امروز روزی زاده شدم
در شرق با طلوع آفتاب
با چشمانی باز به گفته مادرم
چه کس می تواند گفت براستی
کی آغاز شدم
و کی به پایان خواهم رسید؟
چند بار دور زده ام این دایره زندگی را؟
از طلوع تا غروب
از صفر تا دو پی؟ یا دو کا پی؟
همیشه یا دیر بوده ام یا زود
نمیدانم چرا
همیشه جسته ام کوتاه ترین راه را
غافل از آنکه در دایره کوتاه ترین راه درازترین هم هست!
شوخی است این زندگی!
…
امروز روزی زاده شدم
در طلوع آفتاب
به گواهی تقویم ها
آنگه که خورشید خمار و مست بالا می آمد
همبازی ام سایه ام بود
او می دوید و من بدنبالش
باد ترانه می خواند و من و سایه می رقصیدیم
گشوده دست می چرخیدم و
سایه از شوق روی علفها می لرزید
و باد در گوش درخت می خندید
…
اینک
خورشید عمرم رفته رفته رو به مغرب می رود
سایه ام طولانی و سنگین می شود
پشتم را به درد می آورد
روزی از این روزها
با آسمانی ابری
سایه ام را جا خواهم گذاشت
در زیر تک درختی بی برگ و بار
یا در کنار رودخانه ای بی قرار
و یا در قایقی بادی با پرچمهای سفید
در اقیانوسی دور و آرام
کاش باران بگیرد
…
– بیاد دوست عزیزم “خاطره کسرائی” و آخرین صحبتی که با او داشتم. سال پیش در حول و حوش همین روزها خاطره به دریای جنوب رفت و دیگر اثری از او یافت نشد. می گویند که آنروز بعد از ظهر دریا طوفانی شده بود. امروز روز تولدش بود به گواهی تقویم ها…


August 10th, 2007 at 8:07 am
خاطره به دریای جنوب پیوست. اینطور میگویند…
[Reply]
August 11th, 2007 at 11:22 pm
سلام
خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر….
مولانا…
آز آشنایی با شما خوشحالم
چه تلخ البته من لذت میبرم از قلمهای که تلخ مینوسیند وآدم رو یک جورایی در گیر میکنند
البته در جایی دیگه از وبلاگتون خونده بودم که نباید از ملول شدن شکایت کنم…
راستی امید وارم دوستتون تو بوشهر ود دریای ما نرفته باشه که اگه این جا بوده بگید تا قصه ی بو سلمه (اهریمن دریا) و پری دریای و مردان جوان دریا نورد رو براتون بگم….
میایید….؟
منتظرم.
یا علی…
سارا: ستایش عزیز, نگفته بودم که شکایت نکنید از ملول شدن. خواسته بودم که به بزرگی خودتون ببخشید! راستش نمیدونم دقیقا به کدام ساحل رفت ولی ممنون میشم اگر آن قصه رو برام بگین. چون یه چیزی هم نوشته ام تو مایه های شبیه عنوان همون قصه شما. در ضمن من وبلاگ شما رو معمولا مرتب می خوانم هر چند که کامنت نگذاشته ام.
مخلصیم.
[Reply]
August 13th, 2007 at 11:53 am
ترانه را
در سكوت بشنو
نور را
در سياهي ببين
فانوس را
در سرماي حضور لمس كن
رود را
بر خشكي كوير تجسم كن
آغاز را
در ختم روان بجو
تا رويا را در
بيداري بيفشانی!
[Reply]
August 13th, 2007 at 12:02 pm
در گامهاي خفته مان در برزخ ترديد
فصلي های سرگرداني
گشوده اند
در حسرت كودكانه ی رويش افق هاي گرم
يورش همسرايان باد
در ذهنمان نازل می شود
به سستي روحمان
در وادي زندگان
اصالت آسيمه سر سكوت خاموشان
عطا شده است
و در ناسپاسي آغازين قلبهامان
در سمت كبوتران
كفتارهاي خزان ابدي
کمین کرده اند
دیگر بارانی باید
گریزی نیست!
[Reply]
November 21st, 2008 at 3:24 pm
salam.hesabi weblogetuno motale kardam.donbale ye tarane saraye moaser va ye juraei ghazal saraye emruzi migardam.baraye ye seri az ghataati ke daram.fekr mikonam mitunid komakam konid.khoshhal misham
[Reply]