در سالهای اخیر کمتر کتابی خوانده ام که مرا با خود آنچنان ببرد که هیچ از دور و برم نفهمم تا کتاب را تمام کنم. ولی تک و توک کتابهایی بوده اند که اینگونه لذت خواندن را نصیبم کنند. از آن جمله است کتاب کیمیا خاتون نوشته خانم سعیده قدس که پیش از این از ایشان چیزی نخوانده بودم. قلم بسیار توانایی دارد.
و اما کتاب در باره کیمیا خاتون دختر خوانده مولوی است که به همسری شمس تبریزی در آمد. کتاب در واقع نگارشی خیال پردازانه است از روی تاریخ و داستانهای نقل شده از زندگی مولانا. ده سال پیش از این, کتاب “پله پله تا خدا” نوشته زنده یاد زرین کوب در همین زمینه را خوانده بودم و بسیار هم لذت برده بودم. ولیکن دست آخر که به ماجرای کیمیا خاتون و شمس و غیبت مجدد شمس رسیده بود من نه از مولوی و نه از شمس بلکه از دست زرین کوب نازنین (در واقع از نوشته او) کلی حرص خورده بودم چونکه داستان معما گونه زندگی مولانا را این جوری که نوشته بود, بنظر من, همچنان پر از تناقض مانده بود.
اما این کتاب کیمیا خاتون بر عکس کتاب “پله پله تا خدا” که محور اصلی اش مولوی و تحولات او بوده است, روی کیمیا خاتون تمرکز کرده است ولی حلقه مفقوده و پر تناقض زندگی مولانا را به زیبایی توضیح می دهد. البته شاید به این دلیل که من هم داستان زندگی مولانا را اینطورکه خانم سعیده قدس پرداخته اند, می دیده ام اینهمه این کتاب به دلم نشست. ولی صرف نظر از گرایشات شخصی, من در داستان پرداخته دکتر زرین کوب از زندگی مولانا در همین یک بخش کیمیا خاتون و شمس تناقض می بینم در حالیکه روایت خانم قدس بی تناقض است و یک تصویر منسجم از زندگی مولانا ترسیم می کند.
خواندن این کتاب را به همه دوستداران مولوی توصیه می کنم هر چند که شاید دوستان در ایران همه آنرا خوانده باشند چون کتاب به چاپ دهمش هم رسیده است در ظرف سه سال.
September 7th, 2007 at 2:15 pm
سارا رهای عزیز شبی که من هم این کتاب کذایی را خواندم تقریبا تا صبح بیدار ماندم و دست آخر دلم سوخت. دلم نمی خواست شمس ددمنشانه کیمیا خاتون را به هر دلیلی کتک بزند. حرصم گرفت . هنوز هم نمی توانم بین آن روحیه بلند پرواز و این ددمنش از خود راضی آدمی را در نوسان تصور کنم.
سارا: خود شمس یک مقاله ای دارد با عنوان “جمال مرا مولانا دیده بود. زشتی ام را ندیده بود”. بنظرم حقیقت همین است که شمسی که ما می شناسیم شمسی است که مولانا می دید و یا بهتر بگویم می خواست ببیند. شمسی که نمونه انسان کامل برای او بود. مولانا خواسته چشم از واقعییات دیگر فروبسته بود و تنها در سالهای هجران بود که کمی بدانها نگریست و نتیجه اش هم در اشعار مثنوی اش مشهود است. خانم سعیده قدس به زیبایی در این کتاب بالا و پایین روح آدمی چون شمس را نشان داده است. بالاخره شمس هم آدم بود. اشکال از ماست که بدنبال مراد می گردیم. مولانا بعظا اشاراتی دارد به همین نکته که او خود سیمرغ معهود بوده ولی آنرا در دیگران (لابد شمس) میجسته است.