یکی از دوستان قدیمی ام یک سالی می شود که با دو بچه شیرین کوچکش، مهیار 7 ساله و مهتاب 4 ساله آمده کانادا وفعلا در یک شهر نزدیک هم هستیم. پدر بچه ها هنوز از ایران نیامده است. برای منی که غالبا مصاحبت بچه ها را به بزرگتر ها ترجیح میدهم وجود این دو تا بچه شیرین که خاله صدایم می کنند مثل یک نعمت آسمانی می ماند. برای من حرفهای بچه ها همیشه خیلی جالب است و فکر کردم که بد نیست چند نمونه جالب را برای شما هم تعریف کنم.
*******
آن اوایل که آمده بودند یکروز من و یک دوست امریکایی ام رفته بودیم که با دوست من و بچه ها بریم روی یکی از تپه های قشنگ شهر قدم بزنیم. مهتاب که انگلیسی هنوز کم بلد بود که صحبت کنه به دوست امریکایی ام گفت: “وی آر گُیینگ تو تپه !” دوست ما که خب نفهمید تپه یعنی چی؛ پرسید چی میگی. و اینبار مهتاب که نمی دانست تپه به انگلیسی چی میشه فقط لهجه اش را عوض کرد و گفت: “وی آر گُیینگ تو تاپّاه!!”
**************
من و دوستم داشتیم در آشپزخانه حرف می زدیم و بچه ها مشغول تماشای تلویزیون بودند که مهتاب دوید توی آشپزخانه و با هیجان گفت: می دونین چی شده؟! امروز تو باغ وحش یه مهتاب زرافه دنیا اومد!”
مهیار در دنبال او توضیح داد که اخبار تلویزویون نشان داد که بچه دوم زرافه ای در باغ وحش شهر دنیا آمده است!
********
یکروز بچه ها از طرف مهد کودکشان رفته بودند باغ وحش. از مهتاب پرسیدم که باغ وحش چطور بود. گفت: “یه زرافه دیدم قدِ بابام!”
پدر بچه ها مرد قدبلند و قوی هیکلی است و ظاهرا در چشم مهتاب کوچولو مثل زرافه بلند!
************
من و دوستم مشغول کاری بودیم که سروصدای دعوای بچه ها بلند شد. طبق معمول مهتاب مشغول گریه زاری بود که برادرش او را هل داده و او دردش گرفته و مهیار مدعی که این دروغکی گریه میکنه و تا همین یک دقیقه پیش داشته می خندیده و خودش می خواسته که او هلش دهد. خلاصه دوستم یک تشری به مهیار زد که پسر تو بزرگتری و بالاخره تقصیر توست که او دردش گرفته. بعد دوباره ما رفتیم سر کارمان و بچه ها به خودشان مشغول شدند. چند دقیقه بعد مهیار آمد توی اتاق ما و به مادرش با صدای ملایمی گفت: “مامان من اونقدرها که بنظر میاد, بدجنس و بد نیستم!” دوستم شروع کرد به قربون صدقه رفتنش که مهیار صدایش را کلفت کرد و ادامه داد: “در واقع من بدجنس ترم از اونی که بنظر میام!”
******
تازه از جلسه برگشته بودم که تلفن زنگ زد و آنطرف خط مهیار بود که با صدای لرزان گفت خاله بدو بیا که مامان انگشتش رو قطع کرده.” منهم سرآسیمه کارها رو ول کردم و خودم رو رسوندم منزل دوستم. دیدم که بله موقع کلنجار رفتن با مرغ یخزده گوشت پشت ناخن یکی از انگشتهایش را حسابی بریده و خون همچنان فراوان می ریزد و بچه ها هم از دیدن خون و مادرشان در آن حال اشک می ریزند. هول شده بودند و فراموش کرده بودند که می بایست 911 را هم زنگ میزدند که شاید سریعتر از من می رسید. باری سریع دوستم رو سوار ماشین کردم و رسوندم به اورژانس. بعد وقتی که دوستم رو بردند توی اتاق که انگشتش رو بخیه بزنند فرصتی شد که با بچه ها حرف بزنم. مهتاب روی پایم نشسته بود و همچنان گریه می کرد. دستی به موهایش کشیدم و گفتم که چیز مهمی نشده و انگشت مامانت زودی خوب میشه. مهتاب همانجور بین گریه کردن و دماغ بالا کشیدن گفت: پس آخه تا دستش خوب بشه، وقتی من پوپ می کنم کی منو بشوره؟!”
******************
پ.ن.1. ایهاالناس بالاترینی: به هوش باشید که پسر خلف شیطان ملقب به ابلیس، رهبر کنونی فرزانگان شیطان الاصل، این نوشته را در اینجا لینک داده است. پس بشتابید و آنرا با همت خویش در داغ ترین طبقه بسوزانیدش که بسزای عمل خویش برسد و شما نیز از این رهگذر صوابی برده باشید!
پ.ن.2. اینهم یکجور سوت زدن در وب است؛ نه؟!