توضیح: اول از هر چیزی باید بگویم که من به لحاظ حرفه نه جامعه شناسم، نه مردم شناس و نه روانشناس. خودم را هم در زمینه های اجتماعی صاحب نظر نمیدانم و هر چه که در این زمینه ها می گویم فقط بر مبنای مشاهداتم و تجربیاتم است که بدلیل کارم و علاقه شخصی ام می توان گفت که نسبتا زیاد بوده است. اما بر حسب رشته تحصیلی و کاری ام یاد گرفته ام که حرف بی اعتبار نزنم. اینست که تاکید می کنم که حرفهای من بر اساس تجربیات شخصی ام است و اعتبارشان هم بالطبع در همان حد.
در ادامه مطلب قبلی که به بهانه مرگ اقصا، دختر 16 ساله پاکستانی بدست پدرش در کانادا، نوشته شده بود در پاسخ دوستانی که گفتند همه همیشه فقط مشکلات را بازگو می کنند وعده کردم که حداقل تجربیاتم را به عنوان راهکار هم بنویسم. و اما بعد که فکر نوشتنش را کردم دیدم که چقدر یک نسخه کلی پیچیدن کار مشکلی است و چقدر مسئله در هر خانواده با دیگری فرق دارد و در نتیجه نسخه دیگری می طلبد. معذالک اگر موضوع را فقط به مسئله مهاجرین ایرانی در غرب محدود کنیم که لااقل به لحاظ فرهنگِ کلیِ پس زمینه مشترکاتی موجود باشد، چند اصل کلی را می توان اشاره کرد.
اصل 1- از دید بچه نگاه کنید. آگاه باشید که بچه ها کلا قدرت تطبیق بسیار بیشتری با محیط دارند و اساسا قدرت تطبیق چیزی است که با بالا رفتن سن کم می شود. با دانستن این موضوع، به عنوان پدر و مادر اینرا بپذیرید که این شما بوده اید که محیط بچه تان را عوض کرده اید و به هر دلیل مهاجرت کرده اید (که عموما مردم می گویند برای آینده بهتر بچه ها اینکار را کرده اند). از دید فرزند این پدر و مادر هستند که او را تحت فشار مضاعفی قرار داده اند که هم از دوستان و فامیلهای مورد علاقه اش دور شده و هم اینکه باید حالا در میان یک عده که او را خارجی می دانند جا بیفتد. بدانید که بچه های مهاجر در مدرسه بشدت تحت فشار هم مدرسه ایها قرار می گیرند. در مدرسه خصوصا در سنین نوجوانی مقبولیت داشتن در بین همکلاسیها بسیار حیاتی است و روی همه بچه ها هست. این فشار روی بچه های مهاجر به مراتب بیشتر است. نوع فشار روی پسرها و دخترها هم متفاوت است. هر بچه ای بسته به شخصیتی که دارد ممکن است به نحو خاصی تحت این فشار قرار بگیرد. من آنقدر رفتارهای مختلف دیده ام که از اینجا به بعد را نمی توانم کلی دسته بندی کنم. بنابراین به عنوان یک اصل کلی می گویم که بیایید خود را جای بچه تان بگذارید و از دید او نگاه کنید. وقتی که آن فشارها را که بطور خاص به بچه شما وارد می شود دیدید می توانید راه کم کردنش را هم پیدا کنید. حوصله و وقت داشتید این ویدئو را نگاه کنید. ویدئویی است که یک پسر بچه ایرانی-امریکایی تقلید پدرش را در آورده است. ببینید که چه خوب ادای پدرش را در می آورد و مسخره می کند! سخت نیست حدس زدن اینکه پدر این پسر لابد هر روز که پسر بزرگتر می شود از رفتارهای او بیشتر حرص می خورد و به زمین و زمان هم بد و بیراه می گوید که اوضاع اینجوری شده است. از دید آن پسر پدرش یک آدم امل است که فقط و فقط برایش نمره مهم است.
مشکلات با دخترها معمولا بیشتر است و یا بهتر بگوییم بیشتر به چشم می آید برای اینکه چه بخواهیم و چه نخواهیم ما ایرانیها در مقابل رفتارهای دخترها و پسرهایمان یک استاندارد دوگانه داریم. پذیرفتن بعضی کارها برای پسرمان بسیار ساده تر است و حاضریم چشم پوشی کنیم ولی برای دخترمان به هیچ وجه.
روی یک دختر نوجوان در غرب فشار بسیار شدیدی می آید که زیبا، لاغر و جذاب به چشم آید و ما بین پسرها هوادار داشته باشد. علیرغم اینکه این مسئله فورا ممکن است رگ غیرت پدران ایرانی را به جوش آورد اتفاقا راه حل نسبتا ساده ای دارد که در اصل 2 نهفته است.
اصل 2- از زیبایی و جذابیت دخترتان و خوش تیپی و مردانگی پسرتان هر روز در حضورشان تعریف کنید. رعایت این اصل از طرف پدران برای دخترها خصوصا بسیار کارآمد است. دخترها در سنین نوجوانی بشدت محتاج اعتماد بنفس در مورد اندام و زیبایی ظاهر خویشند. اگر خود را در چشم مادر و خصوصا پدر زیبا ببینند تا حد زیادی خود را در مقابل فشارهای بیرون مقاوم می یابند. متاسفانه من پدران ایرانی بسیاری را دیده ام که همچین که دخترشان وارد دوران سخت روحی بلوغ شد از او کناره می گیرند گویی که خجالت می کشند بزرگ شدن و قد کشیدن و زیبا شدن دخترشان را تماشا کنند و تا می توانند مدام به مادر غر می زنند که به دخترت بگو این لباس را نپوشد، آرایش نکند و یا موهایش را آنجور نکند. این خصلت را من اصلا در پدرهای غربی ندیده ام. البته از پسرتان هم غافل نشوید ولی برای پسرها تحسین مادر بنظر مهم تر می آید و مادرهای ایرانی معمولا اینکار را می کنند.
اصل 3- فرزند نوجوانتان را هم هر صبح و هر شب در آغوش بگیرید و ببوسید (هم پدر و هم مادر) یک چیز را مطمئن باشید و آن اینست که اگر هر راهکاری شکست بخورد، هر تمهیدی که کرده اید بی اثر بیفتد، در نهایت عشق و رابطه عاطفی بین پدر-مادر-فرزندی برنده می شود. آن رابطه را از دست ندهید و یا نگذارید که نگرانیهایتان باعث شود که عشق تان به فرزندتان را نتوانید که بروز دهید. یادتان باشد که بچه شما لوح سفیدی بود که بدست شما داده شد و اگر کجی ای وجود دارد این شما هم بودید که بر بعضی قسمتهای آن روح پاک کج و معوج نوشتید.
اصل 4- برای بچه تان وقت صرف کنید. تا جاییکه بودجه تان اجازه میدهد جزو اولویت ها قرار دهید که برنامه روزانه فرزند نوجوانتان را پر کنید. از همه چیز بهتر با برنامه های ورزشی و بعد در درجه دوم موسیقی. دختر ها و پسرهایی که بطور مرتب کلاس ورزش می روند و در تیم خاصی فعالیت می کنند به مراتب بچه های معتمد بنفس تر و ثابت قدم تری میشوند. زمان کودکی ما میشد که ما مثل علف آزاد و رها زیر تابش خورشید بزرگ شویم و از طبیعت درس بگیریم ولی در جامعه مدرن امروزی که بچه از یکسالگی حتی کلیک کردن و بازی کامپیوتر یاد می گیرد چاره دیگری نیست مگر آنکه بچه را از اول به ورزش و بازی های مختلف که مستلزم اینست که مدام وقت بگذارید و ببریدش و بیاوریدش، سرگرم کنید؛ مگر آنکه در مزرعه و خارج از شهر زندگی کنید که آنهم روشی است که معمولا افراد خیلی مذهبی مسیحی اختیار می کنند برای اینکه بچه های سالمی به لحاظ اخلاقی داشته باشند.
اصل 5- اگر می توانید بیش از دو تا بچه داشته باشید. شوخی نمی کنم! یادتان باشد که در بین ایرانیهای مهاجر در غرب کمتر پیدا می شود که فامیل در همان شهر داشته باشند. در نتیجه یک خانواده مهاجر خیلی تنها می ماند و بچه ها هم تنها تر. در این شرایط پدر و مادر باید نقش همه کس بچه را بازی کند که تقریبا غیر ممکن است. بچه از وجود و گرمای محبت مادر بزرگ پدربزرگ، از هم صحبتی دایی و عمه و خاله و عمو و بچه های آنها محروم است. در اعیاد و تعطیلات به حال دوستان غربی اش غبطه می خورد که فامیل بزرگ دارند. این میان اگر حداقل بچه خواهر و برادر بیشتری داشته باشد وابستگی اش به دوستان بیرون کمتر می شود و اعمال یک اصول اخلاقی خانوادگی به یک جمع چند نفره بچه ها راحتتر از یک یا دو بچه است.
بیش از اینها اصل کلی ای به ذهنم نمی رسد. مهم ترین و کلی ترین اصل ها برای رعایت کردن اصل های 2 و 3 هستند. همانطور که در اول گفتم اینها خیلی کلی اند. هر کدام از این اصول را که به مسئله و خانواده خاصی بخواهید اعمال کنید صورت خاص خودش را پیدا می کند و احتمالا نسخه ای با جزئیات بیشتری می طلبد. تازه من مسئله طلاق را که خیلی هم در مهاجرین شایع است اصلا در این نوشتار در نظر نگرفته ام. فهمیدن رفتارِ فرزندانِ طلاق خود مقاله دیگری می طلبد. فقط یک نکته را هم بگویم و تمام کنم و آن اینکه پدر مادری کردن مثل باغبانی کردن است و صبر باغبان را می طلبد. جای امیدواری در اینست که آنچه که با رفتارتان و در واقع با بودنتان در روح بچه تان می کارید مثل بذرهایی ست که بالاخره روزی جوانه خواهند زد و به بار خواهند نشست. یاد آن بیت مولانا افتادم که می گوید:
در این خاک در این خاک در این مزرعه پاک
بجز مهر، بجز عشق، دگر بذر نکاریم
– از هایده خانم که دفعه پیش صحبتش را کردم اجازه گرفته ام که جزئیات ماجرای او و دخترش را به عنوان یک مثال و راهکارهای اختصاصی او را برای مسئله خودش با دخترش اینجا بنویسم….بزودی.
December 23rd, 2007 at 9:03 pm
سارا خانم گل:
شاید شما روانشناس یا جامع شناس نباشید، ولی اصولش رو بهتر از خیلی از اونها می دونید که همان عشق و محبت است.
اصولا انسان در بین سایرموجودات بیشترین نیاز را به محبت دارد.
می بینیم که فرزندان حیوانات خیلی زود از پدر و مادر جدا می شند، ولی انسان مقدار زیادی از عمر خودش را در کنار خانواده صرف می کنه. تا محبت ببینه و عشق ورزیدن رو یاد بگیره.
این نیاز به محبت کردن و مورد مهر واقع شدن همیشگی است و تا آخر زندگی با ما می ماند.
اگر دقت کنیم متوجه میشویم سرچشه خیلی از افکار و اعتقادات و رفتار ما از عواطف ماست، که همه این عواطف از دوست داشتن ناشی می شود.
می خواستم یک داستان از خودم و پسرم تعریف کنم که در تایید صحبت های سارا خانم در مورد بغل کردن و بوسیدن بچه هاست که سر فرصت بعدی خواهم گفت.
_________________________________________________
پویای عزیز
ممنون از نظر شما. اگر داستان خودتان را نوشتید من می توانم به نام شما در اینجا به عنوان یک نوشته مستقل پستش کنم البته اگر مایل باشید.
December 24th, 2007 at 9:44 am
ممنون، اگه تنبلی اجازه داد براتون می فرستم، البته هیچ وفت مثل نوشته های خوب شما نمیشه، شما نویسنده خوبی هستید.
December 24th, 2007 at 12:41 pm
اصل 5)توی پارک بر روی تاب بنشینید و بگذارید کودک تان شما را هل بدهد!:)
این را دیروز با چشم خود دیدم. یک آقای گنده ی با قد بیش از 2 متر را دختر (فکر کنم) 5 ساله اش چنان تاب می داد… تماشایی بود… قدرتی که این کودک در خود می دید!!
درباره ی پست قبلی: آفرین بر سارا خانم… دخترک شجاع
December 24th, 2007 at 3:21 pm
بسیار عالی بود ، لطفا ادامه بدهید.
December 24th, 2007 at 4:06 pm
با عرض سلام
به همان خوبی یک متخصص جامعه می نویسید. احسنت بر شما. واقعا عالی است. کاملا با حرف های شما موافق هستم. حیف است که این نگاه تیزبین و دقیق شما در خدمت علمی دیگر است. در هر حال جسارتا مطلب زیبای تان را در وبلاگ خودم توصیه کردم.
با تشکر و تقدیم احترام
December 24th, 2007 at 7:30 pm
ممنون ، خيلي خيلي برام مفيد بود
January 1st, 2008 at 9:51 pm
[…] راهکارهایی چند برای مشکلات مهاجرین با فرزند… […]
January 4th, 2008 at 2:17 am
من مهاجر نیستم و فرزندی هم ندارم، ولی حس میکنم نکاتی رو که اشاره کردی کاملا درست هستن. به خصوص تاکیدی که توی بند 1 در مورد «از دید بچه نگاه کنید» کردی. هیچ وقت نباید فراموش کنیم که اگرچه به هدف آینده بهتر برای فرزندانمون اقدام به انجام کاری (مثلا مهاجرت) میکنیم ولی احساس و دیدگاه فرزندمون دستکم تا وقتی که بزرگ نشده، شاید این نباشه.
January 8th, 2008 at 9:58 am
پدر من در این خاک، در این مزرعه ی پاک ، هر بذری کاشت به جز بذر عشق و مهر و خِرَد!