زنگ در را فشار دادم ولی صدایی نیامد. برق رفته بود. پس با دست به شیشهٔ در زدم تا کسی بشنود. پس از لختی انتظار صدای ضعیف مادرم را شنیدم که پرسید کیست؟ خیلی تعجب کردم از اینکه مادرم بخواهد در را باز کند. با خوشحالی جوابش را دادم. خودِ مادرم بود که در را باز کرد و خوشحال از دیدنم با دستان نحیفتر از همیشهاش میخواست که کمک کند تا چمدانم را به داخل ببرم. از اینکه یکبار دیگر مثل گذشتهها این مادرم بود که در را برایم باز کرده بود، بسیار احساس خوشی بهم دست داد ولی از دیدن مادرم که در عرض شش ماه گذشته 11 کیلوی دیگر هم لاغر شده، بشدت یکه خوردم. صورت زیبایش پر از چین و چروک و دستانش فقط پوستی بر استخوان شده بود. نمیتوانستم آنچه را که چشمهایم میدید باور کنم.
حدود 7 سال و اندی میشود که مادرم الزایمر گرفته است و 4 سالی هم میشود که بالاخره دکترها هم آنرا تائید کردهاند. هنوز تقریبا همه را میشناسد ولی در عرض دو سال گذشته بیماری با سرعت بسیار بیشتری پیش رفته است. مثلا شش ماه گذشته که پیش او بودم بنظرم قوای ذهنیاش در حد یک کودک 6 ساله شده بود ولی اکنون در حد یک کودک 2 یا 3 ساله است. او که زمانی ریاضیاش بسیار قوی بود دیگر حتی مفهوم ضرب را هم نمیداند. تا شش ماه پیش کمی هندسه را بخاطر داشت و میتوانست که مساحت را حساب کند، اکنون فقط بعضی از اشکال را میشناسد.
الزایمر بیماریای است که مغز بتدریج دچار فرسودگی میشود به این معنا که اول سینپسها (که مسئول برقراری ارتباط نقاط مختلف مغز با هم هستند و یه یک معنا مثل آدرس بوک های کامپیوتر عمل میکنند) تدریجاً از بین میروند و در نهایت نورونها هم از کار میافتند. میگویند که الزایمر بیماریِ طبیعی بدن است که اگر هر آدمی میشد که مثلا 150 سال یا 200 سال عمر کند، حتما به آن مبتلا میشود. حال یک عدهای هم زودتر در سنین بین 50 تا 70 سال به آن مبتلا میشوند. مرگ یک بیمار الزایمری اگر بیماری خاص دیگری نداشته باشد مثل مرگ طبیعی است و آن وقتی است که مغز دیگر نمیتواند و یا به عبارتی فراموش میکند که فرمان مثلا نفس کشیدن و یا تپیدن قلب را بفرستد.
و اما علائم بیماری در هر بیمار الزایمری با دیگری میتواند کم و بیش متفاوت باشد. عدهای مثل مادر من تا آخر عمر احتمالاً همه نزدیکان را کم و بیش میشناسند و درجهای از آگاهی را حفظ میکنند و عدهای دیگر بسرعت همه را فراموش میکنند. در حالت دوم بنظر میرسد که بیمار به دلیل عدم آگاهی از وضعیت خود کمتر رنج روحی میکشد در حالی که در حالت اول بیمار دائماً در حال تلاش برای فهمیدن اطراف خود است که متاسفانه راه به جایی نمیبرد.
الزایمر برای اطرافیان بیمار به مراتب سختتر از هر بیماریِ دیگری است. چند سال اول برایم پذیرش از بین رفتن قوای ذهنی و به تبع آن تغییرات شدید رفتاریِ مادرم بسیار دردناک بوده است. نمیتوانستم و یا نمیخواستم باور کنم که آن زن مقتدر، باهوش و بسیار توانمندی که مادرِ من بود تدریجاً به زنی دیگر تبدیل شود که دیگر برایم شناساییاش گاه حتی دشوار مینمود.
اما به مرور زمان واقعییت را پذیرفته و سعی کردم که به مادرم به چشم یک بیمار نگاه کنم و در عین حال در او نشانی از اصل او نیز بجویم و دل را به آن خوش کنم. تمام تلاشم را بکنم که به سهم خود بتوانم کمی از پیشرفت بیماری جلوگیری کنم. اما باید بگویم که وقتی میبینم که تمام تلاشهای ما، تمام آنچه که از اندوختههای علمی خود به کار میگیرم برای بازسازی بخشی از سینپسهای از بین رفتهاش، همچنان در مقابل سرعت پیشرفت بیماری چندان راه به جایی نمیبرد احساس عجز و درماندهگی میکنم.
باید اعتراف کنم که مشاهده از بین رفتن تدریجی قوای ذهنی مادرم علامت سئوال بزرگی روی بسیاری از باورهای استوار پیشینم گذاشته است که همچنان در تلاش برای یافتن پاسخی استوار ولی جدیدم. از جملهٔ آن باورها اعتقاد به وجود روح است. اگر روح چیزی است ورای ذهن و مغز، و این مغز است که زوال میپذیرد و نه روح، پس روح مادرِ من اکنون کجاست؟ در کجا گم شده است؟
یکی از اولین نشانههای بیماری الزایمر گم کردن زمان و مکان است. یک آزمایش ساده اولیه اینست که از بیمار بخواهید که یک ساعت بکشد و ببینید که آیا همه اعداد 1 تا 12 را در فواصل متناسب در دایره ساعت قرار میدهد یا خیر. برای بیمار الزایمری، بعد زمان و مکان مفهوم خود را از دست میدهند. فرق بین یک روز و یک هفته دیگر بی معنی میشود. فاصله مکانی هم همینطور. مادرِ من پس از حدود 4 سال به این مرحله رسید.
آنچه که من میبینم اینست که گویی آدمی با الزایمر و یا به عبارتی با مسن شدن پس از یک محدوده سنی به سمت ری-ست شدن نزدیک میشود. کودکی که به دنیا میآید کسی نمیداند و با علم موجود هم نمیتواند بداند که در حافظه او چیست. به مرور زمان مغز او سینپس میسازد و یاد میگیرد و متکاملتر میشود. گویی که با الزایمر آدمی یکی یکی آنچه را که فراگرفته است، از دست میدهد و دوباره به سمت کودکی باز میگردد.
اینست که مادرم را مثل کودکم عزیز میدارم و مثل یک کودک با او بازی میکنم. وقتی برایش آوازهای کودکانه میخوانم و یا بازی میکنم او مثل دخترکی شیرین گاه با شیطنتی شیرین میخندد. لحظاتی که به وضع موجودش آگاهی نسبی دارد ولی نمیتواند بفهمد که چرا به این وضعیت دچار شده گریه میکند و دچار اضطراب فراوان میشود. دائماً میخواهد که برود. میپرسیم کجا؟ میگوید: خانه. ولی آن خانهای که او میگوید احتمالاً خانه کودکی اوست که دیگر وجود ندارد. هیچ توضیحی هم فایده ندارد. فقط باید مثل یک کودک حواسش را به چیز دیگری معطوف کرد.
ولی آیا روح مادرم هم کودک شده است؟ اگر بله پس روح چه فرقی با مغز یا ذهن دارد؟ و اگر نه، پس آن روح در کجا اسیر شده است؟
الان که این سطور را مینویسم از معدود زمانهایی است که مادرم آرام است و در سکوت نگاهم میکند. نمیدانم که چه در ذهنش میگذرد که دیگر نمیتواند چندان توضیحی بدهد. کلمات را به سختی پیدا میکند. من دوران نوجوانیام با این مادر خیلی جنگیدم. خیلی با کارهای انقلابیام آزارش دادم. از کارهایم پشیمان نیستم ولی افسوسِ این را میخورم که چرا آن زمانها که او متوجه میشد هرگز به او نگفتم که همیشه چقدر او را تحسین کردهام. چقدر خود را همیشه مدیون او دانستهام که هر قدرتی که داشتهام از اوست و علیرغم همه آن اختلافات آن سالها چقدر من شبیه او هستم و خلاصه چقدر به او احترام میگذارم. الان دستش را میبوسم و به او اینها را میگویم و او با لبخند نگاهم میکند و نوازشم میکند ولی همچنان این حسرت روی دلم مانده که کاش این حرفها را به آن مادرِ مقتدر سالهای گذشته هم گفته بودم.
پ.ن.– از همدردیهای شما ممنونم. از نوشتن مطلب فوق قصدم این نبود که شما را ملول کنم؛ تلاش کرده بودم احساساتی ننویسم که اگر بخواهم از احساسات حاصل از مشاهده این بیماری بگویم آنوقت نیاز به کشتی باده میافتد که هر گوشه چشم، شود از غمِ دل دریایی! ببخشید اگر پست دلگیر کنندهای شد بیش از آنکه آگاه کننده باشد. حال بگذارید به تلافی یک نکته ملیح بگویم. به پرستارهای مادرم و پدرم سفارش کرده بودم که به مادرم هر روز دیکته بگویند. اینبار که آمدم دیدم که این کار چندان مرتب انجام نشده است. گفتند که خانم خیلی وقتها از نوشتن سرباز میزند. این در حالیست که با من روزی چند بار دیکته مینویسد و دوست دارد که نمره هم به او داده شود و اگر نمرهاش 20 نشود دلخور هم میشود! مادرم البته نمیگوید که چرا از نوشتن سرباز میزده ولی به تجربه من، نکته قضیه در اینست که آنها به مادرم نامه میگفتند که بنویسد و او هم دوست ندارد که هر متنی را بنویسد، متن باید ادبی و مثلا از گلستان سعدی و یا شعر باشد! من هم اگر به او نامه بگویم که بنویسد زود حوصلهاش سر میرود؛ آخر یک زمانی مادرم هم گیک بود!

July 16th, 2008 at 2:46 pm
خوب سارا خانوم این مطالب با اینکه واقعیت زندگی هست اما تلخه… آلزایمر رو می گم.
اما در مورد روح…. شما خودتون انسان نسبتا آگاهی نسبت به علوم زیستی هستید. اگر دقت کنید می بینید که یک زیست شناس ( حتی کسی که در ایران هم تحصیلات عالیه رو گذرونده ) هرچقدر هم که مذهبی باشه، زمانی که می خواد یک مطلب تکاملی رو بررسی کنه دیگه توی ذهنش افسانه ی آفرینش نمیاد. اونجا فقط علم است و بس.
این مساله ی روح هم همینه. این همه نشانه هست. این همه مدرک و دلیل و استدلال… نباید وقتی همه چیز برخلاف باور پایه ای انسان هست ( که نمی دونه اصلا از کجا اومده و پشتش هیچ دلیل و منطقی نمی تونه وجود داشته باشه ) انسان بشینه تلاش کنه تا یک جوری همه چیز رو به هم ربط بده. باید قبول کنه که باورش اشتباه بوده.
نمونه ی عینی تعصب بیجا روی بعضی از باورهای انسان به راحتی در مساله ی جبر و اختیار و برهان هایی مثل برهان شر دیده میشه. که طرف مقابل کاملا قبول می کنه این موضوع غیر منطقیه اما آخرش ربط می ده به حکمت (!) و الخ.
مشکلی که در این برهه برای شما پیش اومده یک مشکل فلسفیه. برای یافتن جوابش هم باید یک یا دو کناب کوتاه فلسفی یا نیمچه فلسفی مطالعه کنید. به هر حال موفق باشید.
[Reply]
July 16th, 2008 at 2:57 pm
I am very sorry to hear about your mother. It is really sad. I was going to write:
“I pray to God for her to suffer as little as possible…”
Then, after a few seconds, I asked myself: “why not to pray to God for her full recovery?”
Thinking about this question made me more realize that I do not have enough faith in God! because subconsciously, I have ruled out the possibility that God can cure her!
I also realized that why our prayers to God most of the time does not work! It is because we do not truly believe in God. We just say we do but when it comes to the test, we do not act in accordance with our believe that “God is the ultimate reason for anything”.
So, I will pray to God to give me more faith and give your mother more health.
[Reply]
July 16th, 2008 at 3:30 pm
خدا حفظشان کند!پیش مادر بودن نعمتی است در هر شرایطی که باشند!
[Reply]
July 16th, 2008 at 6:37 pm
این خاطره رو که خوندم چقدر دلم گرفت. نمیدونم واقعی بود، روایی بود، ساختگی بود، یا چی. ولی هرچی که بود سخت حال منو گرفت! زندگی داستان عجیبی داره. به امید شادی همه، از جمله شما و مادرتون.
—
من فکر نمیکنم چیزی به عنوان روح، به تعریف عمومی آن، وجود داشته باشه. چون در این صورت مجبور میشیم تمایز خاصی برای برخی موجودات قایل بشیم. مثل انسان و غیر انسان، یا جاندار و غیر جاندار. در صورتی که هیچ تضمینی وجود نداره که این دسته بندی یک دسته بندی درست باشه. منظورم اینه که اگه انسانها روح داشته باشند هیچ دلیل نداره که یک سنگ روح نداشته باشه. یا اگه سنگ روح نداره، پس انسان هم نداره. در هر صورت وقتی ما از ماهیت و یا حتا وجود چیزی به اسم روح اینقدر کم میونیم شاید نتونیم در باره اون چیز زیادی بگیم.
[Reply]
July 17th, 2008 at 12:36 am
قال الله تعالی:((و يسئلونک عن الروح قل الروح من امر ربی و اوتيتم من العلم الا قليلا))سوره اسرا آيه ۸۵
اي پيامبر :«از تو درباره حقيقت روح ميپرسند، بگو روح از امر پروردگار من است، وعلم شما بسيار اندک است»
[Reply]
July 17th, 2008 at 1:04 am
واقعا باید بعضی حرفها رو زمانی که وقتشون رسیده گفت
<<<>>>
[Reply]
July 17th, 2008 at 1:11 am
خدا صبرت بده عزیز؛
در مورد روح نمیشه نظر قطعی داد تا… بعد بریم و ببینیم چطوریاست ؛) ولی میشه حداقل به صحیح بودن “وحی” هم فکر کرد؛ بگذریم.
اگر قرار باشه انبــوه اطلاعات و تجربیاتی که هر انسان در طول عمرش کسب میکنه، با مرگ (و از بین رفتن سلولهای مغزی) از بین بره که نمیشه که! قطعا عقل به روح مربوط هست و نه جسم. منتها مسئله اینجاست که شونصد نوع تکنولوژی فیزیکی و متافیزیکی دخیل هستن که روح رو به جسم، و عقل رو به مغز “متصل” کنن (و چقدر بی نقص، که همه ما فکر میکنیم بدن هستیم و مغز!). روح مادر عزیزت سر جای خودشه: ناظر و تا حدودی کنترل کننده؛ فقط به علت مشکلی که به بدن ایشون مربوط هست، “ارتباط” یا “کنترل” روح بر روی بدن “کمتر” شده.
ولی کی میدونه، شاید در ضمن تاثیرات دیگر، این فرصتی/تلنگری هست برای شـما که اطلاعات متافیزیکی و معنویت رو افزایش بدی. جوینده یابندست.
اگر دوست داشتی به arvah.org یک سری بزن و مطالبش رو بخون. جواب خیلی از سوالاتت رو میگیری.
موفق باشی.
[Reply]
July 17th, 2008 at 1:29 am
@فرهاد:
البته که موجودات زنده روح دارن، چون “حس” دارن، “درک” دارن،… اگر نداشتن فـقـط در حد یک رباط فوق پیشرفته بودن - ولی حتی برای چنین رباطی احساساتی مثل ترس ویا علاقه مفهومی نداره، میشه برای رباط “تعریف”شون کرد، ولی “درک”ی ازش نداره؛ به عبارتت دیگه حس هایی مثل “ترس” باید درک بشن، “حس” بشن، قابل تعریف/بیان نیستن.
فـرض کنید به تکه سنگی که حتی عقل هم داره بخواید ترس رو توضیح بدید؛ خودتون رو که بکشید، باز هم فقط بهش توضیح دادید، یعنی “شناخت” بهش دادید، نه “درک”، چون “درک” باید توی وجودش باشه.
نمیدونم تونستم منظورم رو خوب برسونم یا نه :-؟
روح هم چند نوع داره، گیاهان یک نوعی دارن، حیوانات یک نوع، …، و “انسان” هم متکامل ترین روح رو داره. از نوع موجود میشه به پیچیدگی های روحش پی برد، فکر میکنم واضح باشه (به شرطی که سعی کنیم زیاد گول ظواهری مثل مغز و عصب رو که فعلا علم امروز تونسته اطلاعاتی در موردنشون بدست بیاره رو نخوریم)
[Reply]
July 17th, 2008 at 1:34 am
خوش به حال مادرتون. کودکی خیلی خوبه. اما دربارهی سوال: من شک دارم که سوال شما ایراد روششناسی داره یا نه؟ یعنی مسئلهای مثل روح رو میشه با معیارهای علوم تجربی بررسی کرد؟ آیا فرافکنیی محمد پاسخ سوال شما نیست؟
[Reply]
July 17th, 2008 at 1:36 am
نمي دونم واقعيت زندگي شما بود يا ديگران ولي حكايت هركي كه بود خيلي دردناك بود
روح اين زن به نظرم گوشه اي از اين بدن رنجور و نحيف گرفتار شده
[Reply]
July 17th, 2008 at 1:53 am
سارا خانم:
رسیدن به خانه به خیر. احساسات شما نسبت به مادرتان بسیار قابل درک و قابل احترام و زیباست. من هنوز اعتقادم به وجود روح ضعیف نشده (لااقل زیاد ضعیف نشده). از بچگی به این مسائل (وجود خدا و روح و زندگی بعد از مرگ) علاقه خاصی داشتم و پای صحبت همه کسانی که در این رابطه صحبت کردن و یا نوشتند نشستم و ساعت ها و روزهای متمادی فکر کردم و قطعات مختلف پازل افکارم رو جمع کردم و اونا رو جمع کردم و بدون حب و بغض (سعی کردم) صحبتهای همه رو بسنجم. سعی می کنم براتون یک کم از احساساتم رو بگم و امیدوارم که از عهده این کار برام (چون حسی رو داشتن و انتقال اون یه چیز دیگست)
قبل از شروع به دوستانی که فکر می کنند قضیه تکامل مخالف مسئله خلقته باید بگم که لزوما اینطور نیست (سر فرصت بحث میکنیم)
به نظر من تصوری و تعریفی که از روح داریم خیلی محدود و گمراه کننده است.
اگر به اطراف نگاه کنیم می بینیم که همه چیز ها ی مختلف در حال حرکت هستند (از کوچترین اجسام تا بزرگترین چیزهائی که شناختیم). حتی تمام مفاهیم مثل زمان و مکان نسبی هستند (در نسبیت و کوانتم)
در این وسط زندگی انسان از بسته شدن نطفه بوجود می آد تا مرگ که دوباره جسم متلاشی می شه و از بین می ره. اینجا باید در نظر داشته باشیم این نطفه ای که تازه تشکیل شده درسته که شاید چند لحظه ای عمر نداشته باشه ولی از یک نظر دیگر میلیاردها سال از عمرش می گذره چون به عنوان نوع انسان نسل به نسل از اولین سلول زنده اولیه تا به اینجا بعنوان انسان امروزی رسیده. و نوع انسان حداقل برای مدتهای طولانی از بین نمیره.
حالا اگر این سیر تکاملی و بقاع انسان را بصورت تصادفی و بدون هدف و بی معنی خاص فرض کنیم. این هم دیدگاهی است و برای خودش درسته و اتفاقا باعث آرمش می شه چون اگه تمام شادی و غم های ما روزی به پایان می رسه چرا نگران بودن؟ و اسیر قصه شدن؟
از طرف دیگه کسانی هستند که این حرکات را؛ این ترکیب وتجزیه مجموعه را در یک کانتکست بزرگتر می بینند. درست مثل پیکسل های یک عکس که از نزدیک اگر نگاهشان کنیم بی معنی به نظر می رسند ولی اگر از دور تر نگاه کنیم تصویر زیبایی جلوی چشممان متجلی می شود ویا فریم های یک فیلم را اگر تک تک نگاه کنیم ثابت و خشک می بینیمشان ولی وقتی پشت سر هم وبا سرعت نگاه کنیم معنی داستان و هیجان فیلم را می فهمیم.
با این دیدگاه روح یعنی هدف کلی وغائی هر چیزی. مثلا روح یک صندلی هدف از ساخته شدن آن صندلی است که همان محل نشستن شدن برای کسی است. و روح (هدف) انسان همان خدمت کردن به هم نوع است. پرورش کودکانمان یکی از اهداف است. حتی کودکانمان ما را پرورش می دهند به ما یاد می دهند که چگونه دلسوز و مهربان باشیم. در مورد شما سارا خانم؛ مادر عزیزتان الان شما را قویتر و انسان آگاه تر می کند.
در این دیدگاه تمام ذرات و مفاهیم هستی مانند مهره های شطرنجی هستند که با هم همکاری می کنند.
روزی سر کارم بودم که یکی از مشتریها وارد شد. من معمولا روی میز انواع و اقسام کتابهام رو می آورم که شاید بتونم چند صفحه ازشو بخونم. با این مشتری قبلا صحبت کرده بودم و دوست شده بودیم. ازم پرسید داری چی می خونی؟ گفتم کتابی که الان دارم می خونم راجع به تاریخ ادیان است و فصل اولشم که می گه طبق کشفیاتی که انجام شده انسانهای ماقبل تاریخ جمجمه حیواناتی که شکار می کردند حفظ می کردند و احترام زیادی برای این جمجمه ها قائل می شدند و حدس زده می شه این احترام احتمالا بخاطر ارزش غدائی و حیاتی که حیوانات برای انسانهای اولیه داشته اند بوده. این مشتری با هیجان گفت: آره من این مسئله رو درک کرده بودم. گفتم چطور. در جواب گفت: من تجربه ای دارم که به کمتر کسی گفتم ولی به تو می گم. .. چند سال پیش به کوهنوردی رفته بودم و هیچ وسیله با خود نبرده بودم وقتی به نزدیکی قله رسیدم به جائی رسیدم که گیر افتادم نه راه پیش داشتم و نه راه پس و تقریبا با دست به صخره ای آویزان بودم. بعد از مدتی دستهایم بی نیرو و رمق شده بود و به این نتیجه رسیده بودم که به آخر زندگی رسیده ام و حتی از مرز ناامیدی هم گذشته بودم وآخرین نگاهم را به اطراف انداختم و کاملا تسلیم مرگ شدم.. در این حالت وارد دنیای دیگری شدم و از جسمم جدا شدم… وقتی از بالا به کره زمین نگاه می کردم دیدم که کره زمین داره گریه می کنه و با زبان حال داره می گه علت وجودی من اینکه انسانها رو پرورش بدم ولی انسان خودخواه داره منو آلوده می کنه و با نفرت به جون خودش افتاده…. و هزاران مفاهیم دیگر رو درک کردم که آنقدر عظیم و عجیب بوده اند که متاسفانه خیلی ها شو فراموش کردم و این چیزی که گفتی یکیشون به یادم آورد.
شاید بعد از خواندن تجربیات این شخص آدم بگه: این از تصورات و خیالات این شخص بوده. در مورد خواب دیدن که در پست های قبلی سارا خانم بود. یکی از دوستنام خواب هائی رو تعریف می کنه که اتفاقات آینده چندین سال قبل از اینکه اتفاق بیفته بدون اینکه اصلا ارتباطی با زندگی روزمره اون شخص یا افکار روزانه آن شخص داشته باشه دیده و بعد از چندین سال مانند فیلم سینمائی تکرار شده. این مسائل هر چند علمی نیستند (چون قابل تکرار نیستند) ولی برای آدمهائی که دنبال هدف و باور و ارزش هستند قابل توجهند.
سارا خانم امیدوارم که در عین سخت بودن بعضی موارد در زندگی شیرینی اونها رو هم تواما بچشید.
[Reply]
July 17th, 2008 at 2:20 am
Sad but true! maybe sometimes in future people can fix this problem!
these days I’m reading a book from Jeff Howkins called “On Intelligence” and I wonder
if you have read it(published 2004)or you know anything about the theory he is offering in the book.
by the way, I’m an atheist, so I don’t believe in any supernatural definition of soul!
wish you and your mother good luck.
__________________________________
Sara: Thanks; I’ve read that book and have a post in which I’ve used a part of that book too.
[Reply]
July 17th, 2008 at 5:33 am
اینست که مادرم را مثل کودکم عزیز میدارم و مثل یک کودک با او بازی میکنم. وقتی برایش آوازهای کودکانه میخوانم و یا بازی میکنم او مثل دخترکی شیرین گاه با شیطنتی شیرین میخندد. لحظاتی که به وضع موجودش آگاهی نسبی دارد ولی نمیتواند بفهمد که چرا به این وضعیت دچار شده گریه میکند و دچار اضطراب فراوان میشود. دائماً میخواهد که برود. میپرسیم کجا؟ میگوید: خانه. ولی آن خانهای که او میگوید احتمالاً خانه کودکی اوست که دیگر وجود ندارد. هیچ توضیحی هم فایده ندارد. فقط باید مثل یک کودک حواسش را به چیز دیگری معطوف کرد.
[Reply]
July 17th, 2008 at 11:23 am
http://www.ted.com/index.php/talks/jill_bolte_taylor_s_powerful_stroke_of_insight.html
[Reply]
July 17th, 2008 at 12:23 pm
salam sara jon roh yek onsor e moteali hast ke dar jasm e adam ha e zamini mahbos mishavad. anah ke zaheran roheshan ra az dast midahan . darvageh ankabotar ra zodtar beparvaz dar miavaran . ghamgin mabash azizam. in hagheghatist ejtenab napazer. vahameh be noee an raa tajrobeh khahim nemod.
montazer e to hastam.
parvaneh.m.m
[Reply]
July 17th, 2008 at 12:35 pm
من فکر میکنم جسم و روح مکمل و لازمه هم هستن اگر اینطور نباشه حتی اشک ریختن رو چه جوری میشه توجیه کرد. بیماری مثل آلزایمر یا اوتیسم کلا بیماریهایی که سیستم اراده ، ارتباط و درک مغز رو تحت تاثیر قرار میدن در واقع مثالای بارزی از جدا شدن ارتباط بین روح و جسمن منظورم اینه که اون جسم به خاطر از بین رفتن سلولهای مغز یا یه سری اتفاقای دیگه نمیتونه ابزار مناسبی برای بروز اون روح باشه . من فکر میکنم اون روح هست همونقدر بزرگ و مقتدر و قوی ،جایی توی جسم گیر نیفتاده . حضور روح اون مادر رو از نوازشهاش حتی اگر بچه اش رو خوب به خاطر نیاره یا حتی از صدای نفس کشیدنش میشه حس کرد ، اون قوه ای که در ما توانایی درک و حس حضور روح او رو داره خود روح ماست ! وگرنه منطق که میگه اون آدم نمیتونه چیزی رو به خاطر بیاره یا بفهمه .
برات آرزوی موفقیت می کنم .
[Reply]
July 18th, 2008 at 1:50 am
دلام گرفت.
[Reply]
July 18th, 2008 at 3:43 am
روح، احساسات، عواطف و … به نظر من چيزي جز يك سري سيگنالهاي عصبي نيست. اثري كه مواد مخدر (يا حتي مثلا اندروفين كه در خود بدن ترشح ميشود) بر روي “احساسات” فرد دارند، بر كسي پوشيده نيست. در حالي كه ماهيت عمل اين مواد يك سري واكنشهاي بيوشيميايي است. شما ميتوانيد با تزريق يك ماده به فردي او را خوشحال، افسرده يا هيجانزده كنيد.
آيا تا بحال “روح” بدون محمل جسم ديده شدهاست؟
[Reply]
July 19th, 2008 at 2:24 pm
قدر بعضی چیزها را وقتی از ما گرفتند می دانیم، با خواندن این متن یک درس مهم گرفتم، قدر مادرم را بدانم. همین
[Reply]
July 19th, 2008 at 4:06 pm
احترام.
[Reply]
July 20th, 2008 at 3:16 am
سارا جان
نمیدونم چی بگم. شبها که این جا می خوابم و سعی میکنم با چشم های ضعیفم ذات الکرسی و عقرب و قیفاووس رو پیدا کنم خیلی به تو و مادرت و مادرم و پدرم همه ادم هایی که هستند و رفتند فکر میکنم. این همه کرات اسمانی عجیب غریب . فکر می کنم یک نقطه کوچک روی یک نقطه کوچک که در یک نقطه کوچک از یک کهکشان خیلی کوچیک شاید تو یه دنیایی از ماده و انرژی که در مقابل چیز دیگری که می تونه وجود داشته باشه و ما درکش نمی کنیم و بی زمان و بی مکانه، خیلی کوچیکه داره غصه می خوره که چرا سارا داره غصه می خوره. بعد فکر می کنم میگن اون کسی که حالا به هر دلیل این همه رو بوجود آورده از غصه خوردن من و تو اگاهه و داره راهی برای تعالی پیش پای تو باز می کنه من هم گیج می شم. احساس می کنم تو دلم داد می کشم ای خدا خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.
در هر صورت امیدوارم همون خدایی که بارها داستانسرایی های قشنگش رو تو زندگی تو نشون داده تنهات نذاره که حتما نمی ذاره. حتما در پی رنجی که می کشی تعالی هست اما گاه درکش خیلی دشواره.
قربانت دشت سبز
[Reply]
July 20th, 2008 at 9:41 am
باور نمیکنی چقدر دلم میخواست مادرم فقط بود.با هر شرایطی
[Reply]
July 20th, 2008 at 1:22 pm
سارا خانم عزيز،
نخست تشكر بابت لينك كردن وبلاگم. خوشحالم كه مطالب وبلاگ رو خونديد. در مورد كامنت قبلي، خودم فكر ميكنم «علمي» بود اما «مذهبي» نبود! فارغ از باورها و اعتقادات مذهبي، علم و دانش پزشكي چه تعريفي از روح دارد؟ آيا بقاي روح بعد از مرگ جسم از نظر علمي اثبات شده است؟
[Reply]
July 21st, 2008 at 12:21 am
ممنون از این که نوشتید،من که جواب سوال شما را نمی دونم ولی شاید روح مادرتون داره از 2 دریچه چشم مادرتون به شما نگاه می کنه که چطور شعر هایی که در کودکی به شما آموزش داده خوب یاد گرفتید و براش می خونید و داره لذت می بره!
به هر حال چیزی که من فکر می کنم اینه که همه انسان ها مغزشون از نورون و سلول های مشابهی تشکیل شده،پس این همه شخصیت های متفاوت ، احساس های متفاوت یا برداشت های مختلف از یک موضوع واحد برای چیه؟درسته که مثلا هیپو کامپ در ارتباط با تجربیات گذشته است و تجربه های آدم ها متفاوته ولی خیلی جا ها آدم برای لذت بردن ،دوست داشتن و….نیاز به تجربه نداره.به هر حال این ها را گفتم که گفته باشم ، مگر نه که جواب سوال شما را نمی دونم
باز هم ممنون
[Reply]
July 21st, 2008 at 11:45 am
سلام بر سارا و آسمان آبی
راستش رو بخواهی دیشب داشتم تولد سیاهچاله ها رو می خوندم. درهم رومبیدن الکترون در هسته هم حکایتی است. ناگهان کره به آن بزرگی تبدیل می شود به یک چیز کوچک تاریک که هیچی درکی از آن نمی توانی داشته باشی چون نور را هم می بلعد. داشتم فکر می کردم شاید انسان هم به نوعی درهم می رومبد و به اصل کوچک و تاریکی بدل می شود که در دل خود می تواند منفجر شود و دوباره صد ها هزار ستاره بیافریند. یه چیزی هم از یکی از امام ها در کودکی شنیده بودم که اصل انسان می ماند و بر می گردد. مولانا هم می گه چرا به دانه انسانت این گمان باشد. معلوم می شه دوباره آدم دانه می شود ولی در دل خودش رمز و راز شکفتن رو باز داره.
راستی دیشب فکر کنم برق رفت سارا خانوم . درسته؟
قربانت دشت سبز
[Reply]
July 21st, 2008 at 11:06 pm
بانو سارا,
بالاخره تصمیم گرفتی در این مورد بنویسی…
ما دو راه بیشتر نداریم: یا با دیگران حرف بزنیم یا در سکوت رنج ببریم.
برای مادر گرامی شفای عاجل آرزومندم.
[Reply]
July 25th, 2008 at 10:26 am
پ.ن
پس معلوم شد ریشه گیک بودن شما از کجاست
[Reply]
August 2nd, 2008 at 4:08 am
سلام سارا جان بطور اتفاقی وبلاگت رو کشف کردم و مخصوصا تیتر روح مادرم کجاست منو شوکه کرد چون برای من که مادرم را تازه از دست دادم و روزها و شبها به فکر او هستم این سوژه خیلی شوکه آوره چون من روح مادرم رو آزاد و رها حس میکنم ولی خوب بازم از خودم میپرسم او الان مشغول به چه کاریه چکار میکنه و و و البته مادر شما خوشبختانه حیاط دارند ولی خیلی برای من جالبه که دنبال روح او میگردید اون مادری که قبلا سالم و سرحال و مقتدر بود ولی الان بر اثر بیماری تغییر کرده اند در واقع من هم معتقدم روح مادر شما در وجود مادرتان هست او گم نشده او پنهان شده چرا؟؟؟ نمیدانم شاید به دلیل اینکه شما بیشتردر این باره تحقیق کنید و توجه به روح کنید اینکه روح مادر هیچ تظاهری از خود نشان نمیده به خاطر اینکه مریضی فیزیکی مادر او را در بر گرفته ولی هر چه که هست برای شما درد آور است ولی گوش کم عزیزم خوشا به حالت که مادرت در کنارت هست همین
می بوسمت
موفق باشید
و از خداوند برای مادر عزیزت شفا میخوام
قوی باش
ماری
[Reply]
August 25th, 2008 at 7:01 am
Salaam,
I found your interesting blog by accident and this is my
first visit.
What your dear mother is losing is her brain activity and its functions like memory, knowledge of math, geometry, writing abilities and so on.
However her soul remains there in her body. Alzheimer does not affect the soul of a person but her mind and brain and the nervous system.
Be strong, being there for your mom is the best thing you can do for her.
I wish the best for your mom, good health and the peaceful life.
Take care of yourself.
Peace and blessing
[Reply]
August 30th, 2008 at 1:39 am
سلام!ببخشیدمی خواستم از شما درخواست کمک کنم که بهم یاری بدین تا ببینم آیا بیماری پدر من هم آلزایمر هست یا نه!پدر من 55سال دارن من دانشجوی پزشکی هستم اما 2ترم خوندم و هنوز اطلاعات چندانی ندارم راستش پدر من 1سالی هست که خیلی عوض شده!درست با رفتن من به تهران برای تحصیل شروع شد!اگه مال هستین بهم کمک کنین بهم 1ای میل بزنین تا شرح کامل احوالاتشون رو براتون بنویسم خیلی نگرانم بخاطر پیشرونده بودن بیماری و اینکه دیگه این پدر همون پدر سالها پیش نیست…
[Reply]
October 2nd, 2008 at 12:31 am
سلام
بطور کمی تا قسمتی اتفاقی به این درگاه رسیدم
قلم خوبی دارید و معمولا اگر نوشته هاتون رو شروع به خوندن کنم نمی شه نیمه کاره رهاش کرد و یه حسسی منو مجبور می کنه که ادامه بدم
نمی دونم چرا در بعضی از سطور از احساسی نوشتن تبری جسته اید
احساسی بنویس اونجایی که باید نوشت
فرق ما آدما با بقیه موجودات در همین احساسات ناب بشری هست
شاد باشید
هادی-کوآلالامپور مالزی
____________________________________________
سلام و ممنون هادی خان. احساسی صرف هم مینویسم ولی نه در این وبلاگ! چون که تم اصلی وبلاگم علمی است و این قسمت چپ مغزم است که زمام امور وبلاگ را در دست دارد (اشاره به خواص و کارکرد نیمکره های چپ و راست مغز). باری مثل اینکه تاره وبلاگ زده اید. اسم جالبی دارد و چه جای زیبایی هم زندگی می کنید. زنده و موفق و سربلند باشید.
[Reply]
December 30th, 2008 at 6:05 am
منم دلم واسه مامانم تنگ شده . .. خیــــــــلی زیاد
[Reply]
January 20th, 2009 at 5:10 am
سلام - روح چيست ؟ هر مجموعه اي که بطور منظم و مرتبط با يکديگر کار کند داراي روح است . روح ارتباط و هماهنگي يک سيستم است که اگر يکي از اجزائ اين سيستم ازبين برود سيستم دچار نقصان ميگردد .
[Reply]
pooyaa Reply:
February 26th, 2009 at 10:49 pm
کاملا درسته، عکسش هم درسته یعنی روح زمانی به چیزی تعلق می گیرد که اجزاء آن دارای هماهنگی باشند.
ولی مسئله اینجاست که این اعضای مختلف چطور با هم هماهنگ شده اند.
کسانی که به خدا اعتقاد ندارند می گویند که این مسئله خودبخود بوجود آمده.
کسانی که هم معتقد به وجود خدا هستند می گویند که نیرویی باعث ایجاد نظم و ارتباط بین این اجزا شده. و الگوی ایجاد این سیستم قبلا وجود داشته.
[Reply]
February 26th, 2009 at 5:26 pm
سلام دوست عزیز
متاثر شدم، زندگیه دیگه! ولی جواب پرسشتون رو شاید اینجا بتونید پیدا کنید. پیشنهاد می کنم حتما به سخنرانی های آقای دکتر آزمایش گوش کنید، در یکی از سخنرانی هاشون در مورد جسم اثیری صحبت کردند که خیلی جالبه.
[Reply]
February 26th, 2009 at 5:26 pm
http://www.smazmayesh.com/
[Reply]
February 26th, 2009 at 5:29 pm
در ضمن این سایت هم بد نیست
http://www.arvahh.mihanblog.com/
[Reply]
pooyaa Reply:
February 26th, 2009 at 10:52 pm
ممنون از لینک، زیاد تلاش نکردم و هنوز نتوانستم به هدف این تمرینات مثلا دیدن هاله نور و احساس لرزش برسم.
ولی مثلا اینکه آقای احمدی نژاد وضعشون از ما بهتره
[Reply]
February 27th, 2009 at 6:21 am
سلام دوست عزیز
من این سایت رو معرفی کردم نه برای دیدن هاله نور. در اونجا مقاله های دیگری هست در ارتباط با ذهن و روح و جسم اثیری که که شاید بتونه پاسخی برای پرسش شما باشه.البته این سایت عیبهای خودش رو هم داره که …
ولی ما با حسن هاش کار داریم. من هم خودم مشکل دارم تقریبا مثل مشکل خود شما.برای همین توی نت و کتابهای زیادی به دنبال معمای زندگی در حرکتم
با سپاس
[Reply]
pooyaa Reply:
February 27th, 2009 at 5:42 pm
خوب حالا که شما هم به این موضوعات علاقه مندی؛ صحبتی کنیم:
من شخصا به این تمام این مسائل اعتقاد دارم. چون دوستانی دارم که تجربیاتی در این زمینه مثل دیدن رویا ها و پرواز جسم اثیری و دیدن چیزهای واقعی و غیر واقعی(بسته به تعریف واقعیت) داشتند حتی خودم چندبار تجربیاتی داشتم. مثلا یک بار اتفاقی که قرار بود یکی دو دقیقه بعد بیافتد در بین خواب و بیداری دیدم و آن اتفاق تقربیا با تمام جزئیات اتفاق افتاد.
ولی مسئله اینه که نتونستم به صورت ارادی این کارها را انجام بدم بلکه بصورت تصادفی و خودبخود انجام شده. و از نظر علمی هم اثبات اینها خیلی سخته. چون انسان موجودی خلاق است و وقتی که خودش و ذهن خودش را مطالعه می کنه دیگه نتایج قابل پیشبینی نیستند!
ضمنا سارا خانم یک پست داره که کمی مرتبط به این مسئله هست
http://avayemoj.com/2008/10/07/near-death-experience/
[Reply]
March 30th, 2009 at 4:43 am
سلام شایدخیلی دیرمن این مطلب را خواندم اما ایمان دارم آنچه مامیبینیم ومیشنویم دقیقاآنچه که هست نیست !بیشتر اوقات حقیقت فراترازادراک ماست.مادرعزیزمن هم آلزایمر داشت ومدام باکسانی بود که ما نمیدیدیم وازمکانی حرف میزد که ما نمیشناختیم .اما من یقین دارم که وجود داشت !او باروح بزرگش وبیماریش به من اطمینان دادکه دراین دنیا وفراسوی آن چیزهای دیگری هم هست که ما فعلا آنراخوب نمیشناسیم وروح وقتی از چهار چوب قوانین مادی گذر کند آنرا میبیند ومیشناسد….. وکودکی این قانون را نمیشناسدواین بیماری وبسیاری ازرنجها این قانون را میشکنند .!من درزمان مرگ مادرم که 22 روزازآن میگذردفهمیدم که مادرم میداندبه کجا میرود .پس دیگر چه اهمیتی داردچه بیماری داشت مهم این بود که اومیدانست و روزی ماهم خواهیم دانست !برایت آرزو میکنم که به آرزوهای خوب ومتعالیت برسی !
[Reply]
May 17th, 2009 at 2:36 pm
مرا ببر ای تنها
مرا ببر میان رویاها
مرا ببر ای مادر
یکسر بیدارم کن
یکسر وادارم کن
تا رویاهای تو را ببینم octavio paz
[Reply]