داستان تیزر خوردن آن مرد لهستانی و کشته شدنش دقایقی پس از دریافت تیزر و بحثی پیرامون عواقب مرگبار تیزر که چند وقت پیش پست کرده بودم یادتان هست؟ امشب برای اولین بار به همت خبرگزاری سی-بی-سی اصل داستان به همراه فیلمی که توسط موبایل یک جوان که تصادفا در صحنه حضور داشته ضبط شده بود منتشر شده است.
ویدئو داستان را از روی یوتیوب برداشته اند ولی تلویزیون نشان داد. با مادر طرف هم مصاحبه کرده اند. داستان از این قرار است که این مرد بیچاره, رابرت زکانسکی که یک کلمه انگلیسی نمی دانسته به عنوان مهاجر به کانادا آمده بود تا به مادرش که چند سالی بود که در کانادا اقامت گزیده بود بپیوندد. مادرش اشتباها به او گفته بود که کنار چمدانها منتظر او بماند و رابرت که آشنا به فرودگاههای مختلف و قوانین آنها نبود متوجه نشد که مادرش اشتباه کرده و اصلا مادرش نمی توانسته به محل چمدانها وارد شود. او مدت 6.5 ساعت در سالن چمدانها منتظر ماند.
در این فاصله مادر او چند بار درخواست کمک کرد برای اینکه بتواند به نحوی به پسرش پیغام برساند که او اشتباه کرده و او باید اول از قسمت مهاجرت در بیاید تا او را ببیند ولی هر بار به مادر گفتند که نام پسرش را در کامپیوتر نمی بینند و او بهتر است که برود منزل. منزلی که سه ساعت تا ونکوور فاصله داشت. ساعت 10.5 شب بعد از 7 ساعت معطلی مادر باور می کند که پسرش نرسیده و میرود به شهر نزدیک ونکوور که خانه اش در آن بود.
درست در همان ساعت که مادر فرودگاه را ترک می کند، رابرت عقلش می رسد که به سمت قسمت امور گمرکی برود و کارهایش مهاجرت و ورودش را انجام دهد. افسرهای مهاجرت که زبان لهستانی بلد نبودند به مادر او در منزلش زنگ می زنند و از او می خواهند که به اداره مهاجرت فرودگاه بیاید در حالیکه مادر در راه برگشت به منزل بوده و این پیغام را نمی گیرد تا ساعت2 صبح که به خانه می رسد! بالاخره بعد از 3 ساعت رابرت مدارک مهاجرتش کامل می شود و وارد فضای عمومی فرودگاه می شود.
رابرت خسته، گرسنه و کلافه به دنبال مادرش می گردد و او را نمی یابد. کلمه ای زبان بلد نیست و نمی داند که چه کند. زنی به کمکش می آید و با زبان اشاره با او به سراغ تلفن می رود که با مادر او تماس بگیرد. تلفن کار نمی کند! رابرت اینجا بود که دیگر می برد و کامپیوتر کنار تلفن را پرت می کند. چهار پایه ای را بر می دارد و کلافه و مستاصل که در فیلم واضح است به سمتی که از آن خارج شده بود یعنی سکیورتی می رود و سعی می کند که داخل شود. با عصبانیت چهارپایه را هم بی هدف پرت می کند.
در این دقیقه مامورین حفاظت به همراه چهار پلیس وارد میشوند . در فیلم کاملا واضح است که رابرت هیچگونه مقاومتی و یا حرکتی در مقابل پلیس نمی کند فقط به صدای بلند به لهستانی چیزهایی می گوید که پلیس چند دفعه او را تیزر می زند و بعد هم رویش می نشینند در حالیکه او به شکم روی زمین افتاده و از درد به خود می پیچیده. صحنه های فیلم واقعا دردآور بود… دو دقیقه هم نمی کشد که رابرت بیهوش می شود و می میرد. مادر بیچاره اش ساعتی بعد به فرودگاه می رسد ولی به او نمی گویند که چه شده فقط می گویند که رابرت مرده است… به همین سادگی…جان آدمیزاد چقدر در همه جای دنیا ارزان است خصوصا اگر کاره ای نباشی و جهان سومی هم باشی….
این داستان را من بر اساس آنچه که الان در تلویزیون سی-بی-سی شنیدم و دیدم, نقل کرده ام. خبرش را اینجا می توانید بخوانید. عکسها ی این صفحه همه از سایت خبر برداشته شده است و این عکس آخری رابرت و مادرش را در هفت سال پیش در لهستان نشان می دهد. بار دیگر آرزوهای مادری برای دیدار مجدد پسرش به کابوس بدل شد….
لینک این مطلب در بالاترین: اینجا
پ.ن. - از دیشب تا حالا همه کانالهای رادیو کانادا دارند در باره این ماجرا حرف می زنند. پلیس درخواست کرده که ملت فورا در باره ماجرا قضاوت نکنند ولی ویدئو آنقدر واضح است که جایی برای توجیه برای پلیس نمی گذارد. امیدوارم این دفعه که سی-بی-سی هم حسابی داغش کرده مسئله مثل 15 مورد قبلی به فراموشی سپرده نشود. لینک ویدئو را که در بالا گذاشتم اگر حوصله کردید ببینید. 10 دقیقه است و حسابی ناراحت کننده.


November 15th, 2007 at 7:41 am
واسه همینه که می گن زبان انگلیسی رو یاد بگیرن!
از شوخی گذشته من که تحمل دیدنشو ندارم،وحشیانه است.
[Reply]
November 15th, 2007 at 10:42 am
عجب پلیسای احمقی
[Reply]
November 15th, 2007 at 11:13 am
واقعا مسخره و دردناک بود.
[Reply]
November 15th, 2007 at 1:55 pm
عجب
موفق تر باشی
[Reply]
November 15th, 2007 at 3:16 pm
مسخره است. ممنون از مطلب.
[Reply]
November 15th, 2007 at 4:08 pm
خیلی ممنون که خبر را پیگیری کردی. از همه جالبتر ادعاهای پلیس است:
اول گفتند “با پلیس درگیر شده”. حالا که گند کار بالا آمده، میگویند “این فقط نگاهی یکسویه به حادثه است و باید همه جوانب سنجیده شود”!
[Reply]
November 15th, 2007 at 4:42 pm
چقدر راحت در همه جای دنیا آدم می کشن
[Reply]
November 15th, 2007 at 5:38 pm
heeeey
vaghean ke
hoghoghe bashar kojaee ke yadet bekheir
movafagh bashi be man ham sar bezan
________________________________________
سارا: من گاهی به خونه شما سر می زنم. ولی شما خیلی های-تک high-tec هستی!
[Reply]
November 15th, 2007 at 7:03 pm
پس ببینید که وضع ما تو ایران چقدر خوبه !!!
[Reply]
November 15th, 2007 at 11:01 pm
دردناکه دیدن این همه خشونت. نمی دونم چقدر از این ماجرا به اسم ترس از تروریسم توجیه میشه؟ برای من که مسافرت با هواپیما به یه دردسر تبدیل شده که هر دفعه ممکنه یه اتفاق عجیب بیفته.
[Reply]
November 16th, 2007 at 12:24 am
ajaaab,pas hemaghate police mokhtas be iran nist!!!ma fekr mikardim inja faghat injoore
[Reply]
November 16th, 2007 at 1:59 am
[...] اینترنت برای حذف سایتهای “نامطلوب” - جادی وقتی که حماقت و جهالت پلیس تراژدی می آفریند - آوای [...]
November 16th, 2007 at 2:30 am
ممنون بابت انتشار فارسی خبر
[Reply]
November 16th, 2007 at 3:24 am
واقعا این مرد بدبخت خیلی بدشانسی هم آورده- اون همه اتفاقات زنجیره ای یه جورایی بیچاره اجلش رسیده بوده
[Reply]
November 16th, 2007 at 2:29 pm
امروز تولد هم وبلاگیتونه
بهشون تبریک گفتین؟
موفق تر باشی
_________________________________
سارا: کی؟ شما؟ خب مبارکه؛ انشاءالله پیر شوید با سلامتی! ولی من روز تولد خودم (وبلاگم رو که اصلا) هم غالبا بیاد نمی آورم !!
[Reply]
November 16th, 2007 at 6:28 pm
سلام سا را جا ن .از ايـميل شـما متشكرم ،خو استم از هما ن طريق سپا سگذاري كنم و غيره …… اما يا هو مدتي است كه ميسل هاي من را بر مي گر داند و حتي سعي كردم ايميل خود را تغيير دهم در ستون كشور ها نام ايران را نديدم كه كد بزنم، زيرا سال گذشته مدتي از آ مريكا ايميل مي فر ستا دم ،حالا كه در ايران هستم كلي پيام از آ مريكا دارم كه همه تجاري و تبليغ است.
سيستم من غا طي كرده .!
دارم سعي مي كنم كه مشكل را حل كنم.
سايت شما را دوست دارم ، سعي مي كنم در را بطه به مو ضو عات هر از گا هي شعر يا مطلبي بفرستم ،و ارد نظر بشوم، اما دوست دارم كه بخش نظر خصو صي خود را فعال كنيدو غيره …….
از تهران پ.م.م
[Reply]
November 19th, 2007 at 12:18 pm
ممنون از خبر رسانی خوب و مفصلت و البته همدردی با این مادر بیچاره.
معمولا حرفاتو می خونم. موفق باشی.
[Reply]
November 19th, 2007 at 5:08 pm
” بـــرا ي آ وا ي مــــو ج ”
يك سبـد مـمـلـو ز گلهـا ي سپيـد
دور آن ، سر شا خه ها ي سبز بيـد
در مسيـر صبـح ، با «آواي مـو ج»
بـهـرتان مـي آورنـد ، صـدهانويد
پ.م.م
______________________________________
سارا: پروانه جان, شما خیلی لطف دارید و مرا شرمنده می کنید. من از طراوت و عطر اشعار شما خیلی محظوظ می شوم که شعرهایتان بوی گل می دهند…. سپاسگزارم. زنده و شاد باشید
[Reply]
November 20th, 2007 at 8:56 pm
[...] نظرات pooyaa on پرسه زنی در خیاب