درست سه سال پیش در امریکا بود که ساعت 3 صبح با زنگ تلفن بیدار شدم. هایده خانم همسایه پایینی ام بود که با صدایی لرزان و معذرت خواهانه من و من کنان گفت می توانی یه سر بیایی پایین ببینی دخترم زنده است یا نه؟ من شوکه از این حرفش پرسیدم چی شده؟ گفت شاید دخترم رو کشته باشم…هنوز در شوک حرف اولش مانده بودم که با این یکی مثل فنر از جایم پریدم و دویدم پایین. با حالتی سخت آشفته و بیمار گونه دم در منتظر من بود. مرا که دید دستم را گرفت و با هم به سمت اتاق دخترش رفتیم. خیلی به آهستگی و ترسان و لرزان وارد اتاق دخترش شدیم. دخترک مثل یک فرشته معصوم خوابیده بود و به آرامی نفس می کشید. دستم را بر پیشانی اش گذاشتم. تب نداشت و طبیعی و آرام در خوابی عمیق بود. با هایده خانم از اتاق بیرون آمدم و بردمش اتاق نشیمن. وضع خودش اصلا تعریفی نداشت. بدنش می لرزید و گهگاه حملات گریه شدید بهش دست میداد. برایش آب ریختم. نبظش را گرفتم و پرسیدم که آیا نمی خواهد برایم تعریف کند که چه شده. به آهستگی و با حالت گریه گفت که از سر شب تا حالا سه بار کابوس دیده که گردن دخترش را با عصبانیت گرفته بطوری که دخترش بعد از چند دقیقه بیحال شده و مرده. هر بار خیس از عرق از خواب پریده. بار اول و دوم خودش هراسان دخترش را چک کرده و به خودش گفته که خب کابوس بوده ولی بار سوم دیگر حال خودش خراب شده که نمی داند واقعا کابوس بوده و یا واقعییت.
هایده خانم زنی تحصیل کرده بود که با تنها دختر 15 ساله اش زندگی میکرد. چند سالی بود که از شوهرش جدا شده بود و به تنهایی زندگی خودش و دخترش را می چرخاند. او زنی بود به غایت آرام و خویشتن دار که تنها گمانی که به او نمی رفت این بود که او بتواند خشونتی این چنین که در خواب کابوسش را دیده بود داشته باشد. هایده و دخترش در ظاهر مشکل چندانی نداشتند ولی هایده چند بار پیش من از نگرانیهایش برای دخترش حرف زده بود. هایده نگران دخترش بود که با گروه بدی دوست شده بود و دخترک ماری جوانا مصرف می کرد. به انواع حیل به مادرش دروغ می گفت و کارهایی میکرد که تحملش برای مادرش بسیار سنگین بود.
الان 3 سال از آن ماجرا می گذرد. هایده و دخترش به توصیه من چند باری پیش یک مشاور رفتند ولی مشاور بدلیل عدم آشنایی با فرهنگ ما هیچ کمکی نبود. به گفته هایده حتی دخترش را بیشتر عصبانی و پرخاشگر کرده بود برای اینکه مشاور تلاش می کرد که داستان بین مادر و دختر را قانونمند کند که به بهای عدم رابطه عاطفی مادر و دختری تمام میشد. هایده اما خودش زنی توانمند و عاقل بود و مدام در حال چاره اندیشی. راههای مناسبی را هم پیدا کرد که دست آخر همان تلاشها هم نتیجه داد و دخترش تدریجا از مسیری که در آن افتاده بود و درس هم نمی خواند در آمد. سیگار و مواد را کنار گذاشت, دیپلمش را هم گرفت و امسال وارد دانشگاه شده است. دیگر بکل دختر دیگری است و این داستان به خیر گذشت و تمام شد. هر چند که هایده همیشه می گوید که هر دویشان از آن ماجرا جای زخمی به یادگار دارند که پاک شدنی نیست.
بهانه این خاطره ماجرای کشته شدن اقصا، دختر 16 ساله پاکستانی، به دست پدرش است.در همه اخبار اولیه آمده است که
چون دختر نمی خواسته که حجاب داشته باشد پدرش او را خفه کرده است. ولی از لابلای سطور و همینطور از عکسهای دخترک آشکار است که داستان فقط حجاب نبوده. بلکه چیزی شبیه همان ماجرای هایده و دخترش بوده است؛ اقصا چند روزی بوده که دیگر از منزل پدرش رفته بود و ظاهرا در خانه دوستش زندگی می کرده است. هایده خانم خیلی روشنفکر و فهمیده بود. به هیچ وجه با این مرد پاکستانی راننده تاکسی که دخترش را کشته است شباهتی ندارد ولی دردشان از یک ریشه بوده است. همانروز صبح که این خبر پخش شد ایمیلی از هایده داشتم با اشاره ای به ماجرای آن شب. راستش را بخواهید این ماجرا, کشته شدن این دختر, از آن تراژدیهای تلخی است که نمی دانم اگر اصلا با چیزی قابل مقایسه باشد. پدر این دختر گناهکار است؛ در آن شکی نیست؛ ولی راستش را بخواهید امثال هایده و منی که از نزدیک شاهد این گونه ماجراها (دو سه مورد دیگر هم) بوده ایم می توانیم درد و رنج طاقت فرسای آن پدر را هم اکنون حس کنیم و همزمان با همه وجود فشارهای طاقت فرسایی که اقصا را از هر طرف زیر منگنه گرفته بود، درک می کنیم.
این تراژدی فقط ناشی از یک حماقت آمیخته به مذهب نیست. بلکه یک تراژدی عدم تطابق فرهنگی است که خود را به شکلی بسیار خشن در طبقه عامی جامعه مثل این راننده تاکسی پاکستانی نشان میدهد. افرادی مثل این راننده تاکسی به هر دلیل از کشور خودشان به کانادا مهاجرت می کنند و کانادا هم که افتخارش به این است که مثل امریکا مردم فرهنگهای مختلف را در فرهنگی امریکایی ذوب نمی کند و اجازه می دهد که هر ملیتی فرهنگ خودش را داشته باشد. این قضیه از یک زاویه بسیار انسان دوستانه و زیبا جلوه می کند ولی عوارضی هم دارد. از جمله عوارضش اتفاقی ست که برای بسیاری از خانواده های عموما مذهبی سنتی و عامی که با بچه های نوجوانشان مهاجرت می کنند، می افتد. در این خانواده ها مادر عموما خانه دار است و وقتش صرف خرید و رفت و روب میشود و بعد از سالها هم هنوز نمی تواند یک جمله انگلیسی درست حرف بزند و در نتیجه ارتباطش با فرزندانی که به سرعت دیگر در خانه هم انگلیسی حرف می زنند، در حد محدودی می ماند. پدر هم که درگیر گذران زندگی می شود. بزور شکسته بسته انگلیسی یاد می گیرد آنقدر که اموراتش مثل رانندگی تاکسی بگذرد. این میان برای ارضاء روحی خویش بیشتر از سابق حتی به فرهنگ خویش و مناسک مذهبی خویش روی می آورد. چون در جامعه اینجا خود را غریبه می یابد پس سعی می کند که با چنگ و دندان مناسک و آداب خویش را حداقل در خانه حفظ کند. (این طرح رفتاری را من در خیلی از ملیتها حتی ایرانیها مشاهده کرده ام.)
این میان فرزندان این پدر و مادر اینجا مدرسه می روند. از یک طرف غرب با همه آزادیهای ظاهری و واقعی اش در پیش چشم فرزند نوجوان طنازی می کند و از طرف دیگر از طرف محیط دوستانِ هم مدرسه ای بشدت تحت فشار است که مثل آنها شود. این فشار روی دخترها به مراتب از پسرها در این سیستم بیشتر است. علت این تفاوت را در مقاله ای دیگر شاید وقتی نوشتم. فشار محیط برای یک دختر نوجوانی که رنگ پوست و چهره اش هم متفاوت است در غرب یک چیزی در حد وحشتناک است و اگر پدر و مادرها به این نکته توجه نداشته باشند و از قبل چاره اندیشی نکنند سخت دچار مشکل می شوند (البته خوشبختانه راه حلهایی کارآمد وجود دارد.). در این خانواده ها مادرها چندان نقش برجسته ای در ظاهر ندارند و غالبا - شاید از سر عادت به تسلیم- از قدرت تطبیق بهتری برخوردارند و در نتیجه غالبا نقش واسطه را بین فرزندان و پدر بازی می کنند. نمی دانم آن روز که اقصا به منزل رفته بود تا لباسش را بردارد و با پدرش درگیر شد، مادرش کجا بود که اگر مادر در صحنه بود این اتفاق شوم شاید هیچوقت نمی افتاد.
خطابم در این نوشته به آنهایی ست که با یک دنیا امید و آرزو با فرزندانی کوچک برای زندگی بهتر به غرب مهاجرت می کنند. بنظر من دولت کانادا باید سیستمی تاسیس کند که بتواند این قبیل آگاهی ها و یا مشاوره ها را به مهاجرین بدهد. تراژدیهایی این چنین شوم و دردآور بیشتر در میان ملیتهای پاکستانی, هندی و افغانی دیده می شود. در میان خانواده های ایرانی درست است که کار تا بدین مرحله نکشیده است ولی همانطور که در مثال اول این مقاله گفتم شبیه این مشکلات و دردها کم نیست. در میان جامعه ایرانی دردهای دیگری را هم باید اضافه کنید و آن عدم سعه صدر و غیبت کردن است. خانواده هایی را که من از نزدیک می شناسم و از مشکلاتشان با فرزندانشان آگاهم از ترس زخم زبان و به اصطلاح حفظ آبرو در عزلت کامل بسر می برند که حداقل کسی از ایرانیها دیگر بهشان زخم زبان نزند…
آگاهی ممکن است که دردآور باشد ولی اگر با تحمل همراه شود راه حل را هم بدنبال می آورد. این مشکلات راه حل دارند ولی شرط اول پیدا کردن راه حل از عزلت در آمدن و بازگو کردن مشکل است. برای من عجیب است که این فمنیست های غربی چرا بجای مسائلی که در مقایسه با بعد این مسئله سوسول بازی به شمار می آید، هرگز بطور ریشه ای به این مسائل نپرداخته اند.
لینک این مطلب در بالاترین
December 13th, 2007 at 7:09 pm
سارا خانم منزل نو مبارک
[Reply]
December 14th, 2007 at 2:03 am
متاسفانه این مسئله حل کردنش خیلی سخته. کار یک سازمان و دو سازمان نیست. باید همه بسیج بشند.
در ضمن نفهمیدم که چطور آمریکا فرهنگ ها را در خود ذوب می کند؟
من که فکر می کردم کانادا و آمریکا شبیه هم هستند.
___________________________________________________________
جواب سئوال شما را ققنوس بسیار بهتر از من در کامنتشان داده اند.
[Reply]
December 14th, 2007 at 10:58 pm
با عرض سلام خدمت سرکار خانم سارا رهای عزیز و محترم
دردآور است. یکی از دوستان خودم (ایرانی است) هم با دخترش از همین مشکلات داشتند که خوشبختانه با سر رسیدن پلیس قضایا قدری بهتر شد. من مطلقا آن نوجوان را مقصر نمیدانم. مقصر:
الف) آن پدر (و مادر)ی هستند که هلک و هلک آمدهاند و در یک جامعه کاملا غربی (در واقع خود غرب!!!) ساکن شدهاند. اگر نمیپسندی که فرزندت در یک جامعه غربی بزرگ شود خوب برو به جائی که تا این اندازه غربی نباشد. اصلا بمان توی همان خرابآبادی که خودت و اجدات در آن بدنیا آمدهای و رشد کردهای. میآئی اینجا که «آینده بهتری برای بچهام وجود داشته باشد». اصلا تعریف تو از «آینده بهتر» چیست؟ با عرض معذرت از حضور محترم شما، … بر سر بسیاری از ما مهاجران. بقول آن جوک معروف «پینوکیو بعد چهل قسمت «آدم» شد» ولی اینها هنوز همانگونه فکر میکنند که چهل سال قبل فکر میکردند و چهل نسل قبلشان در چهل کشور آنورتر زندگی میگذراندند.
ب) این هم که میگویند «موزائیک» فرهنگی دیگر اوج همان حرفهای مسخرهای است که نمونه وطنیش فقط در دم و دستگاه رادیو تلویزیون ایران پیدا میشود و نمونه غربیش ساخته و پرداخته دولت عزیز کاناداست. در کجای تاریخ بشر فرهنگهای مختلف توانستهاند کنار یک دیگر در صلح و صفا و تفاهم زندگی کنند که در کانادا بتوانند؟ اصلا این مرزکشیهای جغرافیائی ریشه در همان تنوع فرهنگی مردمان جهان دارد. چگونه است تا حالا چندهزارسال بوده که مردم جهان نمیدانستهاند چگونه با هم در صلح و صفا و فرهنگهای مختلف در کنار هم زندگی کنند که ناگهان از آزمایشگاه دولت کانادا جامعهشناسان و متخصصان با لُنگ و قطیفه بیرون دویدهاند که «یافتیم! یافتیم!»؟
اگر آمریکا خلقالله را در فرهنگ واحدی ذوب میکند، و بعد یکی دو نسل همه میشوند آمریکائی، این خود زمینه اختلاف را بر میدارد. چه معنا دارد که من ایرانی کنار آن پاکستانی، کنار آن فرانسوی نود و بوقی سال زندگی کنیم و بعد بگوئیم که نخیر بنده هنوز ایرانی، یا پاکستانی یا فرانسوی هستم!!! پس این چندین و چند سال چه غلطی میکردی؟ چه تغییری کردی؟ هیچ؟ این نوع نگرش که هرکس فرهنگ خودش را داشته باشد و بیاید اینجا و عیسی به دین خود و موسی به دین خود باعث بوجود آمدن «گتو»های فرهنگی و اجتماعی میشود و نیاید آن روزی که این گتوها خدای ناکرده با همدیگر سر ناسازگاری بگذارند.
در شهری که من هستم یک طرفش پاکستانیها زندگی میکنند و یک گوشهاش چینیها و یک گوشه دیگرش هندیها و محلهای ایرانیها و همینطور بگیر و برو. دوستی تعریف میکرد که خانم میانسالی را میشناسد که بعد شش سال تازه به فکر رفتن به کلاس زبان و یادگیری انگلیسی افتاده! حداقل در شهر من که فرهنگها دور خود را دیوار کشیدهاند و هر فرهنگی و قومی در خودش میلولد.
تا هم صدایت در بیاید که بابا بیائید قدری روی فرهنگ این مردم مهاجر کار کنید متهم میشوی به اینکه نژاد پرست هستی و کانادا سرزمین فرهنگهای مساوی است و چه و چه و چه. انگار هرکس فقط موظف است مالیات بدهد و از چراغ قرمز رد نشود، دیگر هرکاری خواست بکند و هر ایده و مرامی داشت داشته باشد. اینقدر «نایس» بودن و تیتیش مامانی بازی در آوردن از سوی سیاستگذاران فرهنگی جامعه کانادا یک روز کار دست همه میدهد.
مسخره است، وقتی طرف میخواهد وارد خاک کانادا بشود برای اقامت، یک میلیارد و سیصد و بیست و سه هزار و دویست و سی و پنج ممیز چهل و شش صدم بار سوابق پلیسی و جنائی طرف را چک میکنند و با شونصد تا سازمان بینالمللی اسم این بابا را چک میکنند و قضیه را کش میدهند که آدم فکر میکند در عصر کامپیوتر و کلیک کردن و «دیتا بیس» حضرات دارند چه شاخ غولی میشکنند که یک «اپلیکیشن» مهاجرت سه سال و چهار سال طول میکشد ولی هیچکس به خودش زحمت این را نمیدهد که یک سری سوال و جواب «فرهنگی» از این بابا بکنند و به او حالی کنند که حضرت آقا/جناب خانم که میخواهی در یک کشور کاملا متفاوت با باورهای جامعه کنونیات زندگی کنی، این مشکل (فرهنگی) و آن مشکل و این یکی و آن یکی قرار است سر راه تو قرار بگیرند، واکنشت به اینها چه خواهد بود؟
ببخشید زیاد حرف زدم. چهار پنج روز است که دارم به همین قضیه این بنده خدا «اقصا» فکر میکنم. دارم به این فکر میکنم که اگر آن روز پلیس سر نرسیده بود، آیا رفیق من هم نمیزد دستی دستی دختر نازنینش را بکشد یا ناقص کند؟ دارم به این فکر میکنم که آن رفیق من آیا به جرم دوست داشتن فرزندش باید دارای سوءسابقه پلیسی بشود؟ دارم به این فکر میکنم که آیا جامعهای که افتخار میکند مردم از سراسر دنیا خواهان آمدن به آن هستند نباید قدری روی فرهنگ مردمی که وارد کشور میشوند سرمایهگذاری کند؟ چرا باید لوازم و امکانات را فراهم کرد که یک تازهوارد بتواند لخ و لخی بکند و زبان جدیدی بیاموزد ولی لزومی به این نیست که الفبای فرهنگی جدید را فقط یک بار به او نشان داد؟ دارم فکر میکنم چند تا «اقصا»ی دیگر در صف هستند که باید خونشان ریختهشود و قربانی شوند در معبد نادانی جامعه؟
با تشکر و تقدیم احترام
ققنوس
___________________________________________
ممنون ققنوس گرامی
خیلی خوب گفتید و حرف دل مرا که از ترس اتهام تبعیض نژادی جرات نمی کردم بگویم در باب این فرهنگ حفظ فرهنگها زدید..
در ضمن امروز رادیو سی-بی-سی در بخش بحثهای روزش این را مطرح می کرد که با توجه به اینکه مردم با زبانهای بسیاری در کانادا هستند پس چرا ما فقط می گوییم کانادا دو زبانه است. آیا نباید چند زبانی را پذیرفت؟
[Reply]
December 15th, 2007 at 12:32 am
سارا جون پستت خیلی جالب بود.می دونی منم خیلی وقتا به این فکر می کنم اگر بخوام روزی ایران زندگی نکنم بچمو چه جوری بزرگ کنم.آیا واقعا ارزشش رو داره یا نه.خیلی از اطرافیانمو دیدم که همین تفاوت فرهنگی بین خودشو و بچه هاشون وجود داره.اما یه چیزی هم هست.به نظر من تفاوت فرهنگی به نحوه تربیت بچه ها هم بستگی داره.نمی گم محیط بی تاثیره اما متاسفانه خیلی از پدر مادر ها وقتی با فرزندشون وارد محیط جدیدی میشن متوجه نیستن که نسبت به زمانی که در کشور خودشون بودن باید وقت و انرژی بیشتری رو صرف کنن برای تربیت فرزندشون و خیلی بی تفاوت به این مسئله رفتار می کنن تا وقتی که بچشون بزرگ شد و اونقت تازه متوجه قضیه میشن.بنابر این خیلی هم نمیشه سیاست های دولتی رو نقصر دونست.
_________________________________________________
سلام مریم جان
ممنون از نظرت. من فکر می کنم که باید در باره عواقب مهاجرت و اثرات آن روی پدر و مادرها خیلی بیشتر از اینها صحبت بشه تا بعد بتوان راجع به تربیت بچه در محیطی غیر از محیط همگون با خانواده صحبت کرد. مسئله برای مهاجرین از هر جهت که فکر کنی پیجیده تر است.
[Reply]
December 15th, 2007 at 7:24 am
سارا جان
سلام . به این مسئله که دقیق فکر کردم دیدم در ایران هم الان تفاوت بین نسل نو و کهنه زیاد شده. در طی 60 سال بشر به وضعیت جدیدی از زندگی رسیده. این قدر تحولات سریع رخ می دهند که نسل ها از احوال هم بی خبرند. اما در هر حال در تمام جوامع یک مشکل اساسی برای تمام پدر مادرها وجود دارد. حتی در بین پدر و مادر های بسیار باسواد فقر درک اهمیت مسائل مربوط به فرزندانشان وحشتناک است. این قدر درگیر گذران زندگی و ایجاد رفاه ظاهری بیشتر می شوند که از روح و روان بچه غافل می شوند.
تازگی ها با خانواده ای آشنا شدم که سه فرزند دارد. برایم نحوه رفتار این سه فرزند بسیار دیدنی است. بهترین رفتار مال فرزند بزرگتر است . پدر می گوید وقتی بچه بود وقت داشتم و برایش بسیاری از آموختنی ها را در قالب قصه می گفتم . قصه می ساختم و می گفتم. گاه وقتی آدم درگیر مادیات نشده برای بچه هایش بیشتر وقت دارد. بیشتر با آن ها حرف می زند.
در هر صورت گرفتاری های زندگی برای همه هست . اما وقت داشتن برای حرف زدن با بچه ها ، وقت داشتن برای رشد و توسعه خود به طوری که قدرت درک رفتار فرزند را براساس فرهنگی که در آن زندگی می کند پیدا کنیم ، و درک داشتن برای تحلیل رفتارهای خودو فرزند ماجرایی است که توتلنگر خوبی به آن زده ای .
[Reply]
December 15th, 2007 at 10:57 pm
من همه کامنتها را خواندم و با همه موافق هستم و اصلا هم احساس هم نکردم که مسئله نژادپرستی مطرح باشد. شخصا از جهل و تعصب متعصبین دینی دل خونی دارم. و اگر هم دقت کنیم می بینیم که هر چقدر جامعه عقب افتاده باشد تعصب بیشتر است. و قبول دارم که دولت و خانوداهها مقصر هستند. از یک طرف دولت باید برنامه های آموزشی زیادی برای خانوادههای مهاجر ایجاد کند و به آنها حدود و اختیارات فانونشان را و اختلافات فرهنگی را آموزش دهد. و صحبت مریم و دشت سبز هم کاملا صیح هست. همانطور که سارا خانم در پست قبلی به ظرافت تربیت بچه ها اشاره کردند؛ وقت و توجه والدین اهمیت خیلی زیادی دارد و به این مهم باید در مدرسه ها بیشتر توجه کرد.
ولی من هنوز نفهمیدم که آمریکا چطور فرهنگها را در خود حل می کند؟
چون تمام مثالهای که زده شد در آمریکا هم وجود دارد.
خیلی ها را می شناسم که بعد از 15 سال انگیسی نمی توانند حرف یزنند
و بقیه مثائل، تنها حدسی که می توانم بزنم این است که چون دولت کانادا کمی بیشتر از دولتهای آمریکا سوسیالیستر است و مردم از امکانات دولتی بیشتر استفاده می کنند و کمتر در اجتماع فعال تر هستند.
قصدم از سئوال فهمیدن است!
_______________________________________
پویای عزیز اولا که آن عبارت (ذوب در فرهنگ امریکایی) عبارت و یا اظهار نظر من نیست. نظری است که جامعه شناسان کانادایی می دهند. دیدن آن تقاوت ولی نیاز به یک نگاه خیلی از دور و کلی دارد. نمیتوان بر اساس مشاهدات شخصی در دفاع از آن و یا رد آن مثال آورد. ولی برای منی که در امریکا هم چند سالی زندگی کرده ام قابل حس است این تفاوت ولو اینکه نمی توانم برایتان مثال بیاورم. احتمالا اگر سرچ کنید در باب این تفاوت فرهنگی موزاییک وار کانادایی و فرهنگ امریکایی بتوانید مقالاتی پیدا کنید.
[Reply]
December 16th, 2007 at 9:09 am
ممنون. داستان رو شنیده بودم اما خبر دقیق نداشتم.
[Reply]
December 16th, 2007 at 9:22 pm
سارای عزیز ممنون از صبر و بردباری:
به توصیه شما عمل شد(لینک زیر)
http://en.wikipedia.org/wiki/Canadian_identity
وقتی مقاله را خواندم مخصوصا قسمتی که مربوط به فرق آمریکا و کانادا میشد، لبخندی به لبم نشست. چون در آن قسمت آمده بود که خیلی از آمریکایها فکر می کنند که این دو کشور فرقی با هم ندارند. و در کانادا خیلی ها فکر می کنند که کانادا فرق زیادی با آمریکا داره و حتی اگر بهشون گقته بشه که شبیهند یک نوع توهین براشون تلقی می شه!!
این نشون می ده که هم شما و ققنوس خیلی کانادایی شدید و هم من خیلی آمریکائی.
بر طبق این مقالهدلیلش این است که آنها سعی می کنند خودشون را از فرهنگ بشدت “فردگرایانه” آمریکا که فقط متکی به بازار آزاد است دور کنند. در پایان آن قسمت هم گفته می شه که کمتر دو کشوری را می توان یافت این قدر از نظر جنبه های مختلف فرهنگی شبیه هم باشند.
هدف مطرح کردن این صحبت خدای نکرده این نیست که با شما استاد عزیزم و دوست خوبمون ققنوس لجبازی کنم، بلکه فکر می کنم مشکل نرخ عظیم مهاجرت به داخل کاناداست که در دنیا رتبه اول را دارد.
درست مثل کسی که به جای نوشیدن یک لیوان آب پرتقال یک پارچ آب پرتقال را یک دفعه سر بکشد. خب معلومه که دل درد می شه.
داشتم فکر می کردم که از این قبیل اتفاقات (کشته شدن این دختر توسط پدرش) همیشه در کشورهای اسلامی اتفاق افتاده. در بعضی جاها اگر حتی به زور به دختری تجاوز شود. خانواده دختر او را به قتل می رساند تا از حیثیت فامیلی دفاع کند! یا چند سال پیش در عربستان در مدرسه دخترانه آتشسوزی شده بود. مردم و پلیس قصد کمک به دختران بی نوا را داشتند که پلیس دینی عربستان مانع شده بود. چون دخترها نامحرم بودند! در نتیجه عده ای از این انسانها به خاطر دختر بودن کباب شدند.
پس به نظر من تصویر کلیتر این است که این مشکل جامعه بشری است نه فقط مردم کانادا، اتفاقا بهتر است که این اتفاقات در کانادا اتقاق بیفتد تا مردم کانادا به فکر فرو روند که چه کاری از دستشان برمی آید برای این مسائل. چون اگر هزران آدم در کشورهای مسلمان کشته شوند. حاکمان زورگوی آنان می گویند “این مسئله داخلی است” لطفا دخالت نکنید!
یکی از کارهایی که می شه کرد اینه که از این “علمای اسلامی” دعوت شه جلوی تلوزیون به مردم نشان بدند کجای کتاب آسمانی گفته شده که خانمها باید حجاب بر سر کنند؟ یا اینکه روش زندگی پیامبر اکرم این خرافات را ترویچ می کند؟ کلاسی داشتم در دانشگاه در رابطه با اسلام که به نظر من باید در مجامع عمومی مرتبا بیان شود تا همه مسلمان و غیر مسلمان بفهمند خیلی چیزهایی که مردم جزء شریعت می دانند در واقع تفسیر این به اصطلاح علماست که در دین وارد شده و باعث این همه بدبختی شده.
به هر حال خیلی روده درازی کردم ببخشید.
______________________________________________
ممنون پویا جان از نظراتت .
زنده باشی
سارا
[Reply]
December 19th, 2007 at 5:26 am
سلام
من همیشه دوست دارم یک دختر داشته باشم مثل همه ی پدر ها زندگی خوب و ارامی با دخترم(بهار) داشته باشم ولی همیشه احساس کردم هزاران کیلومتر فاصله بین ما خواهد بود با اینکه همیشه دوست دارم به روز باشم و خودمو با جامعه ی که در اون زندگی میکنم شبیه کنم ولی برای یکبار هم که شده عقب می مونم
….
وبلاگتون مبارک باشه
_______________________________________
سلام جوجوطلای کم پیدا! خوبی؟ پسر ما که آخر سر گیجه گرفتیم از دست تو و این دختر مجازی و یا واقعی ات به نام “بهار”!
زنده باشی
سارا
[Reply]
July 6th, 2008 at 3:52 am
mamnoon ke linkam ro gozashtid…hade aqal khabar midadid ta man ham link sho ma ro bezaram…dar zemn esme blogam ham avaz shode
ya ali
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سارا: راستش من با کسی لینک معامله و یا تبادل ، هر چه که اسمش هست نمی کنم. برای همین وقتی که تصمیم گرفتم که بلاگ رل درست کنم به هیچکس که اینجا لینک شده اند هم اطلاع ندادم که معتقدم آدمها رو نباید در رو دربایستی به کاری وادار کرد!
زنده باشین.
[Reply]