نامة من باز قدري دير شد
«مدتي اين مثنوي تأخير شد»
فكر كردي نامهات را باد برد
يا فلاني دوست را از ياد برد
گفتهاي شل گشته پيچ خندهات
غم شده سنجاق در پروندهات
————————————
نامش را نمی دانم. صبحهای زود میخواند یا بیشتر، وقتی از روز که هیچ صدای دیگری شنیده نمیشود. در زمینهای از سکوت، لختی و آرامش میآید. هیچوقت از نزدیک او را ندیدهام. نامش را نمیدانم. از اندازه او و رنگ بالهایش بیخبرم…..
———————————–
ظاهراً زندگی در این جهان، مداری دیگر نیز دارد. در آن مدار دیگر، زندگی در مرزهای پرمخاطره جاری است. زندگی در آن مدار دیگر نیز از جهان متن و حاشیهای میسازد. اما جهان حول و حوش یک حلقه میان تهی سامان یافته است. قهرمان خود را یک حفره میان تهی یافته است، و در پرتو زندگی در مداری دیگر، عظمت هستی و بیکرانگی جهان را پیش چشم میگشاید…..
———————————–
نمايشي از پستوي ذهن آدمهاي معمولي
كافي است تخيل كني آن آدمي كه همين حالا يك گوشهي ديگر زمين ما دارد اين عكس را آپلود ميكند، الان در چه فكري است و كنار اين عكس و به زبان خودش، چه چيزي نوشته يا خواهد نوشت. خيلي از اين عكسها بسيار گويا هستند….
———————————
ترجیح میدهم با اینها به سر برم که از هیچ، فرصت میسازند و اگر نمیتوانند جسمشان را راه برند وجودشان را میدوانند، تا آنهایی که با اینهمه استعداد و امکانات و فرصتها به سیاهی دامن میزنند. با آن ترسوهایی که چون زندگییشان را هیچگاه واقعا به خطر نیانداختهاند و بدبختانه زندگییشان به طور اتفاقی هم به خطر نیافتاده، به قول طاهره حسینی پیش از مرگشان مردهاند! این جسدهای متحرکی که «باور»شان را حتی به خودشان، از دست دادهاند! حتی به نفس کشیدنشان! حتي به خاطر دوستانشان نميتوانند خطر كنند…چندین شب و خاموشی وقت است که برخیزم / وآن آتش خندان را با صبح برانگیزم…
October 3rd, 2007 at 11:33 pm
I am having trouble following the conversation - can you speak english please.
Sara: What conversation?! When did we ever speak?!
October 4th, 2007 at 12:38 am
به! سلام!
October 4th, 2007 at 2:20 am
با عرض سلام خدمت سرکار خانم سارا رهای عزیز و محترم
از تداوم لطف تان به خودم سپاسگزارم. امیدوارم من را از راهنمائی های تان محروم نفرمائید که شدیدا به نظرات همچون شمائی برای بهبود کارم نیاز دارم.
با تقدیم احترام
ققنوس
October 4th, 2007 at 10:12 pm
ساراي عزيز، سلام
و مرسي. به ويژه بابت معرفي مرتضي و اين كه “ترجیح میدهم با اینها به سر برم که از هیچ، فرصت میسازند و اگر نمیتوانند جسمشان را راه برند وجودشان را میدوانند”
ما را وقت خوش گشت
سارا:
سلام از من است و ارادت….
سارا آزاد Reply:
November 9th, 2008 at 11:31 am
ن اولين باري است كه وبلاگ شما را ميخوانم ولي خوب بود