هرمان هسه خدای به تصویر کشیدن مناظرات و جنگ درونی بین اندیشه و احساس انسان است. کلامی سحر آمیز دارد که با وجودیکه غالبا به نظرم می رسد که جنگ بین اندیشه و احساس آدمی بسی رنگارگ تر از آنی است که هسه به تصویر میکشد و از آن زاویه هسه اصلا توجهی به مشکلات انسان در عصر جدید (حتی همان قرن 19 هم) و پی آمدهای آن بر این مناظره اندیشه و احساس نداشته, معذالک این کاستی از شیرینی و سحر آمیزی کلام هسه کم نمی کند (حد اقل برای من). دو قطعه زیر را به عنوان نمونه از کتاب “نارتسیس و گلدموند” با ترجمه توانای سروش حبیبی انتخاب کرده ام.
نارتسیس (یوحنا) می گوید:
“غم مخور, ادامه بده. قول داده ای و باید به قول خود وفادار بمانی. نباید به فکر آن باشی که خدا دعایت را اجابت می کند یا نه و یا خدایی اصلا وجود دارد که تو بتوانی برای خود مجسم کنی یا نه. و نیز نباید فکر خود را به این مشغول داری که تلاشهایت کودکانه است یا نه. در قیاس با خدائیکه دعاهای ما به درگاه اوست تمام کارهای ما کودکانه است. باید این افکار بچگانه ابلهانه را طی تمرینهای خود به کلی بر خود ممنوع داری. باید دعای “پدر ما” و “سرود مریمت” را بخوانی و خود را به کلمات آن تسلیم کنی و گشوده داری و با آنها سرشار سازی. همچنانکه مثلا در وقت خواندن آواز یا نواختن رباب به اندیشه ای عمیق نمی پردازی یا رشته جدلی را دنبال نمی کنی, بلکه الحان و زخمه ها را یکی پس از دیگری, تا حد امکان خالط و به کمال اجرا می کنی. انسان وقتی آواز می خواند فکر نمی کند که آواز خواندن عملی مفید است یا نه, بلکه می خواند. تو هم به همین گونه باید دعا کنی.”
در جایی دیگر:
“بدون شک از دیدگاه صومعه و عقل و اخلاق که می نگریستی, زندگی خودش (نارتسیس) بهتر بود, صحیح تر, پایدارتر, منظم تر و برای سر مشق بودن شایسته تر بود. زندگی او شایسته نظم و خدمت سخت و قربانی دائم بود. تلاشی پیوسته بود به سوی روشنی و عدالت. زندگی او بسیار پاک تر و نیکوتر از زندگی گلدموند هنرمند بیابانگرد و زن فریب بود. اما از بالا که می نگریستی, از دیدگاه خدا, آیا به راستی نظم و انظباط یک زندگی نمونه, چشم پوشی از دنبا و لذت احساس, دورماندگی از کثافت و خون, و اعتکاف در حکمت, از زندگی گلدموند بهتر بود؟ آیا انسان به راستی برای زندگی منظم که ساعات و اعمال آن با ناقوس دعا معین بشود آفریده شده است؟ ….به هر حال گلدموند به او ثابت کرده بود که افرادی که سرنوشتی والا دارند ممکن است به ژرفی در آشوب خونین و مستانه زندگی فرو روند و به حاک و خون فراوان آغشته شوند بی آنکه کوچک و پست گردند و آنچه خدایی است در خود نابود سازند. ممکن است در ظلمات عمیق سرگردان شوند بی آنکه نور الهی و نیروی آفرینش در قدس روحشان خاموش گردد.”
درغالب کتابهای هسه این مناظره و جدل به اشکال مختلف دیده میشود. در عین آنکه دین و دینداران چون نارتسیس را تکریم می کند در تلاش است تا ثابت کند که تعالی تنها از طریق تزکیه نفس و مسیرهای تعیین شده توسط دین میسر نمی شود بلکه بیش از آن با جدلی هماره بین خیر و شر در درون, با بهره بردن از هرآنچه که انسان در اختیار خویش دارد و نهراسیدن از در افتادن حتی در قعر دره های پلیدی و با اینهمه تلاشی مستمر برای انسان ماندن و جوهر خویش را فراموش نکردن میسرمی گردد.
بخشی از این تضاد ها که هسه را به خود مشغول داشته ناشی از داشتن زمینه مسیحیت (کاتولیکی) است که درآن زندگی نمونه زندگی راهب گونه است و از این زاویه به فرهنگ ما نزدیک است (البته به فرهنگ جوانان قدیم ما که دغدغه یک زندگی متعالی و منطبق بر اخلاق داشته اند و در عین حال می خواسته اند که در متن جامعه هم حضور داشته باشند. این حرفها برای جوانان امروز ما ممکن است که سخت غریبه بنماید.) نکته ای که می خواهم بگویم در اینست که اساسا وظیفه دین (خصوصا اسلام و یهودیت) این نیست که نردبامی فراهم آورد برای رسیدن به خدا. آن کار عرفان است و تازه آنجا هم نباید فراموش کرد که یک سر آن نردبام روی زمین قرار دارد. کار دین فقط اینست که یکسری فرمتها و قوانین که در اصل برای عامه مردم طرح شده است بیاورد و از آن طریق مسیرهای تضمین شده برای زندگی افراد فراهم آورد. البته غالب خواص هم آن قوانین را بجای می آورند ولی برای آنها بقول مولانا از روی ادب است که بجای می آورند. در وقتی دیگر از مثنوی شاهد خواهم آورد بر این مدعا.
قرآن آنجا که پای ارشاد عامه و بیان قوانین جامعه در بین است زبانش به زبان عامه مردم نزدیک است, معامله گرانه سخن می گوید که عامه مردم سود و زیان مالی را بیش از هر چیز دیگری فهم می کنند (خواص هم می توانند از آن به سود و زیان معنوی تعبیر کنند), مثالهایش هم تماما برگرفته از شرایط زمانی مردم آن دوره است. در عین حال لابلای اینها آنجا که سخن از حکمت الهی و معنویت است کلام قرآن بیکباره شعر گونه میشود و سحر آمیز. بیخود نیست که مولانا بر خود می بالد و می گوید:
مثنوی معنوی مولوی هست قرآنی به زبان پهلوی
که در مثنوی نیز که بیشتر برای تعلیم عامه مردم تقریر شده است در جای جای آن به هر بهانه مولانا از خود بی خود میشود و سخن از عشق و مستی می گوید و آن ابیات چون دری میان ابیات دیگر می درخشد.
باری اینرا می گفتم که دین مسیرهای با تضمین آینده فراهم می کند. مثلا فردی که خود را مقید به قوانین دینی کند, در همان چهار چوبها ازدواج کند و درکسب و کار نیز خود را از همه جهت مقید به قوانین دینی بدارد, این یک مسیر تضمین شده با آینده ای مشخص و نیکوست. درآن واقعه خاصی اتفاق نمی افتد. زندگی هیجان خاصی ندارد ولی درد و رنج خاص و عمده ای هم پیش نمی آید.همه چیز کم و بیش آرام و بر طبق قوانین پیش می رود و فرد به عنوان یک فرد موفق و راضی از زندگی خود تلقی می گردد. برای خطاهای کوچک و بزرگ راه حل هست و سیستم بر اساس پاداش و تنبیه است و در حد معقول و پایداری کار می کند. به دور و برخویش نگاه کنید. مطمئنم می توانید حداقل چند نفری را پیدا کنید که اینگونه باشند. واما این مسیرهای با تضمین برای عامه و متوسط مردم طراحی شده است. کسی که نخواهد از این مسیرها برود به معنای بی ایمان شدن نیست فقط به این معناست که خارج از این مسیرهای امن دیگر تضمینی برای رسیدن به خشنودی و آرامش وجود ندارد. اضطرابها, دغدغه ها و سردرگمی از بدیهی ترین عواقب راه خویش را رفتن است. خیلی ها تاب نمی آورند و پس از چندی به همان مسیرهای امن پناه می برند. خیلی ها گم می شوند و در راه می مانند و عده کمی, آنها که می دانند بر چه راهی پای نهاده اند و بر عواقب انتخاب خویش مسئولیت پذیرند همچنان زائرگونه ادامه می دهند.
هرمان هسه در کتاب نارتسیس و گلدموند مناظره بین دو نفر را که دغدغه انسان متعالی بودن را دارند ولی به دو شیوه متفاوت عمل می کنند به زیبایی نشان می دهد. کتاب جالبی است و سروش حبیبی هم خوب ترجمه اش کرده است. وقت کردید بخوانیدش.
August 25th, 2007 at 4:21 am
چشم. میخوانیمش.
من از هرمان هسه گرترود را خواندم (به دستور خودتان؛) و به نظرم ریتم خیلی خیلی تندی داشت. یعنی روند جلو رفت داستان و پیشرفت زمان خیلی سریع بود و خواننده نمیتوانست خودش را به آن سرعت به داستان برساند. حداقل به نظر من که اینجوری بود.
این را نوشتم که نظرم را در مورد گرترود بگویم، این را هم که خواندم نظرم را همینجا میگویم.
سارا: سلام وحید خان جان, ممنون از نظرت و نظری که قرار است بعد از خواندن کتاب بنویسی. ممکن است بر عکس گرترود روند این یکی را کمی زیادی آهسته بیابی بخصوص اولهایش ولی اگر حوصله کنی و بخوانی بعد از یک فصل جذابتر می شود.
August 25th, 2007 at 3:00 pm
راجع به معتاد شدن اینترنتی و تست هایی برای امتحان آن نوشته ام
August 26th, 2007 at 9:07 am
شاید اولین سال دانشگاه بود که نارتسیس و گلدموند را خواندم و خیلی وقت ها بعد از آن به یاد این کتاب می افتادم و تجربه ی معنوی غنی ای که در آن روزها برایم ایجاد کرد و حالا دوباره با خواندن تکه هایی از آن تجربه ی نابی مه داشتم تکرار شد، در این کوران بی امان کار و روزمرگی.
September 21st, 2007 at 5:01 pm
سلام گلها.
شعري براي وبلاگ ” ماهـمنير” عزيز فرستا ده بودم كه ظا هرا مورد تو جه ” سارا خانم ” قرار گرفته بود .
واين شعر هم براي ايشان و همه ي دو ستداران منظو مات پارسي .
وقتي به تار دلـــــم صدها چنگ مي زني
انگار كه غمگينا نه ترين آهنگ مي زني
و قتي كه وعده مي دهي ، ولـــــي سراب
گو ئي به قلب شكسته ي من ،سنگ مي زني
از ار تعاش نسوجـم ،حرفها شنيــده اي
گفتي كه در جوا بس ،اگه شد زنگ مي زني
من دراوا ئل، چه بسا آرام ديده بودمت
حا لا كه شيفته ي تو شدم نيرنگ مي زني؟!
سراينده “پروا نه ميلاني ميبدي”ازتهران.
سارا: خیلی لطف کردی پروانه جان, ممنون.
November 4th, 2007 at 7:18 am
سارا خانوم:
این مطلبی که نوشتید راجع به اجرای احکام دینی توسط عامه خیلی به دلم نشست. معلومه که هم دل هستیم. چون همدلی بهتر از هم زبانی است..
من چیز دیگری که حس می کنم اینکه خیلی از رسم هایی که به صورت نورم دراومده بیشتر تقلیدی هستند. و ما بدون اینکه به درستی اونا فکر کنیم صرفا به خاطر هم رنگ شدن با جامعه نسبت به اجرای آنها احساس مسئولیت می کنیم.