لطفاً مطالب این وبلاگ را در وبلاگ دیگری کپی نکنید؛ به جایش اگر دوست داشتید به آن لینک دهید. چاپ مطالب در مجلات نیز با ذکر و لینک منبع آزاد است. برای آشنایی با قوانین کپی رایت می‌توانید اینجا را ببینید. با تشکر، سارا رها

خواندنی های روز:

مزه کردن نور با زبان: توسط زبان هم می‌توان دید!

علمی 6 نظر »

مری-لورا مارتین, 49 ساله، که نابینا به دنیا آمده است، همیشه تصور می‌کرد شعله یک شمع آتشی بزرگ است. روزی که مری در اکتبر سال 2000 برای اولین بار توانست شعله یک شمع را ببیند از کوچکی آن و از رقص شعله سخت حیرت کرد.  ولی حیرت‌انگیزتر از آن نحوه‌ی دیدن اوست. مری لورا توسط زبانِ خود به بینایی دست یافت.

زبان ارگانی است عمدتا برای حس چشایی، بلع غذا و صحبت کردن؛ کمتر کسی فکر می کند که توسط زبان می‌توان دید و مشاهده نمود. هرچه باشد زبان در داخل دهان پنهان شده و به نور حساس نیست و هیچ ارتباط فیزیکی‌ای با رگهای عصبیِ بینایی ندارد. با این حال بیش از چندین دهه است که دانشمندان روی قابلیت‌های زبان برای ارتباط با مغز کار می‌کنند. اولین کسی که از زبان برای ارتباط با مغز برای کنترلِ تعادل استفاده کرد، دکتر پال بکی ریتا در دانشگاه ویسکانسین امریکا بود که در این پست در باره کشف فوق العاده خلاقانه او نوشته‌ام.  در نتیجه همچنان دانشگاه ویسکانسین در تحقیقات نوروپلاستیسیتی مغز مثل استفاده از زبان برای تعلیم قسمتی دیگر از مغز برای به عهده گرفتن بینایی و یا تعادل، پیشتاز است.

در حدود 2 میلیون رگ عصبی سیگنال‌های بینایی را از طریق شبکیه چشم به قسمت ویژئوال کورتکس مغز منتقل می‌کنند. در آخرین سیستم جایگزین بینایی‌ای که توسط کمپانی وایکب (به بنیان گذاری دکتر پال بکی ریتا) ساخته شده، تصاویر توسط یک دوربین دیجیتال 1.5 سانتی‌متری که داخل یک عینک آفتابی تعبیه شده است، به یک میکروپروسسور کوچک (به اندازه یک تلفن همراه –عکس را ببینید) منتقل می‌شوند. میکروپروسسور خصوصیات مهم تصاویر، مثل کانتراست، شدت نور، زوم و غیره، را به پالس،های الکتریکی تبدیل می‌کند. این میکروپروسسور در واقع کار شبکیه عصبی چشم را انجام می‌دهد.

پالس‌های الکتریکی تولید شده توسط میکروپروسسور توسط یک سری الکترود مثل “آب نبات” (سطح الکترود حتی طعم هم دارد و در طعم های مختلف ارائه می شود!) به زبانِ فرد نابینا منتقل می شود.

از این مرحله به بعد خیلی مشخص نیست که مغز چگونه خود را تعلیم می دهد که با زبان ببیند. منظورم اینست که هنوز مشخص نیست که آیا پالس‌های فرستاده شده از طریق زبان به ویژئوال کورتکس مغز می‌رسند و یا به سمتوسنسوری کورتکس که مسئول دریافت سیگنال های حسی است. به هر طریق بدین روش مغز خود را تعلیم می‌دهد که سیگنال‌های حاوی اطلاعات تصویری را که به توسط زبان ارسال می‌شود دریافت کند و تصاویر را دی-کد کند و ببیند.

به گفته‌ی محققان مرکز وایکب پس از حدود 15 دقیقه افراد توسط زبان و سیستم مذکور شروع به دیدن می کنند. بینایی با این روش مثل یادگیری دوچرخه سواری برای اولین بار نیاز به تمرین دارد. دکتر سایپل که در حال حاضر روی چهار فرد نابینا با این سیستم هفته‌ای یکبار کار می‌کند، می‌گوید بیماران او خیلی سریع می توانند در را ببینند و یا دکمه‌های آسانسور را تشخیص دهند.  او می‌گوید یکی از بیماران او وقتی که توانست اولین کلمه نوشته شده را ببیند، از شوق به گریه افتاد.

شرکت وایکب دستگاه مذکور را در اواخر سال 2009 میلادی به اداره دارویی امریکا برای تایید ارائه کرده است و می‌گویند که دستگاه پس از تایید با قیمتی معادل 10 هزار دلار وارد بازار خواهد شد.

منابع: 1 و 2 و 3 و  (به همراه ویدئو) 4

باد می وزد

آن دگری, خاطرات 4 نظر »

همیشه با ایده اینکه سرنوشتی برای او از پیش نوشته شده باشد, مشکل داشت. سالها با سرنوشتی که خانواده و اجتماع برای او برمی گزیدند, جنگیده بود. برخلاف جریان اجتماع شنا کرده بود و از این خوشحال بود که این اوست که سرنوشت خویش را انتخاب کرده است. خیلی از انتخاب هایش غلط از آب در آمد و آنوقت اندیشید که اینهم تاوان طغیان و انتخاب آزاد است و حداقل او خود را اسیر انتخاب های دیگران نکرد. البته خیلی دیگر مطمئن نبود که اسیر انتخاب های شرایط زمانه هم نشده بود. دیگر بار با دقت مسیر دیگری برگزید که به گمانش ناشی از شرایط و انتخاب کسی دیگر نبود. آن دگری در خود را هم که محبوس کرده بود چند زمانی رها کرد تا بتواند رها از بندها انتخاب کند.

اینک در دور افتاده ترین نقطه ی روی زمین, در کنار اقیانوس, روی شن ها و در میان امواج بی قرار و شتابان, زن به این می اندیشد که چگونه سرنوشتی مشابه با آنچه که از آن گریز داشت باز به دنبالش آمده است. باز باید که از نو و از بنیان بسازد. شاید همه آنچه را که دیگر ساخته می پنداشتش. آیا این سرنوشت است که او را به دنبال خود می کشد و یا ژن های اوست که چنان سرنوشتی را برای او رقم می زنند و او آنرا به حساب انتخاب آزاد خود می گذارد؟! این چه سری ست که زندگی او را به حدیث همیشگی و نامکرر موج و ساحل پیوند می زند؟

چند روزی است که بادی طغیانگر بی امان می وزد. زن و آن دگری رویا می بافند و باد آنها را از هم باز می کند. رویاها را با خود به دوردست ها می برد, آن دگری را رقص کنان می پیچاند و با خود به دور دستی مبهم می برد. صدای خنده هایش را در صفیر برگها خاموش می کند. شب گذشته امواجی سهمناک در خواب زن را با خود برده بودند. باد همچنان می وزد و امواج را بلندتر می کند. موج از پس موج, خروشان و پر هیاهو به سمت او شتاب می گیرند و آنچه را که بر شنها نوشته است, می شویند و به سرعت دور می شوند و باز برآشفته و خشمگین گویی برای برگرفتن او باز می آیند…

سایکوریدر

علمی 11 نظر »

در طول میلیون‌ها سال در حین پروسه فرگشت یک ارتباط اولیه بین سیستم تعادلی در گوش میانی و مسیر احساسات در مغز ایجاد شده است. پس با اندازه گیری پاسخ سیستم تعادل بدن در واقع مثل اینست که ما یک پنجره به رفتار احساسی مغز باز کرده باشیم. یک تکنولژی جدید، ElectroVestibularGraphy (EVestG)، که پاسخ تعادلی سیستم را اندازه گیری می‌کند، می‌تواند مشخصه‌های بیولژیکی‌ای را پیدا کند که به تشخیص بیماری‌های روانی منتج شود.

نتایج اولیه EVestG با دقت بالایی بیماران افسردگی، می‌نیر، اسکیزوفرنیا، پارکینسون را از افراد سالم جدا می‌سازد.گفتنی است که تشخیص این گونه بیماری‌های روانی در حال حاضر عمدتا بر اساس مشاهدات بالینی و توسط یک سری سئوال و جواب و یا تست‌های شبیه تست هوش در طول چند جلسه ویزیت به فواصل زمانی 1 تا چند ماهه انجام می‌شود ولی عملا تست آبجکتیوی وجود ندارد که در یک جلسه بتواند تشخیص بیماری دهد. براین لیتگو (Brian Lithgow) (همان دوست و همکاری که قبلا شعری از او را در اینجا نوشته بودم) مخترع این تکنولژی، محقق و استاد دانشگاه موناش در استرالیا است و معتقد است که EVestG با دقت بالایی می‌تواند هم برای تشخیص بیماری‌های روانی به کار رود و هم برای بررسی اثرات داروهایی که برای درمان تجویز می‌شود.

علاوه بر آن، براین معتقد است که EVestG احتمالا می‌تواند برای تشخیص ضربه مغزی (در شرایطی که باعث افزایش مایع درون مغز و در نتیجه تورم مغز می‌شود) استفاده شود. این نظریه هم اکنون تحت بررسی است که روی افراد با ضربه مغزی امتحان شود. اگر این نظریه درست باشد کاربرد بسیار زیادی خواهد داشت از جمله تشخیص سریع و بدون سی-تی اسکن ضربه مغزی برای بازیکنان فوتبال و یا هاکی.

کاربردهای بسیار زیادی را می‌توان برای EVestG پیدا کرد که هم اکنون تحت بررسی قرار دارند. یعنی فعلا در مرحله تقاضای بودجه برای انجام تحقیقات مربوطه است. به اضافه اینکه هنوز نتایج اولیه EVestG باید توسط محققین دیگر نیز روی تعداد بیشتری از بیماران تایید شود.

بطور خیلی خلاصه و ساده EVestG سیگنالی شبیه به سیگنال نوار مغزی را از داخل گوش میانی توسط یک الکترود ضبط می‌کند. این سیگنال در حالت ریلکس و نشسته و همینطور در حالتی که شخص توسط صندلی هیدرولیک با سرعت بسیار کم و ثابتی 45 درجه به راست و چپ خم می‌شود، از هردو گوش ضبط می‌شود. پس از آن پردازش سیگنال انجام می‌شود تا سیگنال اصلی پاسخ سیستم تعادلی مغز از یک رکورد نویزی استخراج شود که آن سیگنال تفاوت‌هایی اساسی بین افراد سالم و بیماران روانی نشان می‌دهد. ویدئوی زیر تکنولژی EVestG توضیح می دهد. ببینید:

امیدی تازه برای بیماران مبتلا به ام-اس

علمی 30 نظر »

دکتر پائولو زامبونی جراح عروق ( و فعلا استاد دانشگاه فرارا در ایتالیا) بود که همسر 37 ساله‌اش به بیماری ام-اس مبتلا گردید. مشاهده نزدیک همسرش و علامات بیماری ام-اس باعث شد که دکتر زامبونی تحقیقات خود را روی این بیماری متمرکز کند.

تحقیقات دیگران روی بیماران مبتلا به ام-اس نشان داده بود که میزان آهن مغز بیماران مبتلا به ام-اس بدون ارتباط با سن بیمار، بیش از نرمال است ولی کسی موفق نشده بود که توضیح دهد چرا و چگونه آهن اضافی در مغز بیمار مبتلا به ام-اس ایجاد می‌شود. دکتر زامبونی به این فکر افتاد که شاید آهن اضافی نتیجه جمع شدن اضافی خون در مغز باشد.

با استفاده از داپلر التراسوند دکتر زامبونی رگهای گردن بیماران مبتلا به ام-اس را آزمایش کرد و به نتیجه جدیدی رسید که شیوه خلاقانه‌ای برای درمان بیماری ام-اس باز نموده است. او متوجه شد که رگهای گردن تقریبا همه بیماران مبتلا به ام-اس دچار تنگی و یا انسداد عروق خونی هستند. پس از آن او عروق خونی گردن افراد سالم را بررسی نمود و دید که هیچکدام دچار انسداد و تنگی نیستند. پس از آن روی بیماران با بیماری‌های نرولژیکی دیگر هم تحقیق کرد و باز هم دید که هیچکدام مثل بیماران مبتلا به ام-اس دچار تنگی عروق خونی نیستند. او همچنان متوجه شد که درجه تنگی عروق با شدت علائم بیماری نیز بطور مستقیم مرتبط است.

مهم‌تر از از این کشف دکتر زامبونی راه حل او برای درمان بیماری است. دکتر زامبونی استدلال کرد که اگر این درست باشد که تنگی عروق خونی گردن، خصوصا آن رگی که خون را از مغز به قلب انتقال می‌دهد، باعث رسوب زیادی آهن در مغز و در نتیجه بیماری ام-اس می‌شود، پس احتمالا روش آنژیوپلاستی که برای باز کردن عروق بسته و یا تنگ شده قلبی استفاده می‌شود در این مورد هم باید موثر باشد. پس به همراه دکتر گالوتی این روش را روی  65 بیمار مبتلا به ام-اس اعمال نمودند و مشاهده کردند که علائم ام-اس در بیماران بطور محسوسی کاهش یافت. البته هرچه بیماری در مراحل ابتدایی‌تر بود درمان بیماری موثرتر بود.

دکتر زامبونی می‌گوید که هر روز تعداد بیشتری از بیماران مبتلا به ام-اس تئوری او را می‌خوانند و خواهان درمان به شیوه ابداعی او هستند که او نمی‌تواند برای همه آنرا فراهم کند هرچند که تعدادی از جراحان امریکایی اکنون به روش دکتر زامبونی بیماران مبتلا به ام-اس را جراحی می‌کنند.

مابین خیلی از بیمارانی که در اثر جراحی به شیوه دکتر زامبونی درمان شده‌اند، همسر او است. النا رامبونی بینایی‌اش را در اثر بیماری ام-اس از دست داده بود، به زحمت راه می‌رفت و تعادلش را حفظ می‌کرد. النا یکی از اولین بیمارانی بود که به شیوه همسرش جراحی شد و توسط جراحی یکی از عروق او را که به کل بسته شده بود، باز کردند. النا اکنون هیچگونه نشانی از بیماری ام-اس ندارد و دکتر زامبونی درمان موفق همسرش را بهترین پاداش تحقیقاتش می‌داند.

این ویدئو هم خلاصه‌ای از شیوه ابداعی دکتر زامبونی را نشان می‌دهد.

دریافت معلول قبل از علت: خطای دید؟

علمی 14 نظر »

شاید برای شما هم پیش آمده باشد که گاه اتفاقی را قبل از آنکه رخ دهد دیده باشید (یا در خواب و یا در بیداری احساس کرده باشید) و یا حتما دیده‌اید کسانی را که مدعی‌اند اتفاقی را به عینه در خواب قبلش دیده‌اند. یک برخورد رایج مردم با این نوع تجربیات اینست که آنرا نشانه‌ای از اسرار الهی دانسته و معتقدند که آن شخص بصیرتی خاص داشته و به او از دنیایی دیگر الهام شده است. یک برخورد، از طرف دیگر، اینست که همه را توهم و خطای ذهن می‌داند. یک برخورد دیگر هم اینست که ممکن است قابلیت‌های ناشناخته‌ای از مغز آدمی وجود داشته باشد که این تجارب شبیه حس ششم را تولید می‌کند. کسی به درستی پاسخی یکدست و همگون برای توجیه و تفسیر این تجربیات تا کنون ارائه نداده است. اما هر روز علم به کشفی دیگر از این دنیای اسرار آمیز مغز آدمی نائل می‌آید که برای یافتن پاسخی در خور سئوالات آدمی شاید کمی راهگشا باشد.

مقاله‌ای که می‌خواهم در این پست به آن بپردازم غیر مستقیم به گوشه‌ای از همین دیدن معلول پیش از وقوع علت می‌پردازد و همین دو هفته پیش در ژورنال بیولوژی روز چاپ شده است. خلاصه مقاله را در اینجا می‌توانید بخوانید و اگر همه‌اش را خواستید و دسترسی نداشتید طبق معمول بگویید که برایتان بفرستم.

شین-تین وو (فارسی نوشتن اسامی چینی هم از آن کارهای مشکل است! Shein-Tin Wu) و همکارانش در مرکز تحقیقاتی تولوز در فرانسه توسط یک آزمایش خطای دید نشان می‌دهند که آدمی می‌تواند گاه معلول را قبل از علت ببیند. ویدئوی زیر را دو بار نگاه کنید. بار اول به دایره سبز کوچک در مرکز صفحه چشم بدوزید و ببینید که دایره‌های زرد اطراف چه می‌شوند. بار دوم روی یکی از دایره‌های زرد خیره شوید و آنوقت اثر آن را روی دایره‌های دیگر و خود آن دایره‌ای که خیره شده‌اید ببینید.

وقتی به دایره سبز وسط که مدام فلاش می‌کند، خیره شوید می‌بینید که دایره‌های زرد اطراف ناپدید و دوباره پس از لختی پدیدار می‌شوند در حالیکه آنها ثابت هستند چون در دور دوم اگر روی یکی از دایره‌های زرد رنگ زوم کنید، آن دایره خاص را ثابت و دیگر دایره‌های زرد را باز به تناوب خواهید دید.

می‌دانیم که یک تحریک ناگهانی مثل فلاش زدن دایره سبز باعث می‌شود که دایره‌هایی که در اثر حرکت زمینه صفحه از دید آگاهانه ما خارج شده‌اند به صفحه دید ما برگردند. تا اینجا چیز تازه‌ای در کار نیست. نکته اینجاست که تحریک ناگهانی فلاش علت برگشت دایره‌های ناپدید شده است اما با این وجود بطور سیستماتیک خود این فلاش (علت) بعد از دریافت معلول (پدیدار شدن دایره‌های زرد) دریافت می‌شود. آزمایشات بیشتر نشان داد که این خطای زمانیِ دید به این دلیل رخ می‌دهد که حدود 100 میلی ثانیه اختلافِ زمانی بین ضمیر ناخودآگاه برای دسترسی به خودآگاه مغز ما وجود دارد. محققین نتیجه می‌گیرند که به طور نرمال همچه تاخیری برای همه آنچه که ما با چشم می‌بینیم قبل از آنکه ما نسبت به آنچه که می‌بینیم آگاهی پیدا کنیم، وجود دارد.

پ.ن. من تلاشم را می‌کنم که به زبان ساده ترجمه کنم و جان مطلب را بنویسم. ولی می‌دانم که حتما یک‌جاهایی هم ترجمه برخی از مطالب به فارسی‌ام می‌لنگد. ممنون می‌شوم اگر تذکر دهید. در ضمن من کلمه “دریافت” را معادل “perception” ترجمه کرده‌ام. کلمه بهتری برایش سراغ دارید؟

اثر طولانی مدت بازی فوتبال آمریکایی مشابه ابتلا به الزایمر

علمی 14 نظر »

من همیشه از دو ورزش بوکس و فوتبال امریکایی خیلی بیزار بوده ام؛ به نظرم هیچ ظرافتی که ندارند هیچ, به مهمترین ارگان بدن, یعنی مغز که همه شخصیت و همه آنچه که هستیم به آن وابسته است, هم آسیب جدی و جبران ناپذیر می زنند.

این دو عکس را نگاه کنید. عکس سمت چپ تیشوی (بافت) مغز سالم و دیگری بافت مغز یک بازیکن فوتبال (از نوع امریکایی اش) در سن 35-40 سال است. به گفته متخصصین, عکس سمت راست مشابه مغز یک آدم 80 ساله ای است که مبتلا به الزایمر پیشرفته باشد.

تحقیقات جدیدی (از جمله این تحقیق) که با گذاشتن سنسور فشار و نیرو در داخل کلاه ایمنی بازیکنان فوتبال اثر ضربه و فشار روی مغز را اندازه گرفته اند, می گویند که شانس آسیب مغزی در بازیکنان فوتبال حتی از بوکسورها هم که مدام به سرشان ضربه می خورد بیشتر است, چون فشار روی مغز در بازی فوتبال طولانی تر است و بعلاوه وزن یک ضربه بوکس کمتر است.

دکتر مک-کی می گوید که آسیب مغزی بازیکنان فوتبال فقط در لایه های سطحی مغز نیست بلکه عمیق اند و قسمت های از مغز را که مربوط به احساسات, عصبانیت, رفتار جنسی و حتی تنفسی می شوند, در بر می گیرد. آسیب مغزی این بازیکنان از نوع CTE )chronic traumatic encephalopathy) است که در اثر آسیب دراز مدت ایجاد می شود و یک بیماری پیشرونده است که در نهایت سلول های مغز را از بین می برد.

مغزی که می تواند از نو خودش را تعلیم دهد

علمی 20 نظر »

یادتان هست چند وقت پیش راجع به قابلیت انعطاف پذیری خارق العاده مغز نوشته بودم و از مقاله نیویورک تایمز مثالی را ذکر کرده بودم که چگونه برای خانمی که سیستم تعادلش در گوش میانی به هم خورده بود, دکتری توانسته بود که روی زبان آن خانم سنسورهایی بگذارد و در واقع مغز او را از نو تربیت کند که به جای سیستم تعادلی در گوش از سنسورهای زبان استفاده کند و به این ترتیب مشکل آن خانم را حل کرده بود. روش آن دکتر بسیار خلاق و یکتا بود و نشانی از قابلیت فوق العاده مغز در انعطاف پذیری و تغییر. خیلی دلم می خواست که راجع به دکتری که این کار را انجام داده بود بیشتر بدانم. این گذشت تا اخیرا که دنبال دکتر جرج بکی ریتا که پدرش را به شیوه ای خلاقانه بعد از یک سکته مغزی شدید به زندگی نرمال برگردانده بود, می گشتم فهمیدم که آن دکتر کذایی برادر جرج بکی ریتا بوده!

داستان خلاقیت های این دو برادر در توان بخشی مغز بسیار جالب و تاثیر گذار است. پال, برادر بزرگتر بود که دکترای طب خود را در مکزیک گرفت و بعد با خانواده پدری به امریکا مهاجرت کردند. پال تخصص گرفت و روی سیستم بینایی و حرکت چشم کار می کرد که پدرش (که شاعر بود) دچار سکته مغزی شدیدی شد که دیگر نمی توانست راه برود و یا خودش غذا بخورد و دکترهای آن زمان (حدود 40 سال پیش) قطع امید کرده و گفته بودند که باید پدر را به بیمارستان و خانه سالمندان بسپرند. اما برادر کوچکتر پال, جرج که در آن موقع دانشجوی پزشکی بود, پدر را به خانه آورد و تصمیم دیگری گرفت. به او گفت: “پاپا, تو وقتی که بچه بودی راه رفتن را اول با چهار دست و پا رفتن یاد گرفتی. باید دوباره راه رفتن را مثل بچه یاد بگیری.”

جرج پس از آن پدر را به یک برنامه توانبخشی سخت مجبور کرد, تا حدی که همسایه ها شکایت می کردند که جرج احترام پدرش را نگه نمی دارد. چون او می گذاشت که پدرش مثل کودکان روی زمین بخزد و مثل کودک اشیاء را با دهان تجربه کند. پس از مدتی پدر می توانست چهار دست و پا حرکت کند و مدتی پس از آن هم به کمک دیوار ایستاده راه برود. پس از آن جرج پدر را تمرین داد که تایپ کند (برای به کار انداختن انگشتان). یکسال پس از آن (5 سال پس از سکته) پدر کاملا همه توانایی های خود را بازیافت و حتی دوباره ازداج کرد و به کار مشغول شد! در باره این داستان کتابی هم نوشته شده که در باره اش اینجا می توانید بخوانید. یک نکته جالب اینجاست که وقتی کسی از یک سکته مغزی شدید همه توانایی هایش را دوباره بدست می آورد, پزشکان ممکن است بگویند که از اول خیلی مغز آسیب ندیده بود. ولی در مورد پدرو بکی ریتا, وقتی مغز او را پس از مرگش آتوپسی کردند, دیدند که قسمت عظیمی از مغز او آسیب دیده بود. پس این خاصیت پلاستیک بودن (انعطاف پذیری) مغز است که باعث شد او بتواند همه توانایی هایش را بدست آورد.

روش خلاقانه و بسیار یکتای جرج در آن زمان باعث شد که برادرش پال رشته تحقیقی اش روی چشم را رها کند و از نو رزیدنسی توانبخشی را شروع کند و با استفاده از نوروپلاستیسیتی مغز (قابلیت انعطاف مغز) به تحقیق و درمان بیمارانی از جمله خانم شریل را که دچار عدم تعادل فیزیکی بود (حالتی بسیار آزاردهنده) با استفاده از روشی بدیع که در اول این پست و در پستی پیشین نوشته بودم, بهبود ببخشد. اگر حوصله دارید می توانید این مقاله را با عنوان “مغزی که می تواند تغییر کند” راجع به این روش درمان بطور مفصل بخوانید.

دکتر پال بکی-ریتا سه سال پیش در اثر سکته قلبی در خواب درگذشت. بدون شک پال و جرج, این دو برادر, درهای جدیدی را برای توانبخشی گشودند که تا قبل از آن حتی تصورش هم غیرممکن می نمود.

برای تمرین حس مکان سنجی (spatial perception) خود, می توانید  اینجا را ببینید و این بازی را مکرر انجام دهید. با تمرین خواهید دید که این قابلیت مغزتان بهتر خواهد شد. بازی خیلی خوبی ست و خصوصا برای پدر مادرهایتان اگر بتوانید آنها را وادار کنید که هر روز آنرا بازی کنند.

منحنی زندگی

خودمانی 10 نظر »

به پدرم می‌گویم که یکی از مجله‌های ریدرزدایجست فرانسه‌اش را بردارد و دو صفحه از آن را بلند بلند بخواند و برای خانم ق معنی کند. می‌گوید: “مجله‌ها کجا هستند؟” می‌گویم: “توی کتابخانه در اتاق رو به حیاط.” می‌پرسد: “من کتابخانه دارم؟” می گویم: “آره پدر، غیر از اتاق خودت در هر اتاق دیگر هم چند تا کمد کتاب داری.” می‌گوید: “آخر ما خانه را عوض کرده‌ایم، مطمئنی که اینجا هستند؟” خانه که عوض نشده است پس از او می‌خواهم که گوشی را بدهد به پرستار، خانم ق. به پرستار نشانی مجله‌های ریدرزدایجست را می‌دهم و می‌گویم که یکی را بیاورد. انجام می‌دهد. باز به پدر می‌گویم: “پدر این تکلیف هر شب شماست. می‌دانید که من هم مثل شما معلم سختگیری هستم. هرشب دو صفحه را باید بخوانی و برای خانم ق ترجمه کنی.” پدرم با نشاطی کودکانه حرف مرا تکرار می‌کند و بعد می‌گوید: “راست می‌گویی. پس من هر شب باید این تکلیف را انجام دهم. باشد. ولی مگر من فرانسه بلدم؟” به یادش می‌آورم که فرانسه را خوب بلد است و اطمینان می‌دهم که اگر ببیند به یاد خواهد آورد. باز چند باری دیگر تکرار می‌کنم و به پرستار هم سفارشات لازم را می‌کنم.

گوشی را که می‌گذارم سیل اشکم روان می‌شود. این پدر مردی بود که بسیاری از پرستارها و دکترهای شهر خود را با افتخار شاگرد او می‌دانند. او  بود که به ما پشتکار، اراده، منظم بودن و اهل علم بودن را آموخت. بچه که بودم اگر یکوقت می‌گفتم که حوصله‌ام سر رفته، همیشه با لبخند می‌گفت “یعنی حوصله‌ات ماشین سوار شده رفته تهران؟! توی کتابها بگرد حتماً‌ پیدایش می‌کنی.” و حال این منم که باید با او مثل یک معلم و یا مادر برخورد کنم و او مثل کودکی حرف‌شنو گوش می‌دهد و به توصیه‌هایم عمل می‌کند. گویی که اگر هرکسی به اندازه کافی طولانی زندگی کند، به کودکی دوباره نزدیک می‌شود و منحنی زندگی‌اش مثل یک تابع توزیع نرمال (زنگ وارونه) می‌شود.

راستش هر بیماری‌ای را برای پدرم انتظار داشتم مگر این را که او هم مسیر مادرم را طی کند. هنوز از شوک پذیرش این واقعیت در نیامده‌ام. پدر و مادر من بی اغراق باهوش‌ترین و عاقل‌ترین افراد فامیل ما بودند. هنوز هم با وجود بیماری عاقلند ولی پذیرش از دست دادن قوای ذهنی‌شان برایم دردناک است. به خاطرات گذشته‌ای که از آنها دارم چنگ می‌زنم و دلم نمی‌خواهد که آن تصاویر در مقایسه با تصویر وضعیت فعلی‌شان به هیچ وجه کمرنگ شوند که می‌دانم که حافظه انسان به مرور زمان بسیار غیرقابل اعتماد است. در پستی راجع به سلکتیو بودن و خطاپذیری حافظه نوشته بودم.

به نظرم می‌رسد که پدرم وسکیولار دیمانشیا گرفته است که با آلزایمر کمی متفاوت است هر چند که هردو در نهایت به یک مسیر می‌روند. البته این تشخیص من از راه دور است. با دکترهایش از نزدیک و مستقیم حرف نزده‌ام. وسکیولار دیمنشیا در اثر فشار خون بالا (که پدرم در تابستان گذشته به کرات فشار خون بسیار بالا پیدا می‌کرد در اثر استرس و یا وضعیت مادرم) و یا سکته بسیار خفیف که معمولا در سی-تی مغز هم دیده نمی‌شوند، ایجاد می‌شود. بهار گذشته دو بار پدرم غش کرد و هر بار دکترها چیزی پیدا نکردند که نشانی از سکته باشد. ولی خب رزولشن تصویر برداری محدود است و به نظر من آن کسانی که به کما می‌روند و تصویر مغز آنها را مرده مغزی نشان می‌دهد ولی بعد تعدادی از آنها معجزه‌آسا پس از مدتی به زندگی باز می‌گردند برای اینست که تصویر برداری ما رزولشن کافی برای تشخیص کامل را ندارد. شاید هیچوقت هم نتوان گفت که رزولشن کامل چقدر است.

احساس می‌کنم که پدرم شاید از غصه بیماریِ الزایمر مادرم شتاب گرفته که به او برسد…. خودم را دلداری می‌دهم که هرچه هست حداقل ساعاتی خوب را با هم دارند. هنوز پس از 7-8 سال که از الزایمر مادرم می‌گذرد او هنوز همه نزدیکان و بستگان را می‌شناسد. البته گاهی پدرم را دو نفر می‌داند: یکی که شوهر اوست و او را به نام کوچک خطاب می‌کند و نوازشش می‌دهد (کاری که هرگز قدیم‌ها در جلوی دیگران نمی‌کرد) و دیگری که به نام آقای دکتر مثل دیگران خطابش می‌کند و می‌گوید که دوست صمیمی‌اش است!

چند روز پیش یک بیمارستان شهر که بزرگترین مرکز توانبخشی شهرمان است دعوتم کرده بودند که از آنجا بازدید کنم و شاید یک آزمایشگاه تحقیقاتی را در آنجا راه بیندازیم. یک بخش الزایمر هم داشتند. خواستم که آنجا را هم ببینم. 20 تا اتاق داشتند که خیلی هم ترو تمیز و شیک و زیبا بود با پرستارهایی جوان و خوشرو. یکی از بیماران مردی بود حدودا 70 ساله که تا مرا دید به طرفم آمد و دستم را گرفت و گفت: تو زنِ من هستی؟ اندکی مکث کردم و بعد گفتم: آره، آمده ام تو را ببینم. بیمار لبخندی زد و مرا به دنبال خودش کشید. به همراه او و رئیس تحقیقات بیمارستان همانطور که برایم امکانات مرکز را توضیح می‌داد، چند دوری در راهروهای آن بخش زدیم تا موقع رفتن به بخش دیگری شد. پرستارها آمدند که حواس بیمار را پرت کنند تا دستم را ول کند و من بروم. ولی حواسش پرت نمی‌شد و مرتب به من می‌گفت که بیا پیش من. بالاخره با بغضی در گلو آن بخش را ترک کردم. همراهم متوجه بغضم شد و گفت او دقیقه‌ای دیگر فراموش می‌کند. گفتم می‌دانم که فراموش می‌کند ولی کل این داستان و تنهایی این بیماران ذهنی حتی در بهترین شرایط یک مرکز مثل این مرکز غم انگیز است.

خیلی‌ها به ما می‌گفتند که پدر و مادرمان را بهتر است که ببریم خارج پیش خودمان. ولی شک ندارم که در آن صورت سیر بیماری مادر سریعتر می‌شد. در غرب نگهداری به سیستمی که آنها اکنون در خانه خودشان دارند غیر ممکن است یعنی اگر بشود هزینه‌اش بالای 10 هزار دلار در ماه می‌شود. در مراکز اینچنینی هم، باز در بهترین حالتش (که البته آنهم در امریکا بسیار گران است و در کانادا برای شهروندان کمی ارزان‌تر) بازهم بیمار زندانی آن مرکز است و هرگز جای خانه خودِ شخص را نمی‌گیرد. به نظرم این خیلی مهم است که بیمار با آدم‌های سالم بیشتر سروکار داشته باشد تا با بیماران دیگر مثل خودش. مادر من هنوز پس از 8 سال الزایمر می‌تواند از پس یک مکالمه کوتاه با یک غریبه بربیاید. تعارفات معموله را انجام می‌دهد و هرگز کسی را جای همسر و یا بچه‌هایش اشتباه نمی‌گیرد. هنوز قدرت شخصیتش را حفظ کرده است. مثلا هنوز مرا زیاد دعوا می‌کند!! آخر غالبا فکر می‌کند که من یک دختر 15-16 ساله هستم و آنوقت مثلا اگر با یک مهمانِ آقا کمی حرف بزنم آنرا بد می‌داند و دعوایم می‌کند!

و اما علیرغم اینکه این نوشته خیلی خصوصی‌ست (اینجا وبلاگ است دیگر؛ قرار نیست که همیشه علمی صرف بنویسم. نوشتن آدم را سبک می‌کند.)، دو نکته از مشاهدات علمی را بگویم که به واقع بیماری مادرم بوده که باعث شده است به تحقیق روی الزایمر روی بیاورم.

هنوز بیماران الزایمری را با روش‌هایی که ایجاد کرده‌ایم تست نکرده‌ام ولی نتایج اولیه‌مان روی بچه‌های زیر 12 سال، جوان‌ها و افراد بالای 65 سال بسیار جالب و منطبق با فرضیه‌‌هایم بوده است. یکی از آن فرضیه‌ها اینست که من معتقدم خراب شدن حس تشخیص جهت و زمان (spatiotemporal perception) از اولیه ترین علامات بیماری دیمانشیا بطور عام است. بسیار قبل از آن که بیمار در خیابان مثلا گم شود می‌توان خراب شدن این حس تشخیص جهت را با آزمایشاتی شبیه آن که ما ایجاد کرده‌ایم تشخیص داد. مثلا حال که پدرم هم دیمنشیا گرفته، با وجودیکه او در خیابان اگر تنها باشد گم نمی‌شود، و یا هنوز خیلی چیزها را بیاد دارد ولی جالب است که روی خانه کاملا ذهنش مغشوش است. گمان می‌کند که خانه عوض شده. طبقه بالا و پایین را قاطی می‌کند. من معتقدم که آزمایشات ما قبل از اینکه بیمار به این درجه از آشفتگی ذهنی برسد می‌تواند خراب شدن این دربافت ذهنی را تشخیص دهد. ولی در اثبات این فرضیه راه درازی در پیش است. از همه سخت تر اینست که کسانی را پیدا کنیم که خیلی در آغاز بیماری هستند و آنها را در 5 سال آینده هم دنبال کنیم.  یعنی باید مثلا فرزندی باشد که نگران این بیماری برای پدر یا مادرش باشد تا آنها را مثلا به دکتر ببرد که ما بتوانیم از آنجا آنها را پیدا کنیم. 8 سال پیش که مادرم به دیدار من آمده بود و من به همین تغییرات در او مشکوک شده بوده او را پیش بهترین نورولژیست شهر بردم ولی تمام تست‌های نورولژیست را مادرم خیلی عالی انجام داد و در نتیجه دکتر به من گفت که من خیال می‌کنم و مادرم نشانی از دیمنشیا ندارد. ولی 3 سال بعد دکترها هم  با مقایسه سی-تی مغزش با سی-تی قبلی اش تایید کردند که او الزایمر دارد.

نکته دوم اینکه بیمار دیمنشیا خود به هیچ وجه به وجود بیماری در خود آگاهی ندارد. پدر من در تمام این سال‌های اخیر دائما هر خبر تازه‌ای در باره داروهای جدید برای دیمنشیا و الزایمر را می‌خواند. به کرات با هم سر مصرف دارو بحث هم می‌کردیم. اما حال که خودش هم دیمنشیا گرفته اصلا به آن وقوف ندارد. وقتی که به او می‌گویم که باید حافظه‌اش را تمرین کند گوش می‌کند ولی اصلا به این فکر نمی‌کند که خودش هم دیمنشیا گرفته است.  از اینرو به همکاران می‌گویم که اگر روزی برسد که من از این نترسم که الزایمر بگیرم، بدانند که حتما من هم به این بیماری دچار شده‌ام و آنوقت TMS را که تا آن موقع به حول و قوه الهی در آزمایشگاه ما راه افتاده است، به من اعمال کنند!

شاید برایتان جالب باشد بدانید چه افراد مشهوری به بیماری دیمنشیا دچار شده اند. از جمله این افراد را می‌توان نام برد: نیوتن،  ویلیام آترمولن (نقاش)، آن ادمز (بیولژیست که بعدا در اثر بیماری نقاش شد)،  رونالد ریگان (رئیس جمهور امریکا 30 سال پیش)، آیریس ماردچ (نویسنده‌ای که آثار الزایمرش در کتاب‌هایش آشکار شد)  و خیلی‌های دیگر.

پ.ن. از همه دوستان عزیزی که محبت کردند و کامنت گذاشتند سپاسگزارم. شرمنده ام که  نمی رسم تک تک پاسخی بنویسم.


چه چیزی از یک چهره را ما می‌بینیم؟

علمی 15 نظر »

همه جای مغز  همه کارهای آن جالب و شگفت‌آور است. اصلا همین‌که مغز ما عملکرد خود را می‌خواهد بفهمد خودش داستانی بس در خور تامل است. ولی امروز راجع به آن قسمت از مغز که به پردازش سیگنال‌های بینایی مربوط است، می‌خواهم بپردازم.

پیشتر از این در پست‌های مربوط به حافظه نوشته بودم که اینکه ما خیلی سریع می‌توانیم عمل کنیم ناشی از این است که در هر لجظه همه اطلاعات دریافتی بینایی پردازش نمی‌شود بلکه فقط تغییرات است که مورد توجه و پردازش قرار می‌گیرند. به همین دلیل هم وقتی ما به دنبال دوستی در میان یک جمعیت می‌گردیم مغز اطلاعات دریافتی توسط چشم را فقط با آن پارامترهای تعیین کننده ثبت شده در حافظه در مورد چهره دوست ما مقایسه می‌کند و اگر یکی نبودند به دورش می‌اندازد. برای همین است که با وجودیکه دوست ما ممکن است که موهایش را کوتاه کرده باشد و یا تیپ لباسش عوض شده باشد باز هم چهره‌اش در میان یک جمعیت هم قابل شناسایی است.  بنابراین برای محققین فهمیدن مکانیزم “دیدن” همیشه سئوال بوده است.

برای بهتر فهمیدن و همچنین تست کردن فرضیه‌هایی در مورد مکانیزم “دیدن” هر ساله مسابقه‌ای در ایجاد “خطای بینایی” برگزار می‌شود. با هم به چندتایی از عکس‌های برتر خطای دید نگاهی بیندازیم.

عکس زیر را دکتر ریچارد راسل، روانشناس دانشگاه هاروارد درست کرده است که برنده جایزه سوم مسابقه امسال شده است. به نظر شما کدام عکس مرد و کدام زن است؟

هر دو عکس در واقع یکی هستند ولی دست راستی به نظر مرد می‌آید و دست چپی زن. دکتر راسل با ایجاد این خطای دید در واقع می‌خواهد بگوید که کانتراست یک نکته کلیدی برای مغز است که تصمیم بگیرد که جنسیت چهره چیست: کانتراست پایین با جنیست مرد و کانتراست بالا با جنسیت زن مرتبط است. شاید به همین دلیل است که زن‌ها غالبا با استفاده از لوازم آرایشی به کانتراست چهره خود اضافه می‌کنند.

عکس‌های زیر را نگاه کنید. عکس پایینی دست چپ عکس طبیعی و نرمال مارگرت تاچر است. حال به عکس‌های دیگر نگاه کنید و ببیند که چه فرقی کرده‌اند و چه تاثیری را بر بیننده می‌گذارند.

خالق این عکس‌ها پیتر تامسن استاد دانشگاه یورک است که نکته مهمی را در مورد پردازش چهره توسط مغز در سال 1980 کشف کرد. در آن زمان دانشمندان می‌دانستند که شناسایی چهره‌های وارونه (مثل عکس بالایی چپ) مشکل است ولی آن را اینطور توجیه می‌کردند که مغز ما همیشه چهره‌ها را در دنیای واقعی از بالا به پایین می‌بیند (یعنی که اول پیشانی است بعد بینی بعد دهان و غیره) و در نتیجه عملکرد نرون‌های مغز در آن جهت بهینه شده است. این توضیح تا قسمتی درست است اما کامل نیست. آزمایش عکس تاچر  نشان می‌دهد که مغز اینطور نیست که فقط کل یک چهره را به تمامی به حافظه بسپارد بلکه جزئیاتی  مثل چشم، بینی، و دهان را تک تک به خاطر می‌سپارد. عکس‌های بالا همه یکسانند ولی عکس‌های ردیف بالا وارونه‌ی عکس‌های ردیف  پایین هستند. اما عکس ردیف پایین سمت راست را با عکس نرمال مارگرت تاچر (پایین دست چپ) مقایسه کنید. کل صورت همچنان در جهت درست است ولی تک تک چشم‌ها و دهان فقط وارونه شده‌اند که در نتیجه آن چهره وحشتناک را تولید کرده‌اند. حالا عکس ردیف بالا دست راست را نگاه کنید. صورت وارونه است ولی چشم‌ها و دهان در حالت معمول بالا به پایین قرار دارند و به همین دلیل شناسایی مارگرت تاچر در آن عکس سخت نیست و عکس مثل عکس پایینی‌اش وحشتناک هم نیست. بعد از این کشف نوروساینتیست‌های هاروارد نشان دادند که بعضی از نرون‌ها هستند که صرفا  به تشخیص اجزاء مثل دهان و یا چشم   اختصاص دارندکه در واقع تاییدی بر فرضیه دکتر تامسن بود.

حال عکس زیر را نگاه کنید و سعی کنید که چهره یک مرد را که در آن مخفی شده است پیدا کنید. یکمی سخت است ولی بهتر است که اول کمی تلاش کنید.

خب اگر پیدا نکردید، قسمت سمت چپ پایین عکس را نگاه کنید. آنجا پیدایش می‌کنید. نکته در این است که بار اول ممکن است که خیلی طول بکشد که پیدایش کنید ولی پس از‌ آن همواره خیلی سریع در کمتر از یک چشم به هم زدن پیدایش می‌کنید. دلیلش هم با توضیحات فوق در باره نحوه پردازش بینایی روشن است.

اگر دوست دارید که بیشتر ببینید و بخوانید، اینها هم جالب است:  1 و 2

رابطه بین اخلاق، مذهب و اعتماد به سیستم حاکمه

اجتماعی, علمی 6 نظر »

بسیاری از مردم گمان دارند که رفتارهای نشات گرفته از اخلاق مشابه رفتارهای ناشی از مذهبی بودن است. بخصوص در جامعه آمریکا در بحث‌های سیاسی بر این باورند که رفتار نشات گرفته از اخلاق و مذهب هردو رفتار یکسانی در مقابل تصمیمات حکومت دارند. اما مقاله‌ای که به تازگی در ژورنال علوم وانشناسی چاپ شده است خلاف این را می‌گوید. (خلاصه مقاله: اینجا).

در این مقاله با عنوانی مشابه با عنوان این پست نتایج یک تحقیق روی 727 امریکایی از اقشار مختلف جامعه در سنین بین 19 تا 90 سال شرح داده شده است که باور فوق را به چالش می‌کشد.  موضوع مورد تحقیق نظرخواهی در مورد این بود که ببینند مردم چقدر رای دادگاه عالی امریکا را در قضاوت در مورد پزشکانی که به خواهش بیمار در مردنشان همکاری می‌کنند،  قبول دارند.

قبل از آنکه نتیجه این تحقیق را بگویم شاید لازم باشد توضیح دهم که یکی از مسائل مورد بحث همیشگی سال‌های اخیر در کانادا و امریکا این موضوع نگه داشتن افراد مبتلا به بیماری لاعلاج در حالت کما و مرگ مغزی است.   مثلا دو سال قبل در کانادا مرد 84 ساله‌ای پس از بیماری دات الریه در بیمارستان به اغماء رفت و به عقیده پزشکان دچار مرگ مغزی شد. پس از یک ماه پزشکان کانادایی خواهان قطع لوله غذای آن مرد شدند با این ادعا که او از 4 سال پیش در اثر یک حادثه دچار آسیب مغزی بوده و اکنون نیز کاملا دچار مرگ مغزی است. اما خانواده مرد که یهودی هم بودند بشدت مخالف کرده و قضیه را به دادگاه کشاندند. این میان پزشکان امریکایی از خانواده مرد حمایت کردند و خلاصه رای دادگاه اول این شد که مرد را باید در حال کمای مرگ مغزی همچنان نگه دارند. طرفین دعوا همچنان در حال ادامه دعوا به دادگاه عالی بودند که مرد بالاخره پس از 10 ماه خودش به مرگ طبیعی همچنان زیر لوله غذا مرد. این میان لازم است که بدانید که در کانادا بیمه همگانی و مجانی است. هزینه نگهداری یک بیمار در حالت کما بسیار زیاد است و بیمارستان‌های کانادا همیشه با کمبود تخت و امکانات مواجه‌اند. غالبا افراد جندین ماه و یا حتی سال هم ممکن است که برای یک عمل جراحی‌ای که خیلی حیاتی نیست مثل ارتوپدی و آرتروزسکپی زانو و یا حتی عمل آب مروارید چشم منتظر نوبت بمانند. در امریکا اینطور نیست و بیمه عمومی مجانی وجود ندارد. بیماران مرگ مغزی را به هزینه خانواده بیمار هر چقدر که بخواهند می‌توانند نگهدارند.

صرف نظر از مسئله‌ای که در بالا گفتم مسئله دیگر مورد بحث موارد بیمارانی است که به بیماری لاعلاجی مبتلا هستند و خودشان به دکترشان التماس می‌کنند که به آنها کمک کنند که بتوانند بمیرند و از رنج و درد بیماری خلاص شوند. در این زمینه موارد کمی بوده که دکتری این کمک را کرده و بعد توسط خانواده بیمار به دادگاه کشانده شده است. مورد خاصی که مقاله مورد نظر این پست تحقیق کرده است، میزان اعتماد مردم به رای دادگاه عالی امریکا در یک همچه موردی است.

نتیجه تحقیق فوق اما این بود که مردمی که به اخلاق پای بندند ولی مذهبی نیستند اصلا به رای دادگاه عالی اعتماد ندارند ولی مردمی که مذهبی ‌اند بشدت به رای دادگاه اعتماد دارند و در ضمن هر دو این گروه بسیار سریعتر از دیگر افراد که به این دو گروه تعلق نداشتند تصمیم گیری کردند و جواب سئوالات را دادند.

در مورد این مقاله در روزنامه‌ها هم نوشته شد از این بابت که این مقاله ظاهرا برای اولین بار بین معتقدین به اخلاق و مذهب خط می‌کشد و نشان می‌دهد که رفتار این دو گروه که غالبا مردم گمان دارند که یکسو است می‌تواند کاملا متضاد هم باشد. ولی از دید من اصلا نکته غیر قابل انتظاری هم نبود چون بسیاری از افراد اهل علم و تحقیق منجمله پزشکان خود را آدم‌های مقید به اصول اخلاقی‌ای می‌دانند که سوای مذهب است و غالبا هم این گروه به گروه‌های چپ سیاسی متمایل‌اند و معمولا مخالف سیاست‌ها حاکمه.  در این مورد خاص مورد سئوال هم این گروه معمولا مخالف افکار مذهبی‌اند و بعلاوه رای دادگاه عالی مسبوق به سابقه است که از مدعیان نگهداری بیمار در هر شرایطی به دلایل مذهبی دفاع کرده است. پس طبیعی است که رای آن دسته از افراد حاکی از بی‌اعتمادی به سیستم باشد. برای آنچه که این مقاله مدعی است، می‌بایست که مورد بحث دیگری را هم سوای این قضیه مرگ و یا زندگی به خواست بیمار را نیز پرسش می‌کردند، موردی که سابقه رای دادگاه عالی حداقل 50-50 در دو طرف قضیه بوده باشد.

پ.ن. وقتی که این مقاله را خواندم به این فکر کردم که اگر مشابه این تحقیق را در ایران به عنوان یک کشور با حکومت مذهبی می‌کردند نتیجه چه می‌شد؟ البته باید موضوع پرسش را عوض می‌کردند که اصلا در این موارد در ایران کار به دادگاه کشیده نمی‌شود! ولی اگر سئوال دیگری طرح می‌شد آنوقت جالب می‌بود جواب‌های ایرانی‌ها را در زمینه اعتماد به رای دادگاه (البته در مسائل غیر سیاسی) بررسی نمود.

WP Theme & Icons.FoxTheme and Localized by Behrang Yarahmadi
Entries RSS Comments RSS
FireStats icon Powered by FireStats