ویلیام آترمولن نقاش امریکایی آلمانیالاصلی است که صاحب سبکی خاص به شمار میآید. ویلیام در نقاشیهایش بجای آنکه یک تصویر را از زمینه جدا کند در واقع آنرا با زمینه میآمیزد. او را نقاشی با سبک مدرن به شمار میآورند از آنجایی که نتیجه این آمیزههای تصویر و زمینه مشابه چالش یک شبکه خطی و دوار مسطح و یک فضای سه بعدی است. در نقاشیهای او کله افراد نقش برجسته و عمدهای دارند و اجزا و حالات صورتها به پرتره نزدیک است. اغلب افراد در نقاشی ویلیام لباس به تن ندارند و این خود چهره را در حالتی بی دفاع و بدون ماسک برجستهتر میکند. از نقاشیهای معروف او نقاشی تختخواب و کلوپ کمدی است که اینجا میبیینید.
اما شهرت او عمدتاً نه بخاطر کارهای هنریاش در زمان سلامتیاش است، بلکه بخاطر پرترههاییست که در سالهای پسین عمرش، در حال ابتلا به بیماری الزایمر، از خودش کشیده است. در سال 1995 رسما تشخیص داده شد که ویلیام به بیماری الزایمر مبتلا است. از آن سال به بعد بطور مستمر ویلیام شروع کرد به کشیدن
پرتره خویش. ولی آثار بیماری پیش از اینها در او آشکار شده بود. در نقاشیهای اوایل دهه 1990 خطوط او شکسته و کلفت شده بودند و دیگر نقاشیهایش شبیه نقاشیهای امپرسیونیستها که با برس کلفت میکشند شده بود. پرترههای او از خودش که چند تایی را پایین این نوشته میبینید، عمدتا آثار ترس و غم و افسردگی را بطرز بارزی نشان میدهند. اولین پرتره را سال 1967 از خودش در حال سلامتی کشیده است و بقیه را در سالهای بین 1996 تا 2000 کشیده است. برای اطلاع از زمان کشیدن هر پرتره رویش کلیک کنید. شماره عکسها هم (از راست به چپ) ترتیب زمانی آنها را نشان میدهد.
به گفته دکتر بروس میلر، نورولژیست دانشگاه کالیفرنیا، الزایمر روی سمت راست نیمکره مغز تاثیر میگذارد که بالاخص در به تصویر کشیدن اشیاء و به روی پرده نقاشی آوردن مهم است. او میگوید که کارهای ویلیام پس از ابتلاء به الزایمر به نقاشی سبک ابستراکت نزدیک میشود، تصاویر درهم آمیخته و سوررئالیستی میگردد.
ولی بنظر من اینطور نیست که الزایمر دیدگاه شخص و سبک شخص را عوض کند بلکه شخص فقط به سادگی مهارتهای ذهنیاش را از دست میدهد. هر بیمار الزایمریای با دیگری متفاوت است. برخی به سرعت قدرت شناسایی خود را از دست میدهند، برخی دیگر همیشه آنرا حفظ میکنند. برخی هماهنگی بین دست و بیناییشان را از زود از دست میدهند (چیزی که بنظر من برای ویلیام اتفاق افتاده است) ولی برخی هستند که این
مهارت را (دقت کنید که این فقط یک مهارت فراگرفته شده در مغز است) تا آخر عمر نیز حفظ میکنند. آنجه که در بین بیماران الزایمری مشترک است اینست که آنها خود را در زمان گمشده میبینند و مکان نیز مفهوم خود را از دست میدهد. به عبارتی ذهن یک بیمار الزایمری به ذهن یک کودک 3-4 ساله بدل میشود در میزان درک از مفاهیم زمان و مکان. حرف دکتر میلر از آن جهت خصوصا برایم جالب است ولی جای سئوال دارد که ایشان از دست دادن مهارت هماهنگی بین دست و بینایی را به تغییر یافته شدن قسمت پردازش مغز از تصاویر و دریافت ذهنی از آن میداند و این تغییر در نقاشیها را یک تغییر در سبک میبیند. گویی که پس هر نقاشی در اثر الزایمر به سوررئالیست و ابستراکت شدن تغییر میکند. در حالیکه بنظرم میرسد که ویلیام نه اینکه خود را آنگونه میدید که کشیده است. بلکه او به سادگی دیگر مهارتهای نقاشی کشیدنش را از دست داده است. او در فاصله نگاه به آینه تا کشیدن روی پرده تصویر خود را فراموش کرده است… دلیل دیگر بر این مدعا همین است که او دیگر اکنون مهارت قلم مو بدست گرفتن و کشیدن حتی یک خط را هم از دست داده است. شاید هم دکتر میلر خواسته است کمی مجله و روزنامه هنری پسند این روند را توصیف کند؛ همانگونه که من هم عنوان این نوشته را کمی هنری-فلسفی انتخاب کرده ام!
ویلیام اکنون 74 سال دارد و در یک خانه مخصوص بیماران الزایمری بسر میبرد و دیگر نقاشی نمیکشد ولی نقاشیهای او خصوصا پرترههایش از خودش بارها در گالریهای مختلف نشان داده شده است و به گفته همسرش آثار او به شهرتی دست یافته که هرگز زمان سلامتیاش دست نیافته بود.
– نوشته فوق ترجمه یک یا دو مقاله نیست؛ بلکه دریافت من از خواندن این دو مقاله خاص راجع به ویلیام (1 و 2) و برداشتهای شخصیام در اثر تجربه نزدیک با بیماران الزایمری و خواندن مقالات دیگر در باره عملکرد مغز است.







April 17th, 2008 at 1:31 am
عالی و بسیار خوب نوشتهای.
_________________________
سارا: ممنونم و همینطور بابت لینک در سایت پر طرفدارتان
Reply
April 17th, 2008 at 12:19 pm
جالب بود
از طرفی هم فکر یه همچین بلایی مو به تنم راست کرد!
__________________________________
سارا: من هم از واهمه اینکه خودم الزایمر بگیرم هی در باره اش میخوانم تا ببینم وقتی که اگر الزایمر گرفتم آیا چیزی از اینها یادم می ماند؟!
Reply
April 17th, 2008 at 1:22 pm
سارا جان من همین جوری از آلزایمر می ترسم شما هم چه چیزهایی می گویی
_________________________________________________
سارا: کامنت شما مرا به فکر انداخت که مشاهدات و دریافتهایم را از این بیماری که بیشتر از طریق یک case study حاصل شده است بنویسم. شاید خیلی هم ترسناک نباشد اگر دیگران بدانند که داستان این بیماری چیست. میدانی آدمی دوباره کودکی را تجربه می کند و مثل یک کودک احساس عدم امنیت میکند اگر که مثلا بزرگتری پیشش نباشد و از او مواظبت نکند. خیلی گفتنی ها هست …شاید وقتی بگذارم و بنویسمشان.
Reply
April 18th, 2008 at 7:09 am
سلام
بابت نوشته های با ارزشتون باید حسابی ازتون تشکر کنم… بدون تعارف واقعا لذت بردم از خوندنشون و می تونم بگم بهترین نوشته های وبلاگی بود که تا به حال خونده بودم… بخش نوشته های علمی رو بخصوص خیلی دوست داشتم و تمام نوشته هاش رو خوندم… دقت نظرتون در ترجمه کردن نوشته ها، معرفی کردن مراجع، پایبندی به اصل متن و توضیحات اضافه تری که نوشته بودین همه فوق العاده بودن… نظراتی که خودتون نوشته بودین این برداشت رو برام ایجاد کرد که به احتمال زیاد رشتتون باید مهندسی پزشکی باشه… چون هم اطلاعات مهندسی خیلی دقیقی دارین و هم اطلاعات بیولوژیکی خیلی درست… در هر دو این زمینه ها من علاقه مشترک دارم با شما… بخصوص در مورد کارکردهای مغز که چندین مقاله خیلی جالب در موردش نوشته بودین. (به عنوان نمونه همین مقاله) جمع آوری کردن این اطلاعات و خلاصه کردنشون رو هم خیلی خوب انجام دادین… بابت همه اینها واقعا ازتون ممنونم و به نظر من کارتون واقعا با ارزش هست…
*****
نوشته هایی که با بقیه موضوعات نوشته بودین هم همگی خیلی جالب بودن و از این بابت ههم بهتون تبریک میگم که در حوزه وسیعی هم اطلاعات دارین و هم علاقه دارین…
*****
در نهایت بگم که خیلی تحت تاثیر کیفیت نوشته هاتون قرار گرفتم… ازتون ممنونم و براتون آرزوی موفقیت دارم
_________________________________________________________________
سارا: بسیار از لطف شما سپاسگزارم. اینکه مطلبی مورد استفاده کسی قرار بگیره خودش بزرگترین پاداشه. من همیشه گفته ام که دانش از معدود گنجهای این عالم است که هر چه بیشتر مصرفش کنید بیشتر بر آن افزوده می شود.
Reply
April 18th, 2008 at 7:36 am
بسیار عالی بود.
لینک کردمش.
ممنون.
______________________
سارا: سپاسگزارم
Reply
April 18th, 2008 at 11:55 pm
راستش خیلی ترسیدم…
Reply
April 19th, 2008 at 11:00 am
may be alzimer paitients once again feel safe, happy and free from worries about usual things in life like money, health, safty of loved ones and so on. may be once again feel real content and sleep like a baby and probably feel real inner peace as everyone do when they were in their early years.
the sad part is the huge price the family and friends of paitients pay in terms of emotion and tears,to see their loved one going through free fall journey to unknown and unability to maintain normal contact as before. alzimer shows we love each other not just because of how we look or how we are related or just physical being,but more importantly we love each other minds and toughts also how we connect through our thoughts and ability of showing love and concern for one another. losing this conection makes us to become sad and unhappy.it is very sad to mourn physical lose of loved one but is much more painful and difficult to mourn for lose of some one’s mind who is still living amongst us.
Reply
April 19th, 2008 at 10:19 pm
خداییش تو خیلی دانشمند هستی ها.
__________________________________
سارا: شایعه است آقا! شما باور نکنید
Reply
April 20th, 2008 at 10:12 am
wow، از کجا فهمیدی من آقا هستم؟
ببین، میگم دانشمندی بیخود نیست ها.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سارا: قبلا هم همین کشف را فرموده بودم (در پست آن عکسهای کذایی)!!
Reply
April 20th, 2008 at 12:51 pm
موفقیت جان:
اگه به اون پست سارا خانم توجه کنید احتمال آقا بودن شما را 98% تخمین زدند. البته نمیدونم از چه روش علمی استقاده کردند!(شبیه روشهای علمی آقای احمدی نژاد است) ولی از آنجا که شما را برنده سئوال خودشون انتخاب کردند، بوی توطئه از این کار ایشان به مشام می رسه!( ما ایرانیها متخصص تئوری توطئه هستیم!)
راست موفقیت عزیز، من در زندگی احساس موفقیت نمی کنم، چه کتابی رو بیشتر توصیه می کنید؟
موفق باشید.
Reply
April 20th, 2008 at 9:47 pm
اتفاقا من با نظر شما بیشتر موافقم،خدائیش نگاه کنید که در همه نقاشی هاش سعی کرده چین دور لب را نشان بده و موهای نیمه کچل..!!!ی حتی مدل گوش ها
باید دید که آلزایمر رو کدوم بخش مغز اثر می ذاره،می دونم که می دونید،فقط لطف کنید توضیح بدید.
دقیقا آدم احساس می کنه که با بچه هاست ولی همیشه هم تجربه بچگی وقتی که بزرگ شدی و زمان با تو گذشته خوب نیست ،مثلا وقتی که مادرشون را می خواند و دیگه مادری وجود نداره، حالا کی مردشه که بگه مادرت فوت کرده!!
Reply
April 22nd, 2008 at 12:35 pm
سارا خانم گل:
ممکنه در مورد این لینکهای “قرائت نبوی” یک کم توضیح بدید.
من که منظور و نیت نویسنده رو نفهمیدم. چون اصلا نمی فهم که چه فرق می کنه که قرآن زبان مستقیم خدا باشه یا مثلا با 100 تا واسطه به دست ما رسیده باشه؟
فکر می کنم این یک بحث نسبتا جدیدی است که در نتیجه شرایط جدیدی که در جامعه بوجود امده مطرح شده و مطرح کنندگان این صحبت ها خجالت می کشند که فکر اصلی خودشون رو بیان کنند.
البته به همین دلیل هم زیاد نمی تونم از شما انتظار داشته باشم که راحت لپ کلام را اینجا بگید.
____________________________________________________________
سارا: من هم اینارو اینجا گذاشتم که یکی پیدا بشه برای ما توضیحشون بده!!
Reply
April 22nd, 2008 at 2:13 pm
به به:
خیلی توضیح جالبی بود!
Reply
لیلا Reply:
February 9th, 2009 at 12:25 am
chera dorogh migi baba ma ke chizi ke mikhastim nafahmidim
Reply
April 24th, 2008 at 11:27 am
سارا خانم:
از پست های جدید خبری نیست؟
اگه کمک لازم داری بگو تا برات مطلب آماده کنیم.
________________________________________________________
سارا: راستش سرم خیلی شلوغه و فرصت نوشتن پست بدرد بخور نداشته ام. عوضش اون روزانه ها رو درست کرده ام که بدرد همین حرفهای روزانه کوتاه میخوره. راستی اونجا هم میتونید کامنت بذارین. کافیه روشون کلیک کنین.
Reply
July 21st, 2010 at 4:42 am
آلزایمر بزرگ ترین مایه ترس من از پیر شدنه. هرچه اطلاعات درباره این بیماری هست مربوط به وقتی است که بیماری به حدی رسیده که قابل تشخیص شده. هر چند به نظرم خیلی قبل از این ها باید نشانه هایی باشه که نشون بده این آدم در انتها آلزایمر خواهد گرفت. اما بیماران آلزایمری وقتی بیماری شون جدی شد دیگه احتمالا این نشانه ها رو به یاد نخواهند آورد و در نتیجه نمیشه این نشانه ها را جمع آوری و تحلیل آماری کرد.
اما درباره این نقاشی ها - نوشته شما جالب و ترسناکه و عنوانش هم به قول خودتون هنری-فلسفی است. نگاه به این نقاشی ها یه سوال به ذهن من آورد: آیا میشه نقاشی آخر رو (که چشم و یه گوش نداره و از سرش هم تقریبا چیزی باقی نمونده) صرفا با از دست دادن هماهنگی چشم و دست و این که نقاش تصویر خودش را در فاصله نگاه به آینه و گذاشتن قلم بر کاغذ فراموش می کنه توضیح داد؟ نمیشه گفت که حس نقاش نسبت به خودش هم در تصویر منعکسه؟ تصور من از آلزایمر همینه. آدم به موجودی تبدیل میشه که بینی برای نفس کشیدن و دهان برای غذاخوردن داره اما از چشم و ذهنش دیگه نمی تونه استفاده کنه. میشه فکر کرد نقاش در دورانهایی که بیماری اش در حالت آتش بس بوده (ظاهرا آلزامیر روزهای خوب و بد داره) این نقاشی آخر رو کشیده؟ خودش می دیده که چه چیزهایی رو داره از دست میده؟
Reply
سارا رها Reply:
July 21st, 2010 at 7:30 am
سلام ایوا جان
به نظر من الزایمر در همان یکی-دو سال اول بیماری قابل تشخیصه و برای همین بخش عمدهای از تحقیقات جاریام رو روی همین موضوع قرار دادهام که البته تا زمانی که بتونم این فرضیه رو ثابت کنم حداقل 5 سالی زمان میخواد.
و اما راجع به اون نقاشیها، راستش من واقعا فکر میکنم که در فاصلهی درک و به تصویر و یا گفتار درآوردن بیمار فراموش میکند. مادر من 9 سال است که الزایمر دارد و الان که نمیتواند هیچی بکشه ولی دو سال پیش هم اگر از او میخواستم که یک چهره بکشد، همینجوری حداکثر میکشید در حالیکه همین الان هم به اجزای صورتش واقف است. در مورد کلمات و صحبت هم همینطور است. به ظهور درآوردن یک ادراک از خود درک مطلب برای بیمار الزایمری بسیار مشکل است. آیا اینکه خودشون میفهمن که چه چیزی رو دارن از دست میدن؟ پاسخش خیلی سخته. در بیشتر موارد نه، نمیفهمن ولی میدونن که یه چیزی درست نیست ولی نمیدونن چی و خود این احساس سردرگمی شاید بدتر از همه چیز باشه.
Reply
July 23rd, 2010 at 12:57 pm
خاله مادرم آلزایمر گرفته … داغونه حسابی
مادرم وقتی بهش زنگ میزنه نمیشناسه ولی نمی دانم چرا بعد از قطع کردن میشینه گریه می کنه
یکی از آشناهامون هم آلزایمر گرفته بود کفش های برادرش را در یخجال گذاشت ، ازش پرسیدن چرا این کارو کردی گفت این ها هندوانه هستند ، گذاشتم خنک بشوند
ریگان که آلزایمر گرفته بود یه جمله خیلی خوبی گفت : « خوبی بیماری من اینه که همه آدم ها برام ناآشنا هستند و من هیچ کینه ای از آن ها ندارم برای همین انگار تازه باهاشون آشنا شدم»
این آلزایمر هم داره میشه مثل ایدز….
Reply
July 23rd, 2010 at 1:00 pm
میگم تویتر نداری ؟ می گذاشتی خیلی خوب میشده حداقل تویتر وردپرس اینترگریشن بذاری خوبه ها …
Reply