پنج سالم بود و طبق معمول هر سال روز عاشورا به همراه مادر و خواهرم به مراسم عاشورا رفته بودم. آن سال و آن روز کذایی باز که پاهایم از نشستنِ زیاد شروع کردند به گزگز کردن، به همراه خواهرم رفتم که کمی دستهها را را هم تماشا کنم. ما معمولا میرفتیم منزل یکی از آشنایان در شهر که خانه بسیار بزرگی داشت با اتاقهای متعدد. زنها در اتاقها مینشستند و روضه خوانی از پشت بلندگو میخواند و مردها در حیاط سینه میزدند و دستهها از خیابان به حیاط بسیار بزرگ آن خانه میآمدند و میرفتند.
در میانه تماشای دستهها، من خواهرم را گم کردم. پس از لختی خواستم برگردم پیش مادرم اما دیگر نمیتوانستم که مادرم را در آن جمعیت عظیم پیدا کنم. زنها همگی موقع گریه چادرهایشان را به روی صورتشان میکشیدند و من فقط سیاهی چادرها را میدیدم. یکی دو چادر را به هوای مادرم بلند کردم ولی مادرم نبودند. اتاقی که مادرم در آن نشسته بود و حتی خواهرم را هم نمیتوانستم پیدا کنم.
دیگر گریهام گرفته بود. در یکی از اتاقها بغض کرده در کنجی ایستادم و مضطرب فکر میکردم که چه کنم. روضه خوان همچنان میخواند و داستانش به اوج خودش رسیده بود. داشت راجع به فرزند شیرخوار امام حسین میگفت و صدای ریتمیک سینه زدن مردها به همراه صدای سنج که برای من طنین خبری شوم را داشت به همراه صدای گریههای زنهای اتاق وضعیتی را فراهم کرده بود که منِ گمشده در غم گم کردن مادرم به گریه افتادم و بی صدا گلولههای اشکم سرازیر شدند..
در این میان یک زن شیرپاک یا ناپاک خوردهای مرا دید و فریاد برآورد “ای عجب این بچه را ببینید در عزای امام چه گریهها میکند؛ حتما آقا را دیده که متحول شده.” این گفتن همان و هجوم زنهای اتاق به من همان. یکی دامنم را میکشید، دیگری دست به موهایم میکشید و به سر خودش میمالید، یکی دیگر بوسههای آبدار از گونههایم میکرد و دیگری دست به لباسم میمالید…
در اثر فشار زنها بر زمین افتادم از هرطرف دست بود که به سمتم سرازیر شده بود و گریههای من در آن میانه شدیدتر شده بود. در میان دودوی چشمهای بیگانه در قاب سیاه چادر که از هر طرف مرا نگاه میکردند سرم گیج میرفت. دیگر از شدت هقهق گریه بیحال شده بودم و احساس مردن میکردم که صدای مادرم را شنیدم که میگفت همهتان بروید کنار و دست از سر دخترم بردارید.
مادرم زنی مقتدر و با صلابت با چهرهای نورانی بود. این خصائص به همراه اینکه سید طباطبایی هم بود باعث میشد که زنهای اینجور مجالس عموما به او احترام خاصی بگذارند. با صدای مادرم هجوم دستها قطع شد و بعد خود را در آغوش مادرم یافتم که هنوز شیرینیاش را در آن لحظه از یاد نبردهام.
این خاطره سخت در ذهنم نقش بست و بارها و بارها در کودکی مرورش میکردم. علیرغم اینکه بسیار بچه کنجکاوی بودم عادت نداشتم که سئوالی بپرسم. خیلی ساکت بودم. فقط مکررا به سئوالاتم فکر میکردم و در کتابها دنبال جواب میگشتم.
این ماجرا را از زبان مادرم که برای پدرم شب تعریف کرد اینطور شنیدم: “این مردمِ عوام بچهام را گفتند که نظر کرده است و داشتند زیر دست و پا لهاش میکردند.” چند سالی طول کشید تا بفهمم که کلمات “عوام”، “متحول” و “نظر کرده” در آن موقعییت چه معنایی داشتند. و سالهایی بیشتر طول کشید تا فهمیدم که چرا و چگونه این مردم سالی فقط 10 روز متحول میشوند.
این سفر موقعیتی شد که پس از سالها دوباره ماه محرم را در ایران باشم. قبلا هم گفته بودم که این گونه مراسم برای من بیشتر حالتی نوستالژیک ویکنوع ادای ادب دارند. کلا در هر جای دنیا که بودهام در مراسم مذهبی هر فرقهای شرکت کردم از بوداییها گرفته تا مسیحیها و یهودیها و البته مسلمانان خارج از کشور. در این میان آیینهای مذهبی شیعیان را از همه پرحرارت تر یافتهام ولیکن به همان اندازه که پرحرارتتر آیین را اجرا میکنند همانقدر هم زودتر پس از اجرای مراسم همه چیز تمام میشود و رفتارها پس از اتمام مراسم تغییر میکنند. بزبان علمی بهتر میتوانم منظورم را بیان کنم. آداب شیعه (ما ایرانیها) در مقایسه با آدابِ دیگر مذاهب مثل یک سیگنال گسسته میماند که تنها در نقاطی منقطع پالس صادر میکند. دامنه هر پالس در طول زمان زندگی فرد فقط به چند ساعت و در محرم حداکثر به چند روز میرسد در حالیکه آداب مردم دیگر مذاهب پالسهایی به مراتب کمدامنهتر صادر میکنند ولی با گستردگی بیشتر در طول زمان.
امسال در ماه محرم در ایران باز این نکته بیشتر جلب توجهام را کرد. علیرغم اینکه سیستم تلاش دارد که فاصله بین آن نقاط منقطعِ صدور پالس مذهبی را کم کند، احتمالا به این امید که طول اثرشان را طولانیتر نماید، ولی بنظرم هم از دامنه و هم از طول دوره پالس کم شده است.
دیشب که به تماشای دستهها رفته بودم، حس نوستالژیکم چندان ارضاء نشد که از مردان میان سالی که در قدیم با حرارت و شوری صادقانه سینه میزدند خبری نبود. بیشتر جوانها و نوجوانها بودند که حرکات موزونشان سریعتر از موزیک عزای همراه بود. صدای موزیک هم بسیار قویتر از صدای زنجیر زدن و سینهزدن بود در حالی که قدیمها آن صدای سینه زدن و زنجیر زدن بود که ریتم را میساخت. البته هنوز کمی زود است که قضاوتی کلی داشته باشم. باید این دو روز تاسوعا عاشورا را هم بروم بیشتر ببینم.
January 18th, 2008 at 3:10 am
[…] معجزهای که معجزه نبود 18 01 2008 ماجرای سارا را خواندم و یاد یک داستانی واقعی افتادم یکی برای یکی از […]
January 18th, 2008 at 3:22 am
بسیار جالب بود سارا جان! در مورد قسمت اول نوشتهات (خاطره) منهم اینجا مطلب کوتاهی نوشتم. در مورد قسمت دوم نوشتهات(تحلیل) هم قصد دارم بنویسم که خبرت میکنم. شاد باشی…
January 18th, 2008 at 4:37 am
یاد کتابی از سعید سیرجانی افتادم …
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فکر میکنم که میدانم کدام کتاب آن زنده یاد را میگویید. من کتابش را در امریکا دست دوستی دیدم و خواندم. اگر شما کتابش را دارید خوبست که همان داستان بخصوص و یا آن داستان حکومت معاویه اش را تایپ کنید و بگذارید روی وب.
January 18th, 2008 at 5:32 am
سارا جان
برای من که با گوش های خودم از دوستم که ام اس داشت و روی ویلچیر بود و شفا گرفت جریان شفا یافتنش را شنیدم و خودش را دیدم یقینی به ائمه به وجود آمدکه با هیچ حرفی مخالفی در مورد ائمه از بین نمی رود. برای بسیاری از ما که دریچه های یقینمان از روی مطالعه شکل نمی گیرد اگر خدا بخواهد و ما هم طلب کنیم دریچه های دیگری گشوده می شود. بالاخره خدا عوام الناس را هم دوست دارد و نظر لطفش را از آنان بر نمی گرداند. ما هم که عوامیم کلی با خدا حال می کنیم.
اما دوتا پست توی دشت سبز نوشتم احساس می کنم دوست داشته باشی بخوان و اگر حوصله و وقت داشتی کامنت بگذار.
بر این باورم که تو هم سرچشمه هایی از این یقین را داشته ای اگر تلاش نکرده باشی آن را در سایه حجاب اکبر خزعبلات علمی به نقد بکشی.
______________________________________________________________
دشت سبز جان
گیر الکی دادیها! کجای نوشتهی من و یا حتی نوشته بامداد در نفی احتمال شفا گرفتن از ائمه بود؟ بحثش را با هم حضوری میکنیم. در ضمن علم و عقل شریف است و خودت هم اینرا میدانی. پس واجب است که از خزعبلات خواندن علم استغفار کنی!
January 18th, 2008 at 6:24 am
پر حرارت؟ پر شور؟ بخوانید خریت ( البته با عرض پوزش از صاحب وبلاگ )
January 18th, 2008 at 6:26 am
به dashtesabz :
از کی تا به حال خدا فقط عوام الناسی که شما باشید را دوست دارد و فراموش کرده که در آفریقا هم مثلنی عوام الناسی هست که از آنان سالهاست بی خبر است؟ و چه شده که خدا عوام الناس زیر خط بقا را فراموش کرده؟
January 18th, 2008 at 10:15 am
دين افيون توده هاست. _ماركس_
اين بهترين جمله ئيه كه تاحالا در مورد دين شنيدم
ممنون كه اين خاطرتو به اشتراك گذاشتي
به هوش باشي رفيق…..
January 18th, 2008 at 11:17 am
[…] چرا عاشورا «خطرناک» است؟ 18 01 2008 در ارتباط با تلخنوشته شاتوت و تحلیل کوتاه سارای عزیز […]
January 18th, 2008 at 11:28 am
هم خاطرهتون برام جالب بود هم تحلیلتون…
(این چند روزه که زیاد از شهرتون گفتید خیلی کنجکاو شدهم بدونم کدوم شهر…)
January 18th, 2008 at 12:56 pm
بی ادبی پاسخی ندارد
January 19th, 2008 at 3:14 am
جالب بود.
January 20th, 2008 at 3:57 am
یاد کتاب عزاداران بیل غلام حسین ساعدی افتادم عجب کتابی در احوال ماست
January 29th, 2008 at 4:47 pm
داشتم در مورد معجزات عاشورا تحقيق ميكردم,داستان جالب ديگه اي هم خوندم كه شنيدنش خالي از لطف نيست!
در یکی از روستاهای آذربایجان فردی از افراد ده یک اسب سفید داشته که ظاهرن خیلی زیبا بوده و روزهای عاشورا اون اسب رو برای تعزیه می بردند و بجای اسب امام حسین تزیین می کردند و این اسب در روز عاشورا یکسره اشک می ریخته است
تمام مردم روستا برای این اسب نذر می کردند و کلی به اسب و صاحب اسب می رسیدند
تا اینکه یک نفر شکاک و کنجکاو پیدا میشه و راز این ماجرا رو پیدا می کنه
صاحب بی انصاف و پست فطرت این اسب نیمه شبهای عاشورا اسب رو میبرده جایی بسته و تا صبح جلویی اسب جوشکاری میکرده تا اشعه جوشکاری چشم اسب بیچاره رو بزنه و روز عاشورا از چشماش اشک بیاد
……………………..