لطفاً مطالب این وبلاگ را در وبلاگ دیگری کپی نکنید؛ به جایش اگر دوست داشتید به آن لینک دهید. چاپ مطالب در مجلات نیز با ذکر و لینک منبع آزاد است. برای آشنایی با قوانین کپی رایت می‌توانید اینجا را ببینید. با تشکر، سارا رها

خواندنی های روز:

سالها دل طلب جام جم از ما می‌کرد

خاطرات شما چه نظری دارید؟

مدتی‌ست که دست و دلم به نوشتن نمی‌رود. از سوگواری برای فوت نابهنگام احمد بورقانی شروع شد و همینجور ادامه دارد. مطمئنم که هر از چند گاهی شما هم این حس “می‌نویسی که چه بشود” را تجربه کرده‌اید. این میان دوستی از سر تصادف مطلبی برایم فرستاد که در آن گفته شده بود که “سکوت زبان مادری حقیقت است”. سخت به دلم نشست؛ پس زبان در کام کشیده و به خلوت خود بیشتر پناه بردم. تلفن‌ها را هم به پیغام‌گیر محول کردم که جواب دهد و ایمیلها را هم بی‌جواب گذاشتم. خلاصه اینکه رفتم در read only mode!

اما از آنجاییکه من به شیخ ابوسعید ابو‌الخیر سخت ارادت دارم و با هم خیلی دوستیم، شیخ اشارتم کرد که بیرون آ. شیخ ما در جواب اویی که از قدرتهای خارق‌العاده کسانی سخن می‌گفت، فرمود که “اینکه کسی در هوا بپرد و یا بر آب راه رود که هنری نیست. پرنده هم در هوا می‌پرد و ماهی در آب می‌رود. اما هنر آن باشد که میان همین مردم زیستن و خفتن و برخاستن و سخن گفتن.”

این شد که از کنج عزلت بدر آمده و باز می‌نویسم. هر چند که در این مدت هم به اشاره در زیر عکسهایی که در صفحه اول و یا در فتوبلاگم می‌گذارم با شعر حرفهای زیادی را برای او که زبان اشارت می‌داند گفته‌ام.

آنکس است اهل بشارت که اشارت داند

نکته‌هاست بسی، محرم اسرار کجاست؟

فکر کردم که شاید بد نباشد که از یک تجربه اخیرم در برخورد با یک بودایی اصیل بگویم و اما آن مقدمه‌ای می‌طلبد. داستان اینست که از سنین نوجوانی پس از آنکه از آن بهشت حیاط خانه پدری به درون اجتماع هبوط کردم، همیشه فکر می‌کردم که حقیقت مثل گلی دور از دسترس است که در بلندای یک کوه خاص می‌روید و از هر ابری باران نمی‌گیرد. بدنبال آدمهایی می‌گشتم که آن گل را بوییده باشند و به من هم بگویند که کجا می‌توانم بیابمش. احساس می‌کردم که من با هبوطم در جامعه آن راه را گم کرده‌ام. پس بدنبال راه و راه‌بلد می‌گشتم. اما هر چه بیشتر گشتم بیشتر مایوس شدم چرا که فکر می‌کردم که اگر کسی آن گل را بوییده باشد دیگر تمام وجودش در همه حال آن عطر را می‌دهد، دیگر بوی این دنیا و ماده را نمی‌دهد. اما اینطور نبود. آدمهایی که فکر می‌کردم راه را بلدند خود نیز در بعضی اوقات گمگشته بودند. از دور بزرگ بودند و از نزدیک معمولی و با قدرت‌ها و ضعف‌هایی مثل همه آدمهای دیگر.

وقتی که از ایران درآمدم در میان پیروان مذاهب دیگر هم باز دنبال راه‌بلد گشتم. آنها هم راه را فقط تا حدی بلد بودند. آنچه که می‌جستم در برون نیافتم ولی یاد گرفتم که چقدر خود را شناختن و از خود بدر آمدن و باز به‌خود باز گشتن و حفظ آن بصیرتِ یافته‌شده در لحظه‌ای ناپایدار، دشوار است. سالیانی چند همچنان این دغدغه را در متن زندگی‌ام داشتم و به گشت و گذاری این چنین ادامه دادم.

بس که جستم تا بیابم من از آن دلبر نشان

تا گمان اندر یقین گم شد، یقین اندر گمان

در خیال من نیامد در یقینم هم نبود

بی نشانی که صواب آمد ازو دادن نشان

چندگاهی عاشقی ورزیدم و پنداشتم

خویشتن شهره بکرده کو چنین و من چنان

در حقیقت چون بدیدم زو خیالی هم نبود

عاشق و معشوق من بودم ببین این داستان

این اواخر دیگر این دغدغه در متن زندگی‌ام نبود و فقط در حاشیه اگر که موردی پیش می‌آمد. و اما همه این مقدمه را گفتم تا که داستان آخرین گشت و گذار محققانه و کنجکاوانه‌ام را بگویم که در آن با کسی ملاقات کردم که به عقیده برخی از بودایی‌ها خود بودای زمانه است. دوست پیر دانشمندی دارم که سالها عمر خود را در راه تحقیق بیماری آسم سپری کرده و جوایز متعدد عملی هم برده است. این دوست سخت مرید آن مرد بودا مسلک است و بواسطه صحبتهای او بود که علاقه‌مند شدم که راهنمایش را ملاقات کنم. دوست من می‌گفت که هر کسی را به حضور نمی‌پذیرد و از تن صدا تلفنی هم می‌فهمد که آیا باید طرف را ملاقات کند یا نه.

باری زنگ زدم و بی گفتگوی خاصی قرار ملاقات گذاشتم. مردی بود بالای 60-70 سال از اهالی تبت که در زمان حمله چینی‌ها به تبت از آنجا به هند و بعد به کانادا مهاجرت کرده بود. آدمی بود بسیار ساده با خانه‌ای تمیز و ساده و کوچک که با همسرش در آن زندگی می‌کرد. فرزندانشان بزرگ شده و رفته بودند. بسیار مودب و آرام بنظر آمدند. خیلی صحبت خاصی نکردیم. گفت که تو خود میدانی آنجه را که باید بدانی! حرفهای دیگری هم که زد بنظرم خیلی پیش پا افتاده آمد. خیلی بیشتر از آن انتظار داشتم.

اگر بخواهم برداشتم را از آن مرد در یک کلمه خلاصه کنم آن کلمه “خالی” است بدون داشتن هیچ بار مثبت و یا منفی‌ای. او بنظرم مثل یک گیاه آمد. نه حتی درخت، بلکه یک گیاه که می‌توانی بی‌توجه از کنارش رد شوی. هیچ چیز او را بوجد نمی‌آورد، هیچ چیز غمگینش هم نمی‌کند. اثری از عشق، محبت، کینه، خشم، و دیگر احساسات انسانی در او نبود. برای همین است که می‌گویم که مثل یک گیاه بود. بدون احساس، وظیفه خود می‌دانست که به مردم کمک کند تا مثل او گیاه گونه شوند. هیچ چیزی از کسی نمی‌طلبد و هیچ چیزی هم احتیاج ندارد. او می‌تواند مثل یک گیاه سالیان سال به حیات خویش ادامه دهد.

پس از دیدار آن مرد، کمی بیشتر در طرق تزکیه بودایی‌ها (که برای ما شاید خیلی غیر عادی بنظر بیاید) تحقیق کردم و دیدم که بیخود نبود که آن احساس خالی بودن در آن مرد به من دست داده بود. اصلا تمام هدف تزکیه آنها اینست که فرد را از خویشتنش خالی کنند و بدینوسیله او را از هرچه که آزادیش را می‌گیرد رها کنند.

ولی من مرام همان رفیق خودم شیخ ابوسعید ابو‌الخیر را بیشتر دوست دارم و می‌پسندم! کتابی از افسانه‌ها و حکایات در مورد شیخ هست بنام “آنسوی حرف و صوت، گزیده اسرارالتوحید” به انتخاب و توضیح شفیعی کدکنی. شاید دوست داشته باشید که بخوانید. توجه داشته باشید که بیشترشان افسانه است تا واقعییت ولی شیخ را از ورای آن افسانه‌ها همچنان می‌توان دید و شناخت.

دو حکایت شیرین را، که حکایت از ذوق طنز شیخ دارند، از آن کتاب برایتان نقل می‌کنم:

می‌گویند که روزی قوالی پیش شیخ این بیت را خواند:

اندر غزل خویش نهان خواهم گشتن

تا بر دو لبت بوسه دهم چونش بخوانی!

شیخ از قوال پرسید که این بیت از کیست؟ گفت که عماره گفته است. شیخ در دم برخاست و با جماعت صوفیان به زیارت خاک عماره شد.

روزی دیگر یکی شیخ را گفت: ای شیخ دعایی در کار من کن.

شیخ گفت:

گویی که همه داد زعالم برخاست

جرم او کند و عذر مرا باید خواست!

15 نظر برای “سالها دل طلب جام جم از ما می‌کرد”

  1. pooyaa می گوید:

    ” اون مثل یک گیاه بود…” خیلی خنده دار بود…
    تقصیر اون دوستتونه که زیادی از این بودیست تعریف کرده و انتظار شما را بالا برده!! ما انسانها دوست داریم که یک بت درست کنیم و او را بپرستیم… من فکر نمی کنم صرفا خالی بودن “هدف” باشه، بلکه با خالی بودن دارای کیفیتی میشیم که بدون حب و بغض میتونیم به دیگران بدون تعصب نیرو ببخشم و در عین حال از نیروهای موجود در جهان به شور و حرکت بیاییم. درست مانند نی وقتی که خالی می شود.

    من خودم از نوشته های لاتزو خوشم می یاد و خودم را ذاتا تائویست می دانم ؛ چون نوشتجات ای چینگ (کتاب لاتزو) خیلی به دلم می نشیند چون در کمال سادگی مفاهیم خاکی بودن و فنای محض را ترویج می کند
    جالب است که فلاسفه جدید ملهم از کارهای فلاسفه چینی بودند. مثلا هگل (در مورد اینکه هر چیزی ضد خودش را در خودش می پروراند) از ای چینک گرفته و “مارکس” هم از این نظر در تئوریهای خودش استفاده کرده
    لینک زیر برای علاقهمندان:
    http://www.brainyquote.com/quotes/authors/l/lao_tzu.html

  2. pooyaa می گوید:

    ببخشید نتونستم مقاومت کنم دوست داشتم این گفته های زیبا را با شما در میان بگذارم:
    A leader is best when people barely know he exists, when his work is done, his aim fulfilled, they will say: we did it ourselves

    Be Content with what you have; rejoice in the way things are. When you realize there is nothing lacking, the whole world belongs to you.

    Being deeply loved by someone gives you strength, while loving someone deeply gives you courage.

    Love is of all passions the strongest, for it attacks simultaneously the head, the heart and the senses.

    One can not reflect in streaming water. Only those who know internal peace can give it to others.

    Music in the soul can be heard by the universe.

    Silence is a source of great strength.

    When virtue is lost, benevolence appears, when benevolence is lost right conduct appears, when right conduct is lost, expedience appears. Expediency is the mere shadow of right and truth; it is the beginning of disorder.

    Treat those who are good with goodness, and also treat those who are not good with goodness. Thus goodness is attained. Be honest to those who are honest, and be also honest to those who are not honest. Thus honesty is attained.

    من که عاشق ابن گفته ها هستم شما چطور؟

  3. مرسده می گوید:

    من بعد از مدت ها دوباره نوشته هایت را خواندم. می دانی من خیلی ابوسعید را دوست دارم حتی یک بار برای نوجوانان کتاب هایی درباره ی مشاهیر ادب ایران چاپ می شد و من بخش معرفی ابوسعید را داشتم و آن روزها که روی آن کار می کردم خیلی لذت می بردم. نمی دانستم که رفیقت است.خیلی خوشحال شدم.

  4. کمانگیر می گوید:

    ما بریم پرینت کنیم سر فرصت بخونیم.

  5. dashtesabz می گوید:

    الحق که شیخنا به جمع ما گولان دو باره پیوست و زحمت زندگی با ما مردم و بین ما مردم را بر خود هموار نمود. و از کمالات شیخنا عشوه هایی چنین زیرکانه است. ما که با خواندن هر کلمه از این بارقه های وحیانی به وجد آمده اما بازهم به روزمرگی خود پناه برده شاد در پناه کودکان مردم زندگی می کنیم.تو هم شاد زی ای خوبترین آفریده خدا در زندگی ما.بی هیچ اغراقی کلام آن دخترک بالاترینی را که شیخنایی می پذیریم که به راستی از بسیاری از مراحل به مدد ذهن دقیق و پویای خود می گذری و ما راهم رهنمونی که چگونه چون رود جاری شویم و چون نسیم در صحراهای خداوند روان.خداوند هیج لحظه از زندگیت را بی عشق نگذارد.

    _____________________________________________________

    سارا: کمتر ما رو دست بنداز رفیق جان عزیز! عیشوه نبود بخدا!

  6. ققنوس می گوید:

    سرکار خانم سارا رها با عرض سلام

    شما دیگر چرا؟ رفتن در مود
    read only
    به شما هم سرایت کرد؟ خدا را شکر که از آن حالت خارج شدید. حیف است که ما در کنار دریا باشیم و “آوای موج”ی نباشد که به آن گوش کنیم.

    با تقدیم احترام
    ققنوس

  7. kouhyar می گوید:

    سلام سارا جان
    اتفاقي اينجارو پيدا كردم
    ممنون از لينك
    به پيوندها اضافه كردم
    برقرار باشي

  8. مینا می گوید:

    سارا جان
    خیلی حال کردم با این نوشته‌ت و گذاشتمش رو بالاترین (بی اجازه!)

    https://balatarin.com/permlink/2008/2/21/1233718
    منم یه دوست دارم که از روی مد روز بودایی شده و بیچاره بدنبال حقیقت هر روز کلی مدیتیشن میکنه میگه هنوز هیچ حالی بهش دست نداده!
    از اون حرفهای نمیدونم کی که پویا هم پست کرده حالم بد میشه از بس که این حرفا کلیشه شده.

  9. pooyaa می گوید:

    ممنون مینا خانوم از نظرتون؛
    منظور من از پست اون نقل قولها این بود که “از نظر تاریخی هر کجا جامعه ای بوده افرادی پیدا شدند که بعنوان مربی؛ فیلسوف؛ پیامبر… سعی کردند با کردار و گفتار خودشون جامعه را اصلاح کنند”
    و فکر کردم شاید این برداشت از صحبتهای سارا بشه که فلسفه شرق دور (هند و چین) منحصر در خالی بودن ذهن است. در حالی که برداشت من از این مفهوم همان ” فنای فی الله و بقای بالله ” است که عرفای ایرانی مطرح می کنند.
    و گرنه با شما کاملا موفقم که مطرح کردن حرفهای خوب، بعضی وقتها باعث ناراحتی می شود.
    در ضمن کارهایی که بعضی بوداییها یا تائویست ها انجام می دهند همیشه مطابق با اهداف بیانگزارانشان نیست!
    کماینکه در مورد تائویزم می دانم که دچار خرافات خیلی زیاد شده اند.

    در مورد دوست شما:
    به نظر من هر شخصی در زندگی راه هائی رو بسمت کمال آزمایش می کنه، و خود این راهها مهم نیستند، شور و شوق و نتیجه یی که از آنها حاصل می شود مهم است. حتی اگر دوست شما از مدیتیشن سودی نبرد اگر در رسیدن به هدفش کوشا باشد راهش را پیدا می کند.
    بعنوان کسی که دوست دارم یاد بگیریم. به نظر شما چطور می توان به آسایش رسید؟

  10. آرش می گوید:

    سلام سارا بانو

  11. parandeh می گوید:

    سالها دل طلب جام جـــــم از ما مي كرد
    خودمونيم پدر سو خته چه غلط ها مي كرد

    چو مي بيني كه نا بينا و چاه است
    اگر نيندازيش توي چاه گنـاه است

    رسيد مژده كه ايام غم نـخوا هد ماند
    ولـي بـماندو براي ما كركري خـوا ند

    ” مصرع اول از قدما مصرع دوم هم ازما”
    به صرف ايجاد لبخند بر لبها يتان.

    سارا خانـم بما هم سري بزن، چيزي بگو ، حرفي بزن، آ خه ما هستيم هموطن .

    پ.م.م

  12. سید مرتضی می گوید:

    متشکر که به سایت من لینک دادید.ولی مثل اینکه در ثبت اسمم اشتباهی پیش آمده. “سید مرتضی هاشمی مدنی” درست است. : )

  13. parandeh می گوید:

    سلام سارا جان مرسي كه كا منت طولا ني داده بودي .!!!!!
    خسته نبا شي دختر.
    چون خيلي اهل شعر هستي اباتشکر فراوان از خانم “پروانه ميلاني ميبدي” که به مناسبت روز پزشک این شعر را برای همکاران سروده اند:

    در دفتـر علـم ، شغـل پـزشكـي چو نگين است
    اين حرفه ، بـرازنده تــر از هــرچـــــه ثمين است

    هر دايره ، در وسعت خـــو د حيطـــــــــه اي دارد
    اين دايره ي عقــل بشـــر، فـــــــو ق يقين است

    روزي قــدمــا، محـو ر اين مسئــــــلـــــه بو د نــد
    امـروز ، فـرا تـر ز همــــه سطــــــــــح زمين است

    آنگاه كـه بـه هـر گو شـه ي اين عالـم خــا كـــي
    بيمــاري و رنجـو ري و محنت بـه كميــــــن است

    تـــا مـحـــرز و نـــا بـــو د نگـــردد اثـــــــــــــر ا تش
    اين شخص پزشك است، كه بسيار غمين است

    د ر محضــر ا نســــا ني، معــلــــم شــــده زبــده
    د ر حـو زه ي سلـم و صحت، پـزشـك امين است

    فـرهيختـگـي ي خلـق ، ز ا ين نكتـه عيـان شـــد
    د يـد نـد و د يـد يـــم ، پــزشـــــك روح يمين است

    گر ظرف بـو د سلـم و صحت ، عقل چـو مظـروف
    اين هر د و ز اقشار پزشك هست كه رهين است

    آنجــا كـه تــرازو ي بشــر ، “فكـر” بـسنـــجـــــــد
    اعــلام كنـــــد ، د ا نش ا يـن تـــو ده و زيـن است

    ” پـرو ا نه ” كـه جـا ن را بــه جهــا نـي نفـروشــد
    د ر آتش علم غو طه خو رد ، مسئـلـه ا ين است

    فرستنده
    ز حالا تا روز جها ني پزشك اين شعر را داشته با ش تا بعد.
    پ.م.م

    ___________________________________________

    سارا: پروانه خانم نازنین، از الطاف شما هر چند که به طعن هم باشد ممنونم. در آن یک کلمه “سلام” من اشارتها بود برای شما که اهل بشارتید! ما که زبان فاخر شما را در شعر نداریم پس به اشاره اکتفا می‌کنیم. ممنون از شعر.
    زنده باشید.

  14. آسمان آبی می گوید:

    سلام سارا خانم
    امید وارم حالتون خوب باشه!خوشحال شدم که دیدم دوباره نوشتید،هر روز منتظر بودم تا یه چیزی بنویسید،خوب آخه چواب میل که نمی دید!
    به هر حال می بینید من یکی عملا تسلیم شدم!بعد از تقریبا1 سال خواندن وب لاگ دشت سبز،این جا برای سارا می نویسم.عجیب نه!!!الان که مینویسم، راجع به سکوت نظری ندارم!
    شاید دیدم جمعتون جمع، گلتون کمه(به این میگن اعتماد باالنفس)!که من هم بالاخره بعد از این همه وقت عرض ادبی کردم!
    راستی گلتون خانه در خانه دشت سبز رویت شد!

    قربان شما :آسمان آبی

    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

    سارا: آسمان آبی، دشتی سبز و آوای موج! اگه گفتی چی کمه؟!

  15. آسمان آبی می گوید:

    جواب شما کوه می باشد!درسته؟!دشت سبز ، آوای موج،آسمان آبی،..؟!!!

شما چه نظری دارید؟

WP Theme & Icons.FoxTheme and Localized by Behrang Yarahmadi
Entries RSS Comments RSS
FireStats icon Powered by FireStats