لطفاً مطالب این وبلاگ را در وبلاگ دیگری کپی نکنید؛ به جایش اگر دوست داشتید به آن لینک دهید. چاپ مطالب در مجلات نیز با ذکر و لینک منبع آزاد است. برای آشنایی با قوانین کپی رایت می‌توانید اینجا را ببینید. با تشکر، سارا رها

خواندنی های روز:

پرسه زنی در میان شاعر مسلکان وبلاگستان (1)

عکس / شعر / نوشته شما چه نظری دارید؟

در میان خانه‌های مجازی شاعر مسلکان وبلاگستان پرسه می‌زنم. نمی‌دانم چرا در اغلب (و البته نه همه) وبلاگهای جوانان شاعر مسلک که وارد می‌شوم احساس سرما می‌کنم! همه در و پنجره‌ها باز است و باد تندی می‌آید. پرده‌ای در کار نیست ولی رنگ شیشه‌ها تیره است و آسمان بنظرم کدر می‌آید. در ترانه‌های عاشقانه‌شان هم خشونت و تندی عصر آهن را می‌بینم و صدای کشیده شدن آهن بر آهن را می‌شنوم. پارسال به هنگام تماشای باله مدرن دقیقا همچه احساسی را کرده بودم. در میان اشعار قدما، همگی اتفاق در این نظر دارند که اشعار مولانا گرم است و پر حرارت. بنظر من که کلماتش را که بلند می‌خوانی بخار می‌شوند! کلمات اشعار حافظ اما آرام و متین و شورانگیز می‌رقصند که گاه سرت را به دوران وا می‌دارند. اما من مثلا اشعار سعدی را هم که می‌خوانم، علیرغم اینکه بعضی‌هاشان را خیلی هم دوست می‌دارم، ولی کمی احساس خنکی می‌کنم که دلم می‌خواهد یک ژاکت بپوشم!

و اما از پرسه زنی‌های اخیرم در وبلاگهای شاعر مسلکان وبلاگستان، از آنها که حضورم را پذیرا شدند و از سرما به عطسه زدن نیفتادم، ره آوردی آورده ام که با هم بخوانیمشان. اول از وبلاگ یک مرد دو شعر را برگزیده‌ام. یک مرد ادعای شاعری ندارد ولی گاه شعرهایی می‌نویسد که در آن استعاره‌های بدیعی یافت می‌شود. اولی در واقع هایکوی بسیار بدیع و در عین حال ساده ولی قوی‌ای است. بی هیچگونه توضیحی بخوانیمش:

دوست من

پنجره را كه بستي

نديدي دست‌هايم لاي در مانده است.

…و من هنوز درد مي‌كشم

و دومین شعری سپید است و بی وزن ولی کلمات موسیقی دواری دارند. علیرغم اینکه سراینده از سکون دنیا می‌گوید ولی فضای شعرش در حال انبساط است و همه چیز در حال از درون متلاشی شدن است. گویی که سکون همه صوری است و لجظه‌ای دیگر همه چیز فرسنگها از هم دور و متلاشی خواهند بود. بنظر من در تصویر پردازی شعر قوی‌ای است.

گرما، گرماي آفتاب نبود

گرماي دست‌هاي تو بود

سرما، سرماي باران نبود

سرماي دست‌هاي تو بود

***

كاش زمان مي‌چرخيد

كاش جهان گيج بود

كاش من گم مي‌شدم

اما ايستاده است همه چيز

همه چيز از سنگ است و سخت

دارم انگار

سنگ را نفس مي‌كشم

***

بي‌رنگ و شفاف و مات

منظره‌ها همه رنگ‌پريده‌اند

وصف حال من نيست شايد

كه همه جهان

خالي از رنگ است

***

نه يك قدم

نه يك ماه

نه يك نسل

فاصله بيش از اين‌هاست انگار

آن‌قدر دور مي‌شوم كه بودنم را انكار مي‌كنم

حضورم را نه،

حس‌هايم را پس مي‌گيرم

دیگر وبلاگی که غالبا سر می‌زنم هرچند که صاحب آن مدتیست پس از آخرین اشعار دلتنگی‌اش خانه و مهمانان را رها کرده و رفته، وبلاگ سماع است. از اشعار او نیز دو هایکو و یک شعر آورده‌ام. با هم بخوانیم:

این روزها خاطره می خرم

قیمت چه تلخ
دل چه تنگ
و هوای حوصله ابری…

==============================

من اشک ابرم
روی گونه ی زمین افتاده ام
با سر انگشت تردت مرا پاک کن…

====================

شعر زیر در ایجاد بو و احساس سوختگی موفق است. شعر یک نامه از سر دلتنگی است و خیلی ساده ولی لطیف و روان به تقویمی از جنس زمان اشاره دارد که در حال سوختن است و شاعر بی صبرانه در انتظار سر آمدن روزهای سوختنی:

حال همه خوب است

تمام روز هایم بوی دلتنگی میدهد

وتمام دلتنگی هایم بوی سوختن

انگار خبری در راه است

فقط از خدا باید شعر بخواهم

شعری که در آن “ای کاش” نباشد.

با سر انگشت مگر بر تمام لحظه ها

خطی مورب میکشم

خطی که تا انتهای روزهای سوختنی

با تو بیاید.

و شعر آخر را از وبلاگ گنبد مینا برداشته‌ام که از آنهایی‌ست که من موسیقی کشیده شدن آهن بر آهن را از آن می‌شنوم. شاعر از خفقان می‌گوید و من فریادهای دردآلوده می‌شنوم. از شعرش خون می‌چکد. اینرا شما بخوانید که من نمی‌توانم بلند بخوانمش که صدایم در همهمه شعر گم می‌شود:

درد می‌کند گلویم

از بس

شیهه‌های سرکش‌ام را فروخورده‌ام

*

زخم است حنجره‌ام

و صدایم دارد تَرَک می‌خورد

از بس

حرف‌های شورشی‌ام را حلق آویز کرده‌ام

*

خوب نیستم

خفقان گرفته‌ام

این دست‌های عاطلِ بی‌کار

گواه غیبت طولانی من است!

 

5 نظر برای “پرسه زنی در میان شاعر مسلکان وبلاگستان (1)”

  1. مسعود بُربُر می گوید:

    ساراي عزيز ، حالا كه به خواندن شعرهاي وبلاگستان علاقه داري پيشنهاد مي كنم دازاين را هم ببيني http://reza457.persianblog.ir/ و همين طور شبهاي كاپريايي http://dameshghi.blogfa.com/

    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

    سارا: ممنون مسعود عزیز. حتما نگاه خواهم کرد.

  2. esm mohem nist می گوید:

    دوست عزیز.نمی دونم چقدر نسبت به هایکو شناخت دارید.اما این دو نوشته که گفتید به هیچ وجه هایکو نبودند.نه الزامات مفهومی و معنایی نه الزامات دستوری و نوشتاری هایکو.اسمشو بذارید سپید بهتره

    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

    سارا: شاید حق با شما باشد. اگر شعر گونه های خانم قدسی قاضی نور هایکو باشد اینها هم از همان نوع هستند. البته درست است که من این ترم را خیلی بقول اینوریها loosely استفاده کرده‌ام برای تعریف یک دسته‌ای که بنظر من شعر نیستند ولی نثر هم نیستند و جوهر شعرگونگی را دارند.

  3. آسمان آبی می گوید:

    حالا فهمیدم چرا این دختر پسر ها جدیدا رقصشون شده headزدن ، بگو قضیه اش اینه که خیلی این آهنگ ها را می فهمند، مثل شما که با شعر های حافظ سرتون را تکان میدید!!!!

  4. dashtesabz می گوید:

    chie dokhtar jan baz ke delet gerefteh

  5. شکوفه می گوید:

    سلام.پست خوبی بود.
    پس واجب شد که من هم اشعارم را در وبلاگم بذارم.

شما چه نظری دارید؟

WP Theme & Icons.FoxTheme and Localized by Behrang Yarahmadi
Entries RSS Comments RSS
FireStats icon Powered by FireStats