لطفاً مطالب این وبلاگ را در وبلاگ دیگری کپی نکنید؛ به جایش اگر دوست داشتید به آن لینک دهید. چاپ مطالب در مجلات نیز با ذکر و لینک منبع آزاد است. برای آشنایی با قوانین کپی رایت می‌توانید اینجا را ببینید. با تشکر، سارا رها

خواندنی های روز:

خاطرات سالهای سبز: کودکی

خاطرات شما چه نظری دارید؟

پدرم چشمه ای آب زلال بود که من از چشمهای آبیِ آرامش نور می نوشیدم. خواهرم گلی آفتاب گردان بود و همیشه در حال خنده و برادرهایم دو صخره بلند بودند که من بازیگوشانه ازشان بالا می رفتم. مادرم ساحلی سخاوتمند بود و من چون موج در کنارش در فراز و نشیب؛ از او دور می شدم و باز با شتاب در میان بازوان گشوده اش می آرمیدم. اینهمه ساکن بودند و ثابت و من در این تصویر در حرکت و در جوش و خروش.

خانه کودکی ام خانه ای قدیمی بود که فقط دو تا اتاق داشت و یک هال ولی زیر زمینهایی داشت که فقط یک پله از حیاط پایین تر بودند که مسکونی نبودند و فقط جنبه انباری داشتند. آن زیر زمینها، سرزمینهای در قلمرو من بودند. در حیاطِ جلو حوض بزرگی بود که من آنرا استخر اختصاصی خودم می دانستم. باغچه ای بود و یک چاه مهربان. مهربان بود چون هر وقت که از چیزی غمگین می شدم می رفتم لبه چاه و غم و غصه هایم را به درونش می ریختم و او با مهربانی همه را پذیرا میشد و نگاهم می کرد.

در حیاطِ پشت چند تا مرغ و خروس و تعدادی کبوتر داشتیم که البته من همه را مال خودم می دانستم! همه اسم داشتند و دوستان نزدیکم بودند و من شاهد همه ماجراهای زندگیشان از جمله عشق بازی کردنهایشان و بچه دار شدنهایشان بودم. خروسمان را ولی زیاد دوست نداشتم از بسکه پر توقع بود و پر مدعا. (فکر می کنم از بچگی من یکمی فمنیست بودم!) روزی که مرغ پاکوتاه خانم حنای مرا به خاطر مهمان ناخوانده سر بریدند تا غذا درست کنند تا یکهفته برایش گریه کردم.

از آن جاییکه بچه هم سن و سال من در فامیل و در همسایگی هم نبود من همه سالهای کودکی ام را در خانه تنها بازی می کردم. آن حیاط برایم بهشت بود. با همه موجودات و حتی اشیاءیی که در آن حیاط بودند احساس نزدیکی خاصی می کردم. مثلا با حلزونها و کرمهای باغچه خیلی رفیق بودم و البته گاهی هم اجازه می دادند که باهاشان تجربه های علمی داشته باشم مثل اینکه کرم را از وسط نصف کنم و ببینم چه اتفاقی می افتد و یا عکس العملشان نسبت به نمک چی بود!

حیاط ما سنگی بود و از لابلای سنگها گلهای ناز در می آمد که هر شب بعد از غروب می خوابیدند (بسته می شدند) و هر روز صبح باز با اولین بوسه خورشید بیدار می شدند. بی توقع و بی دردسر همه جا در می آمدند. گاه که من بی تاب می شدم و نمی خواستم که منتظر باد شودم تا گرده هایشان را بپراکند خودم گرده هایشان را می گرفتم و پخش می کردم که بیشتر در بیایند. آنوقت حیاط از آنها پر می شد و من سخت احتیاط می کردم که دو چرخه ام را که برایم حکم اسب داشت روی گلها راه نبرم.

درخت کاجی هم بود که از میوه هایش به جای تیرِِ هفت تیرم استفاده می کردم. راستش کل اسباب بازیهای موجود در خانه محدود بود به یک عروسک و یک دبلنای کهنه -که با آن بازیهای من در آوردی دیگری می کردم - و دو تا ماشین که از زمان کودکی برادرهایم مانده بود. یک هفت تیر هم داشتم. همین. وسایل بازی دیگر را خودم می ساختم. تلویزیون هم نداشتیم. من بعدها به پدرم به شوخی می گفتم که شما اصلا با مظاهر تمدن مخالفید! ولی بهرحال تا 13 سالگیِ من که او مقاومت کرد و تلویزیون نخرید.

آن حیاط و زیر زمینها برایم جنگلی اسرار آمیز و سرشار از زیبایی بود که هرگز از بازی در آن خسته نمی شدم. الان که به گذشته ام نگاه می کنم می بینم که چقدر مثل یک علف آزاد و رها زیر نور خورشید بزرگ شدم. دست در دست باد می دویدم و می رقصیدم و هیچکس بهم بکن نکن نمی گفت. هیچکس حتی نمی گفت که درس بخوانم. برای من مدرسه همیشه جای بازی بود. بجز کلاس اول و دوم دبستان همیشه همه کتابهای درسی ام را همان یکماه اول مهر خودم می خواندم و برای همین از مدرسه کمال لذت را در بازیگوشی و شیطنت در زیر قیافه آرام و معصوم و حق به جانبم می بردم! در خانه همه کتابها برای خواندن آزاد بود مگر یک قفسه خاص از کتابخانه پدرم که همیشه درش را قفل نگه می داشت. ولی آنهم من بالاخره محل کلید joyvibrations.jpgرا کشف کردم و با کلی نقشه در لحظاتی که چندان هم آسان بدست نمی آمد از آن قفسه هم کتابی را کش می رفتم و می خواندم. اصلا هم مطالب ممنوعی نبودند. نمیدانم چرا پدرم فکر می کرد که مناسب سن ما بچه ها نبوده است. هیچوقت ولی به او نگفتم که من اینکار مخفیانه را کردم!

کلاس اول که بودم همیشه آخر شب یاد مشقهایم می افتادم و یادم است که همیشه هم بعد از یک صفحه مشق نوشتن می زدم زیر گریه که من خسته ام و نمی توانم آنهمه مشق را بنویسم. برادر و خواهرم که از من کلی بزرگتر بودند و 4 صفحه مشقِ کلاس اول برایشان چیزی نبود همیشه دلشان برایم می سوخت و بجای من مشقهایم را با خط درشت می نوشتند! از کلاس دوم خودم راهش را یاد گرفتم که چه جوری از مشق نوشتنِ زیاد در برم. غالبا مبصر می شدم و کنترل مشقها به عهده خودم بود. یادم است که همیشه کمتر از آنجه که تکلیف می کردند مشق می نوشتم.

ده سال اول عمرم را در آن خانه و حیاط سر کردم. بعد از آن به خانه ای رفتیم که اتاقهای بیشتری داشت ولی حیاطش و زیر زمینش خیلی کوچکتر بود. چاه این خانه جدید مهربان نبود. لبه نداشت و دری آهنین داشت. وقتهایی که مادرم متوجه من نبود بیاد چاه مهربان قدیمی مان گاه درِ آهنین چاه را بلند می کردم ولی از این یکی چاه می ترسیدم. اصلا با من هم سخن نمی شد!

جا برای خروس و مرغها هم نبود ولی کبوترهایم را برده بودیم و آنها تا روزی که من از آن شهر برای رفتن به دانشگاه در آمدم با من بودند. در این خانه دیگر خواهر و برادرهایم هم نبودند که بزرگ شده بودند و برای دانشگاه رفته بودند تهران. دیگر هرگز نرفتم ببینم که چه بر سر آن خانه کودکی آمد. یعنی چند بار تا سر کوچه رفتم ولی نتوانستم که جلوتر بروم. چون می دانستم که آن خانه را کوبیده و خانه دیگری جای آن ساخته اند و طبعا حیاط هم دیگر آن حیاط نبود. هنوز هم هر وقت که می روم ایران تا سر کوچه قدیمی می روم و بر می گردم. نمی خواهم که آن تصاویرِ کودکی ام با تصویر فعلی آن فضا عوض شوند.

کودکیِ شاد و رهایی داشتم. تنها از دو چیز دلخور بودم. یکی اینکه دلم می خواست مثل پسربچه ها گوشه خیابان مجله بفروشم و دیگر آنکه دوست داشتم مثل پسرها تو کوچه ها بازیهای پسرانه کنم چون خیلی از عروسک بازی خوشم نمی آمد. ایندو کار را نمی توانستم که بکنم. جالب اینه که وقتی پسرم 10 سالش شد برایش شغل تحویل روزنامه دم در منازل را گرفتم که بیشتر البته خودم می کردم تا او! همان موقع هم بنظرم آمد که آن کار همان آرزوی کودکی خودم بوده است!

در عین حال که کسی به من بکن نکن نمی گفت ولی خطوط قرمزی بودند که بی گفتگو رعایت می کردیم. مادر فرمانده خانه بود. پدر هم مقامش خیلی والا بود ولی در عمل چندان نقشی نداشت. این مادر بود که به همه چیز می رسید. به واسطه مادر بود که احترام پدر هم والا حفظ می شد. پدر مادرمان را ملکه می دانست و همیشه سخت عاشقش بود. من از تماشای مادرم، از دیدن حرکات آرام و بزرگوارانه اش و چهره نورانی و زیبایش لذت می بردم؛ تحسینش می کردم. البته گاه از دستش لجم هم می گرفت. بعدها با همین مادری که بسیار در دل تحسینش می کردم به جنگ و جدل پرداختم تا که بگذارد که انتخابهای خودم را برای زندگی ام داشته باشم ولو اینکه اشتباه باشند.

اکنون است که می فهمم اگر هر قدرتی دارم بیشترش را مدیون پدر و مادرم و آن کودکی رها و شاد هستم. اکنون که این سطور را می نویسم دارم به چهره تکیده ولی همچنان زیبا و پر صلابت مادرم در بستر بیماری نگاه می کنم و فکر می کنم که آیا میداند و یا می تواند متوجه شود که چقدر همچنان تحسینش می کنم و چقدر خود را مدیونش میدانم؟

 

مرتبط: خاطرات سالهای سبز: جعبه

8 نظر برای “خاطرات سالهای سبز: کودکی”

  1. شهرام می گوید:

    بگذار عزیزانت هم این نوشته را بخوانند. کاری که من هم کردم و پیوندی عاطفی همراه با درک متقابل - فراتر از فرسنگ‌ها فاصله - ایجاد شد.
    برای مادر گرامی شفای عاجل آرزومندم.

    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

    ممنون شهرام جان. به توصیه شما هم عمل شد….

  2. پي‌كولو می گوید:

    بسيار زيبا نوشتي ساراي عزيز. كاش آن بند آخر را مادرت بداند. گمانم اثر خيلي خوبي روي هر پدر يا مادري مي‌گذارد.
    *
    راستي “دبلنا” يعني چه؟

    ______________________________________________

    ممنون پی کولوی عزیز
    دَبِلنا یک بازی ایست مثل بینگو که یک سری کارت که رویش شماره نوشته شده داره و یکسری مهره که هر کدام یک شماره دارن. بازکنان تاس می اندازند و بعد بر آن اساس مهره ها رو روی آن کارتها جابجا می کنند. من اینو سالها بعد یاد گرفتم و هیچوقت هم یک دبلنای واقعی رو بازی نکرده ام چون دبلنا رو فقط برای بازیهای دیگری استفاده می کردم. مثلا مهره هاش آدم بودند و اسم داشتند و غیره!

  3. pooyaa می گوید:

    قسمت مربوط به خانه خیلی احساسی، عاشقانه، و شاعرانه بود. و حالا برای من مشخص می شه که چرا شما در خیلی جاها از مثال خانه استفاده می کنید.
    عبارتهایی مثل “خانه مهربان” “چاه مهربان” ” خروس از خود راضی” نشانه هایی از لطافت روحیه شما و ارتباطتون با محیط پیرامنتون است. در واقع تمام این مفاهیم حقیقی هستند. چون تمام اشیاء روح دارند و زنده هستند. و علت وجودی آنها خدمت کردن و تربیت کردن اشیاء دیگر است. ببینید این خانه چه تاثیری در پرورش روح شما داشته! که همیشه در قلب شما زنده و مواج خواهد بود، هر چند که بخاطر تغییرات این دنیا دیگر بصورت فیزیکی وجود نداره.
    ما به وجود شما افتخار می کنیم. محبتی که بین شما و مادرتون هست همیشه زنده است و مواج و بوی خوش آن کاملا به مشام می رسه. لطفا وقتی که به ایران رفتید از طرف ما محکم مادرتون رو بغل کنید و ببوسید.

    من هم مثل شما موفع مشق نوشتن عذا می گرفتم و مخصوصا روزهای آخر عید 12 13 فرودین گریه می کردم،(چون باید 13 درس کتاب را رونویسی می کردم) ولی چون بچه اول بودم برادر یا خواهر بزرگتر نداشتم که کمکم کنند. این مسئله(بچه اول بودن) همشیه در زندگی تکرار شده و من به عنوان جاده صاف کن برادرها و خواهرم بودم.
    ضمنا به عنوان یک پسر به دخترها حسودیم می شه. چون دخترها خیلی از نظر عاطفی راحت می تونند خودشون رو ابراز بکنند. هر وقت که بچه بودم و احساساتم لبریز می شد و دلم گریه می خواست از خودم خجالت می کشیدم چون در خانه و مدرسه گریه کردن برای یک پسر عیب بود!

    جانتان خوش

    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    ممنون پویای عزیز
    منم همیشه دلم برای پسرها سوخته واسه خیلی چیزا ولی نه واسه اینکه نمی تونن گریه کنن!!
    در ضمن من یک عبارت شما رو حذف کردم و علتش را در ایمیلی که اینجا نوشته اید نوشتم. امیدوارم که گرفته باشی اش.
    زنده باشی

  4. ابلیس می گوید:

    سارا جان سلام
    چه زیبا نوشته ای عزیز، اون تیکه مشق رو فکر کردم فقط کلک خودم بوده من هم دقیقا سالهای اول و دوم مدرسه همین کلک رو میزدم
    خوش و سلامت باشی

    ____________________________________________

    سلام ابلیس عزیز
    ممنون از نظر لطفت. کیفی داشت آن کلک زدنها…!

  5. رند عالم‌سوز می گوید:

    اختيار داريد خانم!
    ملاحت كارهاي ما نظر لطف شما است.
    به قول حافظ:
    اگرچه حسن فروشان به جلوه آمده‌اند
    كسي به لطف و ملاحت به يار ما نرسد
    برقرار باشيد

  6. dashtesabz می گوید:

    سارا جان
    زیبا آرام و دوست داشتنی . هر وقت احساس دلتنگی کنم این نوشته آرامم می کند.

  7. الف.کاف می گوید:

    خوشبخت آنکه مادر دانا به روز وشب
    چونان فرشته بر سر او سایه گستر است

    من همیشه حسرت مادری دانا رو داشتم

  8. Flame می گوید:

    سلام سارای بسیار عزیزم
    نوشته های زیبا و لطیفت مرا به یاد کودکی و خاطراتم انداخت . گاهآنقدر به اکنون مشغول می شوم که یادم میرود کودکی چگونه بر من گذشت !و لحظه اندکی را نیز که به آن زمانها میاندیشم آنقدر تمرکز ندارم که فکر میکنم خاطرات از یادم پرکشیده اند ! اما… شاید اگر شروع به نوشتن کنم به یادشان آورم.
    کاش بتوانم ازبند این زمان خارج شوم ووقتی را برای این کار بگذارم آنوقت برایت میفرستم تا با قلم زیبایت آنرا ویرایش کنی و گوشه هایی را که مناسب میدانی برای دوستان در صفحه ای بگنجانی .
    سارا جان باور کن بجز آن دو روز و الان که با توام مدتهاست وقتی را برای خودم نبوده ام. یادت سبز !

    ________________________________________________________________

    سلام عزیز
    سعی کن که کودکی ات را بنویسی نه لزوما برای کسی ولی برای خودت و ییاد آوردن اینکه که بودی و از کجا آمده ای. برای اینکه ببینی که اسطوره مقاومت بودنت در کجا شکل گرفته است. این قدم زدن در کوچه باغ کودکی آنچه را که از یاد برده ایم دوباره زنده میکند و آنوقت دنیا قابل تحمل تر و زیباتر میشود. حتما بنویس….

شما چه نظری دارید؟

WP Theme & Icons.FoxTheme and Localized by Behrang Yarahmadi
Entries RSS Comments RSS
FireStats icon Powered by FireStats