وقتی که از خانه پدر برای رفتن به دانشگاه در آمدم، کبوترهایم را رها کرده بودم که بروند. بیرون از خانه پدر جنگ هم بود و من هم کنجکاو برای تجربه کردن. دیگر حتی تعطیلات را هم به خانه برنمیگشتم. میرفتم که پدر مادرم را ببینم ولی فقط چند روز و نه بیشتر. با آن خانه، حیاط و اتاقم خداحافظی کرده بودم و دیگر در خانه پدر نمیگنجیدم.
جنگ را هم باید میرفتم و از نزدیک میدیدم. سه ماهی هر روز رفتم بیمارستان بیمه ارتش در تهران که کمکهای اولیه یاد بگیرم. البته از آنجایی که همینجوری خودم را در بیمارستان جا کرده بودم و از طرف هیچ نهاد و ارگانی نرفته بودم هیچ برنامه منظمی برای یادگیری هیچ چیز خاصی وجود نداشت. خودم همینجور از بخشی به بخشی دیگر میرفتم و یاد میگرفتم. الان که فکرش را میکنم میبینم که چه شهر هرتی بوده که من آنجور وارد آن سیستم شدم و برای خودم کلی چیز یاد گرفتم و هیچکس جلویم را نگرفت! گاهی شیر تو شیر بودن اوضاع خوب هم هست! البته علت عمدهاش این بود که زمان جنگ بود و نیرو کم. احتمالا برای همین بدشان نمیآمد که یک کسی کارهایی را بتواند برایشان انجام دهد. مثلا من به تنهایی پانسمانِ روزانه زخمهای ناشی از خمپاره زخمیها را میکردم و یا تحت نظارت یکی دو بار بخیه زدم (البته فقط پوست و نه تاندون را) بخش انتقال خون هم کار کردم. بگذریم؛ حالا قصدم گفتنِ خاطراتم از جنگ نیست.
آن سال عید هم مادر و پدرم منتظر بودند که برای چند روز اول عید بروم خانه پیششان. ولی با کلی منت و خواهش کردن و این در و آن در زدن موقعییتی شده بود که بروم مناطق جنگی. اصلا بیمارستان رفته بودم که بگویم که من میتوانم برای پشت جبهه بدرد بخورم. آخر دخترها و زنها را که جبهه نمیبردند. موقعییت بدست آمده را نمیخواستم از دست بدهم. پس بدون اطلاع پدر و مادرم راه افتادم و رفتم. آن زمان آبادان تازه از محاصره در آمده بود ولی هنوز از سه طرف زیر رگبار آتش خمپاره (خمسه خمسه) قرار داشت. در شهر فقط سپاهیها بودند و تعداد اندکی از آنها زن و بچهشان هم همراهشان بودند. من هم در منزل یکی از آنها که زن و دو بچه کوچکش هم زندگی میکردند مستقر شدم که از آنجا هر روز به همراه تنها پرستار مانده در شهر بروم در و دهات اطراف (که مردمش فرصت و امکان فرار نداشتند) و یا سنگرهای پشت جبهه برای کمکهای دارویی و یا حتی طبابت! بعله طبابت با سواد بسیار اندکِ من و سواد کمی بیشترِ آن پرستار….
درست شبِ سال تحویل رسیدم آبادان. سر سال تحویل در مقر سپاه از تلفنچی خواهش کردم که شماره خانهمان را بگیرد ولی نگوید که از آبادان است. تلفنچی بیانصاف هم فراموش کرد و همان اول به مادرم گفت که خانم گوشی دستتان از آبادان تلفن دارید. دیگر نمیتوانستم که مخفی نگاه دارم که کجا بودم. مادرم سخت مضطرب و هراسان شد. پدرم بعد از آن ماجرا تا سه ماه با من قهر بود بخاطر اینکه با خودخواهیهایم و ماجراجوییهایم مادر را تا سر حد جنون مضطرب کرده بودم. البته آن قهر باز هم مانع از آن نشد که دیگر از آن کارها نکنم!
باری آن اولین سفر به مناطق جنگی که برایم تجربه بسیار غنیای بود بعد از دو هفته تمام شد و برگشتم. خدمت مادرم هم رفتم که از دلش درآورم. آنوقت بود که مادرم داستان کبوتر را تعریف کرد. گفت آنروز سال نو، بعد از آن تلفن کذاییِ من، دم دمای غروب صدای ضربههای ضعیفی را به درِ هال میشنود و وقتی که در را باز میکند یکی از کبوترهای قدیمیِ مرا میبیند که آمده بود و دانه میخواست. یکسالی شده بود که کبوترها رفته بودند. مادرم برای کبوتر کمی خرده نان میریزد و فکر میکند که لابد کبوتر بعدا میرود. اما آن کبوتر سه روز تمام در خانه میماند و هر روز به درِ هال نوک میزند و مادرم را صدا میکند که به او دانه دهد. آن سه روز همان روزهایی بودند که قرار بود من پیششان باشم…
March 22nd, 2008 at 4:21 pm
عید شما مبارک.
داستان قشنگی بود.
راستی وقتی بخیه می زدید. مجروح را بی حس می کردید یا نه؟
یادم می یاد زمان جنگ کف دستم را شیشه بریده بود و بدون بی حسی 12 تا بخیه را متحمل شدم!!
__________________________________________________________
سلام و سال نوی شما هم مبارک!
دیگه درد بخیه از درد زایمان که بدتر نیست که!!
تو بیمارستان آره بی حسی می زدن ولی پشت جبهه نه!
March 22nd, 2008 at 6:26 pm
مرسی:
من که کوچیک تمام خانمها هستم و قدرت خانم ها در تحمل فشار عصبی (و حتما تحمل درد) بالاتر از آقایان است و این رو هم شنیدم که حتی نوزادان دختر شانس بیشتری برای زنده ماندن دارند.
March 23rd, 2008 at 12:12 am
روایت جالبی بود. اما مگه شما کفتربازی هم می کردی؟ می بینم که این عکسهای جوادی تازه شروع ماجراست. توصیه می کنم یک بازی دیگه راه بندازین. خاطرات جوادی …
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سارا: کفتر بازی که نه ولی همیشه کبوتر داشتم. توی خاطرات سالهای سبز بیشتر راجع به کبوترهام نوشتهام! واما تعریف خاطرات جوادی چی میشه؟ یعنی شامل چه جور خاطراتی میشه؟
March 25th, 2008 at 3:04 am
اول باید جواد بودن را تعریف کرد. بعد از تعریف می توان کارهایی را که انجام داده اید و از دید غالب جوادی حساب می شود را بیان کنید.
March 27th, 2008 at 12:34 pm
سلام
خیلی به دلم نشست.
March 28th, 2008 at 11:38 pm
دیدید گفتم اطلاعات پزشکیتون خیلی بالاتر از بقیه است!
March 30th, 2008 at 10:41 am
من هم یه همچین کاری کردم البته ربطی به جنگ نداشته.بدون کارت یا هر گونه نامه ای وارد بیمارستان شدم عیادت آدمی رفتم که نمی شناختمش ولی احساس کردم حضورم آن جا مهمه(قضیه اعتمادبالانفس دیگه!)ولی لو رفتم،احساس کردم مادرم دلش لرزید هنوز احساس عذاب وجدان دارم اگرچه اون لحظه خیلی به کارم مصمم بودم.فکر کنم باید همچین بریم یه حلال بودی برای این کار های عجیب غریبمون بگیریم!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ-
سارا: اشتباه برداشت نشود: من از آن کارهای رفتن به جبهه و بیمارستان اصلا پشیمان نیستم و معتقد نیستم که کارهای غلطی بودهاند. ولی این وسط اینکه چقدر همه آنها میارزید و یا به چه بهایی، بحث مفصلی است و دشوار. به هر حال اگر آن تجربهها را نکرده بودم این آدمی که امروز هستم که نمیشدم؛ آدم دیگری میشدم. شاید بهتر شاید بدتر بحث ولی بهتری و بدتری نیست.