لطفاً مطالب این وبلاگ را در وبلاگ دیگری کپی نکنید؛ به جایش اگر دوست داشتید به آن لینک دهید. چاپ مطالب در مجلات نیز با ذکر و لینک منبع آزاد است. برای آشنایی با قوانین کپی رایت می‌توانید اینجا را ببینید. با تشکر، سارا رها

خواندنی های روز:

گامی به عقب برای ایجاد راهی به فراسو

اجتماعی, کتاب شما چه نظری دارید؟

عادت روزهای شنبه‌ام اینست‌ که در یکی از کتابفروشی‌های شهر دو-سه ساعتی کتاب بخوانم. راستش به این دلیل نیست که اینجوری کتاب مجانی می‌خوانم. چون هر از چند گاهی اگر از کتابی خیلی خوشم بیاید یا برای خودم و یا برای دوستی به عنوان هدیه می‌خرم. عمدتا به این دلیل است که فضای کتابفروشی در کنار قهوه استارباک را دوست دارم و تنوعی‌ست.

امروز کتابی را شروع کردم بنام “جمهوری عشق” از کارول شیلد رمان نویس معروف کانادایی که کم وبیش از نزدیک هم می‌شناختمش (دو سه سالی‌ست که در اثر سرطان سینه از دنیا رفته است). در یکی از فصلهای کتاب از قول یکی از شخصیتهای داستان اشاره‌ای دارد به اثرِ مثبتِ داشتنِِ عادات جاری (روتین) در زندگی. می‌گوید:

من به یک چیز در زندگی ایمان آورده‌ام و آن داشتن یک روتین است. پدر و مادر من زندگی بسیار منظمی داشتند. سر ساعت بیدار می‌شدند، هر روز طبق برنامه یک مدل غذا می‌خوردند، سرساعت 6 شب شام می‌خوردند. ساعت 7 به قدم زدن بعد از شام می رفتند. سر ساعت 10 به رختخواب می‌رفتند و برای هم کتاب می‌خواندند و سر ساعت 11 شب هم چراغ را خاموش کرده و می‌خوابیدند. من همواره با ترحم به این روتین زندگی‌شان نگاه می‌کردم و داشتن همچه روش و نظمی در قرن بیستم برایم مسخره می‌آمد. ولی حالا که خودم صاحب زندگی و خانواده شده‌ام می‌بینم که پدر و مادر من که الان بالای 80 سال دارند همچنان به همان عادات هر روزه خود ادامه می‌دهند، سالمند، از چیزی شکایت نمی‌کنند و با هم خوشند و راضی از زندگیشان هستند. من حالا به این ایمان آورده‌ام که داشتن یک روتین در زندگی در واقع برای آدمی آزادی و احساس کنترل بر هستی می‌آورد. به او اعتماد بنفس می‌بخشد که حداقل در زندگی خودش کنترلی دارد. می‌بینم که من و همسرم نیز یکجور خاصی منتظر برانچ (صبحانه دیر آخر هفته که در واقع نهار هم هست) آخر هفته‌مان هستیم و مشتاقانه انتظار آنرا می‌کشیم که آن برانچ در هیچ روز دیگری تکرار نمی‌شود.”

این طرز تفکر رایجی در زندگی کانادایی‌ها، خصوصا شهرهای کوچکتر آن، است. نکته جالبش برایم اشاره به احساس کنترلی بود که داشتن یک روتین برای آدمی به ارمغان می‌آورد. بنظرم همه دستورات مذاهبی و آداب سنتی و عرفی هم گامی در همین جهت است.

مدرنیته کارش را با درهم شکستن همه عادات گذشته آغاز کرد و در واقع آشوب (کیاس) به ارمغان آورد تا از دل این کیاس نظمی جدید بوجود آید. بی‌نظمی و آشوب در هنر خود سرآغاز هنر جدید گردید. ماشین و تکتولژی زندگی انسانها را در سلطه خود گرفت و نظم خود را به آنها تحمیل نمود. آدمها در برابر جهانی که به گفته مارکس “هر چیزی ضد خویش را آبستن است و هر آنچه که سخت و استوار است دود شده و به هوا می‌رود”، به موضع انفعالی افتاده و عاجز از درک تناقض‌های این جهان مدرن پذیرفتند که نظم زندگیشان را نظام حاکم بر جامعه و ماشین و کامپیوتر در کنترل بگیرد. چنین آدم مدرنی در اندک اوقات فراغت خویش هم باز به ماشین (کامپیوتر-اینترنت) پناه می‌برد تا لحظه‌ای هم با خود، که دیگر او را نمی‌شناسد، تنها نماند چرا که رویارویی با خودی گنگ و عاجز از درک تناقض‌ها، خود دردی دیگر است.

در این شرایط است که اشاره خانم شیلد به ایجاد نظم و عادات روزانه شخصی به عنوان یک عامل آزادی بخش که برای لحظاتی حداقل کنترل زندگی را به خود شخص واگذار می‌کند، برایم جالب توجه آمد که حقیقتا به نکته درستی اشاره می‌کند. بجای مهر باطل زدن بر نحوه زندگی پدران و مادرانمان می‌توان با آن شیوه‌ها به تفاهم رسید برای فرار از اسارت کامپیوتر در عصر ما.

گاه برای جلو رفتن باید گامی به عقب برداشت تا شاید دوری باطل بگسلد و راهی به فراسو فراهم آید.

4 نظر برای “گامی به عقب برای ایجاد راهی به فراسو”

  1. reza می گوید:

    chegadr man gofte haaye khanome shields ro dark mikonam!
    shayad bishtar az mahe

  2. pooyaa می گوید:

    من معتقدم در آینده از این حالت کیاس عبور می کنیم و زندگی یک کمی متعادلتر خواهد شد. علت اضطراب دنیا رو فکر کنیم بشه اینطوری خلاصه کرد که جامعه بشری در دو قرن اخیر پیشرفت خیلی سریعی از نظر علمی کرده ولی هنوز نتونسته از نظر اداری (administrative) خودشو با پیشرفت وقف بده.
    و هنوز حالت رقابت بر همکاری غلبه داره. بشر باید یاد بگیره که با همنوعان خودش و محیط زیست خودش یک حالت دوستی و تفاهم ایجاد کنه.

    در ضمن من هم بیشتر در این کتابفروشیها می تونم مطالعه کنم؛ چون خریدن کتاب همان و در گوشه ای افتادن همان.

  3. dashtesabz می گوید:

    سارا جان
    کم کم جامعه ما هم دارد دیالوگ را یاد می گیرد. قدیم و جدید را با دیدگاه های علمی تر و غیر مغرضانه تر می سنجد. این تلاش تو برای آشتی دادن افکار درون و بیرون ستایش برانگیز است. اصلا نمی دانم جرا هرجه تو می کنی و می نویسی برایم زیبا جلوه می کند. شاید به این دلیل که سعی میکنی کمتر از جیزی که نمی دانی بنویسی.
    دشت سبز

  4. پي‌كولو می گوید:

    - ميان تمام اين نوشته، آشناترين بخشش برايم همان پرسه زدن در قفسه‌هاي كتابفروشي و كتاب خواندن است.
    - من تعبير‌هاي فروم در “گريز از آزادي” را به تحليل شيلد ترجيح مي‌دهم. هر كس خودش بايد تصميم بگيرد كه تنهايي و آزادي را انتخاب مي‌كند يا عادت و بند را. شايد البته تركيب معقولي از اين‌دو وجود داشته باشد. بالاخره همه‌مان آدم شير خام خورده‌ايم :)

شما چه نظری دارید؟

WP Theme & Icons.FoxTheme and Localized by Behrang Yarahmadi
Entries RSS Comments RSS
FireStats icon Powered by FireStats