لطفاً مطالب این وبلاگ را در وبلاگ دیگری کپی نکنید؛ به جایش اگر دوست داشتید به آن لینک دهید. چاپ مطالب در مجلات نیز با ذکر و لینک منبع آزاد است. برای آشنایی با قوانین کپی رایت می‌توانید اینجا را ببینید. با تشکر، سارا رها

خواندنی های روز:

تناقضاتی برای تفکر

اجتماعی, خودمانی 30 نظر »

شبیه این نکات حتماً هزاران بار توسط هزاران نفر قبلاً گفته شده ولی هرگز تکراری نمی‌شوند برای اینکه این افکار در ذهن هر کسی در یک زمانِ خاص جلوه‌ای نو پیدا می‌کنند و اینگونه است که به صد زبان و صد گونه گفتار بارها و بارها شبیه به هم تکرار می‌شوند. و اما تناقضاتی که این روزها ذهنم را درگیر کرده‌اند:

گاه این لحظه است که ابدیتی را در خود می‌گنجاند و آنگاه لحظه ابدی می‌شود.

بدون زندگی، مرگ وجود ندارد و بدون درک مرگ، درکی از زندگی وجود ندارد.

بدون عشق، رنج وجود ندارد ولی بدون رنج هم عشق معنا پیدا نمی‌کند.

وفاداری و خیانت با هم نمی‌توانند جمع شوند ولی بدون امکان خیانت وفاداری هم بی‌معنا می‌شود.

اینها خیلی بدیهی به نظر می‌آیند، نه؟ مثل تاریکی و روشنی می‌مانند. یکی بدون دیگری بی‌معناست. همه‌ی این مفاهیم بدون مفهوم متضادشان معنای وجودی‌شان را از دست می‌دهند. پس بهشت موعود و یا اتوپیایی که در آن فقط وفاداری، فقط عشق، فقط ابدیت باشد، چه مفهوم قائم به ذات خویشی می‌تواند داشته باشد؟ این مفاهیم و خواسته‌ها برای ما تا وقتی که دنیای اضداد را درک می‌کنیم مطلوب و پرمعنااند.

با این درک، دیگر  مهم نیست که پس از مرگ چه خواهد شد. مهم اینست که همین دنیای پراز اضداد را با آدم‌هایش که آنها هم پراز اضداد در درون خویش‌اند، دوست بداریم و بپذیریم. از وجود ضد آنچه که مطلوب ماست، نرنجیم که تا آن نباشد مطلوبی هم وجود ندارد.

مسئولیت احساسات با کیست؟

اجتماعی, خانواده 7 نظر »

“همه‌اش تقصیر من بود که گذاشتم او به من علاقه‌مند شود.”

جمله‌ی بالا چقدر برایتان آشناست؟ چندبار آنرا شنیده‌اید و یا حتی خود گفته‌اید؟ معنای ضمنی این جمله این‌ست که گوینده خود را مسئول احساس دیگری می‌داند در حالی‌که خودش به طرف مقابل احساس متقابل با درجه‌ی یکسانی ندارد. بگذارید فرض کنیم که همه با صداقت رفتار می‌کنند. برای افراد صادق هم آیا براستی کسی مسئول بوجود آمدن احساس (از هر نوعش) در دیگری است؟

این احساس مسئولیت برای احساس دیگری در ضمیر آگاه و ناخودآگاه بیشتر ما ایرانی‌ها- و اگر بخواهم کلی‌تر بگویم در جوامع با بافت مذهبی- بسیار رایج است و ریشه در تربیت فرهنگی-خانوادگی ما از کودکی دارد. به نظر من در زن‌ها بیشتر از مردها رایج است، احتمالا باز به دلیل تربیت فرهنگی‌مان؛ البته به نظرم می‌آید که این یکی در میان خانواده‌ها (و البته نه در فرهنگ حکومت غالب) به تدریج در ایران دارد عوض می‌شود.

در خانواده‌های سنتی-مذهبی از کودکی به دخترها گفته می‌شود که بلند نخندند، عشوه نیایند، خود را زیبا نکنند و غیره و غیره که مبادا پسری دلش از دست برود و اگر اینطور شود البته که مقصر آن دختر است. اگر به دختری در خیابان متلکی گفته شود اول از همه انگشت سرزنش به سمت دختر است که خب لابد بد لباس پوشیده است. دقت کنید که دارم در سطح رفتار خانواده‌ها می‌گویم و نه رفتار حکومت وقت با دخترها و زن‌ها که من رفتار حکومت وقت را نمونه رفتاری خانواده‌های حتی با تحصیلات متوسط ایران هم نمی‌دانم.

اینگونه است که جوان ایرانی با احساس گناه و مسئولیت در قبال ایجاد احساس در دیگری بزرگ می‌شود. بعد اگر این جوان در یک رابطه‌ی عاطفی شکست بخورد مسئولیت را از چشم دیگری می‌بیند و خود را شکست خورده و مظلوم که در موارد اکستریم یا به خشونت روی می‌آورد و یا به افسردگی و خودکشی. اگر هم خود آن رابطه را به هم زده باشد، باز با احساس عذاب وجدان سر می‌کند چرا که خود را مسئول می‌داند و برای رهایی از آن عذاب وجدان احتمالا تصمیماتی می‌گیرد که باز هم احتمال نادرستی‌شان بیشتر از درستی‌شان است.

نکته‌ی اساسی اینجاست که تا زمانی که ما دروغ نگفته‌ایم و پنهان کاری نکرده‌ایم و فقط آنطور عمل کرده‌ایم که به واقع هستیم (یعنی احساسات خودمان را هم سرکوب نکرده‌ایم) دیگر ما مسئول احساس دیگری نیستیم. ما مسئول اعمال خود هستیم نه مسئول احساس‌ دیگری.

این عبارت “بازی کردن با احساس دیگری” که بسیار رایج است و در خود بار منفی سرزنشی بسیار دارد، فقط برای کسی مصداق دارد که عامدانه کسی را فریب دهد. ولی اگر کسی قصد فریب دادن کسی را ندارد، و از همان اول هم گفته که آقا یا خانم من اینم و هیچ قولی هم نداده، دیگر مسئول احساس دیگری نیست. تنها راه صادق بودن و باز نگاه داشتن باب گفتگوست.

نصیحت کردن و یا بچه بزرگ کردن با ایجاد احساس گناه به نظر من به لحاظ سلامتیِ روانیِ فرد یکی از پرخطاترین و پرهزینه ترین روش‌های تربیتی است. اگر کسی با این احساس بزرگ شده باشد، تلاش زیادی می‌طلبد تا که از آن خلاص شود. برای ایجاد احساس مسئولیت در کسی لازم نیست که در شخص احساس گناه ایجاد کنیم. البته باید اول یادمان باشد که مسئولیت آدمی در قبال اعمال خودش است که صادقانه و به دور از ریا باشد، نه در قبال احساسات ایجاد شده در دیگری.

کودکان صبور و مسلط بر خود آینده‌ی موفق‌تری دارند

اجتماعی, علمی 12 نظر »

در اواخر دهه 1960 والتر میشل استاد دانشکده روانشناسی دانشگاه کلمبیا، آزمایش معروف مارشملو (یک خوردنی‌ مثل پفک) را روی 653 نفر از کودکان 4 ساله شروع کرد که در طی آن بچه را پشت میزی با یک مارشملو در بشقاب در جلویش می‌نشاندند و می‌گفتند که او می‌تواند فوراً مارشملو را بخورد ولی اگر 5-15 دقیقه صبر کند و مارشملو را نخورد، یک مارشملوی دیگر هم پاداش خواهد گرفت و بعد می‌تواند هردو را بخورد. ویدئو کلیپ زیر یک نمونه از رفتار بچه‌ها در طول آن 5-15 دقیقه صبر کردن را نشان می‌دهد که بسیار شیرین و جالب هم هست! (خصوصاً آن پسربچه‌ی تپلی که دو بار مارشملو را تا توی دهنش هم می‌برد بعد با دست به سرش می‌زند و باز صبر می‌کند و یا آن دختری که بی‌توجه به حرف آزمایش کننده خیلی سریع می‌خورد و بشقابش را هم جمع می‌کند)!)

هدف اولیه‌ی دکتر میشل از این آزمایش این بود که تفاوت‌های رفتاری بین کودکانی که می‌توانستند صبر کنند را در مقایسه با گروهی که نمی‌توانستند صبر کنند، پیدا کند. دکتر میشل مشاهده کرد که تنها 30٪ از کودکان توانستند که به طور کامل صبر کنند و برای صبر کردن، همانطور که در این ویدئوی کوتاه کمی دیده می‌شود، بچه‌ها از روش‌های مختلفی برای کنترل خود استفاده کرده‌اند تا فکر خود را از مارشملو به چیز دیگری معطوف کنند. دکتر میشل نتایج این آزمایش را در اوایل دهه 1970 در چند مقاله به چاپ رساند.

و اما از آنجایی‌ که دکتر میشل خودش سه تا دختر داشت و چند تایی از بچه‌های شرکت کننده در آزمایش هم مدرسه‌ای‌های دخترهای خودش بودند، او گاه و بیگاه از دخترهایش راجع به وضعیت تحصیلی آن بچه‌ها سئوال می‌کرد؛ او به تدریج متوجه شد که بین صبر کردن و کنترل بر خود و درجه موفقیت تحصیلی آن بچه‌ها گویی که رابطه‌ای وجود دارد. پس این شد که در سال 1981 (حدود 11-12 سال بعد) او یکسری پرسشنامه به والدین و مشاورین مدرسه‌ی همان کودکان شرکت کننده در آزمایش او فرستاد و راجع به وضعیت تحصیلی، نمره‌ی قبولی در امتحان ورودی دانشگاه‌ (SAT) و و اینکه در کل چگونه آن جوان (بچه شرکت کننده در تست مارشملو) با مشکلات زندگی دست و پنجه نرم می‌کند، پرسید.

نتایج این پرسشنامه نشان داد که کودکانی که نتوانسته بودند صبر کنند بطور بارزی از کودکانی که صبر کرده بودند، نمرات تحصیلی پایین‌تری داشتند و به هنگام مشکلات دچار استرس و افسردگی می‌شدند و در تمرکز کردن هم مشکل داشتند. در مقابل آن کودکانی که توانسته‌ بودند 15 دقیقه‌ی کامل صبر کنند، به طور متوسط نمره امتحان ورودی دانشگاه‌شان 25٪ بالاتر از کودکانی بود که فقط 30 ثانیه صبر کرده بودند.

نکات جالب و مفید بسیاری در این آزمایش وجود دارد که در پرتو تحقیق پرسشنامه‌ای 12 سال بعدی‌اش اهمیتش بیشتر شده‌ است. همانطور که هدف اولیه‌ی آزمایش پیدا کردن تفاوت‌های رفتاری افراد (کودکان) برای کنترل بر خود بود، می‌توان به تحقیق گفت که افرادی که از کودکی کنترل بر خود (و یا همان تزکیه‌ی نفس از دیدگاه مذهب) را تمرین می‌کنند (یاد می‌گیرند)، در بزرگسالی آدم‌های موفق‌تری می‌شوند.

از جمله‌ی کاربردهای نتایج این تحقیق، کاربردش برای روش‌های کنترل وزن و رژیم غذایی است که چاقی یکی از مسائل عمده‌ی دنیای مدرن و پیشرفته است. کودکانی که توانستند صبر کنند، در واقع توانستند که فکرشان را به چیز دیگری معطوف کنند. برخی دعا خواندند، برخی دیگر آواز خواندند و یا پشت به مارشملو نشستند. یکی دیگر روی میز ضرب می‌زد و دیگری در اتاق شروع به راه رفتن کرد. اما کودکانی که نتوانستند حتی یک دقیقه هم صبر کنند، برعکس به مارشملو خیره شدند و مارشملو نقطه تمرکز افکارشان بود.

به نظر من، به همان نسبت، بعضی‌ از افراد چاق که تمام همّ و غم‌شان لاغر شدن است و بسیار به آن فکر می‌کنند، خیلی کمتر از کسانی که در کنار یک زندگی پر از کارهای مختلف تلاش می‌کنند که رژیم متعادلی را حفظ کنند، موفق می‌شوند، و یا اگر هم موفق شوند کوتاه مدت است و پس از مدتی دوباره به چاقی اولیه برمی‌گردند. یک مقاله‌ی تحقیقی چاپ اخیر هم غیر مستقم همین نکته‌ی مرا تایید می‌کند؛ جانِ کلام آن تحقیق در باره رژیم لاغری این‌است که هرچه قوانین رژیم غذایی لاغری در ذهن فرد ساده‌تر باشد، اثر رژیم پایدارتر و بهتر است.

مغز گذشت زمان را چگونه درک می‌کند؟

علمی 14 نظر »

برای همه پیش می‌آید که به دوره‌ای از زمان فکر کنند و بعد از سرعت گذشت آن متحیر شوند و از خود بپرسند که پس آن زمان چگونه اینهمه سریع گذشت. همینطور همه تجربه داریم که زمان بسته به روحیه‌ی‌مان با سرعت‌ متفاوتی می‌گذرد. زمان خوشی معمولا به کوتاهی یک آه می‌گذرد و لحظه‌ها می‌دوند؛ در مقابل زمان انتظار به درازای ابدیت طول می‌کشد و ثانیه‌ها کشدار و تنبل خمیازه کشان کج و کوله راه می‌روند. گاه آنقدر از گذشتِ کند و یا تند زمان متحیر می‌شویم که تنها به گواهی ساعت‌ها و تقویم‌ها گذشت زمان را باور می‌کنیم. با این اوصاف واضح است که ادراک ما و یا به عبارتی درست‌تر اداراک مغز ما از زمان نسبی است و به عوامل بسیاری بستگی دارد.

این مقدمه را گفتم تا علاقمند شوید که با هم نگاهی به تحقیقات علمی در باره ادراک مغز از زمان (time perception) بیندازیم. کلاً مغز آدمی در اندازه‌گیری دوره‌های زمانی کوتاه (در حد چند میلی ثانیه تا چند دقیقه) نسبتاً دقیق است. متوسط و استاندارد دیوی‌ایشن این تخمین هم بطور خطی با طول زمانِ سپری شده ارتباط دارد [1]. وجود این رابطه‌ی خطی خود معنایش اینست که اداراک زمان نیز از قانون وبر پیروی می‌کند به این معنا که حساسیت مغز ما برای درک زمان مستقل از طول واقعی دوره زمان است. حال سئوال اینجاست که چه عواملی در ادراک زمان موثرند؟

از عوامل مهم در اداراک زمان ترتیب محرک دریافت شده، فاصله‌ی زمانی بین دو واقعه، خالی بودن و یا پر بودن دوره زمانی، توجه، و حافظه هستند.

دوره‌های زمانی‌ای که پر از اتفاقات مختلف‌اند معمولاً طولانی‌تر از دوره‌های زمانی‌خالی ادراک می‌شوند. مثال آزمایش معروف در این زمینه، آزمایش یک محقق فرانسوی است که مدت دوماه در یک غار به دور از نور طبیعی (که نتواند صبح و شب را از هم تشخیص دهد) و به دور از هر گونه ساعتی بسر برد. در پایان او مطمئن بود که فقط 25 روز در غار مانده بود در حالیکه 60 روز سپری شده بود. به نظر می‌رسد که مغز زمانِ خالی را می‌فشرد و کوتاه‌تر ادراکش می‌کند.

یکی دیگر از عوامل موثر در نحوه‌ی ادراک زمان، فاصله‌ی زمانی بین یک محرک و زمان یک واقعه است. یک مثال آشکار آن در زندگی روزمره سرعت رشد فرزندان دوستان ما است در مقایسه با سرعت رشد فرزندان خودمان. غالباً به نظر می‌رسد که فرزندانِ دوستان‌مان که مرتب آنها را نمی‌بینیم و مثلا هر یک یا چند سال یکبار می‌بینیم بسیار سریع‌تر رشد می‌کنند تا بچه‌های خودمان. واضح است که بچه‌های خودمان را هرروز می‌بینیم و در نتیجه کوچکترین تغییر آنها را مشاهده می‌کنیم ولی در مورد فرزندان دوستان‌مان فاصله زمانی مابین محرک و زمان ادراک شده طولانی‌ست و در نتیجه آن فاصله‌ی خالی زمان طی شده مابین دو دیدار باعث می‌شود گمان کنیم که زمان رشد آن بچه‌ها خیلی سریع گذشته است.

در یک تحقیق سال 2004، محققین نشان دادند که محرکه‌های غیر متناوب صدا و یا فلاش نور باعث می‌شود که ادراک مغز از گذشت زمان سریع‌تر شود. جالب است که آزمایشات نشان داده است که طول زمانیِ محرکه‌های صوتی دقیق‌تر از طول زمانیِ محرکه‌های بینایی توسط مغز درک می‌شود. مثلا در یک آزمایش به افراد شرکت کننده، در سری‌ اول آزمایش که حکم یادگیری داشت، یک محرکه‌ی صوتی و یا تصویری برای مدت 400 میلی ثانیه نشان دادند و از شرکت کنندگان خواستند که طول زمان آن محرکه را به خاطر بسپارند که 400 میلی ثانیه است. بعد برای تست، یک محرکه‌ی صوتی و یا تصویری را با طول زمانی‌ِ متفاوت با اولی نشان دادند و از فرد مورد آزمایش خواستند که بگوید آیا طولانی‌تر و یا کوتاه‌تر از اولی بوده. نتایج نشان داد که ادراک زمان محرکه‌ی تست برای محرکه‌های صوتی دقیق‌تر از محرکه‌های تصویری است. جالب‌تر از آن اینکه آزمایش کردند و دیدند که اگر در مرحله یادگیری مثلا محرکه‌ی صوتی را نشان دهند بعد در مرحله‌ی تست محرکه‌ی تصویری نشان دهند، نتایج تخمین زمان خیلی غیر دقیق می‌شود.

تحقیقات در مورد نحوه ادراک زمان بسیار گسترده و جالب هم هست. یکی از علائم اولیه‌ی انواع مختلف بیماری فراموشی (مثل الزایمر و یا انواع دیگر دیمانس) اینست که ادراک بیمار از زمان به کل با افراد نرمال متفاوت می‌شود. به تدریج که بیماری ادامه پیدا می‌کند، بیمار مبتلا به الزایمر به کل زمان را گم می‌کند. اگر دقت کنید به این نکته پی می‌برید که کودکان هم از یک سنی‌ به بعد درکشان از زمان کامل می‌شود. مثلاً زمانِ دو روز یا دو هفته در ذهن یک کودک 3 ساله فرقی ندارد. سن کامل شدن ادراک زمان در کودکان بین 7 تا 12 سال برآورد شده است [2]. شاید برایتان جالب باشد که ما اخیراً آزمایشی در همین زمینه ادراک زمان کرده‌ایم که خلاصه‌ی نتیجه‌اش این است که ادراک زمان کودکان بین 7-12 سال بسیار شبیه افراد مسن بالای 65 سال است که آن هردو بسیار متفاوت از ادراک زمان توسط افراد جوان است. هدف من اما از طرح این آزمایشات این بوده است که راهی آبجکتیو برای تشخیص بیماری الزایمر در مراحل خیلی اولیه‌ی آن پیدا کنیم. منظورم از مراحل اولیه، مرحله‌ای‌ست که هنوز هیچ دکتری تشخیص قاطعی از یک بیماری نداده است و شخص همه‌ی تست‌های بالینی و نورولژیکی فعلی را مشابه افراد نرمال متناسب با رده سنی خودش می‌گذراند و فراموشی‌اش هم هنوز چندان جدی و قابل توجه نیست ولی اطرافیان شخص احساس می‌کنند که او در شرف تغییراتی است ورای پیر شدن. اگر بتوان در مراحل خیلی اولیه الزایمر را تشخیص دارد، امید این هست که با اعمال TMS (در باره‌اش اینجا توضیح داده‌ام) بتوان روند بیماری را بطور محسوسی کند نمود.

[1] Allan, L. G. (1979). The perception of time. Perception & Psychophysics, 26, 340-354.

[2] Piaget, J. (1970). Piaget’s theory. In P. H. Mussen (Ed.), Carmichael’s manual of child psychology (3rd ed., Vol. 1, pp. 703-732). New York: Wiley.

افسردگی و تاثیر آن در فرگشت

اجتماعی, علمی, فلسفی 10 نظر »

این نوشته تلخیص و ترجمه‌ی مقاله‌ی مفصلی‌ست در نیویورک تایمز به نام “نکات مثبت افسردگی”. ولی پیش از آن لطفا پست قبلی‌ام راجع به افسردگی را اول بخوانید و بعد این مقاله را. در ضمن همین اول این را بگویم که تئوری ارائه شده در این مقاله توسط محققین بسیاری به بحث و چالش کشیده شده است. به نظر من تئوری به قول غربی‌ها کمی زیادی کشیده شده ولی تئوری جالب توجهی‌ست و برای ایجاد یک تغییر در روش درمان افسردگی حتما امثال این تئوری‌ها لازم است. بین کسانی که کلینکلی افسرده هستند (و محتاج مصرف دارو) و کسانی که کم و بیش افسرده‌اند ولی به درمان دارویی همیشگی لزوماً احتیاج ندارند فرق‌های عمده‌ای هست و به نظرم این تئوری برای دسته دوم از افراد افسرده صادق است، نه دسته‌ی اول.

و اما مقاله:

نویسنده‌ی مقاله، جونا لرر، مطلب را با اشاره به افسردگی چارلز داروین شروع می‌کند و اینکه به گفته‌ی خود داروین، افسردگی‌اش باعث می‌شده که در یکروز از هر سه روز نتواند هیچ کاری انجام دهد. اما ظاهراً افسردگی داروین باعث شد که او به تمامی خود را وقف علم کند که به گفته‌ی خودش کار علمی تنها لذت زندگی‌اش و عاملی بود که باعث می‌شد زندگی را بتواند تحمل کند.

برای داروین افسردگی مثل یک نیروی روشنگر بود که ذهن او را متوجه مسائل بنیادین کرد. داروین خود در باره علت وجودی بیماری‌اش اینطور می‌نویسد: “هر گونه درد و یا عذاب اگر مدتی طولانی ادامه یابد، باعث افسردگی و کندی عمل می‌گردد. اما این هم به خوبی قابل درک است که برای خلق هر چیزی می‌بایست که آنرا از هر گونه تغییر ناگهانی‌ای محافظت نمود. گاه این غم است که یک موجود را به سمت عملی سوق می‌دهد که بسیار برای بقای وجود مفید است. به عبارت دیگر تاریکی خود یک نوع روشنایی هم هست.”

معمای افسردگی در وجود داشتن‌اش نیست بلکه در اینست که نفس وجود داشتن افسردگی در ابعادی بسیار گسترده‌تر از همه بیماری‌های روانی‌دیگر (با نسبت حداقل 7 به ا) در ظاهر با تئوری فرگشت (تکامل) و بقای موجود قوی‌تر نمی‌خواند. چرا که اگر افسردگی یک بیماری است پس فرگشت یک اشتباه بزرگ مرتکب شده است و آن اینکه اجازه داده یک بیماری که بر ضد تولید مثل رفتار می‌کند (افراد افسرده کمتر از دیگران ازدواج می‌کنند و بچه‌دار می‌شوند و یا حتی خودکشی هم گاه می‌کنند)، همچنان در سطح وسیعی نسل به نسل منتقل شود.

در مقابلِ منطق بالا، می‌توان گفت که شاید افسردگی یک دلیل مخفیِ وجودی دارد و آن اینکه مثل بدنی که تب می‌کند تا میکروب را از خود دفع کند، افسردگی هم یک مکانیزم دفاعی روان‌ آدمی است در مقابل غم و غصه و رنج‌های آدمی. به قول داروین، ما رنج می‌بریم ولی این رنجی نیست که حاصلی نداشته باشد.

با این مقدمه نویسنده‌ی مقاله به بحث تئوری جدید اندی تامپسن و اندرو پال (دو روانپزشک محقق در دانشگاه ویرجینیا) در مقاله‌ای که در جولای سال 2009 چاپ کرده‌اند، می‌پردازد که چرا یک بیماری‌ای اینهمه پرهزینه (برای جامعه و آدمی) اینهمه متدوال است.

از اینجا به بعد مقاله به تفصیل نظرات مخالف و موافق بسیاری را نقل می‌کند در باب اینکه کلید معما در این نکته است که شاید دنیایی از رنج و عذاب (که افسردگی از آن منتج می‌شود) راهگشای بشر به سمت هوش و خلاقیت بیشتر بوده است.

تامپسن و پال می‌گویند که افسردگی باعث تفکر بیشتر و دوباره و دوباره‌ی افراد در مواردی که باعث رنجشان است، می‌شود و این تفکر مداوم در یک مسیر خود باعث اعتلای ذهن می‌شود. (دقیقا در این جاست که به نظر من (سارا) تئوری زیادی کشیده شده و بین افراد غمگین و افرادی که کلینکلی افسرده هستند تفاوت قائل نمی‌شود.)

اندرو یک آزمایش تحقیقی هم برای دریافت بهتر رابطه بین مود افسردگی و قابلیت بهتر منطقی ذهن انجام داده است. او از 115 دانشجوی دوره لیسانس یک تست منطقی معروف را گرفت (تستی به نام ماتریس‌های رو به رشد ریون که شخص می‌باید یک قطعه مفقوده را در بین یک الگوی بزرگ‌تر پیدا کند.). اولین نتیجه‌ای که اندرو مشاهد کرد این بود که دانشجویانی که افسرده نبودند پس از پایان تست آثار افسردگی در ذهنشان پدیدار شد (البته کوتاه مدت). بنابراین گویی که زیاد مهم نیست که ما روی یک مسئله ریاضی کار می‌کنیم و یا روی قلب شکسته‌مان! در هردو حالت آناتومی تمرکز ذهنی یکسان است. با این مشاهده می‌توان اینطور بحث کرد که افسردگی یک درجه‌ی شدید از پروسه تفکر معمولی است. ولی آیا افسردگی باعث می‌شود که ما چیزی را بهتر حل کنیم؟

اندرو در تحقیق خود همبستگی آماری محسوسی بین اثر افسردگی ایجاد شده و درجه‌ی آی-کیوی دانشجویان شرکت کننده پیدا کرد. پس نتیجه گرفت که اثر افسردگی باعث شد که آنها بهتر فکر کنند. (دوباره اینجا به نظر من (سارا) نتیجه را زیادی کشیده‌اند تا با تئوری منطبق شود. باید توجه داشت که آن دانشجویان با اثر افسردگی بعد از تست، جزو آدم‌های افسرده در کل به حساب نمی‌آمدند.)

جونا لری مقاله را اینگونه به پایان می‌برد: افسردگی برای روح آدمی مثل تب کردن در مقابل یک میکروب در بدن است. تب کردن بالاخره مزایایی هم دارد ولی ما دارو مصرف می‌کنیم که تب را از بین ببریم. این معمای فرگشت است که با وجودیکه درد مفید است، فرار از درد بزرگتری غریزه‌ی آدمی‌ست.

همانطور که گفتم مقاله بسیار مفصل است و ترجمه‌ی همه‌اش از حوصله‌ی وبلاگ خارج؛ ولی توصیه می‌کنم که همه‌اش را بخوانید که جالب است.

گفتگو

عکس / شعر / نوشته 4 نظر »

بنشین! نشستم, گپ زدیم اما نه از حرفی که با ما بود

او نیز مثل من زبانش الکن بود

او منتظر تا من بگویم گفتنی‌های مگویم را

من منتظر تا او بگوید؛ وقت اما، وقت رفتن بود

گفتم که لب وا می‌کنم، با خویشتن گفتم، ولی بغضی

با دست‌هایی آشنا در من به کار قفل بستن بود

– شعر از محمد علی بهمنی

دل مشتق‌گیر و عقل انتگرال‌گیر

خودمانی 9 نظر »

دل مشتق می‌گیرد و عقل انتگرال. دل به نقاط سینگولار تابع زندگی خوش می‌آویزد و عقل به سطح عملکرد در یک بازه زمانی می‌بالد. دل هر سیگنال ورودی را در بعد زمان و اِسکیل از هم می‌گسلد تا به نقاط سینگولار و گسسته برسد، و عقل باز از نو قدم به قدم سیگنال را بازسازی می‌کند تا بتواند نقاط سینگولار را دور بزند. دل روی دایره واحد* مغز می‌نشیند و منعی از برون رفتن نمی‌داند و عقل آنرا به درون می‌کشد. دل و عقل وقتی که دعوایشان می‌شود، قلب هول می‌شود و شخص دچار اتریال فیبریلیشن می‌شود. تقصیر ندارد بیچاره این قلب؛ قاط می‌زند و طول پالسش هی کم و زیاد می‌شود! بیخود نیست که اتریال فیرلیشین در افراد بالای 50 سال زیاد دیده می‌شود. احتمالا تا قبل از آن عقلی چندان در کار نیست!

در این پست کوتاه گفته بودم که اثر گذرِ زمان بر آدمی مثل تبدیل شدن تابع عملکرد آدمی از مشتق‌گیری به سمت انتگرال گیری است. ولی نکته در این است که بعضی وقت‌ها هست که باید قدر لحظه را دانست. گاه می‌توان با شیرینی یک ساعت، یک عمر را سرکرد. اینجاست که باید مشتق گرفت و عقل انتگرال‌گیر را لحظه‌ای خاموش نمود. دیدار شمس با مولانا از همان‌ لحظه‌های ناب و سینگولار تابع زندگی مولانا بود و او قدر لحظه را دانست.

بعضی حادثه‌ها، چه خوب چه بد، دقیقاً مثل نقاط سینگولار یک تابع می‌مانند که اگر بگذاری که زمان برشان بگذرد و بعد نگاهشان کنی، در نویز روزمره چنان غرق می‌شوند که در طول زمان دیگر اثری ازشان نمی‌ماند. اما اگر مشتق‌گیرت همچنان خوب کار کند، همان لحظه را درمی‌یابی.

——-

* دایره واحد مرز پایداری و عدم پایداری یک سیستم است. اگر قطب‌های یک سیستم داخل دایره واحد باشند آنگاه سیستم پایدار است.

البته که دل و عقل هردو در مغز هستند و البته که این نوشته علمی نیست!

مطالب مرتبط: مشتق و انتگرال و سن، انتگرال زندگی، باقیمانده‌ی عشق، و خوشا گذر بر زمان

اختراع رباتی پلاستیکی با صدایی انسان‌گونه

علمی 14 نظر »

در ظرف هفته گذشته که ویدئوی زیر در یوتیوب منتشر شد، اکثریت فکر کردند که این فقط یک وسیله جدیدِ ترسناک برای سرگرمی است. البته این دهان پلاستیکی عظیم که شبیه صدای انسان را در تلفظ حروف صدادار تولید می‌کند، شاید کمی ترسناک هم باشد ولی قدرمسلم اختراع و پیشرفت بسیار جالب توجه‌ای ست از این بابت که یک قدم بزرگ به مدل سازی سیستم صوتی انسان نزدیک شده‌ایم. دقت داشته باشید که صدای ربات با کامپیوتر تولید نمی‌شود، ربات استراکچر تولید صدای انسان را دارد.

این ربات ساخت ژاپنی‌هاست که در صنعت ربات سازی در دنیا اول‌اند. ربات توسط مهندسین دانشگاه کاگوا ساخته شده و شامل یک پمپ هوا، تارهای صوتی مصنوعی (پلاستیکی)، یک لوله رزونانس، و سوراخهای بینی است. ربات فقط حرف نمی‌زند بلکه یک برنامه یادگیری هم دارد که سعی می‌کنند صدای صحبت انسان را یاد بگیرد و بعد به شخص کمک کند که تلفظ خود را درست کند.

در اصل این ربات برای کمک به درست حرف زدن ناشنوایان اختراع شده. روش کار اینطور که من فهمیدم (و منبع این مطلب خیلی بد توضیح داده است) اینست که به ربات صدای تلفظ حروف صدادار توسط افراد نرمال وارد شده و در حافظه ربات ثبت شده است. بعد از یک فرد ناشنوا یا کم-شنوا می‌خواهند که آن حروف را تلفظ کند. کاری که ربات می‌کند اینست که به صدای فرد ناشنوا “گوش می‌کند” (یعنی صدا را ضبط می‌کند) و بعد با صدای مرجع مقایسه کرده و یک نمودار نقطه به نقطه برای هر حرف تلفظ شده می‌کشد که شخص ناشنوا یا کم-شنوا تفاوت تلفظ خود را با تلفظ درست ببیند و در طی تمرینات مکرر تلاش کند که این دو نمودار را به هم نزدیک کند و بدین وسیله صحبت‌کردنش بهتر شود. شاید لازم باشد توضیح دهم که بسیاری از ناشنوایان علت اینکه نمی‌توانند حرف بزنند اینست که نمی‌توانند درست بشنوند نه اینکه سیستم صوتی‌شان ایراد داشته باشد. همینطور کسانی که به هر دلیلی شنوایی‌شان کم شده (مثل خیلی از جانبازانِ جنگ) تلفظشان هم بعد از مدتی خراب می‌شود چون که دیگر درست نمی‌شنوند.

و اما چیزی که مرا هیجان‌زده کرده، کاربرد این ربات برای مدل‌سازی صدای تنفس و خرخر است (قابل توجه آزاده خانم)! در قدم بعدی احتمالا با اضافه کردن لوله‌ای برای مری و همینطور فضایی برای استراکچر فارینکس، صدای بلع را هم می‌توان مدل کرد. می‌پرسید چه فایده‌ای دارد؟! خیلی زیاد برای تشخیص و درمان بیماری‌ها. توضیحش مفصل است، از آزاده بپرسید!

پ.ن. همچنان قصد دارم که آن مقاله کذایی در باب مزایای افسردگی را بنویسم ولی آن زمان خیلی بیشتری می‌برد و این کوتاه و سریع بود که حیفم آمد در باره‌اش ننویسم.

افسردگی: یک مشکل مغزی، علائم و چگونگی مبارزه با آن

علمی 13 نظر »

افسردگی شاید متداول‌ترین نوع بیماری‌های عصبی-روحی باشد که همانقدر که ممکن است عوامل ژنتیکی در آن موثر باشد، عوامل محیطی هم در بروزش بسیار موثر است. در سفرهای اخیرم به ایران متوجه شدم که خیلی از دوستان هم خودشان و هم بچه‌های نوجوان‌شان، چپ و راست قرص‌های ضد افسردگی مصرف می‌کنند. پیش روانپزشک و مشاور رفتن هم که دیگر در حد “مد” درآمده و باز ملت چپ و راست دکتر و مشاور می‌روند. منظورم این نیست که دکتر رفتن و یا مصرف دارو بد است ولی افراط در هر چیزی مضر است. خصوصا در مصرف بلند مدت دارو. در بسیاری از موارد باید دارو مصرف شود و اصلا عدم مصرفش ممکن است که مخاطره آمیز باشد (مثلا در مورد افراد مبتلا به اسکیزوفرنیا) ولی در کنار دکتر رفتن و دارو مصرف کردن خوب است که دانش خود را از مسئله و دارو و عوارض جانبی آن هم بالا ببریم.

یک نکته اساسی را نباید فراموش کرد و آن اینکه داروهای اعصاب بیماری را درمان نمی‌کنند بلکه آن را کنترل می‌کنند. برای یک آدم افسرده دارو تجویز می‌شود که مغزش به عملکرد عادی برگردد تا بتواند تصمیم درستی بگیرد و زندگیش را در مسیر بهتری هدایت کند که منجر به افسردگی نشود. والا دارو درمان نمی‌کند و در دراز مدت هم می‌تواند عوارضی داشته باشد.

بیایید صورت مسئله را از اول نگاه کنیم. اول از همه بیماری افسردگی را با احساس موقتی افسردگی نباید اشتباه گرفت. استاندارد تشخیص افسردگی اینست که اگر کسی 5 تا از علائم زیر را برای مدت بیش از دو هفته داشت، می‌توان گفت که افسرده است و آن پارامترها این‌اند:

  • احساس افسردگی در بیشتر اوقات روز
  • عدم علاقه نسبت به اکثر چیزها
  • اضافه شدن و یا کم شدن محسوس اشتها و یا وزن
  • بی‌خوابی و یا پرخوابی شدید
  • حرکات و تیک عصبی
  • خستگی مفرط و احساس کمبود انرژی
  • احساس بی‌ارزش بودن و احساس گناه بیش از حد
  • عدم تمرکز و مشکل به هنگام فکر کردن به موضوعی خاص
  • افکار هجوم آورنده و متشدد
  • تداوم در فکر کردن به مرگ و یا خودکشی

کلا تشخیص بیماری‌های عصبی-روانی مشکل است مگر در حالات شدیدش. علائم فوق را غالب افراد در روزهایی تجربه می‌کنند. یک پارامتر عمده تشخیص افسردگی دوام این علائم برای مدتی بیش از دو هفته است. در ضمن خیلی از نوجوان‌ها ممکن است بعضی از این علائم را از خود نشان دهند و مشکلشان تنها نیاز به توجه باشد که خب راه حل دارد و نیازی به مصرف دارو نیست. آن قدیم‌ها که در دبیرستان‌های تهران درس می‌دادم، چند مورد از این نوع را دیده بودم. در یک مورد خاص که دختر بسیار باهوشی هم بود کار به آنجا کشیده بود که دخترک خودش برای خودش روی نسخه‌های شوهر خواهرش، که دکتر بود و او به طریقی نسخه‌های او را کش رفته بود، دوا می‌نوشت که در نهایت هم متاسفانه در اثر مصرف داروی قلب بیجا سال آخر دبیرستان مرد. حالا چرا داروی قلب؟ آنهم تشخیص و تجویز خودش بود و کل مدرسه هم باور کرده بودند که او مشکل قلبی دارد.

یکی از بهترین روش‌های درمانی برای بیماری‌های عصبی ورزش نسبتاً سنگین و مستمر است. شما هفته‌ای 5 روز، برای مدت حداقل نیم ساعت هربار، ورزشی کنید که حسابی عرقتان را درآورد، آنوقت اگر احساس افسردگی‌تان بطرز محسوسی کم نشد، من اسمم را عوض می‌کنم و درِ این وبلاگ را هم می‌بندم! در فواید ورزش مستمر و جدی برای مغز هرچه بنویسم کافی نیست. بهترین راه اینست که خودتان امتحانش کنید.

و اما علت اینکه این پست را به افسردگی اختصاص دادم اینست که مقاله بسیار بحث انگیز و جالبی را در نیویورک تایمز خوانده‌ام که در واقع نقدی بر مقاله‌ی علمی اخیری‌ست در باب اینکه چرا در شرایطی که افسردگی به ظاهر برضد قانون بقای داروین است، اینهمه نسبت به تمام بیماری‌های عصبی دیگر شایع‌تر است. پس تا اینجا را داشته باشید تا فرصتی دیگر (احتمالا هفته دیگر) در باره آن مقاله بنویسم.

معرفی یک وبلاگ: آ با کلاه (پزشکان گیل)

روزانه 3 نظر »

بالاخره دکتر جوزی گرامی هم، که سردبیر نشریه پزشکان گیل است، به جامعه وبلاگستان پیوست. پست اول ایشان با عنوان “ما هم آمدیم با آی با کلاه” خواندنی‌ست که دکتر جوزی از قدیم دستی بر قلم داشته و شاعر و نویسنده هم هست. مطمئنم که وبلاگشان هم در فضای وبلاگستان غنیمت خواهد بود.  برای اضافه کردن فیدشان می‌توانید اینجا کلیک کنید.

WP Theme & Icons.FoxTheme and Localized by Behrang Yarahmadi
Entries RSS Comments RSS
FireStats icon Powered by FireStats