از سان دیگو به سمت شهر کوچکی در بریتیش کلمبیا دوباره به راه افتادم. می خواستم که همه راه را (۱۲۰۰ مایل) از جاده کناره اقیانوس برم و سر راه کمی بیراه بروم و دانشگاه استانفورد را هم ببینم ولی بعد از رسیدن به استانفورد که دیگر از رانندگی در جاده های کوهستانی و تنگ خسته شده بودم تغییر عقیده دادم و باقی راه را از جاده های اصلی رفتم.
و اما جاده کناره دیگر چون نگاهی پر حسرت ممتد و طولانی نبود. برعکس در کنار اقیانوس و کوه, باریک و دراز, رقصان پیچ می خورد و شتابان در زیر ماشین می لغزید. در بعضی جاها جاده آنقدر باریک بود که حتی دو ماشین هم از کنار هم نمی توانستند براحتی رد شوند. با اینهمه منکه تصادفی در راه ندیدم. به این اندیشیدم که اگر راه به این طولانی ای و باریکی در ایران بود چقدر در آن تصادف میشد. بنظرم آمار بسیار بالای تصادفات رانندگی در ایران بیش از همه ناشی از بی فرهنگی در رانندگی است. این فکر در یونان بیشتر تقویت شد که غالب جاده های یونان هم بسیار باریک بودند. بسیار باریکتر از جاده های ایران ولی آمار تصادف در آنجا خیلی پایین است.
باری آن ۶۰۰ مایل تا استانفورد راه کناره را در دو روز و نیم رفتم. دو شب را در این کمپ گراندها توی ماشینم خوابیدم! خب باید اعتراف کنم که شب اول را که دیر هم شده بود و همه جا تاریک بود و بزحمت یک کمپ گراند پیدا کردم کمی ترسیدم چون هیچ آثاری از حیات به چشم نمی خورد هر چند که ماشین پارک شده کم و بیش در اطراف بود. ولی صبح که شد و طلوع خورشید را کنار دریا تماشا کردم همه آن واهمه ها در زیر تابش بیدریغ خورشید محو شدند. رویاهایم را همانجا در آن خاک حاصلخیز کاشتم. نیمرخ خورشید را در خط طلوع سپاس گفتم و گذاشتم که نورش و گرمایش تا ته دهلیزهای قلبم به هر سلول خونم هم رخنه کند… و بعد باز براه افتادم.
خیلی جاها ایستادم که دریا را تماشا کنم. باد ولی خیلی شدید بود آنقدر که حتی سیگلها هم به سختی می توانستند پرواز کنند. عکسهایش را ببینید. در یکی از بیراهه های راه که می خواستم از خانه های پر از گل روستایی عکس بگیرم هنوز پایم را از ماشین بیرون نگذاشته بودم که متوجه مردی شدم که از دور گویی که می خواست به من علامتی بدهد. اصلا نفهمیدم که چه می خواست بگوید فقط به اشاره او به زمین نگاه کردم و دیدم که درست زیر پایم یک مار چنبره زده و خوابیده و من نزدیک بود که پایم را درست بر رویش بگذارم! ماشین را بردم جلوتر و پیاده شدم و برگشتم که از مار عکس بگیرم. فکر می کنم که چون آسفالت گرم بود آنجا را انتخاب کرده بود که بخوابد. هوا کمی خنک بود.
بالاخره بعد از دو روز رسیدم به استانفورد. استانفورد احتیاجی به معرفی ندارد. میگویند که دانشگاه شریف را طبق برنامه درسی مهندسی استانفورد طراحی کرده اند. ولیکن نکاتی که من در مورد این دانشگاه نمی دانستم یکی اینکه بزرگترین محوطه دانشگاهی به لحاظ وسعت را در میان دانشگاههای آمریکا و احتمالا دنیا را دارد. دیگر اینکه در ذهن من اسم استانفورد همیشه با مهندسی همراه می آمد ولیکن در این دانشگاه مرکز مهمی هم برای تحقیقات مذهبی هست که معماریش (ببینید) مرا بیاد حوزه علمیه انداخت. در نزدیکی همین محوطه حوزوی استانفورد مجسمه های گچی لزبین ها و گی ها هم دیدنی بود! دوستم که در آنجا دانشجو بود می گفت که بوش می خواسته بیاید در برج هوور (که آنهم مرکز مطالعات و اسناد سیاسی است) سخنرانی کند ولی دانشجوها نگذاشته اند و گفته اند که بوش با آن نمره SAT (یک چیزی مثل نمره کنکور خودمان) کمش حق سخنرانی در استانفورد را ندارد! عکسهایم از استانفورد با مختصری توضیح این پایین گذاشتم که ببینید. (برای خواندن توضیح عکسها رویشان کلیک کنید.)
بعد از دو شبی توقف در خوابگاه استانفورد باز راه افتادم. اینبار از بالای ایالت ارگن(Oregon) و مونتانا تا مرز کانادا که باز هم جاده کوهستانی بود ولی های وی بود و عریض. دیگر چندان در راه توقف نکردم مگر برای خوابیدن. حتی عکسها را هم در حال رانندگی گرفته ام. از ماجراهای این قسمت سفر گیر کردن در مه بسیار غلیظ در همان شب اول سفر در این مسیر بود که باید با خجالت اعتراف کنم که نمی توانستم چراغ مه شکن ماشینم را روشن کنم و در نتیجه در آن مه غلیظ که چشم یک متر جلوتر را هم نمی دید و برف ریزی هم شروع کرده بود به باریدن ترجیح دادم که در اولین اطراقگاه بایستم. جاده را نمی شناختم و نمی دانستم و نمی دیدم که کنار جاده دره است یا کوه. برای همین ترجیح دادم که دیگر تا شهر کوچکی که طبق نقشه در همان نزدیکیها بود ادامه ندهم و در اولین جای ممکن بمانم.
اولین جا یک متل کوچک چوبی بود که کور مال کورمال به کمک نور قرمز تابلویش ورودی هتل را پیدا کردم. ماشین را پارک کردم و رفتم تو. احدی پیدا نبود. در راهروهای تاریک هتل بالاخره دستشویی اش را پیدا کردم و کلید چراغها را. وضویی ساختم و برگشتم داخل لابی هتل و جلوی بخاری دیواری, که در آن سرمای نابهنگام گرمای مطبوعی داشت, ایستادم به نماز. اولی که تمام شد سایه ای را بر سرم احساس کردم. برگشتم و دیدم که آدمی مثل یک اسکلت (بی نهایت لاغر و بلند) ایستاده است! پرسید که چه میکنم. توضیح دادم. بی کلام و بی هیچ گونه احساسی در نگاه سری تکان داد و رفت. هتل در آن شب مه آلود خیلی ساکت و مرموز بنظر می رسید. دلم نمی خواست که شب را آنجا بمانم ولی چاره ای نداشتم و ترسیدم اگر در ماشین بخوابم تا صبح یخ بزنم. ناچار از همان مرد اسکلت مانند پرسیدم که آیا اتاق خالی ای دارد هر چند که هیچ صدایی نمی آمد. گویی که هتل بکل خالی از سکنه بود. اسکلت گفت که دنبالش بروم. از پله هایی پایین رفتیم و چند تا پیچ خوردیم و بالاخره در اتاقی را که بوی تند رطوبت میداد باز کرد و باز بی کلام کلید را داد دستم. منهم جلدی در را پشت سرش قفل کردم و بخاری را روشن. از پنجره بیرون را نگاه کردم . درختان مرموز مثل اشباح نگاهم کردند. پرده را به تندی کشیدم و خزیدم زیر پتو و زود در میان صداهای گوناگونی که از بیرون در اثر گفتگوی باد با درختان می آمد به خواب رفتم. در خواب منهم یک درخت بودم ولی یک درخت غریبه در میان همه درختان جنگل. گاه که یکی از شاخه هایم به باد می آویخت صدای قهقهه درختان دیگر می آمد. هیاهو می کردند و من هیچ نمی فهمیدم چرا. وقتی که همه جا ساکت شد تازه توانستم که چشمهایم را باز کنم.
بیدار شدم و چند لحظه ای طول کشید تا یادم آمد که کجا هستم! آفتاب شده بود. از پنجره که بیرون را نگاه کردم آن اشباح دیشبی دیگر نبودند و فقط چند تا درخت مودب به آفتاب می خندیدند. آماده شدم و از اتاق زدم بیرون. در لابی اثری از آن اسکلت دیشبی نبود. رستوران هتل هم براه بود و بوی خوش نان می آمد. آدمهایی خوشرو و معمولی بهم خوش آمد گفتند. گویی که هتل دیگری بود و با آن مکان پر از ارواح و خالی از سکنه دیشبی هیچ ربطی نداشت! پول هتل را دادم و آمدم بیرون. دیگر بار با ناباوری به هتل نگاه کردم و عکسی گرفتم. دیگر بار راه افتادم…

June 9th, 2007 at 2:07 pm
Salaam Sara,
The pixtures are nice, next time in your way to BC, plan for having a stop in Seattle-WA. It’s a beautiful city. If you do so, then let me know, I live in Seattle!:)
Reply
June 9th, 2007 at 4:03 pm
مرسی مریم عزیز از دعوت مهربانانه ات… شهر زیبای شما را دیده ام. ولی شاید روزی در سفری دوباره گذارم آنطرفها بیفتد…باز هم تشکر.
Reply
June 9th, 2007 at 7:53 pm
ببخشيد! مارك دوربينت چيه! اگه شماره دقيق مدلش رو بگي ممنون ميشم! همينطور هر اطلاعات ديگه اي كه دوست داري در موردش بدي! قبلا ممنونم!
Reply
June 9th, 2007 at 11:12 pm
salam sara khanom
kheili jaleb bod.omidvaram rozi betonid majmoe safaratono besorat safarname montasher konid.shoma khodeton saken koja hastid? merci
Reply
June 10th, 2007 at 4:16 am
:Dear Bizblooger
مشخصات دوربینم: olympus D-425, Zoom 4x
بیشتر بلد نیستم!
زومش بدرد نمی خوره چون رزولشن عکس رو خیلی پایین میاره. من چیزی از هنر عکاسی نمیدانم. اگر با این سئوال منظورتون این بوده که عکسهام خوب شده اند خب دیگه چه میشه کرد؟! لابد استعداد خدادای است!!
آرش عزیز: ممنون از کامنتت. من فعلا کانادا هستم ولی به حسب نوع کارم بیشتر میشه گفت که بی خانمانم! بقول شاعر: چو مرغان مهاجر دریایی بی آشیانه به هنگام زندگی, بی گور به هنگام مرگ!
Reply
June 10th, 2007 at 5:49 am
زیبا و ساده و صمیمی
Reply
June 10th, 2007 at 6:49 am
salam ino didi ?
ina daran dor e donya migardan
weneedtrees.com
pmc4peace.com
Reply
June 11th, 2007 at 4:15 am
ممنونم سارا
از اینکه با صراحت نقد کردی و از اینکه وقت گذاشتی و روی نقدت فکر کردی. باز هم خیلی خوب بود اگر چه با برخی نکات موافق نیستم. مثلا اینکه من و حمیدرضا اصلا انتظار نداریم که آدمها از توی وبلاگشان تظاهرات راه بیاندازند و منشا یک جریان شوند. ما هم همانطور که خودت به خوبی گفتی انتظارمان این است که در حد گفتن حرف ها (یعنی در همان حد انتظار از رسانه) جدی باشند و مباحث را ایرانی کنند. به عنوان مثال آقای کاشی به خوبی این کار را انجام می دهد. باز هم ممنونم. بزرگ باشی.
Reply
June 11th, 2007 at 12:53 pm
وبلاگ جالبي داري به ما هم سري بزن
Reply
June 11th, 2007 at 11:46 pm
بسیار خوب. هم همسفرنامه هم عکس ها!
Reply
May 2nd, 2010 at 1:12 am
سفرنامهزيبايي بود.
گرازين كوير وحشت به سلامتي گذشتي
به شكوفه ها به باران به كبوتران به ياران برسان سلام مارا.
Reply