لطفاً مطالب این وبلاگ را در وبلاگ دیگری کپی نکنید؛ به جایش اگر دوست داشتید به آن لینک دهید. چاپ مطالب در مجلات نیز با ذکر و لینک منبع آزاد است. برای آشنایی با قوانین کپی رایت می‌توانید اینجا را ببینید. با تشکر، سارا رها

خواندنی های روز:

فرزندانِ طلاق

اجتماعی, خانواده شما چه نظری دارید؟

لطفا اول مقدمه و توضیح مرا در این پست قبلی بخوانید. باز هم تاکید می کنم که اعتبار تجزیه تحلیل های من به اندازه مشاهدات و تجربیاتم است و نه بیشتر. مطلب این نوشته در دنباله بحثی است که در نوشته های قبلی 1 و 2 و 3 شروع کرده‌ام.

خواستم مثال هایده خانم و دخترش را بگویم دیدم که باید اول به مسئله طلاق در خانواده های مهاجر اشاره کنم و قضییه را از دید فرزند یک خانواده طلاق گرفته -که برای سادگی کلام من آنرا فرزندِ طلاق می خوانم- بشکافم.

طلاق در خانواده های مهاجرت کرده چشمگیر است. البته من اطلاع آماری‌ای از این قضییه ندارم ولی می‌توانم بگویم که تعدادش چشمگیر است. اینکه چرا اینطور است و چه عواملی آنرا تسریع می کند بحث مفصل دیگری است. قصد من در این نوشته فقط تحلیل این قضیه در ذهن فرزندِ طلاق است و پرداختن به مسئله طلاقِ پدر و مادرش از دیدگاه او.

دیده ام پدر و مادرهایی را که از هم جدا شده اند (چه در ایران و چه در غرب) غالبا از رفتار بی توجه فرزندان نوجوان و جوانشان به خود دلخورند و آنرا به حساب تغییر زمانه و هجوم مدرنیته می گذارند و خلاصه از دورِ بد فلک شکایت دارند. همه اینها ممکن است که دخیل باشد. رفتار یک فرزندِ طلاق با پدر و مادرش ممکن است که خیلی هم خودخواهانه جلوه کند (و یا واقعا هم خودخواهانه باشد) ولی نکته اساسی به نظر من در اینست که باید بتوان از دید آن فرزند نگاه کرد.

نوجوانی که پدر و مادرش طلاق گرفته اند خود را اسیر در بین دو بزرگسالی می بیند که قرار بوده مثلا نمونه انسانی اش باشند. او در انتخاب پدر و مادرش حقی نداشته است. او که نمی‌توانسته و یا نمی‌تواند پدر و مادر دیگری اختیار کند پس گویی که کسی حقی را از او به نسبت تمام فرزندان دیگری که خانواده معمولی ای دارند گرفته است. این حق هر بچه ای است که خانواده پر مهری داشته باشد. اگر ندارد پس گناه آن پدر و مادر است. (دقت کنید که داریم از نگاه فرزند به قضییه نگاه می کنیم.) مگر آن موقع که پدر و مادر عاشق هم شده بودند و با هم ازدواج کردند از او نظر پرسیده بودند؟! مگر از او نظر پرسیده بودند که آیا او را به دنیا بیاورند یا نه؟! پس این پدر و مادر در هر صورت از دیدگاه فرزند هر دو مقصرند.

ممکن است که بچه ها حتی با طلاق موافق باشند که در خیلی از موارد من دیده ام که کاملا موافقند و حتی دیده ام بچه هایی را که معتقدند که پدر و مادرشان که هنوز باهمند باید طلاق بگیرند. ولی نکته در اینست که در یک زندگی خانوادگی پر تنش، چه طلاق صورت گرفته باشد چه نباشد، از دید بچه پدر و مادرش از او حقی را سلب کرده اند.

قدم اول در یافتن راهکار تحلیل مسئله است. این حق فرزند را باید به رسمیت شناخت و از دید او به مسئله نگاه کرد. پدر مادرهایی را هم دیده ام که این حق را برسمیت می شناسند و از فرط احساس عذاب وجدان به لوس کردن بچه می پردازند که آن هم خود عوارض بدتری را دارد. من بچه هایی را دیده ام که از این قضییه کمال سوءاستفاده را می کنند و هر کار که دلشان می خواهد می کنند برای اینکه می دانند که پدر و مادر خود را مقصر می دانند. اما برسمیت شناختن آن حق با نداشتن دیسیپلین تربیتی دو تا موضوع متفاوتند و دومی معلول اولی نیست.

همانقدر که معتقدم باید آن حق را به بچه داد و خود را مقصر دانست ولی در قدم بعد اینرا هم همینجا بگویم که اگر کسی می خواهد که بتواند در زندگی کسی دیگر (فرزندش) مثمر ثمر شود باید که در وهله اول بتواند که خودش را هم ببخشد. هر کسی خطا می کند . مهم اینست که با فرزندمان صادق باشیم و به خطاهایمان خودمان اول اعتراف کنیم. فرزند ما از ما انتظار قدیس بودن و نمونه دهر بودن ندارد. او فقط یک پدر یا مادری می خواهد که درکش کند و بتواند که به زبان او با او سخن بگوید. او براحتی پدر و مادرش را بابت کم کاریها می بخشد. این گفتگوی صادقانه بین طرفین که نشانه احترام به شخصیت فرزند هم هست بیش از پیش پدر-مادر و فرزند را به هم نزدیک می کند و رابطه را به بعد دیگری می برد.

حال فرزند نوجوانی را در نظر بگیرید که پدر و مادرش مهاجر هم هستند و طلاق گرفته اند. او به اندازه توان و ظرفیت خودش مشکل تطبیق با جامعه را دارد. از او نباید انتظار داشته باشید که بیاید شرایط روحی پدر و مادر طلاق گرفته اش را درک کند و مرهمی بر آنها باشد. خیلی که هنر کند سعی می کند که با هردو به نیکویی برخورد کند و سعی کند که هردو را در روزهایی ببیند. ولی اینجا نکته ظریفی هست که من دیده ام غالبا پدر و مادرهای طلاق گرفته نادیده می گیرند. در جامعه غربی غالبا بعد از طلاق بچه ها با مادر می مانند و قرار بر این می شود که روزهایی را هم با پدر صرف کنند. در شرایط معمولی فرزند نوجوان مهاجر از قبل با پدر و مادرش احساس فاصله و جدایی می کند بدلیل همان تطبیق یافتن زودتر در جامعه که در پست پیشین بحثش را کردم. او در این سنین بطور طبیعی چندان حوصله وقت صرف کردن با پدر و مادرش را ندارد. یعنی اگر پدر و مادرش از هم جدا نشده بودند احتمالا در طول هفته بیش از چند دقیقه با پدر و مادرش حرف نمی زد ولی حالا که آنها از هم جدا شده اند او موظف است که هفته ای یکبار حداقل پدر یا مادری را که با او زندگی نمی کند ببیند و با او وقت صرف کند. حالا فرض کنید که آن پدر یا مادر بسیار متمدنانه اصلا راجع به همسر سابق هم از بچه سئوال نمی کند و یا اشارات غیر مستقیم به مسئله طلاق نمی کند (حالتی که چندان هم اتفاق نمی افتد و متاسفانه برعکسش را من زیاد دیده ام). تازه در همین شرایط متمدنانه هم باز نوجوان احساس اجبار می کند که بخاطر شرایطی که اصلا به او ربطی نداشته و فقط به او تحمیل شده باید مواظب باشد که مثلا پدرش یا مادرش دلخور نشود چرا که دلخوری آنها یعنی دردسر بیشتر برای او.

یک نوجوانِ مهاجر تحت فشار های مضاعف اجتماع و پدر و مادرش که غیر منصفانه به او تحمیل شده است، باید راه حل خود را پیدا کند که غالبا هم با کناره گیری از هر دو نفر پدر و مادر - خصوصا اگر پدر یا مادر دچار افسردگی هم شده باشند- پیدا می کند. حال شما هر چه که بخواهید از راه پند و اندرز او را به وظایف فرزندی خویش هدایت کنید و یا دلش را برحم بیاورید اثر منفی بیشتری دارد و او را از خود بیشتر دور کرده‌اید. این یک اصل کلی است که اصولا برای اینکه بتوانید برای کسِ دیگری مفید واقع شوید باید که اول آدم مفید و سرحالی در زندگی خودتان باشید. رعایت این اصل برای پدر-مادرهای جدا شده مهاجر جنبه حیاتی پیدا می‌کند. یادتان باشد که فرزندِ طلاقِ مهاجر دیگر حوصله و توان آن را ندارد که بار مشکلات پدر و مادرش را که او در آن نقشی نداشته استٰ، بکشد. او داشتن یک پدر و مادر موفق و امیدوار و سرحال را حق خود می‌داند. درست یا نادرست، این یک واقعییت است که باید پذیرفت.

اگر می خواهید که به اینجا نرسید که فرزند شما راه حل کنار آمدن با مسئله طلاق پدر و مادرش را در پاک کردن صورت مسئله -یعنی ترکِ پدر و مادر- پیدا نکند، باید که اول خود را بابت اشتباهاتتان ببخشید؛ دوم، راه خودتان را در زندگی بیابید به گونه‌ای که بتوانید نشاط زندگی کردنتان را حفظ کنید؛ و سوم، باید که بتوانید با فرزندتان دوست شوید. او را بفهمید و آنوقت صادقانه مثل یک دوست از او بخواهید که شما را بفهمد. تنها در این صورت است که فرزند خود را از پدر و مادر جدا نخواهد کرد. البته حواستان باشد که بیش از حد انتظار نداشته باشید. اشتباهات گذشته شما، اشتباه در انتخاب همسر ربطی به بچه شما ندارد. همسرتان چه خوب چه بد پدر یا مادر فرزند شماست. خیلی هم نمی توانید آن را جلوی بچه اشتباه قلمداد کنید چرا که بچه فورا نتیجه می گیرد که اگر ازدواجتان را به کل اشتباه می دانید پس از داشتن او هم خوشحال نیستید و آنگاه خود را باز تنهاتر می بیند. خود را دشنام طبیعت به اجتماع می یابد و چون سنگی تیپا خورده (اشاره ام به شعرهایی است که اینگونه سردوده شده اند). ولی می توانید به شکست خود در ادامه یک زندگی خانوادگی موفق اعتراف کنید و بتدریج که بچه بزرگ می شود، بر حسب لزوم، علل شکست را تحلیل کنید که بدرد آینده او به هنگام ازدواج خواهد خورد.

در خاتمه باز هم تاکید می کنم که اگر با صبر و حوصله و مهر بذری در دل بچه تان کاشته باشید مطمئن باشید که روزی جوانه خواهد زد و به بار خواهد نشست. دوران نوجوانی که بگذرد بچه ها بسیار شبیه پدر و مادرهایشان رفتار خواهند کرد و تصمیم خواهند گرفت. امید اینست که تلاش کنیم که اشتباهات ما را تکرار نکنند.

 

2 نظر برای “فرزندانِ طلاق”

  1. کمانگیر می گوید:

    ممنون.

  2. بامداد می گوید:

    امیدوارم روزی امکانی در وب ایجاد شود که خوانندگان بتوانند همراه با کامنت گذاشتن، قسمت‌هایی از نوشته را highlight کنند. حالا که این امکان نیست، قسمت‌هایی از نوشته‌ات را که به خصوص جالب می‌بینم نقل به مضمون می‌کنم:

    اگر کسی می خواهد که بتواند در زندگی کسی دیگر (فرزندش) مثمر ثمر شود باید که در وهله اول بتواند که خودش را هم ببخشد. هر کسی خطا می کند .
    فرزندِ طلاقِ مهاجر دیگر حوصله و توان آن را ندارد که بار مشکلات پدر و مادرش را که او در آن نقشی نداشته استٰ، بکشد. او داشتن یک پدر و مادر موفق و امیدوار و سرحال را حق خود می‌داند.

    این موارد نه فقط در مورد مهاجرین، بلکه اصولا در همه موارد درست است.

    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

    سلام بامداد عزیز
    ممنون از حسن نظرت. همینطور است که گفته‌ای. منتها این مسائل در مهاجرت خیلی پررنگتر می‌شوند. بنظرم آمار افسردگی و احساس عدم تطابق با محیط در بین مهاجرین به مراتب بیشتر است تا در میان افراد در طبقه مشابه در داخل کشور.

شما چه نظری دارید؟

WP Theme & Icons.FoxTheme and Localized by Behrang Yarahmadi
Entries RSS Comments RSS
FireStats icon Powered by FireStats