ماه رمضان و دعاهایش بیش از هر چیز دیگری مرا به سالهای کودکیم برمی گرداند. سالهایی که 4-5 ساله بودم و سحرها خواب آلود بیدار می شدم و مثل یک بچه گربه توی بغل مادرم که چهارزانو روی سجاده نشسته بود و دعای سحر می خواند, می خزیدم زیر چادرش و چرت می زدم در حالیکه صدای دعا خواندن مادرم گوشم را نوازش می کرد. آن زمان آغوش مادرم بخصوص روی پایش در زیر چادر نمازش برایم مثل یک قلعه امن بود که از هر گزندی گویی که در امان بود. اینگونه بود که در ذهن من عبادت با آرامش و در امان بودن قرین شد. هنوز که هنوز است بوی مادرم را در زیر چادر نمازش به یاد می آورم و صدای آرامش در گوشم طنین می اندازد.
خدای مادرم خدای مهربان و قدرتمندی بود ولی در خانه ما سخنی از جهنم و یا عذاب نمی رفت. راستش از بهشت هم چندان صحبتی به میان نمی آمد. حیاط خانه خودش برایم بهشت بود! خدا، خدا بود بدون نیاز به ترسیدن و یا طمعی از او. مادرم اگر که نذری هم می کرد فقط 3 عدد صلوات بود و بس! گاه و بیگاه به سفره پارتی هایی هم دعوت می شدیم و می رفتیم. آنوقت من در ذهن کودکیم با خودم فکر می کردم که چطور کار مادرمن با 3 تا صلوات راه می افتد ولی دیگران باید که کلی سفره بدهند و دعا بخوانند. یکبار از مادرم پرسیدم و او در پاسخ فقط گفت که من بجای سفره پولش را به فقیر می دهم. من جواب سئوالم را که نگرفتم هیچ بیشتر برایم باز سئوال ایجاد شد ولی دیگر نپرسیدم. ولی از آن پس بود که در ذهن کودکانهام به این نتیجه رسیدم که وقتی که کار با 3 تا صلوات راه می افتد (کار مادرم که راه می افتاد!) دیگر سفره انداختن و مهمانهای غیر فقیر دعوت کردن به کل بیراهه است.
باری من بزرگ شدم و ریشه های مذهب و آدابی ساده و بی پیلایش به شیوه ای که گفتم با من ماندند. در خانه پدر کسی به من نگفت که نماز بخوانم یا روزه بگیرم ولی یک دوره ای که دیگر خانه پدر هم نبودم (سالهای اول دانشگاه) خودم را خیلی مقید به آداب کردم و همزمان شروع کردم به خواندن تاریخ اسلام و کتابهای حدیث و غیره. به خواندن رساله که رسیدم دیدم دوست دارم که کافر شوم! پس بجای آن رساله را کنار گذاشتم و بدنبال تاریخ در آمدن رساله ها گشتم.
باری اگر بخواهم آن همه گشت و گذار و کشف و شهودها را خلاصه کنم چیزی می شود که در این شعر آمده است:
بس که جستم تا بیابم من از آن دلبر نشان
تا گمان اندر یقین گم شد، یقین اندر گمان
در خیال من نیامد در یقینم هم نبود
بی نشانی که صواب آمد ازو دادن نشان
چندگاهی عاشقی ورزیدم و پنداشتم
خویشتن شهره بکرده کو چنین و من چنان
در حقیقت چون بدیدم زو خیالی هم نبود
عاشق و معشوق من بودم ببین این داستان
خود را مذهبی نمی دانم (هرچند هم که عدهای مرا مذهبی عقب مانده تلقی کنند که البته قضاوت کسی در این باره برایم مهم نیست فقط نحوه استدلال برایم جالب توجه آمد) ولی به همان خدای قدیمی مهربان و قادر به عنوان یک نیروی برتر این هستی ایمان دارم. مذهبی نیستم ولی دوست دارم که برخی از آداب مذهبی را بجا بیاورم. آنها را شرط ادب می دانم و لازمه اختلاط کردن با مردم عادی و متوسط جامعه. ماه رمضان را هم دوست دارم شاید بخاطر خاطرات کودکیام و اینکه بدلایلی همچنان در ارتباط با مفهوم پناه بردن به یک قلعه امن، بخصوص آنجا که آوار هرچه که خود ساختهای برسرت می ریزد، جزو لاینفک حافظه مغزم شده است.
پ.ن. بیشتر نوشته بودم و توضیح داده بودم که منظورم چیست وقتی میگویم مذهبی نیستم ولی دیدم باقی نوشته بحثی در باب جامعه شناسی مذهب شده و در واقع پا در کفش جامعه شناسان کردن است و با تم بقیه نوشته نمیخواند، حذفش کردم. شبیه آن حرفها را زیر پستهای دکتر کاشی به صورت کامنت قبلا نوشته بودم.

September 3rd, 2008 at 10:24 pm
از اون کامنت خجالت کشیدم. شاید خوب باشه یکبار که اون حوالی رفتید فرصت عذرخواهی به ایشون بدید.
_______________________________________
سارا: اصلا نیازی به عذر خواهی از من نیست. نکتهام مثالی بود از برچسب زدن های بی معنی.
[Reply]
September 3rd, 2008 at 10:44 pm
راستی! مبارکه.
http://www.persianweblog.ir/Topblogs/Zanan.aspx
[Reply]
September 3rd, 2008 at 11:37 pm
سارا جان. هر چند معمولا از خواندن نگرش ایرانیان مهاجر در موضوع مذهب لذت می برم و درس می گیرم اما از آنجایی که شما را اصلا با نگرش هایی در این موضوع در ذهن نداشتم خیلی برایم جالب بود. راستش بیشتر شما را با شعر و علم می شناسم تا در امور مذهب
راستی چون من با فید می خوانم متوجه نشده بودم. می شود لینکتون به وبلاگ من رو تصحیح کنید؟ البته اگر زحمتی ندارد.
پی نوشت: بعضی از افراد در قلب دوستانشان جایگاهی دارند که با کامنتی و پستی، جایگاهشان به آنجا نمی رسد که عقب مانده خطاب شوند. برای من شما از این دسته اید.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سلام آق فتحی یگانه (یک فتحی)! لطف کردین و صفا آوردین.
[Reply]
September 4th, 2008 at 12:02 am
مطئنم رساله ها و منابع اسلامی مشابه، بیشتر از کفرنامه ها آدمها رو کافر کردند.
از کفر من تا دین تو راهی بجز تردید نیست…
دنیایی است این دنیای مجازی هم. گاهی درسهای قشنگی میشه گرفت. اگر من هم نویسنده این وبلاگ رو نمی شناختم و باز هم همین اندازه شرط ادب رو رعایت می کردم، هنر بود…
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سلام و تشکر!
[Reply]
September 4th, 2008 at 12:43 am
سلام ساراي عزيز
چقدر جاي نوشته هاتون خالي بود و چه كودكي خوبي داشتين
هر بار اين دست نوشته هاتون رو مي خونم دلم مي خواد چيزي بنويسم كه اينقدر قشنگ و دوست داشتني نيست.
گرچه با گذشتتون خيلي فاصله دارم ولي روزهاي بعدش كاملا برام ملموسن و دقيقا تجربيات خودم هستن.
در مورد كامنت، بعضي آدمها به دلايلي كه اصلا نمي فهمم اصرار دارن بر زير سئوال بردن عقايد ديگران (البته فكر مي كنم مسلماني ما بيشتر عرف باشه تا دينداري )
اميدوارم خبراي خوبي از مادر عزيزتون داشته باشين و روزهاي خوبي پيش رو.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ-
سلام آزاده جان، تو لطف داری. درضمن بنظر من آن نوشته ات راجع به معدن واقعا اثر گذار بود. نثر شیوایی داری.
زنده باشی عزیز
[Reply]
September 4th, 2008 at 6:54 am
بسیار دلنشین بود
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تشکر
[Reply]
September 4th, 2008 at 10:09 am
سلام به سارا خانوم عزیز
حسین بن منصور حلاج آن قتیل الله ، آن شیر بیشه تحقیق ، آن شجاع صفدر صدیق ، آن غرقه دریای مواج …خلاصه اِندِ روزگار بود و این بلا رو سرش اوردند.
بعضی وقتا یا خیلی وقتا، صحبت کردن با ایرانی به شدت سخته برای اینکه قبل از اینکه با پیشداوری به شما گوش کنه، با توجه به ظاهر شما یا عقاید شما یا موضوع بحث شما نتیجه گیری می کنه و لذا گوش هم نمیده
به دل نگیرید شما
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نه عزیز، نوشتم که اصلا برایم آن طرز استدلال و برچسب زدن مهم نیست. زنده باشی آق مجید جان!
[Reply]
September 4th, 2008 at 10:11 am
سارا جان ببخشید از اینهمه شما!
[Reply]
September 4th, 2008 at 12:40 pm
“یکبار از مادرم پرسیدم و او در پاسخ فقط گفت که من بجای سفره پولش را به فقیر می دهم”
آفرین کار درست رو مادرتون انجام داده.
و شما هم کار درستی انجام میدید که در رساله ها و کتابهای حدیث نمیچخید و وقتتون رو با اونها تلف نمیکنید .
حالا روی این پستتون نمیخوام حرف بزنم،در مورد اون کامنتی که در اون وبلاگ گذاشتید میخواستم بگم که شما در اون کامنت گویا در دوراهی مونده بودید از یک طرف اون تناقض رو نمیتونستید قبول کنید(یعنی نمتونستید قبول کنید که تناقضی وجود داره) و از طرف دیگه از خوندن کامنتتون به نظر میاومد که اون رو پذیرفتید. ولی راه حل خیلی ساده است:
شما یا “ائمه” رو قبول دارید یا ندارید. که اونهم مستلزم این هست که مذهبی به نام “شیعه” رو قبول داشته باشید. اگر که ائمه رو قبول دارید باز بستگی داره که صفاتی رو که به این “ائمه” نسبت میدند رو قبول داشته باشید یا نداشته باشید. اگر قبول دارید دلیلتون چی هست و اگر ندارید که پس مساله حل هست. شما اگر از بی اطلاعی پیامبر از غیب مطلع باشید درخواهید یافت که نمیشود که پیامبر از غیب اطلاعی نداشته باشد ولی “ائمه” واجد این علم باشند.چون قرآن در چندین آیه گفته که پیامبر غیب نمیداند و از غیب اطلاعی ندارد(اگه خواستید براتون میگذارم)ولی محدثین و ملاهای شیعه اومدند و علم لدنی و غیب رو به ائمه نسبت میدند.کاری به جدالهای بیهوده شیعه و سنی ندارم و طرف هیچکدومشون هم نیستم. فقط میخواستم در این مورد نظرم رو بهتون گفته باشم. و اون کامنت گذار هم که به شما توهین کرده بود کارش خیلی نادرست بود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ممنون از شما ولی چقدر درست و نادرست در ذهن تان دارید؛ خوش به حالتون! راستش من موضوع را به سادگی ای که شما می بینید نمی بینم و کامنت من برای مونا هم از منظر دیگری بود. این طرز ساده استدلال کردن را ناشی از عدم شناخت کافی نسبت به تاریخ شیعه میدانم. یعنی راستش شما هم بر اساس همان چیزهایی استدلال می کنید که در مدارس در کتابهای تعلیمات دینی به خورد مردم داده میشود. در این جا هم علاقه ای به این بحث ندارم.
[Reply]
September 4th, 2008 at 7:16 pm
سکوتم از رضایت نیست / دلم اهل شکایت نیست
وزنش بهتر نشد؟
این جور موقع ها جستجو تو گوگل آدم رو مطمئن می کنه…
منم به حافظه ام شک کردم، یه سرچ تو گوگل که کردم مطمئن شدم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ممکن است حق با شما باشد. منم این ورژن اش را دیده بودم ولی من وزن حالیم نمیشه! در ضمن برای روزانه ها می تونید روی عنوان روزانه کلیک کنید و همانجا کامنت بگذارید.
[Reply]
September 4th, 2008 at 7:41 pm
“مذهبی نیستم ولی دوست دارم که برخی از آداب مذهبی را بجا بیاورم. آنها را شرط ادب می دانم و لازمه اختلاط کردن با مردم عادی و متوسط جامعه” یعنی فقط افراد عادی و متوسط مذهبیند؟ اصلا این افراد عادی و متوسط کیا هستند؟ میشه تعریفشون کنید؟
_________________________________________
در جواب همچه سئوال احتمالیای همان یک صفحه دیگری بود که نوشتم و بعد پاک کردم و گفتم که پا در کفش جامعه شناسان کرده بودم. شرمنده، شما ببخشید.
[Reply]
September 5th, 2008 at 12:03 am
افرادی از قبیل شما کم نیستند که هیچ خیلی م بخش بزرگی از جامعه هستند.
آدمهایی که بعد از سالها تازه سرشان را کردند داخل یک کتب شیعه گری و دیدن ای دل غافل اینهمه سال دلخوش بودیم که کبوتر این حرمیم حالا هویدا شده که چیز جز مشتی دروغ و پرت و پلا نیست!
از یک طرف این حقیقت از طرف دیگر سالها آموزش و باور به آن دروغ! چه کنیم؟ پس دست بکار رنگ کردن خودشان و باورشان میشوند . یک ذره عشق و یک ذره دل و یک مقداری هم چاشنی صوفی گری و آی خدا و وای صفا و… بعد برای خودشان یک عوالمی درست میکنند تا مجبور نباشند بین دین جهل و حقیقت علم یکی را انتخاب کنند.
هر بار هم که از قضای روزگار صحبت با همچون شمایی برود بسوی پرسش از این باور آلوده به دروغ بسرعت پشت سپر خیالات عشق و صفا مخفی میشوید. سعی میکنید جوابی بنویسید ولی خوب در نمیاید آخر پس پاکش میکنید مثل همه مسایل دیگر که بچای یافتن جواب ترجیح دارید پاکشان کنید!
چیز تازه این نیست که هیچ برای خودش شده یک سبکی. نگاه کنید به شریعتی و سروش و از آن دست. چاره ای ندارند جز اینکه قصه بگویند و شعر ببافند. مزخرف گفتن که ته ندارد تا ابد میشود قصه ساخت برای دین و رنگ صفا پاشید به همه این دروغهای نازینین. بین دل خوشی به دروغ و چالش حقیقت کار سختی نیست گذشتن از دردسر و واهمه روبرو شدن با عمری که بر سر دروغ میبازیم.
القصه آخر این روده درازی همینقدر خدمت شریفت عرض کنم که لطف کن تاریخ اسلامت را از روی دست مطهری و امثال او نخوان بعد ببینم تا کجا پس میزنی! بردار طبری و ابن خلدون و المغازی و… دست بگیر ببینم به همان یک بند باقی مانده آویزان میمانی یا خیر.
آن یکی چه قشنگ گفته که یک نفر با باور این دست خدا دیوانه است، شد یک میلیون نفر اسمش دین است!
_____________________________________
آقا یا خانم عزیز خواننده، تم نوشته این پست من بحث اجتماعی، یا مذهبی نیود. گفتن یک خاطره بود و بس. برای اینکه خوب درنیامد که پاک نکردم بلکه برای اینکه در یک مختصر پست وبلاگ نمی گنجید و همانطور که گفتم نقض غرض این نوشته بود. من اصلا در هیچ کجای وبلاگم وارد بحث مذهبی نشده ام که حالا بخواهم بشوم. بحث با امثال شما را هم که حتی یک آدرس ایمیل درست نمیگذارید که ردی از شما نماند، اتلاف وقت می دانم. کلا هم من اهل بحث روی وبلاگ و اینترنت اصلا نیستم. حضوری ولی لازم باشد می کنم. شما با عقاید خود خوش باشید. من که به شمای خواننده وبلاگم عقیده ای را تحمیل نکرده ام. در همه جا هم که کامنت می گذارید و عقیده خود را ابراز می کنید. حرص نخورید از دست امثال ما آدمهای سردرگم و پریشان در میان دین و بی دینی به قول شما. شما راه خود را بروید ولی حداقل یک اصولی یک مرامی داشته باشید.
[Reply]
September 5th, 2008 at 12:27 am
تنها خداست که کلیدهای غیب را در اختیار دارد(انعام،89)به آنها بگو: من بجز در آنچه خداوند بخواهد، بر سود و زیان خویش ندارم. اگر دانای غیب بودم ازآن برای خودم بهره میگرفتم و متحمل اینهمه دشوار ی نمیشدم(اعراف،188). حالا شما از یه طرف احساستون و اون چیزهایی که از بچگی در گوشتون تکرار کردند بهتون این اجازه رو نداده که حرف اون حدیث ساز رو دروغ بشماری و بگی که علی بن ابیطالب از غیب بی اطلاع بوده و این ساخته و پرداخته حدیث سازان هست، واز طرف دیگه منطقت اون تناقض رو قبول میکنه و در نتیجه در اینجا مردد موندی .خوشحال میشم برام توضیح بدید که به چه سادگی ای من موضع رو دیدم؟ شما که به تاریخ شیعه شناخت کافی دارید در موردش برای من هم اگه میشه توضیح بدید. شما بر اساس اون چیزی که در کتابهای دینی مدرسه گفته نشده بیاید و من رو آگاه کنید.(گرچه نمیدونم در کدوم کتاب دینی مدرسه ای همچین چیزهایی گفته شده)
[Reply]
September 5th, 2008 at 1:35 am
دشمنتون شرمنده!
[Reply]
September 5th, 2008 at 7:52 am
والله بنده نه بی مرامی کردم نه بی اصلی در نوشته ام میبینم! شما دیدی به بزرگی ببخش.
اینکه جرات نمیکنم از خودم ردی بگذارم و بواسطه اینجا و آنجا کامنت میگذارم که حتی آدرسم هم واقعی نباشد بنظرم خیلی واضح است که از ترس دین عزیز و حنیف شماست. خیلی هم هوش و حواس نمیخواهد فهمیدنش.
کارنامه امثال شما خیلی وقت است نمراتش یکی یکی در آمده و بویش خیلی بیشتر از آن بوی سحر انگیز چادر نماز در فضا پراکنده است. مشکل شما اینستکه چون بواسطه تربیت روحانی خیلی روشن و آزاد اندیشه میکنی قادر نیستی اینقدر قبول کنی که اگر ر آن سالهای کودکی بجای چادر نماز مادر چشمت به قبای جناب پاپ عادت کرده بود الانه بجای بافتن چرندیات روحانی از نوع اسلامی داشی مهملات روحانی از نوع مسیحایی را بالا و پایین میکردی!
نگران نگنجیدنش در وبلاگ متین و مختصرتان هم نباشید که در کتابخانه های آقایان پر است نوبت به شما نمیرسد برای بحث کردن!
اینه میگویی حرص میخورم ولی راست میگویی. حرص میخورم از کسانی که یک شبه از ۱۰۰ تا آیت الله خمار اسلام بیشتر حالیشان میشود! حرص میخورم از کسانی که با قلب حقیقت دنبال رنگ ضفا زدن به این حماقت هزارساله هستند که ۱۰۰۰ سال دیگر هم در روی همین پاشنه بچرخد. حرص میخورم از کسانی که وقتی طعم تلخ محتوای این تفاله باقی مانده از نادانی را میبینند بجای دست رد زدن دنبال حل کردن میزان کافی شکر و عشض و صفا هستند تا قابل تحملش کنند یک هزار سال دیگری هم!
من خوشم با حرصی که میخورم شما هم با صفای ایمانت خوشی. این اما تا زمانیست که برای رمضان نورپردازی نکنی! اگر کردی اینقدر تحمل داشته باش که ما هم از همین یک ذره روزنه باقی مانده حرص خوردننمان را نشانت بدهیم.
رساله را حذف میکنیمُ قرآن را در هرمنوتیک تفیر میکنیم، تاریخ قتل و کشتار را تعیص میکنیم، کی به کیه! دین رحمت را برای خودمان تقریر میکنیم!
_____________________________________________________
آقای خواننده (مطمئنم که خانم نیستید!) اولا که بنده چون شناخته شده هستم به بی پروایی شمایی که در پس نقاب می نویسید نمی توانم بنویسم هرچند که می توانم علت نقاب داشتن شما را بفهمم. ولیکن اینهمه پیش قضاوت کردن و بغض خود را از سیستم حاکم اسلامی را بر سر هر کسی که دینی و ایمانی دارد کوبیدن اصلا توجیهی ندارد. شما آزادید که حتی ضد مذهب باشید ولی تا زمانی که من نوعی به شمای نوعی آزاری نرسانده ام حق ندارید که برای من نوعی قضاوت کنید و حکم صادر کنید. می گویید که اشکال از امثال کسانی است که به نوعی به ایمان گرایش دارند و حالا کمی عرفان و کمی صفا و غیره چاشنی اش کرده اند و در هپروت بسر می برند و این افراد باعث وجود برپایی حکومت هایی ظالم می شوند که به زور مذهب مردم را از حقوق اولیه خویش محروم می کنند؟ همین جا است که اشتباه می کنید و برای همین اشتباه است که میگویم کمی جامعه شناسی مذهب بخوانید و سیر افکار مذهبی انسان را از بدو پیدایشش تا حالا دنبال کنید. من دوست ندارم با کسی که مسئله را شخصی می کند و پیش قضاوت دارد و نشناخته حکم صادر می کند بحث کنم و اصلا همانطور که گفتم هرگز به فایده داشتن بحث روی اینترنت معتقد نبوده ام. حضوری چرا ولی در فضای مجازی من بدان اعتقادی ندارم. این بار را استثنائا به شما جواب می دهم که در متن شما صداقتی هم دیده ام. من از چیزی حتی دفاع نمی کنم فقط می گویم که در طول تاریخ بشر هیچ چیزی جای مذهب را در ایجاد مناسک جمعی نگرفته است. اینرا از دید جامعه شناسانه (که البته خود را در آن صاحب نظر نمیدانم و اینهم نقل قول است) می گویم. در قرن 19 پیش بینی بزرگان جامعه شناس زمان مثل ماکسول این بود که در قرن بعد علم جای مذهب را خواهد گرفت ولی دیدند که اینطور که نشد هیچ اوضاع بقول خودشان بدتر هم شد (مردم بیشتر مذهبی شدند در قرن 20). و اما من به شخصه به شرافت علم بیش از هر چیزی معتقدم. چرا که علم فروتن هم هست. عالم در جایی که نمیداند فلسفه و توجیه نمی بافد. برای همین هم من راه را در روشنگری علمی می بینم و از اینرو وبلاگم هم عمدتا علمی است و حرفها و نظراتی را که در آن صاحب نظر نیستم (یعنی به لحاظ علمی در آن تحقیق و یا تجربه نکرده ام) به خورد مردم نمی دهم. فقط اینرا بگویم که علم بر خلاف تصور شما “ضدیتی با مذهب” ندارد. مقوله مذهب اساسا علمی نیست و علم در مقابل آن “خنثی” است. پس همانطور که به مذهبی ها میگویم که از علم برای اثبات درستی دینشان استفاده نکنند به شمای ضد مذهب میگویم که علم برای هدف ضد مذهب شدن هم کاربرد ندارد. ولی علم ضد خرافه است. خرافه با مذهب آمیخته شده ولی جزو ذاتی مذهب نیست.
[Reply]
September 5th, 2008 at 7:55 am
رساله را حذف میکنی و قرآن را در هرمنوتیک تفسیر میکنیم، تاریخ قتل و کشتار را تعویض میکنیم، کی به کیه! دین رحمت را برای خودمان تقریر میکنیم!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
جواب تان را خواهم نوشت ولی احتمالا فردای شما. در اولین فرصت.
[Reply]
September 5th, 2008 at 9:51 am
فکر میکردم جوابی ندارد! شما میفرمایی دارد و مینویسی پس منتظر رسیدن فردایی که وعده اش را میدهی میشوم.
گرچه که از این فرداهای پر از جواب انبانمان پر است! این یکی هم باشد.
___________________________________________
صبر هم خوب چیزی است!
[Reply]
September 5th, 2008 at 2:17 pm
نوشته بسیار زیبا و با صفایی بود، چون جنبه های عاطفی و احساسی انسان و تأثیر آن را بر گرایشات و اعتفادات بیان می کرد. اصولا تمام اظهار نظرهای ما حتی کارهای علمی تا حدی جانبدارنه و داری گرایش هستند (Biased) ولی نکته اینجاست که ما از اول گرایش های خودمان را اعلام کنیم وگرنه گفته هایمان بقول یکی از نویسندگان تبدیل به شعار دادن Propaganda می شود.
خیلی وقت بود که منتظر چنین پستی بودم!
در مورد کامنتهای “خواننده” باید بگم که هر کسی آزاده هر اعتقادی رو داشته باشه اعتقاد مربوط به ذوق و سلیقست و اصلا ربطی به عقلانیت و منطق نداره! مثلا من ماشین تویوتا را بیشتر از مرسدس دوست دارم!(چون مثلا پدرم تویوتا داشت) ولی زمانی که بخوام بزنم تمام ماشین های بنز و خراب کنم مشکل شروع می شه!
و در ضمن درستی و نادرستی هر اعتقادی رو خود اون اعتقاد ثابت می کنه نه دشمنان اون اعتقاد. در زمان انقلاب اکثریت مردم متحد شدند که روحانیون را به قدرت برسانند ولی کارهایی که روحانیون کردند باعث شد که اکثریت از آنها بیزار بشند نه صحبتهای من و شما!
در مورد محمد و دین اسلام هر چند که من هم کافرم؛ ولی از نظر تاریخی محمد شخصیتی خیلی مهم و برجسته ایی است که توانست قوم وحشی عرب را متحد کنه و تمدن اسلامی رو بوجود بیاره که آثار علمی و هنری بسیاری رو خلق کرده(قبول نداری بیا یک کلاس اسلام در دانشگاهای آمریکا بگیر)
پس بیایم به افکار همدگیر احترام بگذاریم و بهمدیگر اجازه اشتباه کردن را بدهیم! چون هر کسی مسئول افکار و رفتار خودش است.
[Reply]
September 5th, 2008 at 10:02 pm
پویا جان، در اینکه محمد شخصیت مهمی در تاریخ است شکی نیست و حتی میشود دنیا را از یک مبنا بر اساس قبل از اسلام و بعد از اسلام تقسیم کرد!
این چه ربطی دارد به حقانیت؟ یکی دیگر از پدیده هایی که دنیا را دوباره تقسیم کرد نازیم در آلمان بود و باز دنیا را میشود به قبل و بعد از جنگ دوم تقسیم کرد. این یعنی اینکه الان یک نازی محجوری یک گوشه دنیا میتواند ادعا کند که من و شما روح واقعی نازیسم را درنیافتیم و نبرد من هیتلر را میشود تفسیر کرد برای صلح و صفای بشریت؟!
احترام به افکار هم دوست من ماجرایش به این سادگی نیست. در واقع قضیه همان بایاسی است که گفتی. مطلب این است که ” بیایید به باورهای دینی احترام بیش از دیگر مسایل بگذاریم”! احترامی که بهیچوجه شایسته اش نیست ولی بیشتر هم میخواهد!
همین است که کامنت من بدون ذره ای بی احترامی (که اگر در باره هر مطلب دیگری بود بشدت عادی بود) در این مورد خاص میشود مصداق توهین به اعتقادات!
این اعتقادات چه چیزی را درست و تمام کرده که مستحق این همه احترام و سکوت از ترس ناراحتی باورمندانش است؟!
اگر قبول نداری بیا ایران یک کلاس اسلام بگیر!
آن آزادی هم که صحبتش را کردی بواسطه شما و منی که پیرو بنیانگذارانش هستیم شکل گرفته نه باورمندان این اعتقادات محترم. (باز هم لازم شد یک گلاس معارف در ایران کمک فراوانی خواهد کرد!)
معنیش هم این نیست که من یا دیگری از ترس ناراحتی پاپ یا ایت الله یا فلان چادری نازنی باید حرفمان را بخوریمُ معنیش این استکه نمیشود کسی را بواسطه باورش از حقوق قانونی برابر با دیگران محروم کرد.
اگر همین حرفها را در مورد یک آدمی مثل هیتلر بزنیم کسی صحبت از جریحه دار شدن معتقدین نازیسم میکند؟! از دورتر کلیت ماجرا را ببین دوست من.
[Reply]
September 5th, 2008 at 11:50 pm
خواننده عزیز:
مسئله خیلی ساده تر از حرفاست. صحبت من اینکه چرا گیر دادی به سارا؟ اون که میکه که کافره!
در ثانی همرنگ جماعت شدن که کاری نداره؛ الان مد روزه که همه به اسلام بد میگند. چرا؟ چون مد روزه. زمانی هم مد روز بود که عکس آقای خمینی را در ماه ببینند. حالا ما از کجا بدانیم که شما جزء آندسته در آن زمان نبودید؟ از منطقتان هم که جز احساس آتشین چیزی استنباط نمیشه؟ مثال دانشگاه آمریکا راآوردم چون آمریکایها مسیحی هستند و محمد را قبول ندارند و تازه در محیط دانشگاه لیبرال هستند و وقتی تاریخ تدریس می کنند از جنبه علمی حرف می زنند و تمام تاریخ اسلام را بررسی می کنند نه تاریخ 30 ساله ایران شیعه را که شما ازش ناراحتی. اگه یه کم آروم باشی می فهمی کسی دشمن تو نیست! اینجا ما بعنوان دوست داریم صحبت می کنیم.
___________________________________________
پویای عزیز
بنده گفتم که مذهبی نیستم نگفتم که کافرم! من برعکس پرده بردارم نه پوشاننده (کافر!)
شما دیگه چرا برای ما و به نام دفاع از ما حکم صادر می کنی؟
در ضمن اینکه می گویی ضد دین بودن مد روزه رو کاملا قبول دارم.!!
[Reply]
September 6th, 2008 at 12:45 am
سارا عزیز:
در مورد فلسفه یک کم کم لطفی کردی. چیزی که من فهمیدم اینکه که فلسفه تلاش انسانه برای فهمیدن حقیقت بدون فاکتور دین و خداست. چون فلسفه ادعا نمی کنه که مثل دین به حقیقتی مطلق و والا ارتباط داره و در عین حال مباحثی درش مطرح می شه که در دین هست و در علم نیست. مثل بحث ارزش ها و اخلاق. مشکل فلسفه شاید این باشه لغاتی که فلاسفه بکار بردند و در کتابهاشون بکار برند خیلی “nerd”انه و “geek”انه است. و خواننده باید مدت زیادی صرف بکنه تا لحن صحبت نویسنده را متوجه بشه. با این تعریف: که فلسفه تلاش انسان برای فهمیدن حقیقت است متوجه می شویم که همه ما فیلسوف هستیم. چون حتی اگر انسان دینی باشیم برای ترجمه مفاهیم دینی به ذهنیت فردیمان از فلسفه خودمان استفاده می کنیم و حتی اگر آدم علمی باشیم حتما یک ارزش درونی وجود داشته که ما را برای کسب علم رهنمون کرده! پس باز ما یک فیلسوف هستیم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شما درست میگی. من آنجا خیلی سرسری کلمه فلسفه رو و با بار منفی استفاده کردم.
[Reply]
September 6th, 2008 at 12:47 am
سارا جان:
منظورم از کافر از دیدگاه اون آدماست که خیلی اونجوریا دین دارند!!!
[Reply]
September 6th, 2008 at 10:27 am
سلام
زيبا… ساده و دلنشين بود ..
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
صفا آوردی مسعود خان!
[Reply]
September 6th, 2008 at 10:55 am
اول اینکه از جواب منطقی هر دو نفر شما به اظهارات آتشین و احساسی خودم سپاسگذارم! (-:
اینکه میفرمایید معذوراتی دارید که مثل منی با پشت نقاب رفتن از آنها رهاست کاملا حق بجانب شماست که البته خوب اینهم با اجازه شما دقیقا مربوط به همان دین حنیف است و بر خلاف نظر شما ربطی به حکومت ندارد. حکومت فقط در لفاف قانون میپیچد آن چیزی را که مردم میخواهند.
اینکه میفرمایید بد و بیراه به اسلام مد شده من مخالف هستم و ابدا اینطور نیستُ اتفاقی که افتاده این است که بواسطه رسانه آزادی مثل اینترنت این صدا دیگر شنیده میشود حالیکه در گذشته بسختی منتشر میشد و بسرعت خفه.
برخلاف نظر شما مشکل و حرصبنده از ۳۰ سال جمهوری اسلامی نیست که چه بسا سبب خیر هم بشود در دراز مدت. بلکه با کل این قصه مشکل دارم و حرص میخورم همانطور که شما با کلش حال و صفا میکنید.
نه توهین کردم نه دشمنی و نه آتش بازی! همه اش فقط تعبیر شماست چرا که از تربیت اسلامی احترام به دین را طاقچه بالای بقیه موجودات عالم میگذارید پس نسبت به هر سخنی ساده تر آزرده میشوید.
بحثی هم ندارم، مطلبی نوشتید من هم نظر خودم را نوشتم قضاوتش را هم بگذارید با خوانندگانتان. از پیش هم میدانم که به عدد مسلمانان برای نظر من ارزش کمتری قایل خواهند بود! ۸۰ به ۲۰ (به تقریب)
در مورد جریان دین و دینمداری هم سخت در اشتباهید به عقیده بنده و از قضا بازگشتی به دین در کار نیست! امروز که بنده با شما حرف میزنم ۲۰ درصد جمعیت دنیا مسلمانند، نزدیک به ۱۶ درصد یا همین حدود بی دین که میشوند سومین تفکر بزرگ دنیا. اگر این بازگشت به دین است و یعنی این تعداد از قرن نوزده تازه رشد کرده اینطور شده خوب پس شما درست میگویید!
در سوید نزدیک به ۸۰ درصد مردم به خدا باور ندارند. تصادفی نیست که با معیار سواد در آنجا در ایران ۸۰٪ مردم بیسواد مطلق هستند! قضاوت صحیح از این اعداد و ارقام در میاید.
تقریبا تمام برندگان نوبل (البته بجز صلح!) هیچکدام باور دینی ندارند.
بنده هم نا آرامی در صحبتم نمیبینم! برعکس در صحبت سارا نا ارامی و ناراحتی میبینم که بنظرم از عادت نداشته به نقد باورش است. یک حرفهایی هم اقا پویا میزند که من نمیدانم چه بگویم! یعنی چه که همرنگ جماعت شدن کاری ندارد؟! مرد مومن حرف میزنم جوابم بده چرا طفره و طعنه؟! خوب شما هم همرنگ یک جماعت دیگری هستی اینکه دیگر اظهر من الشمس است که هر کدام ما دنبال یک باوری میرویم که یک رنگی بالاخره دارد. حرف نزنم چون شما فکر میکنی مد است یا نیست؟!
مد عزیزم اتفاقا بر خلاف نظر شما صحبت از صفای سحری و حال افطار و نوای خوش اذان موذن اردبیلی است و صدای ربنای شجریان! چرا قصه میگویی.
اخر اینکه سرتان را هم درد آوردم ولی وقت داشتید کامنت اول من را بخوانید که همه حرف همان بود که گفتم و باقیش بحث بیهوده است و راه بجایی نمیبرد.
شاید بتوانم اینطوری خلاصه اش کنم، شمایی که به رساله رسیدی دست از خواندنش کشیدی چرا فکر میکنی به باقیش نیاز دارید؟
یکی میگفت یک آیت اللهی پیدا شده حرفهای قشنگی میزند (صانعی را میگفت) گفتیم خوب مثلا چی چی؟ گفته که فلان حق زن است و بیسار باید عوض بشود و برابری و …
گفتیم خوب یعنی تو فکر میکردی حق زن کمتر است؟ برابری نباید باشد؟ گفت خوب چرا ولی این آیت الله حرف قشنگی میزند!
یعنی که عزیزم بیا یک لحظه از من دلخور نباش (که نمیدانم کجای حرفم ازارتان داده) بعد به من بیسواد بگو چرا باید با همین پر و بال دادن ها و رنگ کردن ها همچنان پشت سر آیت الله ها باقی بمانیم تا چیزی را که ۱۰۰ سال است میدانیم با ناز و کرشمه به اسم نو آوری با هزار تعبیر و تفسیر تحویلمان بدهند؟! من اگر حرص میخورم دندم نرم و چشمم کور شما که این دین عزیز بیشترین آزار را در اینهمه سال نصیبتان کرده (زنان را میگویم) شما چرا؟
برای صفای دل و آرامش روح وقتی که میشود خدا را داشت و خلاص، چه نیازی به دروغ هست؟ (همانی که خودتان گفتید حرافات، و یک نقطه هیچ مذهبی که ادعای آسمانی بودن دارد نیست که با خرافات نوشته نشده باشد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ–
آقای خواننده! بابا یک وبلاگ بزن و این حرفات رو توش بنویس تا کمی سبک شوی عزیز. البته اگر وبلاگ نداری. اگر هم وبلاگ داری و بازهم اینهمه دلت پره که به همه بدون فکر و تامل بی جهت و با جهت به همه میپری یکمی ورزش بیشتر بکنید، کمک میکنه. جدی میگم. در ضمن آب و هوای اونجایی که شما هستی که همه رو بی خیال میکند؛ شما تازه رفتی اونجا؟
[Reply]
September 6th, 2008 at 12:26 pm
چقدر همه دارند دعوا میکنند!لنگه کفش بدم خدمتتون!
از طرفه من هم این آپ دولی و چاگی (فن تکواندو) رو بپذیرید!با همه بودم ها!
آقای خواننده این کامنتتون که اصلا ربطی به دین نداره و در مورد حافظه تصویری شامپانزه هست رو دوباره بخونید
“واقعا این جماعت ایرانی مایه افتخار کل بشریت هستیم!
چشم عزیز دلُ به گروه تحقیقاتی ژاپنی و خانم دکتر فلانی میگیم بیان زیر دست شما روش تحقیق روی گربه رو تلمذ کنن!
عادت کردیم راجع به چیزی که حتی به اندازه ذره ای هم شناخت نداریم نظریه صادر کنیم.”
واقعا فقط با دین جدل می کنید؟!
زندگی با این همه بد بینی نسبت به بقیه سخت باید بگذره!حتی انقدر آدم سوءظن داشته باشه که این طوری محافظه کار عمل کنه!اگر می خواهید شناخته نشید تا راحتتر حرف بزنید یک اسم و یک میل می تونید بسازید که خیلی ها این جا همین کار رو می کنند!کسی با شما دشمنی نداره!
[Reply]
September 6th, 2008 at 2:45 pm
آقای خواننده:
من نمی دونم که بحث کلا سر چی هست؟ من که با شما اختلاف نظری ندارم. اگه اختلافی هم باشه شاید این باشه که شما معتقدید اسلام از اول برای بشریت زیان بار بوده. خوب این بحث چه سودی داره؟ گذشته که دست ما نیست. ولی حال در دست ماست.
کشورهای متمدن که می تونند الگوی ما باشد که شما کشور سوئد را مثال آورید و من آمریکا را. در اینجا کسی حق نداره جلوی آزادی عقیده رو بگیره. و به همین علت هم هستش که پیشرفت کردند. علت پیشرفت نکردن ما ایرانیها هم همین است. تا یک چیزی رو می فهمیم انقدر هیجان زده می شیم که احساس می کنیم که باید همه مثل ما فکر کنند. شاید شما یه چیزی رو بدونید که دیگران نمی دونند ولی باید بهشون فرصت بدید تا بفهمند! درست مثل اینکه شما بخواهید به یکی بزور چلوکباب تعاریف کنید که بخور. شاید اشتها نداشته باشه، شاید دلش نون پنیر می خواد!
همین اشتباه را آخرین شاه ایران مرتکب شد. فکر می کرد با ایجاد دانشگاه، علم، زیرساختهای اقتصادی و صنعتی با پول نفت می توانند یک کشور متمدن بسازد. در صورتی که چون مردم در اداره مملکت مشارکت نداشتند درست مثل آن چلوکباب آن را قبول نکردند.
بازم می گم هیچ اختلافی نیست فقط در نحوء بیان و ابراز اختلاف هست که البته خیلی مهمه!
[Reply]
September 6th, 2008 at 7:36 pm
(-:
حقا که از ماست که برماست.
چشم برای اینکه به همه نپرم! ورزش میکنم، دیگر هم حرف نمیزنم که به شما برنخورد و اینهمه فحاشی و توهین نکرده بامش!(-:
عزیزم شما ببخشید دیگر مزاحم نمیشوم.
ویا جان جلوی آزادی عقیه را من الان با کامنتهایم گرفتم؟! یک چیزی بگو که بشود آخر! این آزادی عقیده اصلا یعنی چی چی؟ اینجور که من میبینم شما معنیش میکنی هیچکس حق ندارد راجع به عقیده دیگری حرف بزند! ولی دیگری حق دارد راجع به عقیده ودش داستان پردازی کند. اینجوری یعنی الان توی دانشگاههای آمریکا بحث میکنند؟ مثلا احمدی نژاد که رفت دانشگاه کلمبیا اینطوری به عقیده اش احترام گذاشتند؟ (-:
برای خودت جواب بده، چون من که هم بیسوادم هم کلاس اسلام شناسی را توی دانشگاههای آمریکا نرفتم و نخواهم رفت هم که دیگر اینجا قرار نیست بپرم به هرکسی و رفع زحمت میکنم (کی بود گفت آخیش؟(-: )
آسمان آبی جان شما اگر متن مربوط به آن کامنت را بخوانی یک ذره هم مطالعه چاشنیش بکنی میبینی که خیلی بی ربط نگفتم. شاید بیانم شیرین نیست که ببخشید ولی حرفم بی ربط نیست.
خوب فکر کنم دیگر کسی باقی نماند که بهش بپرم! باقی بقایتان.
یک چیزی فراموشم شد! سارا جان آدرس آی پی از من نیست. همچنان مشغول تنفس هوای دود آلود تهران عزیز هستیم.
برنامه سایفون بداد میرسد که از ترس برویم توی سوراخ موش. شما که شکر خدا نیازی به این چیزها ندارید.
[Reply]
September 7th, 2008 at 11:43 am
سارا جان بسیار زیبا نوشته بودی فقط راجع به بابک یک نکته ای رو مجبورم بگویم این اسم واقعی است ولی نویسنده کامنت بابک نیست اگر فکر می کنی لازم است بهش ایمیل بزنم بگویم بیاید برایت توضیح بدهد.
اگر پس فردا به اسم rezar هم فحشی چیزی دیدی باور نکن من هیچ جا کامنت فارسی نمیگذارم الا بالاترین و بعضی اوقات رادیو زمانه.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رضا جان، ممنونم از لطف نظر شما. شاید بد کردم که به آن کامنت لینک دادم، نمیدانم. راستش طبق عادت رفرنس دادن برای هر حرف نقل قول شده لینک دادم والا من اصلا بابک را نمیشناسم و واقعا هم قضییه را شخصی نمی بینم. صرفاً می خواستم که مثالی از برچسب زدن بی منطق و بی معنا بر اساس صرف یک مشاهده، زده باشم برای اینکه از مطلب سوء تعبیر نشود. اگر نویسنده آن کامنت بابک گفته شده نیست بهتر است که به صاحب آن وبلاگ، مونا، بگویید که که کامنت را اصلاح کند که آن کامنت به وبسایت رسمی ای اشاره دارد.
[Reply]
September 7th, 2008 at 11:57 am
ببخشید من اینجا دارم حرف حاشیه میزنم ولی به نظرم کار خوبی کردی که رفرنس دادی. حداقل من این توضیح رو نوشتم.
من هم با اجازه ات با فن کلاب شهید کیا تماسی نمیگیرم.
حالا برای اینکه خیلی از بحث دور نشویم این لینک رو ببین http://www.tirip.com/occasions/ramezan
تمام ادعیه و مناجات های ماه رمضان رو دارد.
[Reply]
September 20th, 2008 at 8:50 am
[...] an Iranian blogger, says[fa] that Ramadan reminds her childhood when she was four or five years old. The blogger writes: [...]
September 22nd, 2008 at 8:38 am
[...] شروع کردم به خواندن تاریخ اسلام و کتابهای حدیث و غیره. به خواندن رساله که رسیدم دیدم دوست دارم که کافر شوم! پس بجای آن رساله را کنار گذاشتم و بدنبال تاریخ در آمدن [...]