بچه که بودم چای را با شکر فراوان می خوردم و حتی چای با قند هم به نظرم تلخ و بد مزه می آمد. با تعجب به دایی ام که تازه از آلمان برگشته بود نگاه می کردم که یک مایع سیاه رنگ و خیلی تلخ بنام قهوه را پی در پی می نوشید و هوای اتاق را با حلقه های دود سیگارش پر می کرد که یواش یواش دیگر صورتش هم در پس حلقه های دود محو میشد. دایی خیلی کم حرف میزد. تقریبا اصلا حرف نمیزد. فقط گاهی مرا که 5 سالم بود روی کف دستش میگذاشت و می برد بالا پیش حلقه های دود نزدیک سقف و وقتی من از خوشحالی و کمی ترس جیغ میزدم و می خندیدم فقط می گفت “تو که بزرگ شدی مثل من سیگاری میشی!”
در طول سالها همیشه این جمله را تکرار می کرد. بزرگتر شدم و دنیای کودکی در حیاط خانه پدری که برای من باغی اسرار آمیز بود با آخرین کوکوی ساعت دیواری پنهان شد. درست از آن روزی که من آن خانه را ترک کردم آن ساعت با مرغ کوکو خوانش برای همیشه از کار افتاد.
هر چه زمان بیشتر گذشت و من بر زمان گذشتم و زندگی را بیشتر تجربه کردم طعم گس و تلخ چای و قهوه برایم قابل تحمل و حتی بیش از آن مطلوب جلوه کرد.
نه, سیگاری نشدم ولی حالا مرتب این مایع تلخ و سیاه قهوه را چون آبی گوارا فرو میدهم چون که طعمش طعم زندگی است. همین است دیگر, باید قورتش داد و بغضها را هم.
بنظرم می رسد که بین زندگی آدمها و نوع نوشیدنی ای که می خورند رابطه ای هست! گاه غبطه می خورم به آدمهایی که می توانند فقط چای سبز بنوشند و همیشه سبز باشند. یک عده هستند که دیابت هم دارند ولی حتما چای را هم باید شیرین بنوشند. ولی من نه! ترجیح میدم سر خودم را با قند و شکر دیگر کلاه نگذارم و همین مایع سیاه تلخ زندگی را همین جور که هست قورت بدهم! هیچ هم ازش خوشم نمی آید ولی خب دیگر چاره ای نیست و زندگی است و باید قورتش داد و بعد هم خندید و گفت چه قهوه خوش طعمی!
August 6th, 2007 at 4:41 am
ساراي عزيز
مگر قرار است كه ما چه كنيم؟ مگر من و تو چكاره ايم؟ ما فقط بايد سهم خود را ادا كنيم. بايد وظيفه يمان را انجام دهيم. از اولش هم قرار نبود كه دنيا را تغيير دهيم. اگر قرار بود كه خود خدا به قول خودش از همان اول جهان را خوب و خوش مي آفريد. شاد باشي دوست من.
August 6th, 2007 at 1:27 pm
سلام
سایت کیمیا با هدف انتشار آخرین مطالب وبلاگ ها افتتاح شد. در صورت تمایل می توانید مطالب وبلاگ خود را در کیمیا منتشر کرده و از این طریق خواننده بیشتری جذب نمایید. (هربار فقط یک مطلب. لینک به کل وبلاگ مجاز نیست)
www.kiemia.ne
August 6th, 2007 at 3:58 pm
من هیچ گلی را طلب نمی کردم
من تنها می خواستم
با دستهای خالی، دراز بکشم و کاملا تهی شوم
چقدر رهاست، نمیدانی چقدر رها-
این آرامش آنقدر عظیم است که خیره ات می کند
هیچ نمی پرسدت،
از نامی
و پشیزی
August 6th, 2007 at 4:03 pm
سایه نورهای منحل
سرزمینی با قطره ها. که از شاخه های درخت آویزان است.
خاکستری ی تیره ی سیاه.
و سایه های تنهای بادهای منحل. ابر از میان سایه ها.
پسته زبان ابرها.
و هیچ تنابنده ای بیرون نیست. هیچ روح زنده ای.
انسان موجود روح.
سایه ای که خودش را به جلو خم می کند:
شاخه ای که گل می دهد چه می خواهد چه می خواهد؟
سنگ در کلبه؟ تیغ تنها؟
که می سوزد بر لخت ترین شاخه
چه می خواهد چه می خواهد شاخه ای که گل می دهد؟
آن شاخه ی فرساینده ی بی غم که گل می دهد؟
با تیغ هاش بر لخت ترین شاخه؟
شاخه ی فرساینده ی بیگانه ی سیاه؟
August 6th, 2007 at 7:42 pm
دریای عزیز
چه خوب که سر زدید و چون همیشه با سبدی پر ازترانه… ممنون.
August 6th, 2007 at 7:44 pm
مرتضی جان
از کلامت مهری انسانی می تراوید مثل بخار یک فنجان چای داغ در سرمایی گزنده…ممنونم.
August 8th, 2007 at 12:45 am
شرمندم من بدون پنج تا قاشق شکر قهوه از گلوم پایین نمیره.
August 8th, 2007 at 10:02 am
براي پير شدن
بايد سرباز چيني پيري بود
سوي غرب ، اينجا در سرزمين غروب و ُ کنايه
پيرها يا مضحکند يا بر سر ِ راه ايستاده اند ،
با سکون ِ دلمشغولي هاي ساکتشان
پنج حالت ِ درد آور
چهار دليل ملال آور
آه بودائي
ساده ترا ز مرگ ِ سنگين -
اینجا واژه اي براي چيدن هست
کافيست کناري بايستي و ُ بگذاري زندگي آهسته
از لاي پنبه لباس مليجک سربيرون بر آورد
و خوشا شاعر چيني که هنگام رفتن گفت :
قبل از رفتنم رودِ پائيز را اتنظار مي کشم
چه ، سايه ام هنوز بر ساحلي مي افتد که
روزي از آن ِ من بوده ست.
August 8th, 2007 at 10:36 am
تصویر (http://www.rassouli.com/giclee2.htm)
چه منطقه ی بهشتی عجیبی ست
یا برعکس بال زدن پروانه بهشت آسا
زردها سنگ شده اند بالای مرغزار
دراز کشیده اند سنگین و رهاشده
از نرمه ی خاک زمین، چرم کفش
یک انگشت پا
از سیاهی کاغذ جلو جهیده
یک کفش رقص، یک انگشت
از درون زمین
و برق دایره ها در شیار
از پالتوهای تیره، خیسی پشم
کفن
با دهانها به هم پیچیده به سوی خاک نرمه ها و یکدیگر
پر از زمین و آن قرمز
دشت و اعلان خطر بزرگ پرنده
در راه خانه میان بیشه ها
در بیشه زارها بیرون آدم دراز می کشد
در جست و جوی کشتزارهای جهانی
August 8th, 2007 at 12:15 pm
عادت کرده ام
که بایستم
کنار سایه ام
وقتی که مردمان
می آیند و می روند
و دزدکی گوش می دهند
به حرف های هم
و در حالیکه پیش از آنکه
پایانش را بشنوند
آغازش را
فراموش میکنند
مزورانه میگویند دیدید گفتیم
و زبان که سرچشمه سوئ تفاهم است
خنجری شود برای زخمی بر زخمها
با صداهایی
نقش بسته بر درها.
اینجا همه را می شناسم
ولی همه را از یاد برده ام
دردناک است
این فراموشی
اما قابل بخشش
من کودک ساده ای هستم
که اکنون و اینجا چون همیشه و هرجا
مرا اینچنین پیچیده کرده است.
در حسرت سادگی در خیالم
دست دخترکم را که در سفر است و دلتنگ اویم ، بارها می بوسم.
http://www.rassouli.com/finearts2.htm
August 8th, 2007 at 12:45 pm
سلام سارا جان. با وبلاگ خوب و نوشتههای پر از احساست همین الان آشنا شدم. حتی اگه نثر باشه و حتی اگه آهنگ نداشته باشه، این جمله چیزی شاعرانه در خودش داره:
بنظرم می رسد که بین زندگی آدمها و نوع نوشیدنی ای که می خورند رابطه ای هست! گاه غبطه می خورم به آدمهایی که می توانند فقط چای سبز بنوشند و همیشه سبز باشند.
بهت باز هم سر میزنم. خوشحال میشم طرفای من بیای…
August 8th, 2007 at 3:59 pm
بامداد جان, ممنون! به وبلاگت هم سر زدم. دیگر بار که بیایم بر حلقه در خانه ات خواهم کوفت (یعنی کامنت خواهم گذاشت)!
با سپاس, سارا
August 8th, 2007 at 5:33 pm
سلام! خوبی؟ گفتم یک سلامی کنم و حال و احوالی بپرسم و بپرسم چرا تو بالاترین نمیآیی و برم، همین!
August 9th, 2007 at 4:27 am
قالب بلاگت قشنگه، شاد باشی
August 18th, 2007 at 2:23 am
خواندیم و خواندیم جملات نسبتاً نامربوط با یکدیگر را،
تا اینکه در آخرین جمله متوجه شدیم سر کار رفتهایم!
سارا: شما به بزرگی خودتون ببخشید! خوبه که کوتاه بود!
August 22nd, 2007 at 5:14 pm
من تازگیها دوباره شروع کردم به خوردن قهوه با شکر
البته فکر کنم فلسفه ای پشت ماجرا نیست جز اینکه قند خونم کم شده :))
August 13th, 2008 at 6:21 am
[…] آمد که قبلا هم یک چیزی شبیه به این نوشته بودم به نام زندگی و قهوه! دعوایم نکنید که چرا تکراری نوشتهام! نکته عمیق است و […]
November 9th, 2008 at 7:00 pm
[…] تندتر خط بزنم؛ تا که روزی دیگر بیاید و همه این روزهای به طعم قهوه را با خود […]
November 17th, 2008 at 3:53 pm
بسیار تفکرات و خروجی(!) زیبایی دارید. خیلی لذت بردم…
البته هنوز تمام مطالب شما را نخواندم.
شاد باشید.
_____________________________________
ممنون از لطفتان….