Mar 22
چه عمری گذشت
تا باورمان شد
آنچه که باد برد، ما بودیم!
===============
باد میبردمان
پنداشتیم که خود میرویم
برباد شدیم!
================
چه غربت غریبی است
غربت عابری
که در کوچههای شهر خویش
غریبانه میخواند
================
برای پخته شدن
رو به عشق آوردیم
سوختیم!
================
بند به پایم زدند که بمانم
گسستم و رفتم
تو بال دادیام برای رهایی
رها گشتم و ماندم!
=================
بعد از آن همه سرگردانی
روی وجب به وجب خاک
بعد از آن همه جستجو روی نقشههای جهان
دانستم
دستان توست وطنِ من!
مرتبط: چند هایکو از قدسی قاضی نور (1)
March 25th, 2008 at 4:07 pm
خیلی زیبا بود
May 18th, 2008 at 3:31 am
شکستن یک دل
چقدر توان میخواهد مگر
که پنداشتی
آنکه قوی بود، تو بودی…