لطفاً مطالب این وبلاگ را در وبلاگ دیگری کپی نکنید؛ به جایش اگر دوست داشتید به آن لینک دهید. چاپ مطالب در مجلات نیز با ذکر و لینک منبع آزاد است. برای آشنایی با قوانین کپی رایت می‌توانید اینجا را ببینید. با تشکر، سارا رها

خواندنی های روز:

چند توصیه برای رفتار با بیماران الزایمری و نزدیکانشان

علمی شما چه نظری دارید؟

یک باور بسیار رایج در مورد بیماران الزایمری اینست که آنها گذشته نزدیک را فراموش کرده ولی گذشته دور را بخاطر دارند. در اینکه بیمار الزایمری گذشته نزدیک را بسرعت فراموش می‌کند شکی نیست ولی اینطور نیست که گذشته دور دست نخورده مانده باشد. موضوع به این سادگی نیست. اصلا حافظه اینطور نیست که دو قسمت جدا برای حافظه دور و نزدیک داشته باشد. این یک تعبیر رایج از حافظه است که چندان هم درست نیست. توضیح اینکه حافظه مغز چیست و چگونه کار می‌کند مفصل است. قرار است که بزودی سمیناری در باره‌اش بدهم؛ اگر انگیزه‌ای و وقتی بود شاید اینجا هم فارسی‌اش را بنویسم.

در باره الزایمر کتابهای متعددی به فارسی ترجمه و چاپ شده است که خواندنشان حتماً مفید است. و اما چند توصیه برای رفتار با بیماران الزایمری برای کسانی که به دنبال مختصر و مفید خواندن هستند:

1- برای راضی کردنِ بیمار به انجام دادن یا ندادن کاری، با او بحث و جدل نکنید. تلاش برای قانع کردن او با استدلال و منطقی بزرگسالانه بی‌فایده است. بجایش سعی کنید که حواس بیمار را به چیز دیگری معطوف کنید. فضای ذهن بیمار با فضای ذهنِ شما فرق دارد.

2- با بیمار بازی کنید، ریاضی کار کنید، نقاشی کنید و دیکته بگویید. در نظر داشته باشید که بیمار الزایمری بتدریج به کودکی برمی‌گردد. در نتیجه به نسبت پیشرفت بیماری متناسب با قوای ذهنی بیمار بازی‌هایی کنید که مثلا با یک کودک می‌کنید مثل توپ بازی، بازی با لوگو و یا پازل. اگر فکر می‌کنید که توپ بازی به حافظه نیاز ندارد و یا به تقویت حافظه کمک نمی‌کند، سخت در اشتباهید. ما برای هر کار فیزیکی هم از حافظه خود استفاده می‌کنیم.

3- برای بیمار کتاب بخوانید و سعی کنید که با سئوال کردن او را درگیر داستان کنید.

4- مکان نگهداری بیمار را حتی‌الامکان عوض نکنید. صرف نظر از اینکه در فضای جدید بیمار دچار سردرگمی بیشتر نسبت به اطرافش می‌شود، این سردرگمی اضطراب و آشفتگی ذهنی او را تشدید می‌کند.

5- اگر با بیمار زندگی نمی‌کنید از نصیحت کردن به اطرافیان بیمار که با او زندگی می‌کنند، حذر کنید مگر آنکه خودشان از شما نظر بخواهند. مطمئن باشید که اطرافیان بیمار بهتر از شما وضعیت بیمارشان را می‌دانند. برای اطلاع رسانی راجع به بیماری نیز کلی و با احتیاط اظهار نظر کنید.

6- منزل بیمار “مهمانی” نروید ولی عیادت بیمار بروید. عیادت یعنی حداکثر نیم الی یک ساعت دیدار و در این دیدار بجای حرفهای من خوبم تو خوبی،خلاقیت خود را بکار بگیرید و بر اساس شناختی که از شخصیت گذشته بیمار دارید، صحبتی را شروع کنید که بیمار هم با آن درگیر شود و حرف بزند. و یا بهتر حتی بازی فکری‌ای با او بکنید.

7- نزدیکانِ بیمار را دریابید. این بیماری اطرافیانِ نزدیک بیمار را به لحاظ روحی بشدت کلافه و فرسوده می‌کند. برای کمک به آنها، اگر که می‌توانید، بهترین کار اینست که پیشنهاد کنید که مثلا یکساعتی شما بجای آنها از بیمار مراقبت کنید تا آنها بتوانند تجدید قوای روحی کنند.

از موارد فوق مهم‌ترینشان نکته دوم است. اگر از بیمار الزایمری فقط پرستاری شود که روزش به شب برسد و شبش به روز، بیماری به سرعت پیش می‌رود و بیمار به زودی توان انجام کارهای شخصی‌اش مثل دستشویی رفتن را هم از دست می‌دهد. در حالیکه اگر بیمار را مرتب مثل یک کودک به بازی و یا درس خواندن سرگرم کنید، پیشرفت بیماری کند می‌شود. چرا که با این کارها در واقع شما به مغز بیمار کمک می‌کنید که خود را بازسازی (remap) کند. یعنی خطوط ارتباطی (synapse) جدیدی می‌سازد که در نتیجه تا حدی، ولو اندک، جبران خطوط ارتباطی از دست رفته می‌شود.

9 نظر برای “چند توصیه برای رفتار با بیماران الزایمری و نزدیکانشان”

  1. آزاده می گوید:

    خیلی از مواردی که در این پست ذکر کردید برای اکثر بیماریهای مزمن درست است. خیلی واقعگرایانه بود. مطمئنم کارهایی که میکنید به مادرتان و پدرتان کمک بزرگی میکند.

  2. حسن-باهری می گوید:

    باسلام به نکات جالب وبا ارزشی اشاره کرده اید.شایسته است از راهنمایی های مفیدتان قدردانی نمایم. با سپاس باهری.

    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

    مخلصیم. زنده باشید.

  3. شيما می گوید:

    سلام
    مرسي از پستتون
    مادر بزرگ من مدتيست از اين بيماري رنج مي بره و پيش ما زندگي مي كنه! راستش مدارا كردن با اين افراد جدا سخته! لطفا اگه منابع كاملتري در مورد اين بيماري داريد به من معرفي كنيد.
    ممنون

    _______________________________________________

    سارا: شیمای عزیز، من اسم کتابهای فارسی در این زمینه را نمیدانم فقط در کتابفروشیها کمی آنها را ورق زده ام. ولی روی اینترنت از جایی که میتونی شروع کنی این لینک است.
    من هم چند پستی مربوط به الزایمر داشته ام که اگر به دسته بندی علمی بری و روی الزایمر در وبلاگ من سرچ کنی پیدایشان خواهی کرد.
    اگر سئوال خاص تری داشتی ایمیل بزن، در خدمتم.
    زنده و سلامت باشی

  4. آسمان آبی می گوید:

    قبول نیست با مادرتون تنها تنها شعر بخونید بازی کنید ها!!!
    من هم بازی !!من خیلی دوست دارم شعر های بچگیم را بخونم ، همون طور که می دونید همین الان هم به یاد بچگی می خونم!!

    من هم شعر هایی که بلدم را بنویسم، می دونم نه تنها مادر شما خیلی های دیگه لذت می برن!!!بنویسم؟!!

    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

    پرنده کوچک آبی! تو آوازهایت را بی اجازه و آزاد، همیشه بخوان!

  5. dashtesabz می گوید:

    سارا جان
    رفتم به باغی دیدم کلاغی کلاغ زاغی اونجا نشسته سنگی برداشتم زدم به پایش بیچاره پایش شکست زوزه کشید و نشست بردمش دکتر دکتر دوا داد دوا رو دادم خورد فرداش دیدم …..
    بیشتر ما ها در رابطه با اطرافیانمون اینطوری عمل می کنیم.اول سنگ می زنیم به پاش بعد می بریمش دکتر .دکترامون هم خیلی نمی تونن با این داروهای شیمیایی کاری کنن. خیلی وقت ها بهتره دوا ندیم.تو برای مادرت خیلی خوب هستی و خیلی خوب فکر می کنی و عمل می کنی. من پشیمانم که چرا هرگز برایش جز درد سر نبودم. پست های تو ادم را خیلی به فکر وا می دارد.
    قربانت دشت سبز

  6. آسمان آبی می گوید:

    قرار نیست من بخونم شما بیکار بشینی باید برام دست بزنید و تشویقم کنید!!سعی می کنم چیز هایی بخونم که فکر می کنم ریتمش به گوشتون آشناست و مادرتون حتما بلده!

    یه روز یه آقا خرگوشه
    دوید پیشه بچه موشه
    موشه پرید سوراخ خرگوشه گفت آخ
    وایسا وایسا کارت دام
    من خرگوش بی آزارم
    پس بیا از سوراخت بیرون
    نمی خوای مهمون؟
    موشه یواش اومد بیرون
    یه نگاهی کرد به مهمون
    دید که گوشش درازه
    دهنش بازه
    شاید می خواد بخورتم یا با خودش ببرتم
    پس میرم پیشه مامانم
    آن جا می مانم
    مادر موشه عاقل بود
    زنی با هوش و کامل بود
    یه نگاهی کرد به خرگوش
    گفت به بچه موش
    نترس جونم این مهمونه
    خیلی خوب و مهربونه
    پس برو بهش سلام کن
    بیارش خونه
    …………………………
    خوشحال و شاد و خندانم
    قدر دنیا رو می دانم
    دست می زنم من ، پا می کوبم من،شادی کنم من ،جوانم(جدی جدی هم دست می زدیم ، پا می کوبیدیم)
    بیایید با هم بخوانیم
    ترانه مهربانی را
    عمر ما کوتاست
    چون گل صحراست
    پس بیایید شادی کنیم!!
    ……………………..
    جوجه جوجه حنایی
    نوک می زنی بلایی
    تخم خود را شکستی
    از لونه بیرون جستی
    ……………………..
    توپ سفیدم
    قشنگی و نازی
    حالا من می خوام برم به بازی
    بازی چه خوبه با بچه های خوب
    بازی می کنیم با یه دونه توپ
    چون پرت می کنم توپ سفیدم را
    از جا می پره، می ره تو هوا
    قل قل می خوره تو زمین ورزش
    یک و دو وسه و چهار و پنج وشش(2 بار)
    ……………………………
    عروسک قشنگ من قرمز پوشیده
    تو رخت خواب مخمل آبی خوابیده
    یه روز مامان رفته بازار اونو خریده ه ه ه ه
    قشنگ تر از عروسکم هیچ کس ندیده
    عروسک من چشمات رو باز کن
    وقتی که شب شد اون وقت لالا کن
    بیا بریم توی حیاط با من بازی کن
    توپ بازی و شن بازی و طناب بازی کن
    ……………………………
    یه توپ دارم قل قلیه
    سرخ و سفید و آبیه
    می زنم زمین هوا میره
    نمی دونی تا کجا میره( یا للعجب)
    من این توپ نداشتم
    مشقام رو خوب نوشتم
    بابام بهم عیدی داد یه توپ قلقلی داد
    …………………………..
    حسنی نگو بلا بگو
    تنبل تنبلا بگو
    موی بلند روی سیاه ناخن دراز
    واه و واه و واه
    نه قل قلی نه فلفلی نه مرغ زرد کاکلی
    هیش کی (هیچ کس)با هاش رفیق نبود
    باباش می گفت:
    حسنی میای بریم حموم
    نه نمیام نه نمیام
    سرت رو می خوای اصلاح(دیکته اش چه جوریه؟) کنی
    نه نمی خوام نه نمی خوام
    کره الاغه کد خدا یورتمه می رفت تو کوچه ها
    حسنی می گفت
    الاغه چرا یورتمه میری؟
    دارم میرم بار بیارم
    دیرم شده عجله دارم
    الاغ خوب و نازنین
    سر در هوا سم در زمین ، میای با هم بازی کنیم؟
    نه نمیام نه نمیام
    چرا نمیای
    واسه این که من تمیزم
    پیشه همه عزیزم
    اما تو چی!موی بلند روی سیاه ناخن دراز
    واه و واه و واه
    در باز شد و یه جوجه
    دوید و اومد تو کوچه
    (بچه یادش رفت ام م م م)
    میای با هم بازی کنیم ؟
    نه نمیام نه نمیام
    چرا نمیای
    واسه این که من تمیزم
    پیشه همه عزیزم
    اما تو چی!موی بلند روی سیاه ناخن دراز
    واه و واه و واه
    (قضیه قلقلی و فلفلی یادم نیست ولی مهم این بود که می گفتند من و بابام وداداش و عموم هفتهای دوبار میریم حموم!!!و در آخر این حسنی بود که آدم شد)
    …………………………
    ما گل های خندانیم
    فرزندانه ایرانیم
    ایران پاک خود را
    مانند جان می دانیم
    ما باید دانا باشیم
    هوشیار و بینا باشیم
    در حفظ خاک ایران باید توانا باشیم
    ………………………..
    خانم خانوما
    بله
    مرغ ما این جاست؟
    بله
    چند تخم کرده ؟
    سیصد تا(3بار)
    سیصد تا؟!!!
    تخمش کو ؟
    دست عروس
    عروس کو؟
    توی حموم
    حموم کو؟
    خراب شد(3 بار)
    خراب شد؟!
    آبش کو؟
    شتر خورد
    شتر کو؟
    پشت کوه
    کدوم کوه؟
    کوه قاف(3 بار)
    کوه قاف؟!!!
    …………………….

    حالا بریم سر بازی ها

    دختره این جا نشسته
    گریه می کنه
    زاری می کنه
    از برای من
    افتخار من(؟!!!)
    بشین و پاشو
    بگو و بخند!!(جیغ آخر بازی خیلی مهمه!)
    ……………………..
    عمو زنجیر باف
    بله
    زنجیر منو بافتی ؟
    بله
    پشت کوه انداختی؟
    بله
    بابا اومده
    چی چی آورده
    نخود و کیشمیش
    بخور و بیا
    با صدای چی ؟
    دبه(گربه)
    میو میو
    ……………………

    یه دست به افتخار این کوچولوی نازنین
    آسمان آبی 5 ساله از تهران

  7. آسمان آبی می گوید:

    همین طوری شعر های من را الکی تند تند نخونید ها
    آهنگ داره همش!

  8. امير می گوید:

    سلام،
    من تقريبا در اين مدت تمام نوشته هایی که با موضوعات علمي نوشتين رو خوندم… هم برام خيلي جالب بودن و هم خيلي مطالب جديد ياد گرفتم ازشون. بخصوص مطالبي که در مورد مغز مي نويسِن رو خيلي دوست دارم. مي خواستم بابت اين نوشته ها ازتون تشکر کنم.
    قبلا هم کامنت نوشته بودم و تشکر کرده بودم… اين بار به خاطر مطلبي که کنار وبلاگتون در مورد تصميم جديدتون نوشته بودين خواستم با احترام تمام به تصميمتون ازتون دوباره تشکر کرده باشم. :)

    ____________________________________

    سارا: شما محبت دارید عزیز. ممنونم.

  9. crazy می گوید:

    سارا سلام، من دنبال يه ساراني گم شده هستم؛ با من حرف بزن، تا من از اين ترديد رها شم

شما چه نظری دارید؟

WP Theme & Icons.FoxTheme and Localized by Behrang Yarahmadi
Entries RSS Comments RSS
FireStats icon Powered by FireStats