روزی که این وبلاگ را به اصرار و تشویق دوستی درست کردم فکر می کردم که فقط سفرنامه هایم را می نویسم و شعر و عکس و نقاشی پست می کنم. ولی الان که نگاه می کنم می بینم که فقط سه تا سفرنامه نوشته ام و بیشتر به مطالب اجتماعی و علمی که اصلا بنا نداشتم پرداخته ام. دیدم که حالا از خودم نوشتن خیلی سخت شده. گویی که انتظار خواننده وبلاگم از من چیز دیگری است. فکر کردن به این مسئله همان و جنگ و جدلی در درون همان!
یکی از “من” های درونم، همانکه گاهی از خودش شعر می نویسد، گفت که باید به عهدم با خودم وفادار بمانم که در این وبلاگ خودسانسوری نکنم و قلم را فقط بدست آن “من”، که اهل علم است، ندهم و همانطور که در “در باره وبلاگ” نوشته ام هر چه که عشقم کشید بنویسم. پس چرا باید حالا اینقدر شخصی نوشتن برایم سخت باشد؟ دیگری که معمولا پستهای اجتماعی و علمی را می نویسد گفت که این وبلاگ خواننده های دائمی ای دارد که من برای وقتشان و نظرشان ارزش قائلم و فکر می کند که شخصی نوشتن برایشان وقت تلف کنی باشد. آن یکی دیگر در من، که زبانش سخت تیز و برّاست و بیرحمانه نقد می کند، مهلت نداد که حرف آن یکی تمام شود و گفت که همین استدلال یعنی بازاری شدن و دنبال مشتری دویدن که ادعا میکنی که از آن بیزاری! مگر تو خواننده ات را مجبور کرده ای که خرعبلات تو را بخواند؟ خب نخواند. گیرم که خوشش هم نیاید. این چه خودخواهیِ پنهانی است که با ظاهری بزرگ منشانه که مثلا نمی خواهی وقتشان تلف شود پوشانده ایش و احساس خوبی هم بهت از این خودسانسوری دست می دهد!
دعوا با تشر این آخری فیصله یافت و همینطور که می بینید همه من ها تسلیم شدند و به شخصی نوشتن رضایت دادند چونکه دیدند اتهام خودخواهیِ پنهان کم چیزی نیست! اینست که امشب هوس کرده ام که خاطره بنویسم. شاید برای اینکه اینجا که نزدیک کریسمس می شود دلم برای ایران بیشتر تنگ می شود. هر چند هم که حسابی مهمانی می دهم و مهمانی هم می روم باز هم دلم هوای ایران و دوستان قدیمی ام و روابط خانوادگی را می کند….
در آخرین سفری که به ایران داشتم (چند ماه پیش) می بایست که اتاقم را که پس از رفتن من از خانه پدرم به همان شکل قدیمش برای سالها حقظ شده بود کمی خالی کنم و تغییر شکلش دهم که برای پدرم قابل استفاده شود. آخر مادرم بیمار است و می بایستی که پدرم اتاقش را عوض میکرد تا که مادرم با پرستارش در اتاق بخوابد. بماند که یک شش ماهی طول کشید تا پدر را راضی به اینکار کردیم. هر بار که حرفش را پیش می کشیدم پدرم، که همیشه مادرم را عاشقانه دوست داشته است، از فکر این جدایی اشک می ریخت! باری رفته بودم بالا توی اتاق قدیمی ام که مثلا وسایل و کتابهای قدیمی ام را از کمدها جمع کنم که جا باز شود. درِ اولین کشو جعبه ای بود که وقتی بازش کردم یک دنیا خاطره مثل غولی که از شیشه بدر آید و دیگر برگرداندنش به شیشه غیر ممکن، بسرعت در فضای اتاق پخش شد. ساعتها زمان را فراموش کردم و مشغول خواندن هر تکه کاغذ به گوشه انداخته ای در آن جعبه شدم.![]()
نوشته های پراکنده و کاغذها عمدتا مال سالهای اول دبیرستان و راهنمایی ام بودند. دفترچه ای از نوشته های من و دوستم سر کلاس پیدا کردم که هر صفحه اش خاطره ای بود. آخر من و دوستم ته کلاس می نشستیم که همین کارها را بکنیم. بجای حرف زدن در آن دفترچه تمام مدت کلاس حرف می نوشتیم و می خندیدیم. جالب اینه که من همیشه شاگرد اول مدرسه بودم و دوستم غالبا شاگرد آخر! مرا بخاطر درس خوان بودنم چندان تنبیه نمی کردند و دوستم را بخاطر پدرش که مدیر مدرسه پسرانه بود!
از جمله نوشته های جالب آن دفترچه ابیاتی بود که در آن برسم مشاعره می نوشتیم. از حافظ و عطار و مولوی گرفته تا شعرهای نو و حتی شعرهای چرت و پرت مثل این:
فریاد ز جانور شناسی از اشتر و گاو و خر شناسی
به من چه که گوش خر دراز است یا که دهان سگ همیشه باز است
لعنت به برادران سینوس تانژانت و کتنژانت و کسینوس!
دیگر از تکه کاغذها یک رباعی بود به خط یکی از پسرکانی که هر روز ما را از مدرسه تا خانه اسکورت می کردند و خواهان دوستی بودند و ما هم که پیش خود قرار داشتیم که عشق بزرگتر از دوستی های خیابانی است و اینجوری ارزان و بی بها بر سر هر کوی و بازاری نباید عرضه گردد، هرگز محلشان نمی گذاشتیم و فقط برای هر کدام اسمی می گذاشتیم و داستانهای روزانه را سر کلاس در آن دفتر چه ردوبدل می کردیم. یکبار یکی از این پسرکان جراُت کرد و یک موشک کاغذی به داخل خانه انداخت و این تکه کاغذ همان بود. رویش نوشته بود:![]()
جز من اگرت عاشق شیداست بگو
ور میل دلت به جانب ماست بگو
گر هیچ مرا در دل تو جاست بگو
گر هست بگو، نیست بگو، راست بگو!
آن کشو پر بود از خاطرات سالهای سبز نو جوانی بین 13-15 سالگی. کشوی بعدی یادداشتهای خودم بود از کتابهایی که می خواندم از شریعتی و مطهری گرفته تا مارکس و داستایوسکی و تولستوی و یونگ و هسه و ….حرفهای انقلابی و سیاسی.
ادامه دارد….
December 5th, 2007 at 9:27 am
تمام پست های شما خواندنش لذت بخش برای من چه علمی باشه یا شخصی چون وقتی می خونمشون اون روحیه پر انرزی و شیطون و دوستداشتنی رو در آنها می بینم. ضمنا با بعضی از “من” های شما در صحبت اول آشنا شدم: وقتی که از تفکیک دو سیگنال صوتی گفتم و چون با عجله و بی دفت گفتم شما فکر کردید که از “ویس رکگنیشن” حرف می زنم و با سرعت گفتید ” نخیر برای اون از مدل مارکوف استفاده می شه” و بعد سریعا منظورم متوجه شدید و شاید دلتون سوخت و گفتید ” این روشها خیلی وقته ابداع شده”…
به هر حال خیلی از شما منمنونم و امیدوارم که جانتان شاد باشه
________________________________________
سارا: ممنون!
December 6th, 2007 at 3:09 am
نو شته هاي شـما ، من را ياد زماني نه چندان دور مي اندازد كه با وبلاگ با شگاه خبر نگاران جوان در زمينه ي انعكا س اشعار هـمكاري دا شتم .
و به لـحا ظ ضرورت موجود ، پيو سته
سروده هاي بسيار لطيف و ظريفي را در اختيارآنـها قرارمي دادم كه درواقع حق مسلمِشان بود.
يك نـمونه از آنـها ، چند لـحظ پيش در وبلاگ ِ” ماهـمنير.كام” كامنت شد.
براي شـما نيز، منظو را تي محفو ظ است كه به زودي رويت خوا هيد نـمود.
پ.م.م
December 9th, 2007 at 12:19 am
برای من لذت بخش بود…
وقت تلف کردن نیست، شاید بتونم چند قدم باهات تو زندگی ات راه بیام تاجور دیگری هم ببینم…
منتظر ادامه اش هستم
December 9th, 2007 at 5:41 pm
سارا جان این خود خود خودت بودی . این نوشته ات خیلی به دلم چسبید. دلم برات تنگ شده امیدوارم زودتر ببینمت
December 10th, 2007 at 11:38 am
” پر واز ِ نكا ت ”
شخصي تند تند و نفس زنان را ه مي رفت
كه دو ستش او را ديد و سؤال كرد ، كجا ميري با عجله ؟
گفت : دنبا ل ِيك آدم ِ حسا بي مي گردم.
دوستش گفت : خب رو من حسا ب كن.
شخص عجول گفت : من رو خودم هم حسا ب نـمي كنم.!!!!!
دو ستش گفت : آنقدر بگرد تا ……….
پ.م.م
December 14th, 2007 at 11:14 pm
با عرض سلام
منتظر قسمت های بعدی هستیم.
با تشکر
December 30th, 2007 at 1:04 pm
[…] از خودم (1) - خاطرات سالهای سبز: جعبه […]
July 23rd, 2008 at 5:59 am
سلام به شما
امروز توی گوگل دنبال یک شعر می گشتم که بخش هایی از اون رو در وبلاگ شما دیدم….. شعری که یکی از دوستان قدیمی پدرم وقتی کودک بودم برایم می خواند. متأسفانه اون رو گم کردم.نمی دونین وقتی بخش هایی از اون رو در وبلاگ شما دیدم چه قدر خوشحال شدم. توی این غربت دور از کشورم، خاطرات دوران کودکی دوباره زنده شدند….. یک دنیا خوشحال و ممنون می شم اگر لطف کنید و متن کاملش رو برایم بفرستید. همون شعر طنز راجع به دروس مدرسه….. فریاد ز جانورشناسی…….
ممنون و منتظرم
لادن از اروگوئه
_________________________________________
سارا: لادن جان
راستش فقط همانقدر به یادم مانده است که نوشتهام! بنظرم یکی دو بیت دیگر هم داشت ولی دیگر به خاطر ندارم.
زنده باشی عزیز