لطفاً مطالب این وبلاگ را در وبلاگ دیگری کپی نکنید؛ به جایش اگر دوست داشتید به آن لینک دهید. چاپ مطالب در مجلات نیز با ذکر و لینک منبع آزاد است. برای آشنایی با قوانین کپی رایت می‌توانید اینجا را ببینید. با تشکر، سارا رها

خواندنی های روز:

از آن دگری

آن دگری شما چه نظری دارید؟

آن دخترکی که دست در دست باد می‌رقصید و با کبوترها، درختها، گلها، کرمها و حلزونها و چاه خانه حرف می‌زد، گهگاه کسی را می‌بیند که روحش عطر آن فضا را می‌دهد. آنوقت آن دخترک به وجد می‌آید و شتابان از اعماق وجود به سطح می‌آید و مثل مرغ آتش آوازی می‌خواند که عطر خاک باران خورده را به همراه دارد. چشمهایش می‌درخشند و از پسِ نقاب آن فرد را می‌نگرد.hh-childhood.jpg

ولی شده است که گاه خطا ‌کند و آن فرد آن فضای روح دخترک را نشناسد. اما دخترک اصرار می‌کند که خطا نکرده و این روزمره‌گی ست که باعث شده آن فرد آن فضا را به خاطر نیاورد. با من هم قهر می‌کند و لب فرو می‌بندد و دیگر حاضر نیست که کلامی بگوید و آوازی بخواند. در این موارد بحث با او بیهوده است. نه من حرفش را قبول می‌کنم و نه او حرف مرا! پس به حال خودش وا می‌گذارمش تا باز در همان اعماق وجود به تنهاییِ خودش دوباره عادت کند تا بعد با من آشتی کند. ولی باید اعتراف کنم که دلم برایش تنگ می‌شود. دوست دارم که شادمانش ببینم؛ آوازهای اوست که روزهایم را روشن می‌کند. ولی چاره‌ای جز صبر نیست …

 

– نقاشی را دوست عزیزی پس از خواندن خاطرات کودکی‌ام کشیده است

4 نظر برای “از آن دگری”

  1. pooyaa می گوید:

    خیلی زیباست.
    حالا نمیشه شما دو نفر همیشه با هم آشتی باشید! نمیشه دست به گردن هم بندازید و با هم دوست باشید. به نظر من به زحمت امتحانش می ارزه.
    مرسی

  2. dashtesabz می گوید:

    سارا جان
    گاه انسان لحظات گران و مدیدی را می گذراند و مترصد یک لحظه می شود. یک لحظه از یک لبخند ملیح که بر گوشه لبی می نشیند و دست به پیراهن گل دوزی شده تو می کشد و می گوید چه زیباست . تمام افسردگی تو از بین می رود. مقابل خود آن را که می خواهی و انتظار داری ببینی می بینی . خوشحال می شوی . به پرواز در میایی و آسمان برفی آبی می شود. حتی خنکی برف تازگی به روحت می ریزد. شادمانه با مردم کوچه و خیابان گفتگو می کنی. اما لحظات شادی همیشه در زندگی اندک است. و غمی گنگ همیشه این لحظات را می پوشاند.احساس می کنم که یاد گرفته ایم که غم هایمان به اندازه شادیهایمان زیباست.
    رشته ای از محبت که می برد سخت تر پیوند می خورد . شاید این تنها حربه دفاعی فرد است هنگامی که از دخترک جدا می شود و دوری از او برایش چون زهر هلاهل تلخ است اما چون یاد گرفته صبوری پیشه کند در صدف تنهایی خویش می لغزد تا پس از دخترک مصون بماند و آن همه غم را تاب تحمل بیاورد و خوشبختی دختر را به خوشبختی خود ترجیح دهد.
    بسیار “شاید واگر و اما ” که وقتی تو می نویسی به ذهن خطور می کند چرا که خاطر این دخترک را مشوش نمی خواهد. زیبایی ، لطافت و آرامش تو ستودنی است و من از تو یاد می گیرم که در برابر احساس خود صدیقانه اعتراف کنم.
    من به دشت های سبز فکر می کنم و تو به آوای موج که من کویریم اما تو دریایی ، من رویا می بافم و تو به واقع نظاره گری و همیشه بهای مواجهه با حقیقت سنگین است . این را از تو یاد گرفتم که در رویایم زندگی کنم و بهای حقیقت را بپردازم.
    تو را در میان نواهای حزینی که از خلال سنج ها این روزها به گوش می رسد و تاریخ رنج انسان را مرور می کند با تمام قلبم دعا می کنم.

  3. سارا رها می گوید:

    م

  4. dashtesabz می گوید:

    سارا جان
    مدتی است که دچار حجاب اکبر شده ای . آن دگری کجاست. دلم برایش تنگ شده.

شما چه نظری دارید؟

WP Theme & Icons.FoxTheme and Localized by Behrang Yarahmadi
Entries RSS Comments RSS
FireStats icon Powered by FireStats