دلخورم! من همیشه گفته ام وبلاگ نویسی را نباید آنقدر جدی گرفت که بخش عظیمی از زندگی فرد را شکل دهد و جای روابط دنیای واقعی را بگیرد و بابت این عقیده بعضا انتقاد هم شده ام. ولی در عین حال معتقدم که این دنیای مجازی هم بسیار شبیه دنیای واقعی است. آدمها اکثرا خودشانند و نقش بازی نمی کنند و چندان سخت نیست شناختن روحی که در پسِ نوشته های یک وبلاگ وجود دارد. در این دنیای مجازی هم می توان دوستی های بادوامی پیدا کرد. هرکدام از این دو دنیا چه مجازی چه واقعی جای خود را دارند و بستن یک وبلاگ آنهم ناگهانی مثل …. می ماند. نمیدانم مثل چه می ماند! شما اگر می توانید صفتی برایش پیدا کنید بگویید. این نقاشی رنه مگریت بهتر می تواند احساسم را بیان کند. 
دلخورم از اینکه دوست عزیزی وبلاگش را ناگهانی و بی مقدمه بست. هر چند که لطف کرده و جواب ایمیلم را داده است که خوب است و سلامت، باز هم دلخورم! چرا؟ اصلا چه حقی دارم که دلخور باشم؟
آن دوست وبلاگش را به روی خواننده هایش بسته است. درست است که خانه او بود و او صاحب اختیار. درست است که می توانست اصلا از روز اول ایجادش نکند ولی حالا که کرده است. نکته در اینست که وقتی که فکری، اندیشه ای لباس کلام را می پوشد و مادیت این جهانی پیدا می کند، دیگر آن نوشته چندان به نویسنده تعلق ندارد. آن نوشته به نوعی مال همه آن کسانیست که آنرا خوانده اند و با آن ارتباط پیدا کرده اند. بستن یک وبلاگ سلب حق آن خوانندگان هم هست. او می توانست که دیگر ننویسد ولی چه لزومی داشت که وبلاگش را هم ببندد و در واقع هر که را که به خانه او بر حسب عادت هر روزه سر میزد با تیپای پیام کامپیوتر که “یافت می نشود” از خویش براند؟…
اینست که دلخورم و بستن یک وبلاگ را کاری خودخواهانه می دانم. نه از آن خودخواهی های آشکار و زمخت بلکه یک خودخواهی بسیار ظریفتر. خودخواهی به این معنا که شخص را از دیگران دور می کند و در خویش فرو می برد و در دنیایی دور از دسترس عامه قرار می دهد. اینست که دلخورم…!

December 21st, 2007 at 1:53 am
جالبه، شما هم می تونید دلبسته بشید!
________________________________________
سارا: ؟!؟
[Reply]
December 21st, 2007 at 4:08 am
هر کسی از ذن خود شد یار من/ از درون من بجست ( یافت) اسرار من . مهر بانم تو هم با دید پر مهر خود مرا می بینی.از مهر تو سپاسگزارم. اردوخانی بروکسل
در ضمن . مشکل می شود در وی سایت تو نطرها را نوشت
____________________________________________________
سارا: ممنونم آقای اردوخانی که قدم رنجه کردین و تشریف آوردین. میشه لطفا بگین که چه مشکل فنی ای شما می بینین در گذاشتن کامنت؟ احتمالا از تفاوت بین موزیلا و اکسپلورر می باشد ولی اگر بدانم شاید بتوانم کاری کنم.
[Reply]
December 21st, 2007 at 7:30 am
در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد.ما را به حیله احتیاج نیست.این رسم ملابان و درویشان و سیاستمداران است. سپاس که هیچ یک ز آنان نیستم . تنها سری دارم که در پیری بیش از جوانی به کار افتاده. شاد و تندرست باشی و شب یلدایت به بامداد روشنی بگراید. اردوخانی بروکسل
[Reply]
December 21st, 2007 at 9:32 am
نوشته هایت را با دقت بیشتری خواندم. اگر بگویم تصویری از خاطرات و اطراف خود داری و با احساس خود میامیزی و تابلوی نقاشی زنده و گویایی در دید می گذاری ، شاید اشتباه نکذده باشم. اینکه کسی می خواند یا نمی خواند مرحله بعدی است. ولی آنچه مهم است با نوشتن به سوی آزادی از خود می روی. گفتن دردها ، کاستن دردهاست، یا عقده ها کمبودها. اردوخانی همه را به کیش خود پندارد. اگر آدرس خودت را به سور خصوصی برایم بفرستی برایت آخرین کتابم” اوآ” را می فرستم. کوتاه در باره این کتاب در اولین صقحه سایتم توضیح داده ام. شادو تندرست باشی
[Reply]
January 8th, 2008 at 9:48 am
جالبه!
چند ماه پیش به فاصله ی چند روز دو تا وبلاگی که دوستشون داشتم (یکی بلاگ دکتر کورش اسلامی _ شاید بشناسین شون_ و یکی دیگه وبلاگ آلوچه _یکی از وبلاگ نویس های قدیمی ایرانی_) بسته شدن…و من شبیه همین حس شما رو داشتم… یه کامنت برای صاحب وبلاگ آلوچه گذاشتم که بنا به گفته ی نویسنده ی وبلاگ آلوچه همون باعث برگردوندن وبلاگش شد!
اما دکتر اسلامی وبلاگش رو به طور کامل پاک کرد…
شاید حرف اضافه باشه… اما ان کامنت رو گذاشته بودم:
http://pin.blogsky.com/Comments.bs?PostID=101
[Reply]