لطفاً مطالب این وبلاگ را در وبلاگ دیگری کپی نکنید؛ به جایش اگر دوست داشتید به آن لینک دهید. چاپ مطالب در مجلات نیز با ذکر و لینک منبع آزاد است. برای آشنایی با قوانین کپی رایت می‌توانید اینجا را ببینید. با تشکر، سارا رها

خواندنی های روز:

ماجرای من با پلیس در کانادا

اجتماعی شما چه نظری دارید؟

دوستم، مادر مهیار و مهتاب، به یک مهمانی شام کریسمس دعوت شده بود و من بهش اصرار کردم که حتما برود و من از بچه ها مواظبت می کنم.

ساعت 10 شب بود و بچه ها تازه مسواک زده بودند و داشتیم می رفتیم اتاقشان که من برایشان داستانی قبل از خواب بخوانم که ناگهان از صدای مشت و لگد بر در پشتی خانه از جا پریدیم. با تعجب و کمی اضطراب آمدم پایین که ببینم کیست که به در می کوبد. بچه ها هم به همراهم از پله ها دویدند پایین. چون نحوه کوبیدن به در غیر عادی بود و بعلاوه از در داخل حیاط پشت آمده بود پرسیدم که کیست. (در کانادا خانه ها یک در جلو دارند و یک در که به حیاط عقب باز می شود و حیاط عقب معمولا حصار دارد که البته در حصار را هر کسی می تواند باز کند ولی معمولا هیچکس بی اجازه وارد حریم حیاط عقب خانه نمی شود. )

مردی با لهجه ای که به لهجه سرخپوستان می ماند گفت: “لطفا لطفا در را باز کنید. یک کسی می خواهد مرا بکشد. من باید بیایم تو.”

اینرا گفت و هی تکرار کرد که در را باز کنید و شروع کرد به ور رفتن با در که مثلا با میخی سیخی چیزی قفل در را باز کند. بچه ها حسابی ترسیدند و هر کدام به یک پایم چسبیدند. به صدای بلند گفتم که من الان پلیس را خبر خواهم کرد که او هم اگر از کسی می ترسد در امان باشد. مرد گفت نه لطفا فقط در را باز کن. کسی مرا الان می کشد.

فکر کردم چه خوب که در خانه را قفل کرده بودم. آخر در خانه خودم غالبا یادم می رود که در خانه را قفل کنم! چراغها را خاموش کردم که از بیرون چیزی دیده نشود و چوب بیس بال مهیار را هم احتیاطا برداشتم و زنگ زدم به 911. خانمی جواب داد. ماجرا را گفتم و او گفت که همچنان پای تلفن بمانم تا پلیس سر برسد. بعد خانم پای تلفن جزئیات ماجرا را پرسید که منهم همه را تعریف کردم. هر چند دقیقه می پرسید که خب حالا آن مرد پای در چه می گوید. هر چه من می گفتم که خانم او در حال تلاش برای باز کردن در است و فقط می گوید که در را باز کن باز آن خانم سئوالش را تکرار می کرد. تا جاییکه بهش گفتم که خب شما بیا با بچه ها حرف بزن تا من برم دم در (تلفن بی سیم دم دست نبود). بچه ها با وجودیکه سخت ترسیده بودند ولی پای تلفن معقول و آرام حرف زدند و من هم رفتم پای در و گوش دادم و برگشتم پای تلفن. خلاصه تقریبا نیم ساعت تمام گذشت و هنوز از پلیس خبری نبود و آن مرد هم همچنان در تلاش برای باز کردن قفل در با وسایلی که در حیاط بود. هر از چند گاهی هم به در می کوبید و می گفت که در را باز کنیم. قرار بود که آن خانم به من بگوید که کی پلیس می آید که من در را باز کنم که آنهم درست انجام نشد. یعنی باز شنیدم که کسی به شدت به در می کوبد و بعد نور افکن دیدم و فهمیدم که پلیس آمده است. آنوقت من به خانم پای تلفن گفتم که خب پلیس آمده است و دیگر تلفن را قطع کردم.

در را باز کردم با چوب بیس بال بدست و مهیار و مهتاب هم به پاهایم آویزان! پلیس یک نگاهی به ما انداخت و گفت که آن چوب را کناری بگذارم و بعد پرسید که پس آن مرد مذکور کجاست. گفتم من چه میدانم لابد نورافکن شما را دیده و از حیاط جلو فرار کرده است (پلیس از کوچه پشت آمده بود). بی هیچ عکس العملی در چهره، پلیس پرسید که ماجرا چه بوده است. دوباره از نو همه را تعریف کردم. باز با چهره ای مات پرسید که من کیستم و چند سالم است. گفتم. اینبار پرسید که تاریخ تولدم چیست! باز هم جوابش را دادم و بعد گفتم که ببین من جالم خوبه. اگر فکر می کنی که این داستان رو از خودم در آورده ام نمیشه که این بچه ها هم همین خیال را کرده باشند و همه ما یک داستان خیالی را بگوییم. شما نباید با نورافکن می آمدی. معلومه که طرف فرار می کنه!

باری دردسرتان ندهم که همه اطلاعات مرا گرفتند و نوشتند. همه اطلاعات مربوط به دوستم را هم نوشتند و گفتند که حتما دوستم باید باهاشان تا فردا تماس بگیرد و رابطه اش با من را تایید کند. گفتم بسیار خوب ولی میشه شما یکم امشب این دور و برها گشت بزنید که من نگرانم که آن فرد مذکور فهمیده باشد که در این خانه فقط یک زن و دو بچه هستند و دوباره سر وکله اش پیدا شود. قبول کردند و رفتند.

خواب ولی دیگر پرنده ای بود که از چشم بچه ها پرکشیده بود و رفته بود! با هم بازی کردیم تا ساعتی دیگر که دوستم آمد و بچه ها با آب و تاب تمام ماجرا را برای مادرشان تفریف کردند!

از دوستم خواستم که همان شب به پلیس زنگ بزند و حرفهای مرا تایید کند که حالا بیا و درستش کن که یکوقت ما را بجای مظنون بگیرند! الان که فکرش را می کنم می بینم که باید ممنون وجود بچه ها باشم که به پاهایم چسبیده بودند که پلیس با دیدن من با چوب قبل از هر گونه سئوال و جواب بهم تیزر نزد!

7 نظر برای “ماجرای من با پلیس در کانادا”

  1. JOOJOOTALA می گوید:

    منم یه همچین اتفاقی برامون افتاده
    یه روزی تو خیابون می رفتیم یه اقای کمرش دولا شده بود هی دست بلند می کرد و کمک میخواست راستش ما اول رد شدیم بعد بلند گفت جان مادرت کمک و منم که احساساتی ایستادیم و دیدم که طرف موتوری داره و خودش خورده زمین یه دستش شکسته بود و ولی پاشو نمی دونم طفلک کلی درد کشیده بود و هیچکی بهش کمک نکرده بود ما هم اونو رسوندیم بیمارستان اونجا اونو تحویل دادیم بعد یه مامور اونجا بود مگه ول کن ما بود همش میگفت ما با اون تصادف کردیم خلاصه کلی باهاش بحث کردیم و رفتیم سراغ اون مرد که با گفتن اینکه اینا به من کمک کردن و من خودم خوردم زمین ول کن ما شدن ..

    [Reply]

  2. پي‌كولو می گوید:

    عجب ماجرايي … عجيب تر از همه برايم مدت زمان رسيدن پليس بود. نيم ساعت؟

    _______________________________________________

    بله برای من هم عجیب بود. شاید چون همه ما خیلی آرام پای تلفن حرف زدیم بنظرشان نیامد که واقعا خطری وجود دارد…نمیدانم ولی کلا پلیس 911 ( و نه پارامیدیکها) ظاهرا در موارد دیگری هم که به 911 زنگ زده شده تاخیر های حتی تا چند ساعت داشته اند که یکبار دو زن بر اثر تاخیر پلیس کشته شدند!

    [Reply]

  3. ققنوس می گوید:

    با عرض سلام

    خیلی خوشحالم که قضیه ختم بخیر شد. تک تک مراحل را شما درست و با دقت و بجا رفتید. احسنت بر شما. فقط نمی فهمم پلیس دیگر چرا گیر الکی داده؟ شما که با همکار آنها در
    911
    پشت خط بوده اید تمام این مدت و گزارش دقیق از آنچه گذشته داده اید. در ضمن این را هر آدم نادانی می تواند بفهمد که وقتی پلیس فلاش زنان و چراغ گردان از راه برسد، آدم خلاف کار خوب فرار می کند دیگر. بقول فرنگی ها
    this is a no brianer.
    حالا چطور خود پلیس ها نفهمیده اند من فکر کنم عمدا چنین کاری کرده اند تا طرف فرار کند و شرش کم بشود، بعد پلیس سینه جلو بدهد و بیاید تو که آی نفس کش! ما رسیدیم. کی بود اینجا شهر را شلوغ کرده بود؟ یک چیزی توی مایه های استفاده از ابهت پلیس برای ترساندن و رماندن مجرم بدون دخالت شخص پلیس.

    و چون نمی شود در گزارش این را نقل کرد که ما رفتیم فلاش انداختیم و طرف را فراری دادیم بدون اینکه دنبالش کنیم و دستگیرش نمائیم، حالا می خواهند از یکی در گزارش های شان نام ببرند و در نهایت بگویند بله رفتیم و دیدیم و خبری و خطری نبود، طرف بیخودی زنگ زده بود. ما که به وظیفه مان عمل کردیم.

    در هر حال خوشحالم که به کسی آسیبی نرسید.

    شاد و خوش و پیروز و سلامت باشید
    با تقدیم احترام
    ققنوس

    [Reply]

  4. mehfa می گوید:

    سلام
    باز خوبه توي ايران پليس 110 مدت زمان رسيدن پليس رو بين 2 دقيقه تاحداكثر 15 دقيقه اعلام كرده

    [Reply]

  5. John می گوید:

    مردم ما فکر میکنن که کانادا یا کشورهای غربی مدینه فاضله هستن و همه چیز اینجا بی‌نقص و ایده‌آله. واسه همین هم خیلیا وقتی میان اینجا از دیدن این چیزا جا میخورن. توی همین کانادای دوست‌داشتنی اگه دوچرخه‌تو (با وجود قفل و مخلفات) بدزدن و به پلیس مراجعه کنی فقط یه لبخند مزخرف تحویلت میدن که برو بابا بذار زندگیمونو بکنیم! و البته چیزی که من از خودشون هم شنیدم چیزی تو همین مایه‌هاست…

    [Reply]

  6. pooyaa می گوید:

    آیا در این مورد(دیر رسیدن پلیسها) نمی توان از آنها شکایت کرد؟

    _________________________________________________

    چرا میشه. ولی در این مورد خاص که بی معنی است شکایت کردن چون چیزی اتفاق نیفتاد. در مورد آن دو زنی که در اثر دیر رسیدن پلیس (4 ساعت تاخیر بعد از تلفن به 911) کشته شدند شکایت شد و بعد از دو سال دادگاه بالاخره پلیس را مقصر شناخت و لی من دیگه یادم نیست که چه حکمی صادر کردند.

    [Reply]

  7. parandeh می گوید:

    سلام نا زنينها،
    آغاز سال نو ميلادي بر هـمه ي صلح جو يا ن جها ن خجسته باد.
    در سا يت “ماهـمنير دات كام ” كه از آن سكو به اين سكو پريدم راجع به سه هفته قطع ار تبا ت خودم با اينتر نت اشارا تي مختصر داشته واينكه نتيجه ي آن تو لد سيصد دو بيتي بوده كه علاقمندان به ادبيات غني ي كلاسيك پار سي را به تدريج به شنيدن آنها دعوت مينما يـم.

    رسيده بر و طنـــم، بوي مُشـكِ تا تاري
    از آن كرا نه ي با غي كه خود خبر داري

    دلـم شريك ِ غـم ِ مـهـا جـرا ني شـــد
    كه ترك كرده و طن رابه جـرم ِهشـيا ري

    پ.م.م

    [Reply]

شما چه نظری دارید؟

WP Theme & Icons.FoxTheme and Localized by Behrang Yarahmadi
Entries RSS Comments RSS
FireStats icon Powered by FireStats