نوشته زیر ترجمه نسبتا آزادی است از مقاله ای با همین نام در روزنامه نیویورک تایمز (منبع). توضیحات داخل پرانتز با فونت ایتالیک و همچنین تاکید از من است.
در علوم عصبی سنتی مغز یک آدم بالغ مثل یک ماشین همیشه روشن در نظر گرفته میشد که با دقت مثل یک ساعت در یک مسیر بسته و غیر انعطاف پذیر کار میکرد. هر قسمت مغز هدف مشخصی داشت که هیچکدام کار قسمت دیگری را نمی توانست به عهده بگیرد. این ماشین قاعدتا در یک ریتم مشخص و غیر قابل تغییر کار میکرد تا وقتی که توسط بالارفتن سن دچار فرسودگی شود.
اما امروزه آزمایشات با وسایل جدید (مثل MRI و fMRI) نشان داده است که مغز بیشتر شبیه موجودات انیمیشین شده والت دیزنی است که میتواند در جهات مختلف کار کند. آشکارا میتواند در صورت آسیب دیدگی سازماندهی مجددی حتی گاه با شکل آناتومی دیگری داشته باشد.
بنابراین جای تعجب ندارد که چرا دکتر دیاج (Doidge)، روانشناس کانادایی، از محققین انعطاف پذیری نورونها (Neuroplasticity) با احترام فوق العاده ای یاد میکند که کار آنها در واقع به معجزه شبیه است و اثرات فوق العاده ای برای بیماران و فرهنگ یادگیری و تاریخ آدمی دارد.
برای بیماران مغزی این خبر بسیار خوبی است. دکتر دیاج مثالهای متعددی میزند. از جمله زنی که به دلیل آسیب گوش میانی تعادل خود را از دست داده بود. آن زن احساس میکرد که دائماً در حال افتادن است و دارد در یک اقیانوس توسط امواج کناره ساحل به زیر کشیده میشود. (ارگان حلزونی شکلی که در واقع مثل شتاب سنج دایره ای عمل می کند در داخل گوش میانی مسئول فراهم کردن صفحه عمودی در مختصات فیزیکی آدمی است. Vestibular system. با آسیب دیدن آن، شخص سطح عمودی مختصات وجودی اش را از دست می دهد و در نتیجه دچار سرگیجه و عدم تعادل میگردد. این سیستم در اثر بعضی از ویروسها مثل ویروس سرما خوردگی نیز بطور موقت ممکن است که آسیب ببیند.) با گذاشتن یک سری الکترود روی زبان آن زن در آزمایشگاه نوروساینس که آن الکترودها توسط یک کلاه سیگنالی (الکتریکی) به مغز زن میفرستاد، عدم تعادل زن کاملا از بین رفت.
اما این تمام ماجرا نیست. پس از گذشت یکسال استفاده مرتب از این دستگاه، مغز آن زن سازماندهی جدیدی یافت بطوریکه بدون استفاده از دستگاه نیز دیگر مغز نیازی به استفاده از ارگان آسیب دیده داخل گوش میانی برای دریافت صفحه عمودی مختصات فیزیکی نداشت.
مثال دیگر فردی است که یک دستش قطع شده بود و احساس خارش فوق العاده ای در همان دستش داشت که دیگر وجود نداشت. (این بسیار احساس آزار دهنده ایست که جایی از بدن خارش بگیرد و شخص نتواند که به آن دسترسی داشته باشد. در بیماران قطع عضوی این احساس متداول است که مغزشان همچنان سیگنالی را اینطور ترجمه میکند که آن عضو قطع شده دچار خارش است. علت این قضیه اینست که بخشی از رگهای عصبی که زمانی به آن عضو مربوطه می رفتند هنوز هستند و مغز نمی تواند تشخیص دهد که احساس خارش دیگر از چه قسمتی می آید و در واقع غلط ترجمه می کند.) یکی از محققین در مورد این شخص خاص کشف کرد که آن نورونهایی که یک زمانی سیگنال را از دست قطع شده شخص دریافت می کردند حال به دریافت سیگنالهای صورت شخص اختصاص دارند. بنابراین یک خارش روی صورت آن احساس شدید خارش در عضو قطع شده را از بین برد.
مثال دیگر فرد معلول دیگری است که برا ی 10 سال از یک درد شدید در آرنجی که قطع شده بود رنج میبرد و در آرزوی این بود که بتواند آرنجی را که دیگر نداشت بکشد و دستش را دراز کند. برای اینکه مغز او را با وضعیت قطع عضوش عادت دهند دست سالم او را از درون یک جعبه جلوی آینه قرار دادند و با استرچ کردن دست سالم در حال نگاه کردن به آینه بالاخره او از شر احساس نیاز به دراز کردن دست قطع شده اش خلاص شد و مغز او پس از چند ماه تمرین توانست که یاد بگیرد که کدام قسمت از مدارهایش خراب شده و خود را از نو سازمان دهد.
قابلیت انعطاف مغز آدمهای سالم نیز کمتر از بیماران خیره کننده نیست. مثلا در یک آزمایش از افراد خواسته شد که جلوی پیانو بنشینند و فقط به نواختن یکسری از نتها فکر کنند و از گروه دیگر از افراد خواسته شد که آن نتها را بنوازند. در مغز افراد هر دو گروه تغییرات مشابهی مشاهده شد که بطور مشخص نشانگر قدرت تفکر در آدمی است.
با همه اینها هنوز دانش بشر از انعطاف پذیری مغز در مراحل اولیه است. برای تجربیات بشر از جمله خلاقیت، عشق ورزی، اعتیاد و وسواس داشتن، عصبانیت و غصه، همه و همه میتوان تئوری ساخت که احتمالا همه نتیجه یکسری ارتباطات الکتریکی در مغز هستند که توسط خود مغز و یا مغز دیگران برای هدفی خوب یا بد میتوانند دوباره سازماندهی شوند.
از طرف دیگر انعطاف پذیری زیاد مغز میتواند در شرایطی مضر و بد یمن هم باشد. چون مغزی که خیلی انعطاف پذیر است به همان اندازه در مقابل جاه طلبی خود و یا دیگران آسیب پذیر هم میشود. دیگرانی که ممکن است پدر و مادری باشند که به غلط بچه را به مسیری وادار میکنند و یا پیشگامان یک طرز فکر و یا رهبران مستبد جامعه ای که یک طرز فکر را به مردم جامعه میقبولانند.
علوم جدید در باره مغز ممکن است که در دوره نوزادیاش باشد ولی همچنانکه دکتر دیاج میگوید مغزهای علمی آشکارا به جلو جهش میکنند.
این ویدئو را در باره انعطاف پذیری خارق العاده مغز هم شاید دوست داشته باشید که ببینید.
June 25th, 2008 at 10:23 am
http://news.yahoo.com/s/nm/20080624/lf_nm_life/languages_personalities_dc;_ylt=AnHkce1s.PPwU2r.Bckvtu4DW7oF
یک مقاله در رابطه با ارتباط زبان و شخصیت
_______________________________________________
سارا: ممنون از لینک. ولی تیتر نوشته حسابی غلط انداز است که از نتایج آن تحقیق آن نتیجه بیرون نمی آید که بسیاری از متغیرهای وابسته وجود دارند که اصلا در واقع هیچ نتیجه محکمی نمیتوان گرفت فقط میتوان راجع یه یک علت speculate کرد..
June 25th, 2008 at 5:12 pm
“مثلا در یک آزمایش از افراد خواسته شد که جلوی پیانو بنشینند و فقط به نواختن یکسری از نتها فکر کنند و از گروه دیگر از افراد خواسته شد که آن نتها را بنوازند. در مغز افراد هر دو گروه تغییرات مشابهی مشاهده شد که بطور مشخص نشانگر قدرت تفکر در آدمی است.”
من گاهی از این روش فکر کردن مجازی استفاده میکنم برای مسلط شدن به یک کار فیزیکی مثل رانندگی یا شنا کردن و واقعا هم جواب میده. مغز موجود عجیب، دیوونه و جالبیه.
خوش باشی گیک جون
June 25th, 2008 at 11:40 pm
سارا خانم:
متوجه شدم، زیاد این تحقیق دقیق نیست. مثلا مسلمه که میزان مهارت به دو زبان کاملا مساوی نیست و در بیان افکار به زبان دوم حتما با سختی بیشتری مواجه می شویم و شاید این مسئله توضیحی باشد برای موردی که آن خانم ها به زبان اسپانیای بیشتر بیرون گرا بودند.
در مورد صحبت آزاده عزیز،
بقول انینشتن ” تخیل مهتر از دانش است” چون تخیل باعث خلاقیت میشه.. مدتی است که فکر می کنم باید اوقاتی رو به تخیل “هدایت شده” صرف کنم.
موفق باشید