لطفاً مطالب این وبلاگ را در وبلاگ دیگری کپی نکنید؛ به جایش اگر دوست داشتید به آن لینک دهید. چاپ مطالب در مجلات نیز با ذکر و لینک منبع آزاد است. برای آشنایی با قوانین کپی رایت می‌توانید اینجا را ببینید. با تشکر، سارا رها

خواندنی های روز:

بگذار تا توفان عشق بنوازد ما را

عکس / شعر / نوشته شما چه نظری دارید؟

zam_chang.jpgعشق تو را آموختم از چوب

و چنگی شدم در بیشه

تا که توفان تو بنوازد مرا…

عشق تو را آموختم از پرندگان سپید نوروزی

که دوباره با بالهای کوچ

در پشت نور, افق را رقم می زنند…

عشق تو را آموختم از مرکب

تنها یک قطره

که راهی دراز را بر سپیدی می دود….

عشق تو را آموختم از کودکان و دیوانگان

زبان آیینه دل است در عریانی مطلق….

عشق تو را آموختم از مورچه

که دانه گندم اساطیری را تا آخرین رمق

تعقیب می کند…

***

هان این حروف من است…

که درون فقس های روزمرگی پنهان می شوند

بر آماسیده, بی طعم

و زنگار گرفته در زیر هجوم مگس های بیهوده گویی…

***

خاطراتت چه می کند که

باید مرواریدی سیاه گردد

و تا ابد از گردنم فرو آویخته باشد؟

پرنده پلیکان چه می کند

در حالی که با مرکب سپید بر بالهایش

شتابان است

و از فراز دفتر بیشه ها و تیرگی ها

می گذرد

حال آنکه من در سرزمین هایی دوانم

که از آنِ من نیست

و معشوقی را می خوانم که معشوق من نیست…

 

من با لاشه این حروف چه کنم

آنگاه که دوستت نداشته باشم

چگونه روح در زبان سَرَِِیان پیدا کند

و با عشق نا ممکن شعله ور گردم

برای میلیونها زن خاموش وطنم

با حنجره های بریده شان؟

من چگونه فریادهای آنان را از بند رها سازم

آنگاه که عشق تو را برنگزینم و آن را نزیم و آن را نمیرم

و آن زا درون دواتم تسبیح نگویم

در حالی که حیران چهره توام

چهره از یاد نرفتنی ات

در جستجوی چهره راستین خویش…

***

قلم همواره با قهر

بر دستم یورش می آورد

و آن را به گستره ورق می کشاند

تا تو را بنویسم

و تو را تنفس کنم

 

با سرکشی دلم

تو را برای ناممکن می نویسم

و آنگاه که با مژگانت

بر ورق پلک می زنی

و زنده ای و نفس بر می آوری

من به درون دفتر به سوی تو می جهم

تا با هم از میان سطور بگریزیم….

 

 

– شعر از غادةالسمان شاعره لبنانی است که در چند پست پیشین معرفی اش کردم. ترجمه از دکتر فرزاد است که باز هم من کمی, فقط کمی, دستکاری اش کرده ام. شعر را هم کمی کوتاه کرده ام. عنوان اصلی شعر اینست: “زنی عاشق در هزارتوی ورق“. و اما نقاشی را نمیدانم که از کیست و منبع اش کجاست. این نقاشی را بسیار دوست دارم و امروز که باز در گریزی از این دنیا به آن نگاه می کردم سطور اول این شعر به خاطرم آمد که نوشتم.

2 نظر برای “بگذار تا توفان عشق بنوازد ما را”

  1. mrkhalili می گوید:

    :)

  2. با هم می گوید:

    خاک وطن رفت. چه خاکی بسر کنیم؟
    میانه بهت و ناباوریمان ترکمن چای تکرار شد. بی جنگ، اما به بهای پامال کردن خون نیکانمان رژیم پاره ای از ایران زمین رابه بیگانگان بخشید. شرافتمان را به بازی گرفتند.هستی مان را به یغما بردند.پنجه خون آلود روسیه را بر پیکره مان نشاندند. سیاست مدبرانه میرزا آقاسی تجلی فقاهتی یافته است و *برای ذره ای آب شورخلیج فارس و دریای مازندران،نباید کام شیرین روسیه ء دوست را تلخ کرد. حق پنجاه در صدی آبهای تحت البحری ایران را تنها با سیزده درصد تعویض کرداند!!! ساکت ننشینیم این معصیت سیاسیت. ایرانیان مام وطن را به رذالت بخشیده اند.چرا بی صدا غسل بر نعش وطن کنیم؟ به امضاء کنندگان اعتراضیه بپیوندید.
    پاینده ایران
    *تکثیر این اعلامیه و ظیفه ملی است. در انتشار آن و آگاهی رسانی عمومی کوشا باشید.
    برای امضا ئ بیانیه واعتراض و ارسال آن به سازمان ملل متحد و رسانه ها به سایت منافع ملی ایران مراجعه کنید

    http://miiran.wordpress.com/

شما چه نظری دارید؟

WP Theme & Icons.FoxTheme and Localized by Behrang Yarahmadi
Entries RSS Comments RSS
FireStats icon Powered by FireStats