لطفاً مطالب این وبلاگ را در وبلاگ دیگری کپی نکنید؛ به جایش اگر دوست داشتید به آن لینک دهید. چاپ مطالب در مجلات نیز با ذکر و لینک منبع آزاد است. برای آشنایی با قوانین کپی رایت می‌توانید اینجا را ببینید. با تشکر، سارا رها

خواندنی های روز:

اهمیت احساس نادانی در تحقیقات علمی

علمی شما چه نظری دارید؟

مقدمه: نوشته زیر ترجمه خلاصه شده‌ای از مقاله‌ای با همین نام از دکتر شوارتز استاد دانشکده میکروبیولژی دانشگاه ویرجینیا است که در مجله Cell Science در آوریل سال جاری چاپ شده است. برای خواندن اصل مقاله اینجا را کلیک کنید. بنظر من این مقاله به نکته بسیار مهمی اشاره می‌کند و خواندنش را به همه کسانی که دست اندر کار علمی‌اند توصیه می‌کنم.

×××××

square-root.gifاخیرا یکی از دوستان قدیم همدوره‌ای‌ام در دوران دکتری را دیدم. ما هردو در رشته علوم تجربی درس می‌خواندیم ولی او پس از چندی رها کرد و رفت در دانشکده حقوق هاروارد حقوق خواند و اکنون یک وکیل برجسته است. مابین صحبتمان از گذشته‌ها، او گفت که علت تغییر رشته او و انصرافش از دوره دکتری این بوده که او هر روز احساس کودن بودن می‌کرده تا جاییکه به این نتیجه رسید که باید علم را رها کند و بجایش چیز دیگری بخواند.

این حرف او مرا بسیار متعجب کرد چرا که بنظر من او یکی از باهوش‌ترین دانشجویانی بود که من می‌شناختم. کمااینکه موفقیت فعلی شغلیش هم گواه این برداشت من بوده است. ولی نکته‌ای که او گفت در ذهنم همچنان باقی ماند و به آن فکر کردم تا اینکه فردایش برایم قضیه آشکار شد.

علم مرا هم به احساس نادانی و خنگی وامی‌دارد ولی من به آن عادت کرده‌ام. در واقع من آگاهانه راه‌هایی را می‌جویم که بیشتر احساس خنگی و نادانی کنم. اصلا من نمی‌دانم بدون احساس نادانی چه کاری باید بکنم. من حتی فکر می‌کنم که می‌بایست ما، دست اندر کاران علم، این احساس را داشته باشیم. بگذارید که توضیح دهم.

برای تقریبا همه ما, یکی از دلائلی که علم را در دبیرستان و یا حتی در دوره لیسانس دوست داشتیم این بوده که ما در آن خوب بودیم. بعلاوه اینکه احساس شیفتگی و کنجکاوی نسبت به درک جهان هستی هم اشتیاق ما را برای آموختن علم زیاد می‌کرده است. اما در دوره دبیرستان و یا لیسانس ما فقط درس می‌گرفتیم و کتابی می‌خواندیم و اگر سئوالات را درست جواب می‌دادیم نمره خوبی هم می‌گرفتیم و آنوقت از خود احساس رضایت می‌کردیم و اینکه باهوش هستیم.

در دوره دکتری ولی عمدتاً می‌بایست که تحقیق کرد و تحقیق به کل مقوله متفاوتی با درس گرفتن و نمره خوب آوردن است. برای خودِ من این قضییه ترسناک بود. چگونه ممکن بود سئوالات را به گونه‌ای تنظیم کنم که به یک کشف مهم منتهی شود؟ چگونه می‌بایست که آزمایشاتی را طراحی کنم که نتایج آن کاملا متقاعد کننده باشند؟ چگونه مشکلات و راه‌حل‌های آنها را از پیش ببینم و یا اگر شکست خوردم چگونه بتوانم مسئله را حل کنم؟

در دوره دکترا بیاد دارم روزی را که بدنبال جواب موضوعی می‌گشتم و از پروفسور هنری تائُب (Henry Taube) پرسیدم و او گفت که نمی‌داند. دکتر تواب کسی بود که دو سال بعد از آن جایزه نوبل را برد و من آن روز فکر کردم که اگر دکتر تائُب که هزاران بار بیشتر از من می‌داند، جواب این مسئله را نداند پس هیچکس نمی‌داند.

در واقع همانروز بود که تکان خوردم: هیچکس جوابی برای سئوال من نداشت. برای همین هم بود که آن موضوع تحقیقاتی من بود. اینطور بود که آن موضوع تحقیقاتی من شد. این بر عهده من بود که مسئله را حل کنم. و در واقع وقتی که با این موضوع از این زاویه روبرو شدم، در ظرف چند روز مسئله را حل کردم. مسئله در واقع خیلی هم سخت نبود؛ فقط می‌بایست که چند چیز را امتحان می‌کردم. ولی نکته مهم این داستان در اینست که آن چیزی که من نمی‌دانستم فقط خیلی وسیع نبود؛ بلکه بینهایت وسیع بود. و تنها راه حل این بود که دل به دریا بزنم و بهترین تلاشم را بکنم.

بنظر من دوره دکتری در دانشگاه‌های ما اغلب دو کار را برای دانشجویان بد انجام می‌دهد. اول اینکه من فکر نمی‌کنم که دانشجویان می‌فهمند که تحقیق چقدر مشکل است و چقدر یک تحقیق خوب انجام دادن مشکل‌تر است. چیزی که تحقیق را مشکل می‌کند اینست که تحقیق در واقع غرق شدن در دنیای ناشناخته‌هاست. ما مطمئن نیستیم که آیا سئوالات درستی را پرسیده‌ایم یا نه و یا کجا خواهیم رسید تا آنکه نتیجه آزمایشاتمان را بگیریم. دوم آنکه ما به دانشجویان خود یاد نمی دهیم که چگونه بطور موثری احساس نادانی کنند به این معنا که اگر احساس خنگی نکنند در واقع در حال انجام تحقیق درستی نیستند. همین جا بگویم که منظور من احساس خنگیِ نسبی، از باب مقایسه یک دانشجو با دانشجویان دیگر کلاس که نمره خوب می‌گیرند، نیست. منظورم آن دسته از افراد باهوشی هم نیست که ممکن است در مسیری کار کنند که با استعدادشان تطابق خوبی ندارد. منظور من اینست که تحقیق علمی ما را با احساس نادانی (خنگی) مطلق‌مان مواجه می‌کند. این احساس نادانی یک واقعیت موجود است که ریشه در تلاش ما دارد و ما را به سمت درک ناشناخته‌ها می‌راند.

امتحان جامع دوره دکتری و دیگر امتحان‌ها هدفشان این باید باشد که نقطه ضعف دانشجو را دریابند. این کار بخشی به این دلیل است که دانشجو نیاز دارد که ببیند روی چه قسمتی باید بیشتر کار کند؛ و بخشی به این دلیل که ببینند که دانش دانشجو در چه حدی کم می‌آورد و آیا آن حد به اندازه کافی بالا هست که بتوان گفت که دانشجو آماده است که به تحقیق روی پروژه بپردازد و یا هنوز آمادگی کافی را برای غرق شدن در تحقیق را ندارد.

نادانی پُربار به این معنا است که آدمی با انتخاب خویش نادان می‌شود. تمرکز کردن روی سئوالهای مهم شخص را در وضعیت دشوار و زمخت جهالت قرار می‌دهد. یکی از زیبایی‌های علم اینست که آدمی را فروتن می‌کند. وقتی که نتیجه غلط و یا نامطلوب از پسِ نتیجه غلطِ دیگر می‌گیریم در شرایطی که همچنان احساس خوبی داریم تا زمانی که در حال یادگیری هستیم، ما می‌آموزیم که فروتن شویم.

بدون شک این حالت برای دانشجویانی که عادت کرده‌اند نمره‌های خوب بگیرند دشوار است. شکی در آن نیست که حد معقولی از اعتماد بنفس و کله شقی کمک می‌کند ولی من فکر می‌کنم که آموزش علمی ممکن است که یک انتقال بسیار مهم را سهل‌تر کند: انتقال از یادگیریِ آنچه که دیگران کشف کرده‌اند به تبدیل آنچه که به دستاورد و کشفِ خود شخص منتهی شود. هر چه بیشتر با نادانی خود راحت‌تر شویم بیشتر و عمیق‌تر در دریای ناشناخته‌ها فرو خواهیم رفت و احتمال اینکه کشف بزرگی نیز کنیم بیشتر می‌شود.

19 نظر برای “اهمیت احساس نادانی در تحقیقات علمی”

  1. الف.کاف می گوید:

    پیدا کردن کلمات برای گفتن احساس و اندیشه‌های آمیخته به همی که بعد از خواندن این مقاله در ذهنم شکل گرفت سخت ِ…
    فوق العاده بود…
    هم از نویسنده‌اش ممنونم (هر چند که تشکرم را نمی‌شنود) و هم از شما سپاسگزارم به خاطر این انتخاب فوق العاده‌تون!

    شاید خوندن این مقاله ماهی یکبار لازم باشه… همون وقت‌هایی که تو اوج نادانی دارم دست و پا میزنم و گهگاه وسوسه‌ی رها کردن همه چیز(مثل دوست نویسنده) به سراغم میاد!

  2. مصطفی می گوید:

    من فکر می‌کنم این ترس از نادانی بیشتر به فرهنگ اجتماعی ما برمی‌گردد. همگی می‌ترسیم درباره‌ی موضوعی اظهار نادانی کنیم یا حتّی لااقل خاموش بمانیم.
    نوشته‌ی شما را با لذّت خواندم.
    ممنونم.

  3. mercedeh sadeghi می گوید:

    خیلی خوب بود و موافقم که باید هر چند وقت یک بار این مقاله را خواند. هر جا که عمیقا بپذیری نمی دانی و همه ی حقیقت بر تو روشن نیست، سوال شکل می گیرد. سوالی عمیق، اساسی و مهم که پاسخ آن فقط کنجکاوی را ارضا نمی کند بلکه آدمی را از آن چه که هست ذره ای تعالی می دهد. و خیلی سخت است این پذیرش نادانی مثل یک ورزش سنگین ، تمرینی روزانه و مداوم و آگاهانه می طلبد.

  4. مجتبی می گوید:

    آدمی با درک نادانی های خود به دانایی می رسد

  5. سینا می گوید:

    نمی دونم چی بگم
    ولی خوب یه حس خاص بهم دست داد
    یه حس آمیخته با غم

    یه زمانی ما جزو شاگرد زرنگا بودیم ، اما حالا …

    ________________________________________________-

    Sara: برای آموختن علم هیچوقت دیر نیست. فقط اراده می‌خواد…

  6. محمد می گوید:

    نفهمیدم منظورشون چی بود.یه بار دیگه می خونم.

  7. محمد می گوید:

    یه بار دیگه خوندم بازم نفهمیدم.چطور نادانی به انسان کمک می کند.لطفا توضیح دهید.

    _______________________________________________________

    sara: محمد عزیز، نادانی به انسان کمک نمی‌کند اشتباه گرفته‌اید. ولی احساس اینکه آدمی هرچه هم بداند باز در مقابله با دنیای ناشناخته‌ها هیچ نمی‌داند آدمی را وادار می‌کند که به سمت تحقیق روی بیاورد و تلاش کند که بداند. صحبت بر سر کسانی است که شاید خیلی هم در مقایسه با دیگران می‌دانند ولی چون دائما خود را همچنان نادان می‌بینند باز تحقیق می‌کنند و خسته نمی‌شوند اگر هم جواب غلط بگیرند. دنبال سرهم بندی و ماستمالی کردن و کسب مدرک نمی‌روند بلکه تلاش می‌کنند که رازی نو از خلقت را کشف کنند. امیدوارم که توضیح‌ام کمی روشن کرده باشد.

  8. parandeh می گوید:

    سلام سارا جون
    همه ي فصول را براي تو و ديگر هموطنان گرا مي ام پر بار و
    پر ثمر آ رزو دارم.
    تا بستان خو ب و مفيدي را در پيش دا شته با شيد.
    غلظت خو شحا ليي اتان افزون باد.
    وقت كر ديد به فضا ي ما نيز سري بزنيد.

    پيروز و سر فراز با شيد.

    پر وا نه .م.م

  9. Farzad می گوید:

    درخت هر چه پربارتر ، فروافتاده تر
    متن خیلی خوبی بود .ممنونم

  10. eftekhari می گوید:

    این اولین باری بود که وبلاگ شما رو خوندم حقیقتا بهتون تبریک می گم پر از مطالب مفید. این مقاله هم که عالی بود .ماقعا به خوندن چندین و چند باره می ارزه

  11. سارا رها می گوید:

    از همه دوستانی که محبت کرده و کامنت گذاشته و اظهار لطف کرده‌اند بسیار ممنونم. خوشحالم که پستهای علمی‌ای که می‌گذارم در داخل کشور خواننده زیاد دارد و بدرد عده‌ای می‌خورد.

  12. داریوش می گوید:

    بسیار عالی بود خانم رها
    درود بر شما.

  13. brainsignals می گوید:

    That was very interesting. Also, the choice of the image for this post was awesome :-)
    I had a similar feeling after collaboration with peoples in medical profession. I feel that “doctors” are trained to know everything about what they are doing. They can’t afford not knowing even a simple fact because people’s lives may depend on that.
    Engineers (or scientists in general), however, seems to be always in search of finding unknowns rather than utilizing their knowledge. Maybe this is the reason why I feel I don’t know anything.
    However, it is not always embarrassing when I have that feeling of ignorance. This feeling actually reflects a high level of knowledge as described by the following beautiful poem from Avicina:

    Ta bedaanja resid daneshe man …. ke bedanam hami ke nadanam.

    Thank You

  14. brainsignals می گوید:

    Hello Again,
    This comment is not actually related to this post. I just wanted to let everybody know that the latest podcast from http://brainsciencpodcast.wordpress.com/ is an interview with Jeff Hawkins, the author of the book “on intelligence” I remember that you and your blog readers were interested in that book and I thought maybe you like to listen that interview.

    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

    sara: Thanks a lot.

  15. Fred می گوید:

    مقاله جالبی بود. از لطف دو جانبه شما هم اصل مقاله خوانده شد هم ترجمه آن. من که انگلیسیم خوب نیست ولی به این نتیجه رسیدم که ترجمه شما خیلی خوبه سارا خانم، و کارتون ستودنی. پرسیدین شما چه نظری دارین، والا عرض کنم نظر خاصی ندارم :) ولی فکر میکنم تحول حس کنجکاوی در انسانهای مختلف با هم فرق میکنه. برای بعضی ها چند سال طول میکشه، برای بعضیها چند سال بیشتر، برای برخی اصلن معنی نداره و برای چندتایی هم همیشگیه. میگن ابوریحان دم مرگ سوالی پرسید که جوابش را فراموش کرده بود. گفتند “در این حال این پرسش به چه روز است؟” گفت “بدانم و بمیرم بهتر است، یا ندانم و بمیرم؟”. اگر من اونجا بودم میگفتم: Makes no difference :) شوخی کردم.
    البته یک نظر انتقادی به فلسفه پشت این مقاله (اونجوری که من فهمیدم) دارم که بعدن دربارش مینویسم.

  16. آسمان آبی می گوید:

    من در کل عمرم فقط یک جزوه داشتم و دارم اون هم جزوه حسابان بود!!!
    بگذریم داشتم همان یک جزوه را نگاه می کردم هر چند صفحه رنگ متفاوت نوشتم “زنگ تفریح”در این قسمت یک سوال خیلی سخت نوشتم و سعی کردم حل کنم!!!خیلی هاش را هم حل کردم!انواع اقسام کامنت ها را نوشته بودم،مثلا “نیوتن خدا پدر و مادرت را بیامرزه!!!”

  17. pooyaa می گوید:

    تجربه ای که با نظام های آموزشی داشتم اینه که همه اونها “معلم مدار” و “مطلب مدار” بوده اند. یعنی مطلبی که درس داده می شه مهمه و شاگردان باید خودشون رو با مطلب و شیوه معلم تطبیق بدند و سیستم آموزشی بخودش زحمت نمی ده (چون هنوز امکانشو نداره) که خودشو با نیازها و استعدادهای فردی شاگردان وقف بده.
    از نظر علوم روانشانی و آموزشی، هر فرد انسانی ساختمان ذهنی منحصر به فردی داره. شاید کسی یک مطلب رو به یک طریق خاص یاد بگیره ولی دیگری احتیاج داشته باشه که طور دیگری بیاموزه. جالب اینکه که مثلا در دانشگاه ها برای اینکه عملکرد یک معلم بسنجند از یک روش آماری و اقتصادی استفاده می کنند. اینطور فرض می کنند که 60-70 درصد محصلین هوش متوسطی دارند و بقیه یا خیلی باهوشند یا خیلی خنگ. و اگر نمره ای که دانش آموزان آخر ترم می گیرند در این الگو بگنجد، کار معلم قابل قبول است.
    نکته دیگر در مورد صاحبان علم امروزی و در مقطع بالا (دکترا):
    شاید تصور عمومی این باشد که استادهای دانشگاه و محققین خدای رشته تحصیلیشان هستند و همه چیز را در زمینه کارشان می دانند! ولی وقتی به زمینه کاریشان نگاه می کنی متوجه می شوی که آنقدر این زمینه اختصاصی و باریک و دقیق شده که بعضی وقتها از موضوع اصلی فاصله می گیرد. درست مانند اینکه در یک انباری بزرگ و تاریک یک چراغ قوی پرنور به شما داده باشند ولی شعاع نور این چراغ خیلی باریک باشد و در هر لحظه شما فقط بتوانید یک ناحیه کوچک را ببینید. ممکن است ساعتها بگردید و آنچیزی را که می خواهید پیدا نکنید. حالا اگر در کنار این چراغ قوه اگر یک شمع داشتید که نور ضعیف ولی گسترده داشته باشد شاید با یک نگاه بتوانید موقعیت اشیاء را متوجه شوید و بعد با چراغ قو آن را پیدا کنید..
    این جزئی نگری و دقیق بودن از خضوصیات علم امروز است. سمینار بود که از یکی از مدیران دانشگاه برکلی دعوت شده بود که در مورد اداره دانشگاه سخنرانی کند. این آقا در سخنرانی خودش می گفت که امروزه کشفیات مهم break through (مانند اختراع ترانزیستور) نسبت به گذشته خیلی کم شده و پروژه های علمی بصورت همکاری علمی بین دانشمندان پیش می رود.
    خوب مسلم است که در چنین محیطی آزادی اندیشه و تبادل اطلاعات نقش مهمی را ایفا می کند و هر چه جامعه ای باز تر و امن تر باشد امکان پیشرفت علمی آن بیشتر است.
    و نکته مهم دیگر در گسترش علم نقش دارد اقتصاد است. یعنی ملاک بالا بودن سطح علمی دانشگاهی تعداد مقاله ها ای که استادان آن دانشگاه منتشر کرده اند و هر مقاله نشانه یک تحقیق است و هر تحقیق هم معمولا احتیاج به بودجه دارد.
    بنابراین تعجبی نداره که 90 درصد دانشگاه های معتبر در آمریکا و 80 درصد دانشجو های کل دنیا در آمریکا هستند. سیستم آموزشی در آمریکا اینقدر آزاده که حتی احتیاجی نیست که کسی سواد داشته باشه تا وارد دانشگاه بشه! فقط کافی است که 18 سال داشته باشه!
    دانشگاه شهری که من درش زندگی می کنم University of Washington در شهر سیاتل در دنیا رتبه 20 و در آمریکا رتبه 17 رو داره از نظر بودجه سالیانه حدود 10 میلیارد دلار(دوم دردنیا) بودجه داره که رقم کلانی رو صرف تحقیقات پزشکی می کنه و اگه اشتباه نکنم از نظر پزشکی عمومی در آمریکا(دنیا) اول است.
    خیلی از برو بچه های ایرانی هم در این دانشگاه تدریس می کنند. دو نفر از استاد ها از رشته برق و الکترونیک از بچه های دانشگاه شریف هستند که یکشون آقای بابک امیر پرویز جوایز ارزنده زیادی در زمینه ننوتکنولوژی کسب کرده.
    http://ee.washington.edu/people/faculty/parviz_babak

  18. شيلا می گوید:

    مقاله بسيار خوبي بود و در حقيقت من رو به خوبي متوجه كرد كه احساس نادوني شديدي كه اخيرا در نوشتن تز ليسانس دارم به نظر كاملا طبيعي و به جا و صحيح مي اد. خوش حالم كه درست در آستانه درگيري ذهنيي كه داشتم اين مطلب رو برادرم برام فرستاد. ازش ممنونم. در ضمن توضيحات سارا به محمد دقيقا همون چيزي است كه بايد در توضيح بيشتر مقاله گفته مي شد.

    دلم مي خواست از پويا خواهش كنم كه اگر ممكن است اي ميلش رو داشته باشم.من ترم زمستاني امسال در كالج تاكوما درس مي خوندم و مي خواستم براي ميجر در سياتل از دانشگاه واشنگتن پذيرش بگيرم. به شدت نياز به اطلاعات بيشتري دارم چون پارسال نتونستم از اين دانشگاه پذيرش بگيرم.

  19. pooyaa می گوید:

    شبلا عزیز:
    قبلا اگر شما دانشجوی یکی از کالج های ایالت واشنگتن بودید ورود به UW راحت بود(هر چند قبول شدن در دیپارمت مورد نظر داستان دیگری دارد) الان یک کم دانشگاه ناز می کنه (چون متقاضی خیلی زیاد شده) من از قوانین جدید زیاد اطلاعی ندارم. می توانید با admission دانشگاه از طریق تلفن و ای میل صحبت کنید و یا قرار ملاقات بگیرید بیاید سیاتل و حسابی سئوال پیچشان کنید! ضمنا خیلی وقتها adviser های کالج هم کمک های خوبی هستند. حتی اگه قوانیم ورود سخت باشه راههای هستند که می تونید ازشون استفاده بکنید.
    اگه سئوالی داشتید خوشحال می شم اگه بتونم کمکی باشم.
    در ضمن بهتون تبریک می گم که در راه علم قدم گذاشتید. هر ایرانی اینجا درس می خونه باعث افتخاره.
    ایمیلم:
    omid_95@yahoo.com

شما چه نظری دارید؟

WP Theme & Icons.FoxTheme and Localized by Behrang Yarahmadi
Entries RSS Comments RSS
FireStats icon Powered by FireStats