آنگاه که در باره تو می نویسم
با پریشانی دل نگران دواتم هستم
وباران گرمی که درونش فرو می بارد
و می بینم که مرکب
به دریا بدل می شود
انگشتانم به رنگین کمان
غم هایم به گنجشکان
قلم به شاخه زیتون
کاغذم به فضا
و جسم به ابر
می کوشم تا خویشتن را در غیابت
از حضورت آزاد کنم
و بیهوده با تبر
سایه ات را از دیوار عمرم
می تراشم
دیوار فرو می ریزد و
سایه تو همچنان بر جا…
زیرا غیاب تو…
آه خود
حضور است
چه بسا که برای اعتیاد من به تو
درمانی نباشد
به جز جرعه های بزرگی
از دیدارت
در شریانهای من
–شعر از شاعره لبنانی غادۀالسمان است با ترجمه عبدالحسین فرزاد برگرفته از کتاب “زنی عاشق در میان دوات”. طبق معمول شعر را کمی (آن وسطها) به سلیقه خودم دستکاری کرده ام! خوب است که دکتر فرزاد و غادۀالسمان این وبلاگ را نمی خوانند!
–نقاشی یکی از کارهای فریدون رسولی است.

October 7th, 2007 at 8:55 am
استاد غیبتها از چندتا بیشتر بشود حذف میکنید؟
October 7th, 2007 at 1:56 pm
فوق العاده بود سارا خانم. این تکه مخصوصا: (زیرا غیاب تو… آه خود حضور است ) اما این یکی کار سخت و محالی است :(خویشتن را در غیابت از حضورت آزاد می کنم)
October 14th, 2007 at 7:30 pm
خود را به دست تو می سپارم
تا هر چه با من می کنی نیک باشد
و ببینم و بفهم که نیک است
و از جانب توست
غیابت را همچون حضورت دوست بدارم
و بدانم که تا غیبتی نباشد
لذت حضوری نیست.
خود را به دست تو می سپارم
تا هر دم نو نو در من تجلی کنی
و من هر تجلی را به جان پذیرا