می خواهید بدانید که چگونه دیوانه شدم؟
سالیان دراز کودکی ام را مثل یک پروانه زیسته بودم. همراه باد می پریدم و آواز می خواندم. روی گلها می نشستم و می بوییدمشان. همراه باران می گریستم و با خورشید می خندیدم و روحم پر از قوس و قزح می شد. مشامم آکنده از عطر خاک باران خورده بود وذهنم سرشار از سخاوت خاک.
مادرم ساحلی فراخ بود و من چون موج در کنارش در فراز و فرود. از او بازی گوشانه می گریختم و باز به آغوشش باز می گشتم. پدرم چشمه ای زلال بود و صدایش گوش نواز و دل آرام. با درخت و گل و گیاه و پرنده و چرنده از کبوتر گرفته تا کرمهای توی باغچه و حلزونهای پشت حیاط احساس یگانگی می کردم و نزدیکی. شاد بودم و بی نفاب می زیستم در جنگلی بکر و دست نخورده تا که هجده سالم شد و از آن جنگل پاک به درون اجتماع رفتم.

از بهشت بر زمین هبوط کردم. زشتیها و شرمها پدیدار گردید. می بایست که روح برهنه ام را می پوشاندم تا به شکل دیگران در آیم. اولین نقاب را برچهره زدم تا از دست گرگهای آدم صفت در امان بمانم. ولی همچنان کودکان بی نقاب می دیدندم و سخت دوستم می داشتند. چه تهمتها که نخوردم و این شد که باز نقاب از پس نقاب بر چهره ام افزوده شد.
برگشتی در کار نبود و می بایست که در زیر نقاب زندگی می کردم … و می کردم و حتی دیگر فراموش کرده بودم که از کجا آمده ام تا که او را دیدم …
او را که دیدم به یکباره به یادم آمد که از کجا آمده ام که او نیز از همانجایی آمده بود که من در آن بودم. او را قبلا دیده بودم. بوی او عطر آن روزها و آن خاک پاک را داشت. قلبم لرزید. به خود گفتم که آیا مرا در زیر این همه نقاب می شناسد؟
روز به روز بی تاب تر می شدم ولی نقابها کنده نمی شدند … تا آن روز کذایی که مرتعش و لرزان مقابلش نشستم. دلم فریاد می زد که ببین مرا, در زیر این نقاب بشناس آن روح مدفون شده را و بشناس مرا… ولی او ندید, نشناخت و … رفت.
و آن روح زنده به گور شده سر به گریه نهاد و بارانی از اشک بارید. سیلابی براه افتاد که همه نقابهای کنده نشدنی را شست و با خود برد… “انّا صببنا الماء صبّاَ صبّا”… اینچنین شد که دل کوه شکاف برداشت, سنگ سخت از جا بغلتید و چشمه ای روان گشت… “شقننا الارض شقّاَ شقّا”…
اینبار او غرش کوه و صدای باران را شنید و گفت که دیوانه شده ام. لبخندی زدم و گفتم که دیوانگی ام مبارک باد! بی نقاب همگان دیوانه ام می پندارید ولی سیلاب دیگر نقابی باقی نمی گذارد. پس مبارک باد دیوانگی ام!
September 1st, 2007 at 3:34 am
It was interesting :)a
September 2nd, 2007 at 10:32 pm
“اینبار او غرش کوه و صدای باران را شنید و گفت که دیوانه شده ام.”
اینبار شنید و گفت…
ولی
باز هم ندید، نشناخت و … رفت.
September 3rd, 2007 at 1:21 am
یا حسین.
September 3rd, 2007 at 12:27 pm
اگر که دیوانه می دانست چگونه دیوانه شده است که دیوانه نبود سارا خانم!
راستی کتاب در ستایش دیوانگی اراسموس را خوانده اید؟
سارا: سی عزیز, نکته در اینست که او می داند که دیگران از کی او را دیوانه پنداشتند!! آن کتاب را خوانده ام ولی راستش نثرش خیلی عاقلانه بود و به دلم ننشست.
September 3rd, 2007 at 12:30 pm
خانم رها
چگونه کسی میتواند بداند چگونه دیوانه شده است !
September 3rd, 2007 at 12:31 pm
و چگونه میشود حرف دیوانه ای را باور کرد در مورد اینکه چرا و چگونه دیوانه شده است ، سارا خانم؟
September 3rd, 2007 at 12:33 pm
و بهمین علت است که عاقلان به دنبال علت دیوانگی و دیوانگان به دنبال علت عاقلی میگردند، زیرا ما همه از خودمان است که میگریزیم!
September 4th, 2007 at 3:33 pm
من خیلی خوب ترا با این نوشته می فهمم, سارا جان. شاید به این دلیل که دیوانه چو دیوانه را بیند خوش آید!! پس تو هم از خودمانی!
September 7th, 2007 at 2:24 pm
بیاد نیچه افتادم. چرا؟
September 29th, 2007 at 9:44 pm
ما همه ديوانه ايم. اما يكي مي داند و ديگري نه
هشياري امري نيست كه بدست هر خاك نشيني افتد
من فكر كنم هوشياري فقط در يك جاست
في مقعد صدق عند مليك مقتدر
تو نظرت چيست؟ هرچند مي دانم چه خواهي گفت
سارا: همانکه خودت میدانی! زنده باشی رفیق
February 8th, 2008 at 11:40 pm
جالبه من این پست را نخوانده بودم.
به چند سئوال من که از خواندن پست سالهای هبوط پیش آمده بود پاسخ داد.
July 23rd, 2008 at 7:25 am
خودتم که کشتی با این مطلبت
خسته نباشی واقعا
در ضمن شما رو بجا نمیارم یک
و دوم هم این که من با اینجور مطالب حال نمی کنم