Dec 25
مگر شکستن یک دل چقدر توان می خواست که بدان واسطه او پنداشت که قوی ترین فرد روی زمین شده است؟ جدی جدی پرم می داد و من شوخی شوخی می پریدم تا آشیانه ام را در دلش شکست… برای او شاید حفره ای خالی در وجودش ماند و برای من آسمانی به طعم قفس، غربتی به پهنای آسمان و پروازی در نهایت دلتنگی….گاه ولی چاره ای جز از رفتن نیست…


December 29th, 2007 at 5:57 pm
http://www.youtube.com/watch?v=j-Qti7vJcdA
قابل توجه هموطنان آذری
هر چند که این کلیپ فکاهی و نسبت به آهنگی که سارا خانم پست کردند مبتذل است ولی بالانس خوبی برای غمگین بودن آن است.
December 29th, 2007 at 11:47 pm
کوه سرسخت غرور: خوابت تعبیر شد. عاقبت از این دیار بیرونم کردند.
پرنده کوچک آوازهخوان: کسی بیرونت نکرده. خودت خواستی بروی.
کوه: به ته خط رسیدم. نمیگذارند قد بکشم.
پرنده: میشود ماند و کار کرد. سخت است ولی میشود.
کوه: دیگر تمام شد. میروم جایی که قدرم را بدانند.
پرنده: تنهایی ترا میکشد. حالا میبینی.
کوه: شنیدهام آسمان آنجا آبیتر است.
پرنده: پس دیگر مرا فراموش کن.
کوه: غرور سنگم، اما شکستم…