چندی پیش داستانی از ماجراهای یکی از دوستانم، هایده خانم، با دخترش را نوشته بودم. به توصیه دوستان از ایشان اجازه گرفتم که تدابیرش را به عنوان یک نمونه موفق از رابطه مادری با دختر نوجوانش در شرایطی کاملا بحرانی، نقل کنم.
هایده با شوهرش وقتی که دخترشان 4 ساله بود به امریکا مهاجرت کرده بود و وقتی که دخترشان 14 ساله بود از شوهرش طلاق گرفته بود. هایده و شوهرش آدمهای نسبتا مذهبیای بودند و شوهر از جمله مردهایی بود که وقتی پای دخترشان به میان میآید بیشتر یاد مذهب و آداب مذهبی میافتد، از آنهایی که از رشد و قد کشیدن و زیبا شدن دخترشان خجالت میکشند و سعی در پوشاندنش دارند. در تمام دوران بلوغِ دخترشان، پدر مرتب سعی داشت که به دخترشان گوشزد کند که زیبایی ملاک خوبی نیست و مدام به او میگفت که آنجور که لباس میپوشد زشت میشود. از آنطرف دخترها در غرب عمدتا در سنین نوجوانیست که خود را زیاد آرایش میکنند و تلاش وافری در زیبا نشان دادن خود دارند. لاله، دختر هایده، هم از این جمع استثنا نبود.
هایده و شوهرش طلاق متمدنانه و راحتی نداشتند و این وسط پدر، لالهی 14 ساله را بسیار سرزنش میکرد که طرفداریِ مادرش را کرده است و با طلاق آنها موافق بوده است. مرتب لاله را نصیحت میکرد که راه مادرش را طی نکند و همچون او مثلا به بیراهه نرود.
زیر فشارهای محیط از یک طرف و موأخذه شدن مداوم توسط پدر و فشارهای ناشی از طلاق از طرف دیگر، لاله به دوستان مدرسهای بیشتر پناه آورده بود. متاسفانه در حلقه دوستانِ چندان خوبی قرار نداشت. سیگار میکشید و به انواع حیل به مادرش دروغ میگفت و در پارتیهای دوستانش شرکت میکرد. کار به جایی رسیده بود که دیگر از مدرسه هم در میرفت و البته درس هم نمیخواند.
هایده اینهمه را حس میکرد ولی لاله به هیچکدام از کارهایی که در بالا نوشتم هرگز اعتراف نمیکرد و اصرار داشت که مادرش اشتباه میکند. چون ظاهر قضییه را حفظ میکرد، هایده مدرکی برای اثبات آنچه که حس میکرد، نداشت و نمیتوانست به صرف بیادب رفتار کردن دخترش او را به چیزی متهم کند و مثلا به آن دلیل فشار بیشتری روی دخترش اعمال کند.
ولی حس مادریِ هایده قویتر از این حرفها بود. به قول خودش هرکاری که دخترش میکرد او به خواب میدید. در اتاق دخترش دفتر خاطرات او را پیدا کرده بود که خواندنش برای هایده ضربه بزرگی بود. پس از آن کیف دخترش را گشته بود و بستهای ماری جوانا هم پیدا کرده بود. به گفته خودش از سر استیصال به پلیس زنگ زده بود و پرسیده بود که اگر او آن بسته را به پلیس دهد چه کار خواهند کرد. پلیس هم گفته بود که چون دخترش زیر 18 سال است مادرش را احضار خواهند کرد و تعهد خواهند گرفت. هایده مایوسانه از پلیس پرسیده بود که پس او با دخترش چه کند که او را از این مواد دور بدارد و پلیس گفته بود که تنها راه اینست که دخترش را از خانه بیرون کند تا او سختی زندگی را بفهمد و سرش به سنگ بخورد! در ضمن لاله دوستی هم داشت که مدام او را به فرار از خانه تشویق میکرد. مادرِ آن دوست هم لاله را در دعواهای او با هایده تایید میکرد. در همان ایام بود که هایده آن کابوسها را میدید که دخترش را کشته است.
آنروزها به توصیه من هایده و دخترش پیش یک مشاور خانواده رفتند ولی توصیه خوبی نبود عمدتا به این دلیل که مشاورین غربی با زمینه فرهنگی ما آشنا نیستند و فرمولهایشان اینطور که هایده میگفت برای ما چندان کاربرد ندارد چون که رابطه عاطفی را اصلا در نظر نمیگیرد. هایده میگفت که فرمولهای مشاور لاله را بیشتر عصبانی و فراری کرده بود. پس تصمیم گرفت که خودش راه حلی پیدا کند.
شرایط هایده و دخترش شرایط بحرانیای بود و راه حلهای هایده در بحران (که در شرایط غیر بحرانی ممکن است به نظر حاد برسند) به ترتیب اینها بودند:
1- مسدود کردن همه حسابهای بانکی دخترش تا که پولی در دست نداشته باشد (لاله در آن زمان 16 ساله بود).
2-درخواست کمک از دایی و عموی لاله که با او ارتباط عاطفی خوبی داشتند برای ارتباط تلفنی بیشتر (هیچکدام از بستگان و همینطور پدرِ لاله در شهرِ آنها نبودند)
3- فراهم کردن موقعیتی که لاله هفتهای یکروز برود برای استادِ پیر نابینایی کتاب بخواند. اینکار به گفته هایده برای هر دو نفرِ آنها مفید بود. آن استاد نابینا احساس میکرد که بدان واسطه به دختِر سرکشی محبتی پدربزرگانه میکند و او را آرام میکند و لاله هم از آنطرف احساس میکرد که به مرد پیر نابینایی کمک میکند و بدینوسیله عواطف انساندوستانه در او همچنان زنده میماند. مضافا اینکه بدینوسیله حداقل لاله کمی کتاب هم میخواند.
4- گرفتن کلیدِ منزل از لاله و به نوعی زندانی کردن او در خانه و اعمال حکومت نظامی. به این معنا که در ماه اول لاله فقط میتوانست برای رفتنِ به مدرسه از خانه بیرون برود و پس از یکماه میتوانست هفتهای یک شب برود بیرون به شرط آنکه ساعت 8 شب برگردد. اینکار در واقع سختترین و پر ریسکترین کار بود برای اینکه ممکن بود که لاله این شرایط سخت را برنتابد و از خانه به کل برود که قبلا تهدیدش را هم میکرد و دوستش هم او را به این امر تشویق میکرد. ولی نکته در اینست که در شرایط بحرانی آدم گاهی مجبور است که آخرین برگش را هم ریسک کند منتها حساب شده و حتی الامکان با پایین آوردن خطر ریسک. در این نمونه خاص هایده اگر این کار را در زمانی میکرد که دخترش درآمد داشت (یک وقتی لاله کار هم میکرد) احتمال خطرِ ترک کردن خانه از طرف لاله بیشتر میبود. به گفته هایده برای او دیگر راهی جز این ریسک نمانده بود. امید او به به این بود که لاله هنوز کمی عقل داشته باشد. لاله اول سخت پرخاش کرد و بعد که مادرش را ساکت و در تصمیمش استوار دید به گریه افتاد و ساعتی هق هق گریه کرد. هایده میگوید آن لحظات سختترین لحظات عمرش بوده تا که کنترل خودش را داشته باشد و در تصمیمش استوار بماند. دخترک گریه میکرد و میگفت که اتاقش را دوست دارد و نمیخواهد که در خانه این و آن دوستش بماند؛ نمیخواهد که برود پیش پدرش و در عین حال نمیخواهد همچه مادری هم داشته باشد که او را زندانی میکند و ….
باری لاله تسلیم شد. یکماه اول هر روز به مادرش میگفت که از او متنفر است برای کاری که با او کرده است و هایده جوابی به پرخاشهای او نمیداده. در عوض همچنان هر شب به هنگام خواب میرفت و پتوی دخترش را روی او میکشید و میبوسیدش و میگفت که چقدر دوستش دارد. هایده کارش را برای 6 ماه تقریبا تعطیل کرده بود تا بتواند در ساعاتی که دخترش از مدرسه برمیگردد خانه باشد. هر روز با مدرسه هم چک میکرد که ببیند آیا دخترش در کلاس حضور داشته است یا نه. از ماه دوم آثار این زندانی کردن دیده شد. در اثر ترک دوستان و پارتیها و سیگار لاله تدریجا دوباره به همان دخترک شیرین قبلی تبدیل شد. ترم درسیاش را با موفقیت تمام کرد و هایده نیز تدریجا آزادیهای او را به او برگرداند ولی خیلی تدریجی.
حدودا دو سال طول کشید تا اعتماد از دست رفته بین آن دو ترمیم شود. به گفته هایده هر دو آنها زخمی از آن ماجرا به یادگار دارند ولی اکنون رابطه آن دو تقریبا یک رابطه ایدهآل بین مادر و دختر است. تابستان گذشته یک شبی مهمانشان بودم و لاله برایم از کلاسهای دانشگاهش و دوستان جدید و قدیمش و مشکلات بعضی از آنها منجمله اینکه هنوز نتوانستهاند دبیرستان را تمام کنند، صحبت میکرد. در حین صحبت به لاله گفتم که چقدر بعضی از استدلالاتش شبیه مادرش شده است. لاله با خنده گفت: “متاسفانه همینطوره که میگی، شبیه مامان شدهام!”
نوشتههای مرتبط با این نوشته را میتوانید در دسته بندی “خانواده” بخوانید.
January 13th, 2008 at 1:14 am
نوشته های مرتبط تان با این موضوع را به ترتیب زمانی خواندم تا رسیدم به این یکی. اعتراف میکنم از حد انتظارم بسیار بهتر بود اما هر چه پیش رفتم نکته ی آزار دهنده ای که ابتدا کم رنگ بود پررنگ تر شد تا این یکی دو نوشته آخری به اوج خود رسید، و آن دیدگاه “خانواده محور” شما و اصالت و تقدسی است که برای خانواده قائلید. به طور پراکنده به نکاتی که به ذهنم میرسد اشاره میکنم.
۱. به نظر میرسد شما معتقید فرزندان (کودکان و نوجوانان) نیازی اصیل و فطری به خانواده آن هم از نوع کلاسیک اش دارند و به عنوان مثال طلاق یا مرگ والدین فاجعه ای جبران ناپذیر و زخمی ابدی برای کودک/نوجوان است. من به این پیش فرض شما انتقاد دارم. من نمیتوانم بپذیرم (به فرض تامین مادی) نیازی عاطفی و فطری به والدین وجود دارد. آنچه این تصور را ایجاد میکند و مثلا جدایی از یکی از والدین را تبدیل به فاجعه ای تمام عیار مینماید پیش فرضی فرهنگی و القا شده توسط محیط است و نه قانونی ازلی و ابدی. البته ابدا منظورم این نیست که این موضوع اهمیتی ندارد، بلکه منظور ارتقای این اتفاق از چیزی در حد “از دست دادن فردی که دوستش داریم” به سطح یک ضایعه بسیار خاص است. این تازه در شرایطی است که روابط خوبی بین اعضای خانواده حاکم باشد وگرنه هم من و هم شما حتما دیده ایم خانواده هایی که فرزندان و والدین به معنای واقعی کلمه از یکدیگر متنفرند و اسطوره “محبت غریزی والدین و فرزندان” که در فرهنگ ایرانی/شرقی ریشه عمیقی دارد ظواهر و تحلیل های نادرستی از این وضعیت ارائه میکند تا واقعیت وجود نفرت به هر قیمتی انکار شود.
۲. حقیقتا از تایید شما از رفتار مادر جا خوردم. من در اینگونه موارد رویکرد عملگرایانه را نمیپسندم و قضاوت هایی که میکنم صرفا اخلاقی است. اما از آنجا که مطالب اخیر رویکردی کاملا عملگرایانه دارند ابتدا از این زاویه وارد گفتگو میشوم. به وضوح میتوانم ببینم در وضعیت پیش آمده مادر بسیار بیشتر از دختر مقصر است. به نظر میرسد ایشان در موارد متعددی مانند سکس، روابط، مواد (البته اگر بتوان سیگار و ماریجوانا را “مواد” دانست) و نقش خود در رابطه با دخترش تا حد زیادی تحت تاثیر تلقیات و اسطوره های سنتی قرار داشته است. ایشان اگر میپذیرفت که معیارها و تلقیاتش را باید حداقل همپای جامعه غربی که به آن وارد شده به روز کند و پیش فرض های نادرست اش را کنار بگذارد، اگر به جای ایفای نقش مادر سنتی و سرک کشیدن در زندگی خصوصی دخترش لااقل در ظاهر استقلال او را به رسمیت میشناخت و آنجا که رفتار دخترش را نمی پسندید از موضع برابر (و نه بالا به پایین) با او در میان میگذاشت و به جای رفتار آمرانه، به او حق انتخاب میداد (حتی اگر تحملش مشکل بود و مجبور بود حفظ ظاهر کند) الان خبری از “زخم ماندگار” نبود و دخترک حتی میتوانست “موفق تر” باشد (این را به عینه در موارد بیشماری دیده ام که فرزندان خانواده هایی که آنها را آزاد میگذارند، بر خلاف تصور رایج در نهایت آدم های بسیار “بهتری” میشوند تا آنهایی که به ضرب و زور دستور و بخشنامه در راه راست نگاه داشته میشوند).
اما از موضع اخلاقی، من رویکرد اتوریترین در قبال فرزندان را محکوم میکنم. با کمی تساهل میپذیرم تا قبل از سنین بلوغ این رویکرد در مواردی قابل تجویز است، اما پس از آن هیچ پدر و مادری به صرف داشتن اشتراک ژنتیکی مالکیتی بر حجسم و روان فرزندش ندارد، حق تعیین تکلیف و دخالت در زندگی شخصی او را ندارد و موظف است که استقلال وی را بپذیرد. چیزی که شما از آن به عنوان “فاکتورهای عاطفی” یاد میکنید، اگر قرار باشد لحظه ای در تضاد با این اصل قرار گیرد همان بهتر که وجود نداشته باشد. متاسفانه این فاکتور های عاطفی که گویا معتقدید به هر قیمتی باید حفظ و تقدیس شوند عامل بسیاری از بحران ها و گاه فجایعی هستند که در همین ایران خودمان هر روز با آنها مواجهیم. گرچه معتقدم در کیس لاله و مادرش نیازی به فدا شدن این فاکتورها نبود اگر مادر به جای این همه اصرار بر “اصلاح” دخترش قدری هم به اصلاح خود فکر میکرد.
بسیار طولانی شد و با توجه به تقدم نسبی این پست نمیدانم اصلا خوانده شود، اما با توجه به لذتی که به طور کلی از دقت و انصاف و جذابیت نوشته هایتان در این وبلاگ بردم (که باید بابتش از شما تشکر کنم) به نظرم ارزش وقت گذاشتن را داشت. موفق باشید.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دوست عزیز نادیده و بینام
بسیار از وقتی که صرف نمودید و نوشته مرا نقد کردید سپاسگزارم. در واقع منتظر نقدهایی از این دست بودم تا ببینم که چقدر توانستهام منظورم را برسانم. در مورد نکاتی که فرمودهاید به ترتیب عرض کنم که هدف من در این نوشته تایید همه رفتارهای مادر (هایده) نبوده است. در واقع او را هم در پیش آمدن مسئله مقصر میدانم کمااینکه خودِ مادر هم خود را مقصر میدانست. ولیکن راهکارهای او را موفق میدانم. قصدم بیشتر روانکاوی یک مهاجر با باورهای مذهبی بود که به هر حال به سرعت نمیتواند از همهشان دست بکشد و یا آنها را در ارتباط با فرزندش تعدیل کند ولی حداقل این مادر از دید من به موقع به تعدیل خود پرداخت و در کنار فرزندش ماند بدون اینکه او را طرد کند. کما اینکه هردو هماکنون به تفاهم رسیده و هر کدام با باورهایی متفاوت با دیگری همچنان با هم بسیار دوست هم هستند.
در مورد نقش خانواده، بله من معتقدم که کودکی شخص نقش تعیین کنندهای در شخصیت و پایداری روحی روانی و موفقییت آتی هر شخص دارد ولی طلاق را به هیچ وجه فاجعه نمیدانم بلکه آنرا یک شکست میدانم که باید پذیرفت، تحلیلش کرد و عوارضش را تا حد امکان کم کرد. در نوشته “فرزندان طلاق هم هدفم هشدار به پدر مادرهای طلاق گرفته بود که از افسردگی و رفتارهای اکستریم از دو سو بدر آیند و بچه هایشان را بفهمند.
باز هم ممنونم که وقت گذاشتید و نقد کردید. این نقدها کمک میکنند یاد بگیرم که چگونه بنویسم که منظور را بهتر برسانم و هم اینکه کاستیهای استدلالهایم و تحلیل هایم را بدانم. همانطور که نوشتهام من خود را در این مسائل صاحب نظر نمیدانم و فقط تجربیاتم و تحلیل های شخصیام را بازگو میکنم. خوشحال میشوم که باز هم نقد کنید.
January 14th, 2008 at 11:49 am
از پاسختان ممنونم. به نظر میرسد اختلاف نظر چندانی نداشته باشیم و صرفا بعضی ملاحضات باعث میشوند قدری محافظه کارانه بنویسید. اما پاسخم به این کامنت:
۱. من طلاق را شکست نمیدانم. یعنی در صورتی که به تقدس نهاد خانواده و اسطوره های وابسته با آن معتقد نباشیم هیچ دلیلی وجود ندارد که آن را پدیده ای منفی ارزیابی کنیم.
۲. من منکر اهمیت دوران کودکی در شکل گیری کاراکتر فرد نیستم. اشاره ام به این موضوع بود که اینکه برای کارایی مطلوب این فرآیند، وجود خانواده شرطی لازم (یا مطلوب ترین گزینه) است پیش فرض درستی نیست و تنها باوری فرهنگی است که بدون استدلال پذیرفته میشود. مثلا هیچ دلیلی وجود ندارد که تصور کنیم کودکانی که در یک کلنی با شرایط مادی مطلوب بزرگ میشوند چیزی از کودکانی که در خانواده ای با همان شرایط مادی رشد میکنند کم داشته باشند. اما اسطوره ها اینطور میگویند، پیش فرض های بی پایه ای که منجر به پیدایش الفاظی نظیر “خانواده دار”، “بی خانواده”، “بی ریشه”، “بی پدر مادر” و “بی بته” که حاوی بار ارزشی مثبت یا منفی میباشند، شده اند.