Oct 16
سروی رویید از آن
چهار فصلش همه سبز
یادت بلند باد ای دوست!
نمیدانم در کدام کتاب قدیمی ای خواندم که می گویند درخت بید عاشق سرو بوده و از آنجا که او را از باغ سرو بیرون کاشتند به بید مجنون بدل گشت. کسی همچه داستانی را خوانده است؟ شعری قدیمی هست که مرضیه آنرا خوانده با مضمون مکالمه سرو و بید که عاشقانه که نیست هیچ, کمی هم خصمانه است! در عین حال که شعر و آهنگ زیبایی است. ولی من مطمئنم که آن داستان اولی را جایی خوانده ام. بسیار دوست دارم بدانم اگر کسی دیگر هم همچه داستانی را شنیده و یا خوانده است.

October 20th, 2007 at 6:02 pm
فقط همان ترانه مرضیه را می شناسم:
سروی و بيدی بر لب جویی گرم سخن بودند
بی خبر از خود هر چه تو گويی چون دل من بودند…
November 17th, 2007 at 5:51 pm
با درود ي بي دريــــغ
برهـمه گان از اين طريق
من در باره ي آن دو دو ست گيا هي يعني بيد و سرو،، و روا بط آنها چيزي نـمي دانـم ولـي در باره ي دو مو جو د بيست و يك عنصري چنين شنيده ام كه او لي چنين نا مه اي به دو مي نو شته است :
دلـم گر فته به شدت ، چرانـمي داني؟
مرابه نزد خود،از چه رو نـمي خواني؟
هـمه اميـد مني ،اي بـهـا نه ي بو دن
بزن به تار وجودم چنا ن كه مي دا ني
پ.م.م