هرمان هسه در کتاب گرترود از قول موئوت (یکی از کارکترهای اصلی داستان که خواننده شهیر اپرا بود در عین آنکه از کارش نفرت داشته) می گوید: “همه کتابها و مطبوعات ما را فریب می دهند که جوانی بهترین زمان زندگی شخص است. با این حال مردم پیر همواره بنظر من راضی تر می آیند. جوانی دشوارترین زمان زندگی است. مثلا انتحار کمتر میان مردم کهن سال روی می دهد.”
این جملات مرا به اندیشه فرو برد و بخصوص بر آن داشت که در باره جمله آخر کمی تحقیق کنم. همواره بنظرم رسیده است که گذر زمان و سن آدمها را از مشتق گیر به انتگرال گیر تبدیل می کند. برای اینکه این تبدیل در حوزه زمان را بهتر ببینیم دو حالت ابتدایی و انتهایی را نگاه کنید. کودکان به هر گونه تغییر سریعا عکس العمل نشان میدهند (خاصیت مشتق گیری) در حالیکه پیران برای هر حرکتی و تصمیمی به زمان نیازمندند چرا که آن حرکت را در یک پنجره زمانی (که طولش هم در هر شخص رابطه مستقیمی با سن شخص دارد) ارزیابی می کنند (خاصیت انتگرال گیری). هر چه آدمی پیر تر می شود طول پنجره انتگرال گیری هم بیشتر میشود. حال آیا این کندی ناشی از انتگرال گرفتن دائمی که به نوعی آرامش و متانت در رفتار میتواند تعبیر گردد همان است که بنظر هرمان هسه رضایت آمده است؟
یک آدم مسن سقوط و افول آرزوها و شور و شوق و عشقهای جوانی, کمرنگ شدن آرمانها و عقایدی که زمانی سخت و استوار بودند, غبار آلوده شدن اعتقاد به اصلاح جهان (فیلم نون وگلدون مخملباف را دیده اید؟) را تجربه کرده است و همه اینها در او یکنوع احساس تسلیم به قوایی برتر و فراتر از انسان و اراده اش ایجاد کرده است و این همان احساس تسلیم است که احتمالا به رضایت تعبیر میشود. به این نکته باید توجه داشت که این رضایت توام با تسلیم به خودی خود فضیلتی نیست که ناشی از جبر زمان است. بعبارتی دیگر بقول هرمان هسه ” زنده دل ترین جوانها بهترین مردم پیر میشوند, نه آنها که وقتی هنوز مدرسه می روند تظاهر می کنند که به اندازه پیران عقل دارند.”
و اما ادعای هسه در باب کمتر بودن خودکشی در پیران و آن ادعا بر فرض درست بودن دلیلی بر اثبات نکته مورد بحث, تامل بیشتری می طلبد. اولین کسی که روی مسئله خودکشی تحقیق علمی کرده است دورخیم (dorkhiem) جامعه شناس اواخر قرن 19 و اوایل قرن 20 است که کتاب نسبتا قطوری با عنوان “خودکشی” چاپ کرده است و در آن بررسی آماری ای هم از میزان خودکشی در سال در کشورهای متعددی ارائه داده است. جان کلامش اینست که علیرغم اینکه بنظر میرسد که خودکشی پدیده ای به غایت فردی است آمار نشان میدهد که تعداد خودکشی در یک جامعه به طرز حیرت انگیزی ثابت است. دورخیم سپس به بررسی خصوصیات هر جامعه در ارتباط با تعداد خودکشی در آن جامعه می پردازد و بر اساس تحقیقات خویش نتیجه می گیرد که خودکشی بیش از آنکه امری فردی باشد امریست حاصل از جامعه ای که فرد درآن می زید.
دورخیم اما به رابطه خودکشی و سن نمی پردازد. ادعای هسه مرا بر آن داشت که نگاهی اجمالی کنم به مقالات تحقیقی ای که اخیرا به این موضوع پرداخته اند. گزارش خوب و مفیدی از آمار خودکشی ها در بین زنها, مردها, گروههای سنی مختلف و ملیتهای مختلف طی 15 سال اخیر را می توانید در اینجا بخوانید. مقالات بسیاری هم هست که به رابطه دلائل خودکشی و سن پرداخته اند. به عنوان نمونه به خلاصه دو مقاله 1 و 2 نگاه کنید. بر اساس آمار ارائه شده در حال حاضر آمار خودکشی در جوانها کمی بالاتر از آن در افراد مسن می باشد ولیکن این تفاوت اصلا به لحاظ آماری قابل توجه نیست. بعلاوه در بعضی جوامع تعداد خودکشی در افراد مسن کمی حتی بیشتر هم هست. نمودارهای آن گزارش را که در بالا اشاره کردم نگاه کنید. معذالک بنظر من (که بر هیچ تحقیقی استوار نیست و صرفا بر اساس مشاهدات شخصی و خواندن اخبار روزنامه های ایران و غرب است) در کشورهای شرقی مثل ایران و همسایگانش (بدون در نظر گرفتن اثر دین و مذهب) تعداد خودکشی در پیران کمتر از آن در جوانها است شاید به یک دلیل ساده و آن اینکه در جوامعی مثل جامعه ایران هنوز پیران تنها زندگی نمی کنند (که اگر آن مقالات مورد اشاره را بخوانید می بینید که تنهایی با خودکشی ارتباط مستقیم و موثری دارد). بنابراین پا به سن گذاشتن در این جوامع شاید چندان هم بد نباشد که حداقل احترام عمومی بالاتر می رود.
قصدم این نبود که یک مقاله تحقیقی در باره خودکشی بنویسم! فقط بر اساس خوانده قبلی ام از دورخیم کنجکاو شدم که ببینم ادعای هسه (که البته به منظور نتیجه ای فلسفی بیان شده بود) تا چه حد قابل استناد است و نتیجه این تحقیق مختصر نشان داد که قابل استناد نیست.
باری از بحث خودکشی بگذریم که هرمان هسه بیهوده آنرا به میان کشید تا حرف فلسفی خویش را بگوید. من هم اینهمه گفتم که بگویم پا به سن گذاشتن هم باید عالمی داشته باشد. درست است که درآن دیگر از شور و شوق و داغ شدنها (و سرد شدنها) و تمناهای جوانی خبری نیست ولی در عوض مفاهیم عمیق تر برجان می نشینند, عشق از شهوت جدا می گردد و هویتی مشخص می یابد, دوستیها عمیق تر می گردد و ناهنجاریها کاسته شده و ذهن و عمل در هماهنگی ای بسان یک قطعه موسیقی قرار می گیرند. به عبارتی دیگر زیباییهای موجود در طبیعت و در روح انسان زیباتر دیده میشوند. این است که می گویم خوشا پیری به معنای گذر بر زمان. فرق است بین او که بر زمان می گذرد و او که زمان بر او می گذرد. خوشا اویی که نمی ایستد تا زمان بر او بگذرد و این اوست که هر لحظه انتخاب و تحلیل می کند و بر زمان می گذرد.
هسه می گوید:
دیری نخواهد پائید
ای دل من, آرام بگیر, درد را بهل
هر چند شور باز می جنبد
در خون که اکنون آهسته روان است
و راه به کوره راهها می برد که وقتی شناخته بودند
این کوره راهها را بیهوده می پیمائی
که جوانی گریخته است…
ولیکن بجای شوری که به کوره راه می برد , میتوان پا به سن گذاشتن را فتح قله پر برفی دید که چشم انداز دشت گسترده در زیر پا قلب را از شوقی آرام و غریب آکنده میسازد. پا به سن گذاشتن, انقلابیون دیروز را اصلاح طلب و اصلاح طلبان دیروز را محافظه کار می کند. این تغییرات به خودی خود فضیلتی به همراه نمی آورند ولی شناخت و آگاهی به این تغییر عمق و جلای دیگری به کلام افراد می بخشد که آن فضیلت است. آنان را چون درختی پر بار فروتن می کند که می توانند با بخشندگی هر خسته و مانده در راهی را ساعتی سایه و آسایش ببخشند. پس خوشا اینگونه زمان را پیمودن!
August 1st, 2007 at 1:07 am
پس خوشا اینگونه زمان را پیمودن!…
سارای عزیز ممنون از نوشته ی عمیقت!
August 1st, 2007 at 2:06 pm
[…] خوشا گذر برزمان هرمان هسه در کتاب گرترود از قول موئوت (یکی از کارکترهای اصلی […] […]
August 3rd, 2007 at 6:17 am
شاملو تو يكي از شعرهاي زيبايش زندگي را به زنداني تشبيه ميكند كه نميداند از چه در آن زنداني است. اما در پايان خيلي زيبا نتيجه ميگيرد كه ‹مرا گر خود نبود اين بند، شايد بامدادي همچو يادي دور و لغزان ميگذشتم از فراز خاك سرد پست، جرم اين است، جرم اين است›. آيا واقعا اين نيست كه اين خود ماست كه ما را در اين زندان زندگي حبس كرده است و اگر نبود ميتوانستيم به هر كويي پرواز كنيم. يادم نميآيد لحظه اي اين سوال از فكرم بيرون رفته باشد كه چرا زندگي ميكنيم؟ همين گفته شاملو بود كه مثلا هدايت را وادار به خودكشي يا بهتر است بگوييم ‹رهايي از دست خود› كرد.
يه دوستي داشتم كه ميگفت دو گروه آدم سيگار ميكشند: يكي باهوشترين آدمهاي دنيا و ديگري كودنترين آدمهاي دنيا (البته سيگاريها از دستم ناراحت نشن، چون قصد توهين ندارم، تنها نقل قول است). حالا به نظرم ميرسه ميشه اين جوري هم گفت كه دو گروه آدم تو دنيا دست به خودكشي ميزنند: يكي باهوشترين آدمها و ديگري كودترين آنها.
بهرحال چون كسي كه دست به خودكشي ميزنه معمولا ميميره، ديگه اين امكان وجود نداره كه آدم بخواد خيلي عميق ببينه چرا دست به اين كار زده؟ (ولي اينم بگم كه من خودم اگه شجاعتش را داشتم شايد تا حالا خودكشي كرده بودم)
August 3rd, 2007 at 6:28 pm
وارطان جان, پیر شی الهی ننه
هرمان هسه هم میگه که جوانی سخته نه پیری.
در ضمن اگه تونستی کتاب “نرگس و زرین دهن” هسه رو بخون. فکر میکنم که خوشت بیاد.