امروز خیلی پکر بودم و حال مرغ گلوبریده را داشتم که بی قرار در خون خویش می رقصد. سایه های خاطرات بر دیوار عمرم در میانم گرفته بودند و مرا از سویی به سویی دیگر می راندند. دم غروب ولی حالتی دست داد که پاک از پکری در آمدم و خوش شدم.
داستان این است که غروب که آمدم منزل دیدم منشی دکتر متخصص زنگ زده و یادآوری کرده که ایندفعه نوبت دوشنبه ام را از دست ندهم. پیش خود فکر کردم که اگر این دفعه دکتر مثلا بهم بگه که من چند ماه وقت دارم که زنده باشم چه کار و یا کارهایی را خواهم کرد. (البته هیچی ام نیست. بیخودی توی این وانفسای بی وقتی هی بهم میگن که برم برای تست.)
به یکباره شادی زاید الوصفی بهم دست داد. فکر کردم که آن چند ماه را سرشار از انرژی خواهم بود برای کار و همه جزئیات دیگر زندگی. پروژه هایم را با سرعت بیشتری راه خواهم برد. تا می توانم نفس عمیق خواهم کشید و تماشای هیچ طلوع و غروبی را از دست نخواهم داد. درختان سر راه هر روزی را بیشتر تماشا خواهم کرد و لبخندهای بیشتری نثار مردمان خواهم کرد. به رقص علفها در باد نگاه خواهم کرد و همهمه برگها را خواهم شنید. با کرمهای باغچه هم مهربان خواهم بود و خیلی آواره شان نخواهم کرد. آه… حتما یک سفر به کنار دریا خواهم رفت تا باز موجها برایم داستان بگویند؛ مثل بچگی هایم. عوض اینکه مثل حالا منتظر سپری شدن و خط زدن این روزها بر روی تقویم باشم هر روزم را در تمامی لحظاتش زندگی خواهم کرد چون که میدانم بزودی تمام خواهد شد. وه که چقدر زندگی زیبا و قابل تحمل می شود اگر بدانم که کوتاه است و بزودی خواهم رفت.
حالا بهتر می فهمم آن حرف مولا علی را که گفت آنطور زندگی کن که گویی همین فردا می میری.
آنهایی که پستهای مرا در بالاترین دنبال می کنند می دانند که مبحث کار مغز از مباحث مورد علاقه ام است. تصور اینکه در همان کسری از ثانیه که شخص در گذر از این دنیا به وادی مرگ است چه دریافتهای عظیمی می تواند داشته باشد برایم بشدت وجد آور است. من (هر چند شاید به غلط ولی احساسا) مطمئنم که جواب خیلی از سئوالاتم در باره مغز و روح آدمی را در همان کسر ثانیه سکرات مرگ خواهم گرفت. اگر روزی سعادت شد که برم و در آن دنیا اینترنت هم بود برایتان خواهم گفت که چه یافته ام!!
دوست دارم همیشه بتوانم سرخوشی این لحظه که این سطور را می نویسم داشته باشم. الان حالی ام که فقط آن ابیات مولانا در ذهنم می گردد که می گوید:
باز آمدم چون عید نو تا قفل و زندان بشکنم
این چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم
گر پاسبان گوید که “هی” بر وی بریزم جام می
دربان اگر دستم کشد, من دست دربان بشکنم
ای که میان جان من تلقین شعرم می کنی
گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم
October 13th, 2007 at 9:17 pm
به نام خدا
سه نكته
اول) مغز مي تواند ابزار نفس انسان باشد؛ نه روح. همانطور كه چشم وسيله ديدن است براي نفس،و نفس است كه ميبيند.
دوم)جمله اي است بسيار سنگين و پرمغز از حكيم فرزانه آيت الله جوادي آملي. من را كه لرزاند؛ اميد عزيزان ديگر را پاي رفتن دارند؛ بحركت بندازد. “”"اگر فردي بشنود كه فردا، آخرين روز زندگي اوست؛ و برنامه روزانه خود را تغيير دهد؛ مرگ را نشناخته”"”
سوم)خدا قرار گذاشته يك خط اينترنت بدهد؛ ولي وردپرس احتمالا ساپورت نكند. سبز باشيد و پردوام
ما و مجنون درس عشق از يک اديب آموختيم او به ظاهر گشت عاشق،ما به معني سوختيم