بینید که دایره‌های زرد اطراف ناپدید و دوباره پس از لختی پدیدار می‌شوند در حالیکه آنها ثابت هستند چون در دور دوم اگر روی یکی از دایره‌های زرد رنگ زوم کنید، آن دایره خاص را ثابت و دیگر دایره‌های زرد را باز به تناوب خواهید دید.

می‌دانیم که یک تحریک ناگهانی مثل فلاش زدن دایره سبز باعث می‌شود که دایره‌هایی که در اثر حرکت زمینه صفحه از دید آگاهانه ما خارج شده‌اند به صفحه دید ما برگردند. تا اینجا چیز تازه‌ای در کار نیست. نکته اینجاست که تحریک ناگهانی فلاش علت برگشت دایره‌های ناپدید شده است اما با این وجود بطور سیستماتیک خود این فلاش (علت) بعد از دریافت معلول (پدیدار شدن دایره‌های زرد) دریافت می‌شود. آزمایشات بیشتر نشان داد که این خطای زمانیِ دید به این دلیل رخ می‌دهد که حدود 100 میلی ثانیه اختلافِ زمانی بین ضمیر ناخودآگاه برای دسترسی به خودآگاه مغز ما وجود دارد. محققین نتیجه می‌گیرند که به طور نرمال همچه تاخیری برای همه آنچه که ما با چشم می‌بینیم قبل از آنکه ما نسبت به آنچه که می‌بینیم آگاهی پیدا کنیم، وجود دارد.

پ.ن. من تلاشم را می‌کنم که به زبان ساده ترجمه کنم و جان مطلب را بنویسم. ولی می‌دانم که حتما یک‌جاهایی هم ترجمه برخی از مطالب به فارسی‌ام می‌لنگد. ممنون می‌شوم اگر تذکر دهید. در ضمن من کلمه “دریافت” را معادل “perception” ترجمه کرده‌ام. کلمه بهتری برایش سراغ دارید؟

WP Theme & Icons.FoxTheme and Localized by Behrang Yarahmadi
Entries RSS Comments RSS
FireStats icon Powered by FireStats