لطفاً مطالب این وبلاگ را در وبلاگ دیگری کپی نکنید؛ به جایش اگر دوست داشتید به آن لینک دهید. چاپ مطالب در مجلات نیز با ذکر و لینک منبع آزاد است. برای آشنایی با قوانین کپی رایت می‌توانید اینجا را ببینید. با تشکر، سارا رها

خواندنی های روز:

دوستانم - وطنم

خاطرات شما چه نظری دارید؟

یک ضرب المثل کانادایی می‌گوید که دوستی ثروت است. بر این اساس من آدم بسیار ثروتمندی هستم؛ شاید هم ثروتمندترین فرد دنیا! چون که دوستانی دارم چون آب زلال.

در همه جای دنیا دوستان متعددی دارم که همیشه مرا با محبت‌هایشان شرمنده کرده‌اند ولی این پست را برای دوستان قدیمی‌ام در ایران می‌نویسم. سفر اخیرم به ایران به خاطر پیشرفت بیماری مادرم به لحاظ روحی بسیار سخت گذشت آنچنانکه گاه، بخصوص دو هفته اول، احساس غرق شدن در دریایی از آب گرم را می‌کردم؛ دچار نفس تنگی و بی‌حسی شده و فقط بارِ یک وظیفه و مسئولیت را که گاه ورای تحملم بود حس می‌کردم. احساس می‌کردم که فقط لحظاتی اندک می‌توانم سرم را از آب بیرون بیاورم و نفسی بگیرم و بعد باز آن دریای گرم بود که مرا در خود غوطه‌ور می‌ساخت. آب ریه‌ام را پر می‌کرد و فریادم در گلو خفه می‌شد. مردم در حال تردد به اشباح بدل می‌شدند و صداها به همهمه‌ای گنگ و نامفهوم.

این میان دوستانم بودند که به دادم می‌رسیدند و از آن حالت مرگ‌گونه نجاتم می‌دادند. دوستانی که دوستی‌هایشان ورای زمان و مکان است و دیدارشان مثل رسیدن به یک چشمه آب زلال می‌ماند. احساس می‌کنی که بی تلاش فهمیده می‌شوی. مهم نیست که چقدر با هم اختلاف سلیقه و عقیده داریم که کم هم نیست. ولی آنچنان دوستی‌هامان عمیق و ریشه دار است که اختلاف عقیده نه تنها خللی ایجاد نمی‌کند بلکه بر غنای بحث‌هایمان می‌افزاید.

اینست که هر بار که می‌آیم ایران، قبل از اینکه به شهر و خانه پدری سفر کنم و نیز در انتهای سفر، در تهران، بجای رفتن منزل اقوام، یکراست میروم به “دشت سبزِ” دوستی سخاوتمند که با دیگر دوستان در آنجا دور هم جمع می‌شویم. “شعله” چون همیشه پر شر و شور می‌افروزد و “ترانه” با یک سبد از آوازهای کویری‌اش به ما می‌پیوند. “آسمان آبی” هم این میان با خنده‌های ترد و جوانش آسمانی روشن را برایمان ترسیم می‌کند. دیگر دوستان هم به تناوب در دشت سبز سخاوتمندمان به ما می‌پیوندند. در شهرِ کودکی‌هایم هم با دوستان مانده از آن سالها سفری به سالهای سبز کودکی دارم. متاسفانه هر بار نمی‌رسم که همه دوستانم را ببینم ولی در این سفر دو دوست قدیمی را نیز دوباره پس از سالها بازیافتم که دیدارشان بسیار لذت‌بخش بود مثل همان نوشیدن آبی خنک و گوارا از چشمه‌ای زلال بالای کوه…

و اما در ایران مردم غالبا به آدم نگرانی تعارف می‌کنند! هر جا که می‌روی سخن از بدی اوضاع، گرانی، کلاه‌برداری‌های آشکار و نهان، بی‌بند و باری، خیانت شوهر به زن و بالعکس، بالا رفتن اعتیاد و افسردگی و غیره است. خلاصه در یک کلام، آنچنان قحط سالی افتاد اندر دمشق که یاران فراموش کردند عشق. اما با همه اینها باز هم با هر کس، اعم از آشنایان و غریبه‌ها مثل راننده تاکسی و کسبه، که ارتباطی مختصر پیدا کردم جز از نیکی و محبت و درستکاری هرگز چیزی ندیدم. شاید هم من آدم خوش شانسی باشم و یا اینکه باید در محیط ماند و کار کرد و آنوقت دید. ولی در عین اینکه منکر هیچ کدام از آن مشکلات و واقعییات گفته شده نیستم، بر این گمانم که ما خود انتخاب می‌کنیم که چه ببینیم.

باری، شعر زیر برایم یادآور دوستی‌هایم و آنچه که من در دوستانم در وطن می‌بینم است. این را چند سال پیش دوست عزیزی از ایران برای تصویر کردن تصور من از وطن برایم نوشت:

اینجا آسمان آبی ست

وطن پیراهنی تابستانی در بر دارد

و کنار پنجره‌ای ایستاده است

که رو به آسمان باز می‌شود

اینجا همه خوبند

و بدها اندک

اینجا درخت و آب

پرنده و آفتاب

و میلیونها دست

آسمان را آکنده‌اند

اینجا همیشه آوازی هست که تا کنون نشنیده‌ام

و مرتب گلهایی می‌شکفند

که نامشان در اسامی گلها نیست

و بهار با تعجب می‌پرسد:

خدایا اسم این گلها چیست؟

اینجا مادران از کویر می‌آیند

اما دریا می‌زایند

کودکان طوفان می‌آفرینند

دختران بهار می‌بافند

و پسران خورشید می‌افشانند

اینجا هر دریچه گشایشی ست

به دشت مهر

اما در خیابان کسانی هستند که به آدم نگرانی تعارف می‌کنند!

ولی من که دغدغه خوشبختی‌ام نیست، به شادی‌های کوچکی می‌خندم

پس می‌آیم با سبدهایی از ترانه و آویشن

و کسانی را سلام می‌دهم

که دوست را در تنفس خود دارند

و یک لبخند او را

به هزار عافیت محض ترجیح می‌دهند

نشاط سرودهایم را حفظ می‌کنم

میان آفتاب و مردم راه می‌روم

ترانه‌هایم را که از امید سرشارند

در جیبشان می‌ریزم

در سبدهای خالیشان

در دلهایشان!

دفتر لبخندهایم را

با مردم کوچه و خیابان

ورق می‌زنم

با کودکان

با کودکان امسال و هر سال

کودکانی که مسیر بهار را تعیین می‌کنند

نشاط سرودهایم را حفظ می‌کنم

و ترانه‌هایم را

از آب و آفتاب می‌آکنم

برای بهارانی که در راه است

نشاط سرودهایم را حفظ می‌کنم

و با تمام حنجره‌های گرفته فریاد می‌زنم

تحقق آفتاب حتمی‌ست؛

پرنده‌ها می‌آیند

بهار آمده است!

7 نظر برای “دوستانم - وطنم”

  1. محمود می گوید:

    رسيدن به خير، مشتاق ديدار

    [Reply]

  2. majid.apple می گوید:

    این رو از ته دل می گم
    از خوندن این پست واقعا لذت بردم کاملا احساساتون رو به من منتقل کردین

    [Reply]

  3. pooyaa می گوید:

    نگاه یک میهمان با کسی که در آنجا زندگی می کند از زمین تا آسمان فرق می کند. میهمان می داند که مدتی کوتاه آنجا توفق خواهد کرد. پس تمام نیرویش را جمع می کند که در زمان کوتاه لذت ببرد و از طرف دیگر هم اطرافیان هم به او با محبت و ملاحضه رفنار می کنند.
    علت ناراحتی مردم هم بخاطر این نیست که الزاما وضعیت در آنجا بد است . مردم انتظار امنیت و ثبات در تمام زمینه ها دارند و انتظار دارند که کشوری که اینقدر ثروت مند است حداقل نسبت به سایر کشورهای متوسط توسعه یافته باشه. پس مسئله توقع است. حالا این توقع تا چه اندازه بجاست سئوال اینجاست.

    [Reply]

  4. آزاده نيلي می گوید:

    ساراي عزيز اميدوارم به سلامت رسيده باشين
    چه پست زيبايي وطن،مادر، دوست و سرسبزي
    همراه رنجهايي كه هر كدوم از ما به نحوي سهمي از اونها داريم
    براي شما براي مادر خوبتون و همه آدمهاي دنيا آرزوي سلامتي مي كنم

    [Reply]

  5. dashtesabz می گوید:

    سارا جان
    برای تو که عشق را به همه هدیه می کنی و حضورت سبز و روشن در میان ما کلام های عاطفه را جاری می کند آرزوی سفری خوش دارم.اگر به میان این مردم عشق را ببری عشق و درستکاری می بینی و اگر نارضایتی و قر و نق را ببری همین را می بینی . گاه فکر می کنم مردم آینه اند و تو را باز می تابانند.برای نگاه عاشق و مهربان تو و کلام پر مهر و عطوفت تو نمی توان جز نگاه مهربانانه و کلام صادقانه داشت.به محض رسیدن به شهر خودت یا نمی دانم شهر دیگران مرا از نگرانی در آور.

    [Reply]

  6. آسمان آبی می گوید:

    سلام و رسیدن به خیر
    باز رفتید سراغ خنده های من!!!
    حالا که ما خیلی با حالیم ذوباره عجالتا جند دقیقه سکوت!

    [Reply]

  7. سیروس می گوید:

    سلام
    امیدوارم که حال مادرتون بهتر بشه و دوستیهاتون همیشه پا بر جا

    قدر دوستی رو بدونیم
    حدود 6 روز پیش یکی از بهترین دوستانم رو در یه صانحه ی تصادف ماشین از دست دادم راستش روزی که جسدشو دیدم از اخرین ملاقاتم با ایشون حدود یک سال می گذشت و این کلی روی من تاثیر گذاشت امیدوارم هیچ وقت هیچ کدوم از ما غم مرگ دوستش رو نبینه و همیشه با خوشی کنار هم زندگی کنیم

    [Reply]

شما چه نظری دارید؟

WP Theme & Icons.FoxTheme and Localized by Behrang Yarahmadi
Entries RSS Comments RSS
FireStats icon Powered by FireStats