شعر زیر هم بدون ذکر منبع و بدون کوچکترین اشاره ای هم بطور کامل در این وبلاگ کپی و پیست شده است! ظاهراً نمیتوان جلوی اینکار را گرفت! نه که نوشته های من خیلی مهم باشند, نه ولی همچنان اینکه مثل آب خوردن ملت کار غیر اخلاقی انجام می دهند آزار دهنده است. فقط گفتم که بدانید شاید شما بتوانید در آن وبلاگ کامنت بگذارید. من نتوانستم.
**************************
در چشم کودک چهار ساله
نقشی از زندگی ترسیم گشت
بر سنگفرش حیاط
با خون مرغ گلو بریده
به سوی مرگ رقص کنان
پرسید و نشنید جوابی از کسی
چرا اینگونه بی قرار است در زندگی
چرا آنگونه رقصان است سوی مرگ
در خون خویش
مرغ همچنان می رقصید
و خورشید طرح زندگی اش را
بر سنگفرش حیاط
حک می کرد
در گذر زمان کودک آموخت
سهم او اززندگی اینست:
آنچه می خواهد نمی یابد
وانچه می یابد نمی خواهد
دلش اینک چونان مرغ گلو بریده
می پرد و می رقصد
تا آخرین لحظه حیات
تا آخرین قطره وجود
سوی مرگ می رقصد و ترسیم می کند
نقشی از زندگی را
– نقاشی از کارهای فریدون رسولی است.

September 25th, 2007 at 12:25 pm
سلام…
تمام روز هایم بوی دلتنگی میدهد/فقط از خدا باید شعر بخواهم/شعری که در آن “ای کاش” نباشد.
منتظرم.
September 27th, 2007 at 9:11 pm
خورشید نقش عشق را بر دل می نگاشت
عشق می رقصید و می چرخید در سماعی جاودانه
و زندگی جاودانگی را تجربه می کرد.
پروازی چرخ زنان به سوی مرکزی در ابدیت
نوازش پرده های لطیف دل با نور
نوری که از جایی در ابدیت می آمد
و در هستی می ریخت
در هر لحظه و هر زمان
و هستی گونه گون و رنگارنگ می گشت.
دل به بالا می رفت و نور به پایین می رسید
و در بلندی پستی بود و در پستی بلندی
در دوران بی انتها ابتدا انتها بود و انتها ابتدا
September 29th, 2007 at 9:49 pm
روزي كه پاي بر اين خاكدان نهادم
انديشه اي بسراغم آمد.
از خود پرسيدم:
از كجا آمده ام؛ آمدنم بهر چه بود؟
خنده ام گرفت.
مي داني چرا؟
زيرا اين سوال را نيز
همانكسي كه آورده بود مرا؛ مطرح ميساخت
و من فهميدم كه اين چند روزه حيات فاني را
نبايد در يافتن پاسخها صرف كنم
بلكه بايد
در يافتن وظيفه ام بكوشم
تا بدانم و بيابم و درك كنم كه
هركجا باشم؛ با او هستم
December 30th, 2007 at 9:48 am
[…] که مرغ پاکوتاه خانم حنای مرا به خاطر مهمان ناخوانده سر بریدند تا غذا درست کنند تا یکهفته برایش گریه […]