مهتاب کوچولو در را باز کرد و فوری گزارش داد که مهیار کار بد کرده و مامان هم دعواش کرده. رفتم تو و شنیدم که دوستم دارد به مهیار می گوید که اگر قول بدی که دیگه از اینکارا نکنی برات جایزه می خرم. این جمله تهدید و تشویقی را که شنیدم حسابی حالم گرفته شد ولی دیدم اوضاع مناسب موعظه کردن من نیست. مهیار بر عکس همیشه ندوید توی بغلم و آمدن مرا مغتنم شمرد و رفت توی اتاق خودش. با دوستم که تنها شدم پرسیدم که چی شده بود. دوستم گفت که به درستی نمی داند. عصر که رفته بود مدرسه دنبال مهیار دیده بود که مهیار سخت اوقاتش تلخ است و نزدیک است که بزند زیر گریه ولی امین پسرک ایرانی دیگری که در مدرسه مهیار هست گریه کنان داشته به مادرش می گفته که مهیار او را کتک زده. از مهیار پرسیدم که چرا امین رو کتک زده، فقط با غیظ گفت که حقش بود. هر چه کردم حاضر نشد که از امین معذرت بخواهد و وقتی که اصرار کردم زد زیر گریه و داد کشیدن. من هم از مادر امین و خود امین معذرت خواستم و دستش را گرفتم و آمدیم خانه. هر چه کردم نمی گوید که به چه دلیل امین را کتک زده. اصلا این بچه معلوم نیست که چش است. همیشه عصبانیه.
گفتم بیخود شلوغش نکن که لابد برای مهیار دلیل مهمی بوده. والا او که بچه دعوایی ای نیست و با هیچ بچه کانادایی هم هیچوقت مشکل نداشته. باری دوستم باید به کلاسش می رسید (دارد برای امتحان تافل می خواند) و من رفتم اتاق بچه ها.
از مهیار خواستم که اجازه دهد تا من هم با او دو نفره گیم ماشین رانی اش را بازی کنم. چون او این گیم را معمولا از من می برد با رضایت ولی در سکوت از پیشنهاد من استفبال کرد و مشغول بازی شدیم. در فکر بودم که چه جوری او را به حرف بیاورم که داستان را خودش برایم تعریف کند که بعد از چند دقیقه بازی گفت میدونی خاله امین هیچوقت نتونسته این بازی رو از من ببره. گفتم راست میگی ولی خوبه گاهی وقتها خودت بذاری که اون ببره تا یکمی خوشحال بشه والا ممکنه فکر کنه که هیچ بازیش خوب نیست. مهیار گفت اگه پسر بدجنسی نبود میذاشتم که ازم ببره. گفتم مثلا چه بدجنسی ای کرده؟ مهیار اینبار با بغض گفت مثلا امروز بهم گفت که VIP من خط خطیه! دید خوب نمی فهمم که منظورش چیه رفت یک ورق کاغذ بزرگ اندازه یک پوستر دیواری بزرگ آورد و نشانم داد و گفت آخه ببین این کجاش خط خطیه؟
یکباره همه داستان برایم روشن شد. مدارس اینجا این برنامه را دارند که هر از چند گاهی یکی از بچه ها می شود یک آدم خیلی مهم (VIP) و همه بچه های دیگر کلاس باید روی یک پوستر برای آن بچه خطی به یادگار بنویسند. معلم بچه ها را آزاد می گذارد در نوشتن ولی بچه ها یاد گرفته اند و می گیرند که حرف مثبت و خوبی در باره شخص مورد نظر بنویسند. هیچکس هرگز حرف آزاردهنده ای نمی نویسد. حال امین که به مهیار گفته بود ورقه تو خط خطیه منظورش این بوده که یعنی بچه های کلاست به تو کم محلی کرده اند و ورقه تو را خط خطی کرده اند و این حرف بدتر از صد تا فحش بوده برای مهیار و چون نتوانسته بود که امین را از حرفش برگرداند کتکش زده بود. برای همین هم حاضر نشده بود که از او معذرت بخواهد که در واقع باید امین از او معذرت می خواسته.
مهیار را بغلش کردم و بهش گفتم که کاش منهم توی کلاسش بودم و می توانستم برایش بنویسم که او در زندگی من چه مرد کوچک بزرگی است و من چقدر دنیا را با او قشنگتر می بینم. اگر امین اینها رو نمیدونه خب خیلی چیزهای قشنگی رو از دست داده. لبخندی زد و بوسه کوچکی نثارم کرد و باز مشغول بازی شد و بنظر رسید که دیگر از فکر امین خلاص شده است.
این مهیار کلا بچه فکور و بسیار حساسی است. باید به کاری متقاعد شود تا آنرا انجام دهد و آنقدر چرا می پرسد که غالبا مادرش را کلافه می کند. فقط در حضور پدرش است که چرا نمی گوید که به گمانم از پدرش کمی می ترسد که چند باری ضرب شست پدر را چشیده است. پدر او مرد بسیار شریفی است ولی تمام وقت (آنوقتها که در ایران من دیدمش) مشغول بکن نکن به این بچه ها بود. از آنهایی ست که معیارهای بسیار زیادی برای خوب و بد دارد. با دوستان خودش بذله گوست و معاشرتی ولی به بچه های خودش که می رسد خشک و جدی می شود آنهم این بچه های کوچک؛ مهیار 7 سال بیشتر ندارد. هرگز با بچه های خودش بازی نمی کند در حالیکه دیده ام که در حضور بچه های دوستانش حداقل تظاهر می کند که دوست دارد که با بچه ها بازی کند. شاید بازی نکردنش با بچه های خودش از بی حوصلگی باشد و شاید هم از ترس اینکه ابهتش در پیش بچه ها خدشه دار شود.
مهیار اما به همه این چیزها سخت دقیق است و گاه البته خیلی کم اشاره ای دارد مبنی بر اینکه چقدر پدرهای کانادایی ها با بچه هایشان بازی می کنند ولی پدر او هیچوقت با او بازی نکرده است. یکروز از من پرسید که خاله چرا پدر مادرهای کانادایی همدیگر را بیشتر از پدر مادرهای ایرانی دوست دارند. با تعجب پرسیدم که این نتیجه را از کجا گرفته ای؟ گفت آخر بابا هیچوقت مامان را نمی بوسد و یا بغلش نمی کند ولی این کانادایی ها می بوسند. من بجاش ولی مامانم رو خیلی بغل می کنم و می بوسم!
یاد کودکی خودم افتادم که همیشه جمعه شبها داستان مورد علاقه من داستان عاشق شدن پدرم بر مادرم بود که هر هفته آنرا با آب و تاب تازه ای برای من نقل می کرد و مادرم همیشه با لبخندی ملوکانه و سرشار از آرامش و رضایت به ما نگاه میکرد. یادم آمد که در خانه ما گویی که ما نور می خوردیم و عشق می نوشیدیم و آنوقت طفلکی مهیار احساس می کند که بار بی محبتی پدر به مادر را هم او باید بکشد. پدر او البته بی محبت نیست فقط بلد نیست که ابرازش کند و یکنوع مذهب خشکی که بدان دچار است او را از ابراز احساساتش باز می دارد.
شب که دوستم برگشت ماجرای امین و علت کتک خوردنش از مهیار را برایش گفتم و تاکید کردم که ببین آن جملۀ تو که می گویی اگر از اینکارها دیگر نکنی و پسر خوبی شوی برایت جایزه می خرم اصلا کاربرد که ندارد هیچ بدتر در ذهن این بچه این را جا می اندازد که پس او بد است و شایسته دریافت محبت نیست. بجای جایزه اینرا به او بگو که بهش اعتماد داری، به وجودش افتخار می کنی و در هر شرایطی دوستش داری و البته دوست داری که او کاری کند که تو بیشتر هم خوشحال شوی. در این طرز گفتن تو بچه را از عشقت سیراب می کنی و به طریق مثبت او را به سمت حرکت مثبت سوق می دهی ولی در شق اول تو اول داری تهدید می کنی و شخصیت او را زیر سئوال می بری و شرط می گذاری برای دریافت محبتت.
من به هیچ وجه طرفدار لوس کردن بچه نیستم. ولی لوس کردن اتفاقا محبت کردن نیست. میتوان در هر شرایطی مثل خورشید بی دریغ محبت داشت و آنرا نشان داد ولی لوس هم نکرد و بدون بکن نکن های بسیار در عین حال یک سیستم قانونمند داشت. منتها نکته ام در اینست که هیچ قانونی به تنهایی نمی تواند بچه ای را که به دلائل ریشه ای کج رفتاری می کند به راه بیاورد ولی عشق و محبت بی دریغ توام با دیسیپلین می تواند. هر بچه ای که بدنیا می آید مثل لوح سفیدی است که بدست پدر و مادر سپرده می شود. عجله نکنید که بر روی آن کج و معوج بکن نکن های بیشمار خود را بنویسید و کاری نکنید که بچه وقتی بزرگ شد آرزو کند که ایکاش پاک کنی میداشت که می توانست کودکی اش را پاک کند….
December 9th, 2007 at 10:28 pm
بچه بزرگ کردن از اون کارهای خیلی جدی دنیاست.
“بچه وقتی بزرگ شد آرزو کند که ایکاش پاک کنی میداشت که می توانست کودکی اش را پاک کند”
این یکی از بزرگترین کابوسهای منه، ممنون از این نکته سنجی.
December 11th, 2007 at 12:28 am
داستان جالبی بود. من هم بعنوان یک پدر همیشه سعی کردم به با احترام کامل با پسرم رفتار کنم. و یک رابطه صمیمی و دوستانه بسیار نزدیکی با هم داریم.
در ادامه صحبت شما علاوه بر نکاتی که شما بیان کردید، در تجربه شخصی من زمانی نصیحت ما روی فرزندانمون اثر میزاره که ما هم خودمون به او چیزها عمل بکنیم و بعد همونطوری که شما با زیبایی انجام دادید با صبر و حوصله و با محبت بطوری که برای بچه قابل فهم و تحمل باشه “”همراه”" با اونها این نصیحت رو عمل بکنیم.
نکته دیگری که به ذهنم رسید در این داستانی که شما تعریف کردید. شما یک “کمک مامان” و “ناظر” بودید. و این موقعیت شما به شما این امکان را داده بود که با استرس کمتر از یک مادر بتونید به مهیار کوچولو کمک کنید. بعضی وقتها ما (مخصوصا اونهایی که در غربت هستند و دوروبرشون از فامیل خالیه) به خاطر کار و مسئولیت زیاد اینقدر خسته می شدند که حتی اگر روش درست را بدونند به علت خستگی گاهی اشتباه می کنند و با بی حوصلگی با بچه ها برخورد میکند
مطلب زیبائی بود.
December 11th, 2007 at 10:31 am
سلام سارا جون
ما هرچي كنتر و + را گرفتيم و ب قول مش قاسم دروغ چرا چندبار هم زديـم ،درست نشد كه نشد تا اينكه بالا خره اقدا مات فني از طريق شما صورت گرفت كه بسيار مقبول واقع شد.(..)
و فونت قا بل عرضي رويت گرديد.
حالا سوالـي مطرح مي كنم كه هر كس پا سخ بهتري بدهد، اختصا صا برايش يك دو بيتي خواهم سرود .
سؤال : درايران چند نوع ما ست داريـم.؟
منتظر پاسخ شـماهستم.
پ.م.م
January 2nd, 2008 at 3:34 am
[…] مطلب این نوشته در دنباله بحثی است که در نوشته های قبلی 1 و 2 و 3 شروع […]
January 8th, 2008 at 8:40 am
بدجوری روی زخمم نمک پاشید…
حرفاتون برام خیلی آشناست… و نوع برخوردتون و فکر کردن تون در مورد بچه ها و طرز برخوردتون با اون ها…
می دونید از چی دلم می سوزه؟
از این که اینا رو می فهمم… اما در مورد خواهرزاده های کوچیکم نمی تونم پیاده کنم… دلم می سوزه از آدم های بزرگ شده ی حیف شده و از بچه های کوچیکی که چند سال دیگه حیف میشن…