وقتی که برای دانشگاه رفتن از خانه پدر و مادرم درآمدم علیرغم همه ذوق و شوقم برای دیدن و کشف کردن دنیای بیرون بزودی به این احساس رسیدم که از بهشت بر روی زمین هبوط کردهام. در خانه پدر زمان به شکل دیگری میگذشت. زمان فقط در چرخش فصلها و تغییر چهره گلها و درختها معنی داشت و من در آن دایرههایِ زمانِ فصلها میچرخیدم. با گذشت هر چهار فصل فقط مدار چرخش عوض میشد. با در آمدن از خانه پدر ولی گذشتن زمان هم عوض شد؛ شکلی طولی و یک بُعدی پیدا کرد. در بیرونِ خانه آدمها نقاب بر چهره داشتند و من در آن احساس برهنگی میکردم. احساس میکردم که میبایست بسیار چیزها را بیاموزم که هیچ از آن روابطِ مرسوم در جامعه را ندیده و تجربه نکرده بودم. در عین حال در تصمیمم برای آموختن و یادگیری همان اجتماع بیگانه با خانه پدر سخت استوار و قاطع بودم. میدانستم که دیگر برگشت ناممکن بود که دیگر هبوط کرده بودم؛ کبوترهایی را که از بچگی داشتم هم پروازشان داده بودم که بروند …
اولش خوابگاه بودم ولی میخواستم که همه چیز را ببینم. پس فرح و مریم (دوستان دوره دانشگاهیام ) را قانع کردم که باید رفت و از نزدیک مردم را دید و فقر را تجربه کرد. خوابگاه را بدون اطلاع خانوادههایمان پس داده و رفتیم در یکی از فقیرترین محله های شهر در کوچهای که از آن خانههای قمر خانمی (خانههایی که در هر اتاقش خانوادهای زندگی میکرد) پر بود، در یکی از خانهها که یک زن و شوهر پیر به همراه خانواده پسر و عروسشان زندگی میکردند یک اتاق مخروبه را اجاره کردیم. در آن محله بچهها به زنِ بیچادر سنگ میزدند. پس چادر هم پوشیدیم.
روزی که داشتیم به آن محل اسباب کشی میکردیم راننده با تعجب بهمان گفت که چرا داریم میرویم به محله لختیها! ما هم که معنی لختیها را نمیدانستیم کلی فکرهای دیگر به سرمان زد. دوستانم که حسابی ترس برشان داشته بود. من هم با من و من از راننده پرسیدم که منظورش چی بوده است. فهمیدیم که محله لختیها یعنی محله دزدها و چاقو کشها. خیالمان کمی راحت شد!
در خانهای که ما زندگی میکردیم مردِ خانه زن جوان دوست داشتنی، باهوش و فهمیدهای داشت با 4 بچه قد و نیم قد. بسرعت با همه بچهها هم رفیق شدیم و یکی از کارهامان این بود که گاه این بچه مچههای محله را که در خاک و خل میلولیدند و آب بینیشان همیشه سرازیربود به همراه 4 بچه خانه خودمان در اتاق مخروبهمان جمع کنیم و بهشان سرود یاد دهیم! پدر بچهها را چندان نمیدیدیم ولی هر بار هم که میدیدیم بسیار مأخوذ به حیا بود و ما را چون خواهران خود میدانست و رفتار میکرد. پس از گذشت سه ماه یکروز در یک عملیات پلیسی که ما با تعجب شاهد آن بودیم آن مرد را از سر پشت بام دستگیر کرده و به زندان بردند. ما تازه فهمیدیم که آن مرد اموال دزدی شده توسط دوستش را فروخته بود. تازه فهمیدیم که پس ما در خانه یک کسی زندگی میکردیم که در اجتماع به نام دزد شناخته میشد.
تجربه بسیار غنی و خاصی بود آن مدتی که ما در آن محله زندگی میکردیم. در طول مدتی که مردِ خانه در زندان بود من و دوستانم هر جوری که بود پول بخور و نمیری را برای زن و بچهها و پدر و مادرش فراهم میکردیم. در زندان بهشان ظاهرا کارهای دستی یاد میدادند چون سه تا کیف پول کوچک دستی که در زندان درست کرده بود توسط زنش به عنوان هدیه برای ما سه تا فرستاده بود. با دیدنِ آن مرد و زندگی در خانه او تصورم از دزد به کل عوض شد. هرگز نمیدانستم که دزد هم میتواند آدم شریفی باشد. 6 ماه دیگر هم ما در آن محله ماندیم و پس از آن بر اثر فشار خانوادهها و همینطور مریضیِ دائمی خودمان که در اثر بدغذایی و سرما و رطوبتِ اتاق دچارش شده بودیم از آن محله در آمدیم. تا چند سالی مرتب به آن خانه سر میزدیم و جویای حالشان بودیم. مردِ خانه از زندان در آمد ولی پس از یکسال دوباره به زندان رفت و اینبار به دلیل قاچاق مواد مخدر که خودش هم معتاد شده بود. زنش با خیاطی روزگار میگذراند…
در جایی که فقر در حد جدال هرروزه انسان برای یک لقمه نان برای زنده ماندن بیداد میکند دیگر سخن از فرهنگ و اخلاق و مذهب بیمعنی ست.
لینک این مطلب در بالاترین –
January 5th, 2008 at 8:38 am
آدمهاي جالبي بوديد پس:-)
حقيقتش من هم به نوعي آدمهاي فقير رو از نزديك ديده ام براي هميتن حرفاتون واسم ملموسه
راستي وضعيت خوابگام خيلي با مناطق فقير نشين تفاوتي نداشته ها
January 5th, 2008 at 8:43 am
راستي كل مطالب صفحه اول رو خوندم
خوشحالم كه از طريق وبلاگ مريم با اينجا آشنا شدم جدي ميگم
______________________________________________
ممنون زهرا جان. زنده باشی عزیز
January 5th, 2008 at 7:05 pm
داستان قشنگی بود. بقول زهرا آدمهای جالبی بودید!
بعنوان خواننده یکی دو نکته گنگ در این داستان باقی می ماند که خواننده مجبور می شود با استفاده از تخیل خود این جهش در سیر داستان را پر کند:
- آدمها از دیدگاه شما چه نوع ماسکی در صورت داشتند؟ و شما بعد از وقوف به این مسئله چهطور خود را با محیط تطابق دادید؟ آیا شما هم ماسک خود را درست کردید و یا همچنان یکرنگ ماندید؟
-کمکتر دانشجویانی پیدا می شدند که خوابگاهشون رو برای تحقیقات اجتماعی ترک کنند. بهتر می شد که نویسنده انگیزه و احساسات خودشو که باعث انجام این کار شجاعانه شده، بیشتر توصیف می کرد. مثلا می توانست صحبتهایی که به دوستاش گفته تا اونها رو متقاعد کنه رو بیان می کرد. تا داستان قویتر و دارماتیک تر می شد!
با آرزوی توفیق بیشتر
January 5th, 2008 at 7:49 pm
نکته دیگری که جالب بود جمله آخر داستان بود. که در مورد فقر بود.
به نظر من هم هیچ جامعه اعم از خانواده، جامعه محلی، کشوری، یا جامعه بین الملل رنگ آسایش را نخواهد دید تا این یک عدالت نسبی در توزیع ثروت در آن به وجود آمده باشد و همه افراد از حداقل معاش روزانه برخوردار باشند. واگر نه شکم گرسنه نه عقل می شناسد نه دین و نه منطق.
January 6th, 2008 at 12:46 pm
سارا رهاي عزيز
يادش بخير . آن زمان همه شوري در سر داشتند. هر كس به نوبه خودش فكر مي كرد دارد تلاش مي كند تا زندگي بهتري را براي هموطنش فراهم كند. مردم با هم مهربانتر شده بودند. يك هدف مشترك پنهاني همه را به هم پيوند مي داد. آن موقع هم مثل حالا مملكت كرور كرور در آمد نفتي داشت كه معلوم نبود كجا ميره و به جيب كي مي ريزه . دارم جوون هاي حالا را با دوران جواني خودمون مقايسه مي كنم. ايكاش آدمها مي توانستند هميشه با هم مهربان بمانند. به چيزهاي خوب وبزرگ فكر كنند . و حداقل چون پيله كرم ابريشم وقتي برگي را ريش مي كنند ابريشم ببخشند. اما به قول قيصر اي دريغ و درد و حسرت هميشگي.
قربانت دشت سبز برف گرفته
January 6th, 2008 at 5:08 pm
دشت سبز عزیز:
امیدوارم که برفهای دلت آب بشه و مثل همیشه سرسبز و خندان باشی.
پرسیده بودی درآمدهای نفتی در قدیم به جیب کی می رفت؟
کلا همیشه درآمد مفت باعث فساد بوده چه در قدیم و چه حالا. ولی به طور اخص اگه به زیرساخت های اقتصادی و صنعتی کشور عزیزمون نگاه کنیم ( مثلا سدها؛ پلایشگاهها؛ پلها؛ سیستم بانکی و آموزشی ) همه در زمان قدیم و با پول نفت ساخته شده اند. یکی از خدمات بسیار مهم حکومت سابق فرستادن دانشجویان به کشورهای خارجی بود. بطوری که در دهه 70 میلادی حدود 200000 (دویست هزار) دانشجوی ایرانی در کشور آمریکا تحصیل کرده اند (به نقل از وزارت خارجه آمریکا) و ایرانیان آمریکایی باسوادترین اقلیت کشور آمریکا هستند!
ولی مشکل حکومت سابق این بود که رئیس کشور(شاه) فکر می کرد با پیشرفت صنعتی و اقتصادی و حتی علمی به قول خودش کشورش را می تواند به “تمدن بزرگ” برساند. ولی غافل از اینکه هر تمدنی به تدریچ و با هماهنگی مردم و دولت به وجود می آید نه با ابتکارات فردی رئیس حکومت و با پول بادآورده نفت!
مشکل ما ایرانیان این است که برای مدتهای مدید حکومت با ثبات نداشته ایم و جو بی اعتمادی بین مردم ما رواج دارد. حکومتها خود را مسئول مردم نمیدانند. و مردم هم برای حکومت تره خورد نمی کنند. ….
صحبت طولانی و خسته کننده شد.
فقط بگم که جوانان ما زیاد تقصیر ندارند.
وقتی در یک خانوده پدر هر روز به همسایه ها فحش می دهد و آنها را متهم به ظالم بودن می کند: بچه های خانواده اول خشمگین و ناراحت می شوند و نسبت به همسایه بغض می کنند.
بعد اگر این رویه ادامه پیدا کند بچه های خانواده دو گرینه دارند:
1- از ناراحتی افسرده شوند (چون نفرت ممتد باعث بیماریهای مختلف می شود)
2- یا گوش خود را نسبت به گفته های پدر! ببنندند تا از آسیب بیشتر روانی درآمان باشند!
همین مسئله در کشور ما برای جوانان معتقد به اسلام پیش آمده.
حکومت جو ترس و نا امیدی را در بین مردم رواج می دهد تا همه را علیه دشمن فرضی تهیج و متحد کند.
به هر حال اصلا دوست ندارم درس و lecture اینجا بدم. ولی قلب انسان مانند آینه است که همیشه می توانند نور شادی و محبت را از محیط بگیرد و آن را منعکس کنند. و اگر غم ماندگار شد. مشکل غباری است که روی آن نشسته پس:
قلب را پاک کن از کینه ها
وانگه شراب عشق را پیمانه شو
و
هرگز نمیرد آنکس که قلبش به عشق زنده شد
این همان شراب پاکی است که در قران به مومنین وعده داده شده.
این همان نوری است که خدا بر قلب هر کسی که بخواهد قرار می دهد.
منتهی نیاید فراموش کنیم که لطف خدا مانند باران است که بر بیابان و جنگل و دریا و سنگ یکسان می بارد. برای لطف خدا فرقی نمیکند که کسی یهودی، مسلمان، ایرانی یا آمریکایی باشد. قبلا ظالم بوده باشد، یا قبلا مومن. بدترین فرد هم اگر نفس پاکی بکشد و قدم خیری بردارد تمام فرشته ها برای کمک به او بسیچ می شوند.
جانت خوش؛ فدای تو