انرژی هستهای پیشکش، آب و برق و گاز و بالاخص پارو حق مسلم ماست!
اجتماعی, سفر نامه شما چه نظری دارید؟بیخود نبود که به دلم برات شده بود که از کانادا پارو بیاورم ایران! امروز کلی گشتم تا یک عدد پارو به قیمت 4 هزار تومن خریدم. دیروز به گفته دوستان فراوان بود و به قیمت 3 تومن ولی امروز کمیاب شده بود. خلاصه امروز بالاخره رفتم بیرون که یک پارو پیدا کنم. شهر در زیر 1 متر برف بسیار زیبا شده ولی مردم با هزاران مشکل کوچک و بزرگ ناشی از سرما دست به گریبانند که عمدتا از بیکفایتی دولت و شهرداریهاست. فقط اوضاع تهران خوبست آنهم لابد برای اینکه جناب قالیباف خواسته روی رقیب قبلیاش را در اداره شهر کم کند. شهرستانها اوضاع رفت و آمد خیلی خراب است. حالا رفت و آمد پیشکش، آب و برق هم در غالب محله های شهرِ ما قطع است. آب و برق و گاز و تلفن در اکثر روستاها قطع است و البته که اینها حق مسلم مردم نیست ولی انرژی هستهای حق مسلم همه است!
در خیابانها فقط یک عدد بولدوزر دیدم که داشت برف پارو میکرد. چند کارگر شهرداری هم در کمال بیحالی در حالِ پارو کردن پیادهروها بودند. من نمیدانم از آنهمه بولدوزر کوچک که زمان جنگ برای ایجاد خاکریز استفاده میشد چرا برای برفروبی استفاده نمیکنند.
دیروز و امروز بجز اتوبوس تقریبا هیچ ماشینی در حال تردد نبود. باز خوبه شهر ما نسبتا کوچک است و میشود که پیاده رفت. به میدان اصلی شهر رسیدم و در جستجوی پارو بودم که مرد مسنی ازم پرسید که دنبال چی میگردم (انگاری این قیافه ما خیلی تابلو داد میزنه که دیگر در این شهر زندگی نمیکنم!) گفتم که دنبال پارو میگردم. گفت “دخترم بیا دنبالم من بهت نشان دهم”. فکر کردم چه پیرمرد مهربانی. دنبالش راه افتادم. پرسید که چرا مردِ من دنبال پارو نمیگردد! گفتم که بنده از تهران آمدهام دیدنِ پدر مادر پیرم. پدرم که نمیتواند پارو کند. سئوالهای بیشماری داشت مبنی بر اینکه خانه من در تهران کجاست. آیا بچه دارم یا نه. شوهرم چکاره است. چرا او را در تهران تنها گذاشتهام و …! من یکمی از اینهمه فضولی تعجب کردم ولی گذاشتم به حساب پیریاش و جواب سئوالهایش را هم همینجور چرت و پرت دادم. خلاصه وسط راه متوجه شدم که داریم از راه دیگری برمیگردیم به همان نقطه اول! گفتمش پدرجان چی شد این پارو پس؟ گفت دیدی که پارو نبود حالا دارم میبرمت یک محله دیگر. وایسادم و گفتم ممنون، شما دیگر اینهمه زحمت نکش، خودم پیدا میکنم. گفت آخر دختر جان تو که مرد نداری من باید برای تو پارو پیدا کنم!! دیگه حرصم گرفت و گفتم ببین آقا اصلا پارو حق مسلمِ زنهاست! اینرا گفتم و راهم را کج کردم و رفتم. امان از محبتِ زیادی و بیجا
!
بالاخره پرس و جو کنان یک مغاره را که در عکس میبینید پیدا کردم که پارو میفروخت. پس از گرفتن و پس دادن چند پاروی شکسته که میخواست به ما قالب کند، یک پاروی زپرتی خریدم و راه افتادم به طرف منزل.
و اما از دیدنیهای جالب دیگر دخترهای جوان بودند که امروز با کاپشن و شلوار جین تنگ و چکمههای تبرجی و کلاه و شال گردن در خیابانها دست در دست دوست پسرهایشان در حال راه رفتن و لذت بردن از زیبایی شهر برفی بودند! آخر توی این هیروویری برف و مشکلات رفت و آمد کسی نبود که دیگر به آنها گیر دهد!
برف همچنان در حال باریدن است. هوا سرد نیست؛ یعنی حداقل برای منی که از کانادا آمدهام اصلا سرد نیست ولی بیش از 48 ساعت است که برف بی توقف دارد میبارد. فقط کاش پارویم را از کانادا آورده بودم، پاروهای اینجا بدرد نمیخورند! 4 تا از عکسهایی را که گرفتهام گذاشتهام در فتوبلاگم. برای دیدنشان این بغل دست چپ روی فتوبلاگ کلیک کنید.
بعد التحریر - امروز پارو شده بود 7 تومن. دارم فکر می کنم که درس و مشق رو ول کنم برم تو تجارت پارو! در ضمن مدرسه ها تعطیل بود و برف بازی با بچه های کوچک توی کوچه کیفی داد…جای شما خالی!
January 7th, 2008 at 1:50 pm
شهر مورد نظر شناسایی شد!
January 7th, 2008 at 3:09 pm
سلام
شیطونه میگه یه چیزی بهش بگم اخه کسی نیست بگه بی دندون با زن مردم چیکاری داری اینهمه سوال
ولی خودمونیم طفلک خوب سر حرفو باز کرده ولی شکست خورده اخی الهی 
هاها
خودتو لو دادی الان میرم پیش اون مغازه که عکسشو زدی پیدات می کنم
ولی خودمونیم این پیرمردا
الان رفته یدونه گل دستش گرفته میگه دوشم داشت دوشم نداشت
منم که بچه مامانی از بس هوا سر بود نرفتم بیرون فقط برا یکساعت رفتم بیرون انگار پوست صورتم خواست بکنه
فعلا دیگه برم
January 7th, 2008 at 6:37 pm
خسته نباشی سارا بانو.
January 7th, 2008 at 7:37 pm
خیلی قشنگ بود آفرین .
از اون بهتر اما عکسهات بودند.
ادامه بده
January 7th, 2008 at 9:08 pm
با عرض سلام
من اگر آنجا بودم با پارو می گذاشتم دنبال آن مردک. توی این هیر و ویری این همه سین جیم کردن ندارد. ای امان از امثال این مردان ما. ضمنا ادعای غیرت مردان مان هم چشم دنیا را کور می کند.
و اما راجع به انرژی هسته ای، باید عرض کنم که در مملکتی که مردم …(یک صفت منفی!!)ش به دنبال اکسیری هستند که یک شبه مشکلات شان را حل کند، نفت را سر سفره شان بیاورد، پول دارشان کند، خانه شان را بزرگ کند، گاو و گوسفندشان را شفا بدهد، دیسکو و بار را باز کند و … طبعا هر چیزی که بدرخشد می تواند همان اکسیر باشد. حالا قرعه فال بنام انرژی هسته ای افتاده، سال 1358 به قطع رابطه با آمریکا، سال 1362 به جنگ جنگ تا پیروزی، سال 67 به بازسازی، سال 75 به اصلاحات افتاده بود. امان از کج فهمی و “میانبر جوئی” مردمان ما.
ضمنا می گویند “از شهرت می روی از شانست که نمی روی”. ظاهرا شما هم شانس تان به برف است، حتی در ایران! در هر حال امیدوارم هرکجا که هستید سالم و خوش و تن درست و موفق باشید. پاروی نو هم مبارک. زیاد در پارو کردن به خودتان فشار نیاورید که مسافر هستید.
با تقدیم احترام
January 7th, 2008 at 9:29 pm
برف٬ پارو٬ میکنیم!
January 8th, 2008 at 4:02 am
قسمت تبرجی داستان نشون از ذهن باهوش ایرانی داره ها. فکرش رو بکن، وسط برف کی یکهو بفکرش رسیده که الان وقت خیابون گز کردن با رفیق رفقاست!
January 8th, 2008 at 11:34 am
سلام
خسته نباشید.
می خواستم به عنوان یه همسایه ی جدید نظرتون رو درباره ی وبلاگم بگید.
http://www.hobabnevesht.wordpress.com
January 8th, 2008 at 9:09 pm
سارا جان
فکر کن با این رویه نفت و گازمون تموم شد. اون وقت باید از سرما لابد بمیریم یا چوب تمام جنگل ها رو آتش بزنیم. هر مملکتی باید به درجه ای از قلدری در جهان برسد تا بهش اجازه بدهند روی پای خودش بایستد. من فکر می کنم همه چیز رو با دید منفی نگاه کردن دردی رو دوا نمی کنه.در ضمن مردم باید به درجه ای از شعور و آگاهی برسند که توی این هیروویر به فکر پرسیدن این که چرا شهر فلج است و چرا شهرداری بی کفایت است و….. برسند نه این که فقط تو فکر و ذکرشون این باشه که حالا توی برف با دوست پسرشان قدم بزنند. خدواند سرنوشت هیچ قومی را تغییر نمی دهد مگر خودشان بخواهند. وسیله با شعور شدن کم نیست. اینترنت هست ماهواره هست کتاب هست . در زمان شاه من یادمه یکی از دلایلی که دانشجوها مطرح می کردندو شاه رو محکوم می کردند نیروگاه اتمی بوشهر بود. شاید شاه هم به همین دلیل باید می رفت که به فکر این چیزا نباید می بود. لابد اولیای امورش می گفتند چه غلط ها به فکر استفاده از انرِِِژی هسته ای است. در هر صورت مردم باید بخواهند و از مسولینشان کفایت طلب کنند. همین مردم کرور کرور از احمدی نژاد یا رهبر استقبال می کنند. همین مردمی که تو دل به حالشان می سوزانی سفت و سخت پشت سر مسولینشان ایستاده اند. باید فکر کرد چرا با این همه مشکلات مردم این گونه رفتار می کنند. حتما در گفتارشان و رفتارشان حقی را می بینند. نمی خواهند یکشبه مشکلاتشان حل شود. می خواهند به درجه ای از استقلال برسند که دیگر آمریکا و روسیه و انگلیس هزارتا کشور کثافت دیگر به خاطر منافعشان جنگ را بر آنان تحمیل نکنند وراحتشان بگذارند تا در سایه امنیت ببالند. ما نمی خواهیم به سرنوشت عراق و افغانستان دچار شویم. بی پارویی به مراتب بهتر از زندان ابوغریب است. بهتر از کشتار کودکان قاناست. در دنیای سفاکی که اسراییل و آمریکا پول و قدرتش را در دست دارند و جز به منافع پلیدشان به چیزی نمی اندیشند باید موازنه قدرتی بوجود بیاید تا دیگران هم نفس بکشند. وگرنه تو مطمئن باش که خون مسلمانان برای این کثافت ها ارزشی ندارد. مردم ما به اسلام ستیزی غرب ایمان آورده اند. با همه اعتقاد به بی کفایتی بسیار ولی خوشحالم به خاطر این که ما هم یاد می گیریم چطور از شهرمان در سرما محافظت کنیم. پیشنهادت سازنده بود اما 8000 بولدوزر جاده ها را باز می کردند. بگذریم ریشه در این طرز تفکر است که من و امثال من دارند حالا غلط یا درست تغییرش دشوار است.
January 8th, 2008 at 9:31 pm
سارا جان
در ضمن چرا مردم تا برف اومد پارو رو گرون کردند؟ فکر کنم ریشه خیلی از مشکلات همین جاست. این که دیگه به مسولین ربط نداره. یه راهی باید برای اصلاح اخلاق این جامعه پیدا کرد. تا مردم به خودشون رحم نکنند کسی هم به اون ها رحم نمی کنه.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سلام دشت سبز جان
بابام جان مردم ، فرهنگ عامه مردم، و رفتارهای اجتماعی مردم اکثرا ناشی از فرهنگی است که طبقه حاکمه در کشور جا می اندازد. دقیقا مثل این می ماند که پدر خانواده دزد باشد و شما انتظار داشته باشی که بچه های آن خانواده خلف و صالح بار بیایند. آنهم در ایرانی که سالیان سال پادشاهی بوده و هنوز هم ریشه فرهنگ پادشاهی طبقه حاکمه چندان تغییری نکرده است. در تاریخ ایران تنها حرکت دمکراتیک زمان انتخاب خاتمی اتفاق افتاد. زمان خاتمی برای مایی که ایران را از دور هم می بینیم و تغییرات فرهنگی مردم بیشتر به چشمان می آید هر بار که به ایرا ن می آییم، محسوسا رفتارهای مردم در کسب و کار و ادارات فرق کرده بود. من منکر کم کاریهای خاتمی و اینکه آن فرصت تاریخی را به سهو از دست داد نیستم ولی نکته ام در اینست که رفتارهای اجتماعی بسیار تحت تاثیر طبقه حاکمه است. رادیو تلویزیون عمومی نقش عمده ای در ساختن فرهنگ عامه دارند. یکمی نگاه به فیلمهای تلویزیون بکن… آخر چرا هی به مردم بیخودی گیر میدی؟ خانه از پای بست ویران است….بگذریم که این حرفهای تلخ چون زقوم را در وبلاگ نمی خواهم بنویسم….
January 9th, 2008 at 2:20 am
لازم باشه ناچاریم برف پارو کنیم:-)
January 9th, 2008 at 11:25 am
سلام دو ستا ن عزيز.
قضيه ي پارو من را ياد آ فتا به انداخت
كه در اينجا برا يتان تعريف ي كنم:
پنج سا عت به پر واز ما نده بود كه دخترم زنگ زد و گفت حتما براي توالت منزلشان يك آفتا به صو رتي رنگ ببرم تا هم با ست بف روم مچ با شد و هم مهمانان پير و قديمي مورد استفاده بهداشتي سنتي قرار دهند.
با شتا بي كه براي رفتن چهار سا عت قبل از پر واز به فرود گاه مهر آباد داشتم
با عجله خود را به اولين پلاسكو فروشي ي
خيابان رسانده در حا ليكه مغاز پر از مشتري خا نم بود بدون رعا يت نوبت از فرو شند پر سيدم :
آقا آفتا به داريد؟
گفت : بله ولي با يد صبر كنيد تا نوبت شم بشه.
گفتم صبر نمي كنم ، خيلي عجله دارم .
همه ي مشتريها با اعتراض به من نگاه كردند.
فروشنده كه چهره ي خا صي داشت و به نظر مي رسيد خيلي هم مو من با شد كه همه ي مشتري ها يش چادر مشكي بوده و او را به نام صدا مي كردند، دو باره گفت :
خا نم چقدر عجله داريد آنهم براي خريد يك آفتا به .
گفتم آخه مسا فرم مي ترسم ديرم بشه.
مرد براي كم كردن شر من از سرش رفت با لاي بلكن مغازه و يك آفتا به نشان داد ،پرسيد اندازه اش خو به ؟
گفتم : بله ولي من رنگ صورتي اش را مي خواهم.
با عصبا نييت گفت :
اي با با آخه آ فتا به هم با يد رنگ خا ص با شه.؟
گفتم آخه بچه ها همين رنگ را خوا سته اند.
دو باره همه ي زنهاي مشتري با عصبا نيت و چپ چپ نگاهم كردند.
صا حب مغازه يك آفتا به ي صورتي نشان داد پر سيد: اين چطوره ؟
گفتم : عاليه ، لطفا زود حساب كنيد كه من بروم .
فرو شنده ي حزب الهي ما نند ، در حا ليكه پا يش را روي ا ولين پله گذا شته بود كه بيا يد پا يين پرسيد :
حالا اين آفتا به را به كدام شهر مي بريد؟
گفتم :مي خواهم ببرم آ مريكا.
در حا ليكه مشتري ها متو جه ي شتاب بجاي من شده بو دند و با نگاه ملايم و لبهاي نيمه خندا ن به من نگاه مي كردند ، صا حب مغازه از هما ن بالا ي پله ها با صداي بلند گفت:
مي خو ام برم تو آفتا به،
چه جوري برم تو آفتا به.؟
و در حا ليكه كمي هم قر مي داد و همه مشتر ها با صداي بلند مي خنديدند ،
چندين بر آن شعر فكا هي را خواند و از پله ها پا يي آ مد،
و گفت :
ايكاش منهم جاي اين آفتا به بودم.
در آ مريكا داستان آفتا به را براي هر ايراني كه تعريف مي كردم همه كلي مي خنديدند، و همينطور بعدها در ايران.
باا ين اميد كه همواره شاد و خندا ن با شيد .
پ.م.م
January 9th, 2008 at 12:53 pm
سارا و دشت سبز عزیز:
سارا خانم امیدوارم که در کنار خانواده لحظه های خوبی رو داشته باشید.
من فکر میکنم با شناختی که از دشت سبز عزیز دارم ایشان نه تنها صحبت های شما را متوجه می شوند بلکه اصولا با آنها موافقند.
دلیل اینکه در ظاهر با آنها مخالفت می کنند این است که ایشان عاشق اعتقادات و سنت هایی هستند که با آنها رشد کرده اند.
و شما هیچ وقت نمی توانید با دلیل و منطق یک عاشق را متقاعد کنید که دست از معشوق خود بر دارد!
ما که حسود نیستم دشت جان! نماینده های معشوق شما دارند خیلی تند می رانند. امیدوارم که جان به سلامت برند.
فکر می کنم 10 سال بعد به بعضی از نوشته های خودمان در اینجا بخندیم، چون تحولات جهان خیلی سریع پیش می ره.
خوش باشید
___________________________________
دوستی من و دشت سبز بسیار عمیق تر از اختلاف نظرهایمان است. نگران نباشید.
January 9th, 2008 at 2:28 pm
تورنتو دیروز 15+ بود. ظاهرا برف و سرما را با خود به ایران بردید. اگر تا آخر فوریه ایران بمانید هم به شما خوش میگذرد هم ما از زمستان جان به در میبریم:>
________________________________
چشم!
January 11th, 2008 at 4:30 pm
سارا جان
کل کل نمی کنم.می گویی الناس علی دین ملوکهم . ولی این ملوک،الان آمیزه ای از این ملوک و آن ملوک اینترنتی و ماهواره ای است. که چکمه تبرجی را با مدد از امام هشتم کنارهم می آورد.
آش قاراشمیشی است که معلوم نیست از وسط آن چه بیرون خواهد آمد. امشب در سرمان منهای 9 درجه تهران دسته جات سینه زنی ما به راه بود. کدام عشق با این عشق برابری می کند؟ اما از طرفی یکی از این آقایان روشنتر در چت می گفت هر روز عاشورا امام حسین از بهشت به میان مردم می آید و همه را نظاره میکند و می گوید افسوس که هنوز نمی دانند من برای چه قیام کرده ام. افسوس که هنوز مرا نمی شناسند. به قول شریعتی عاشق اسم ها بودن و نه عاشق مسما ها ولی با این همه آیه ای و نشانه ای برای جستجوی عشقی برتر.
January 29th, 2008 at 12:23 pm
سلام سا را جا ن،
اميد وارم همواره شنو نده ي پيا مهاي شاد با شي.
انشا الله كه در باز گشت همه چيز بر وفق مرادت بوده و تشكر از تما سي كه با من داشتي .
لطفا آدرس وبلاگ من را براي علا قمندان به شعر و مقالات ” كلوب فر هنگي هنري با نوان دانشگام ” لينك كن و از هم اكنون كه در ابتداي انعكاس اشعار وانتشار مقالات خود در اين وبلاگ هستم به همه ي بازديد كنند ها صميما نه خو ش آ مد مي گويم و بو سه هاي گرم مادرا نه ام را بر پيشا ني ي آنها مهر مي كنم .
با سپاس پ.م.م
_________________________________________________
سلام پروانه جان
خوشحالم که وبلاگ زدین, مبارکه. ولی آدرس وبلاگتون روغلط وارد کرده اید اینجا. آدرس درستش هست:
http://512512.blogfa.com/
من لینکش رو به بلاگ رل ام اضافه کردم.
موفق باشید