همه چیز مه آلوده است. قابلمه برنج آه می کشد. دانه های برنج چون دل من در خون می جوشند. چرا آب برنج را خونی می بینم؟ اشباح از میانه پنجره به درون سر می کشند و مرا با خود می گردانند. سرم به دوران می افتد. برنج می جوشد و دانه ها به شکل مردم در می آیند. تظاهرات وسیعی را می بینم. خشم از اوضاع جدید با خون قل میزند. طاقت دیدن جوشیدن برنج را ندارم. شتابزده به درون آبکش سرازیرش می کنم.
راه آب ظرفشویی گویی که گرفته باشد. خون برنج قل می زند و بالا می آید… دریا شکاف می خورد و موجی مهیب بر می خیزد. در درون موج “ش” است که فریاد میکشد و تهدیدم می کند. پسرکم را نیز در گوشه ای می بینم که ساکت مرا نگاه میکند. دستم را بسویش دراز می کنم ولی موج مرا در خود فرو می برد. سرم چرخ می زند و در قعر آب بر زمین می افتم…
لوسیا است که تکانم می دهد و صدایم می زند. چشمهایم را باز می کنم و خود را بر کف آشپزخانه می بینم. برمی خیزم و به برنج در آبکش نگاه می کنم. از خون خبری نیست. گاز روشن است و قابلمه در حال سوختن. به خود می آیم و ترتیب غذا را می دهم. از اذان گذشته است که هوا کاملا تاریک شده. نوار هم دعای افطارش را تمام کرده است. دستی به سر لوسیا که با چشمان نگران و متعجبش مرا نگاه می کند می کشم و می گویمش که میز را بچیند …

June 13th, 2007 at 2:43 pm
ممنون كه براي مطلب من در بالاترين نظر گذاشتيد. اما متوجه نشدم كه منظورتان از استفاده از واژهي «خلاقيت» مثبت بود يا منفي؟ به هر رو، به نظرم دريافتن رابطهي پ-و-ر-ن-و و تقدس نياز به خلاقيت ندارد، تنها لازم است كه «مخاطب» نباشي. پيروز و پاينده باشيد.
[Reply]
June 13th, 2007 at 10:26 pm
سارا عکسهای بی تربیتی می گذاری؟
[Reply]
June 14th, 2007 at 3:44 pm
کمانگیر کجاش بی تربیته پسر خوب؟! چشماتو درویش کن و دوباره ببین!
[Reply]
August 8th, 2007 at 10:27 am
فراتر از زمین
و فروتر از زمان
[Reply]
August 8th, 2007 at 10:29 am
http://www.rassouli.com/posters2.htm
[Reply]