مطلب زیر را یکی از دوستانم (معصومه وزیری) که سالهاست در شهر ساسکاتون کانادا زندگی می کند برایم فرستاده است. این دوستم هر وقت که از خاطرات سالهای اول انقلابش حرف می زند چشمهایش می درخشد و آنچنان سراپا شور می شود که من دیگر دلم نمی آید که همان لحظه بگویم همان تندرویهای شما ما را امروز به اینجا رسانده که خودت هم حالا در آن شهر برهوت- که ایام تعطیل به شهر ارواح بی شباهت نیست- باید بمانی و کار کنی! باری نوشته اش بنظرم جالب آمد و فکر کردم که شاید خواندنش برای شما هم خالی از لطف نباشد هر چند که بنظر می رسد نفسِ این رفیق ما از جای گرم در می آید! در ضمن توضیح داخل پرانتز در متن پایین از من است.
**********************************
“یک هفته ای ست که کارگرهای محل کار ما اعتصابند و محل کارمون حسابی گرد و خاک گرفته. علت اصلی اعتصاب طبق معمول برای امور صنفی و حقوق و مزایا و ایناست. امروز دعوت به راهپیمایی عمومی کرده بودند که همه کارگرها و همه کارمندان در حمایت اونا از محل کار تا جلوی پارلمان راه برن و اونجا جمع بشن و اعلامیه بدن. منم که سرم برای اینکارها درد میکنه با سه تا از همکارام راه افتادیم رفتیم راهپیمایی در حمایت از خلق محروم و زحمت کش. (البته بدلیل سیستم سوسیالیستی دولت کانادا وضع مالی این کارگرها از منّ نوعی تحصیل کرده بهتر نباشد, بدتر نیست. فقط نوع کارمان فرق میکند.)
سر ظهر رسیدیم جلوی پارلمان. در طول راه حسابی حس نوستالژی تظاهراتم تحریک شده بود و داشتم در حسرت چند تا شعار دبش انقلابی در دفاع از محرومان جامعه دق می کردم که یه دفعه ای یه صدایی از بلندگو در آمد. به خودم گفتم شروع شد. ولی صدای پشت بلندگو فقط گفت که اگر قهوه داغ می خواهیم در فلانجا می توانیم مجانی بگیریم! البته در سرما حسابی چسبید!
بالاخره جلوی پارلمان وایسادیم و نماینده کارگرها رفت پشت بلندگو و کلی از این و اون تشکر کرد که حمایت کرده اند و ملت هم کلی دست زدند. یک اعلامیه خواند که در واقع همان درخواست کارگرها قبل از شروع اعتصاب بود و بعد دو سه تا شعار محترمانه و صلح آمیز دادند و تظاهرات تمام شد! جالب اینه که وقتی که شعار می دادند, در پایان هر شعار اونا نزدیک بود با مشتهای گره کرده بر حسب عادت تظاهرات در ایران از دهنم در بره: “مرگ بر امریکا”!
حالم بد شد از این تظاهرات صلح آمیز و محترمانه کانادایی!! نه سنگی به شیشه ای, نه شعار مرگ بر کسی, نه کتک کاری ای, نه ضربه باتومی, نه فراری و نه هیچ چیزی!! آخه اینم شد تظاهرات؟!

November 6th, 2007 at 3:52 am
عجب. خب این دوستتان اگر خیلی دلش میخواهد تظاهرات کند بیاید همین ایران. هنوز هم ملت زر و زرت میروند تو خیابان و پرچم آتش میزنند و شعار میدهند و نفرین میکنند و…
______________________________________________________________________
سارا: منهم همینو بهش گفتم ولی خب نرم و لطیف و اجازه گرفتم که این نوشته شو بذارم اینجا تا ملت حسابی بذارن به کارش!! چند سال پیش با کلی ذوق و شوق تیر ماه رفته بود ایران که مثلا تو تظاهرات 18 تیر همراهی دانشجوها رو کنه که اون سال از قضا همچین خبری نشده بود و دوست ما دمغ برگشته بود!!.
[Reply]
November 6th, 2007 at 7:54 am
راستی یک نکتهای: آن ایکون فید را بگذارید یک جایی که بهتر دیده شود و یک ایکون بهتر برایش بگذارید، بزرگتر، در حد والپیپر!
[Reply]
November 6th, 2007 at 6:04 pm
[Reply]
November 6th, 2007 at 6:49 pm
امان از ما خاورمیانهایهای حرارتی و جوشی! آمدهایم بغل دست کانادائیهای خونسرد و محافظهکار! چه شود این ترکیب. با عرض معذرت از شما و این دوستتان باید عرض کنم که بنظرم میآید خشونت در زندگی ما شرقیها ریشهای قدیمی دارد. خدا به داد برسد.
[Reply]
August 20th, 2008 at 2:12 am
من هم سال اولی که خارج از کشور بودم تو یک تظاهراتی شرکت کردم علیه نژادپرستی و کلا گیج میزدم. آخر تظاهرات هم ختم شد به نوشیدنی مجانی و دیسکوی رایگان! :دی خلاصه بدون انصار اصلا حال نداد! ؛)
[Reply]
October 14th, 2008 at 7:22 pm
[...] هم نوشته بود، یک هفته ای ست که کارگرهای محل کار ما اعتصابند و محل [...]