کلمه زائر بنظرم بسیار کلمه زیبایی میآید. علت وجودی زائر در رفتن است به سمت هدفی. مهم نیست که هدف چه باشد. مهم اینست که هدفی باشد و آدم زائرگونه برود. یک زائر خسته میشود، گاه برزمین میافتد، زخمی هم میشود ولی هرگز از پای نمیایستد.
امروز از افتادن سنگهای بزرگ و جدیدی بر سر کاری که در حال انجامش هستم، حسابی قاط زده بودم. دو ساعتی در زیر بارانی ملایم در مسیری سبز، خلوت و بی انتها تند راه رفتم تا که باران ناامیدیهایم را بشوید و با خود ببرد. در برگشت در خط غروب نیمرخ خورشید را از لابلای ابرها سپاس گفتم و مصمم به خانه برگشتم…
پ.ن. عکس غروب آفتاب در کویر شن سفید در نیومکزیکو است. راجع به آن در پست آوای کویر نوشتهام.
September 5th, 2008 at 7:17 am
نمي دونم چي بگم ولي ميگن جاده جزيي از سفره و فكر كنم تمام اين روزها به اندازه لحظه رسيدن با ارزش باشن و خاطره انگيز
يك دنيا آرزوي موفقيت و هموار شدن مسير
September 5th, 2008 at 10:19 am
keep up the good work & and don’t give up.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
انشاءالله…
September 5th, 2008 at 3:27 pm
خورشید فقط وقتی قشنگه که فروتنانه میره پایین و اجازه میده که راحت نگاهش کنیم.
زیاد ربطی به پست شما نداشت اما تازگیها از غروب و طلوع خورشید خیلی حال میکنم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ–
هوم…فروتنانه…. به این تعبیر هیچوقت فکر نکرده بود. همیشه استعاره وار برای من خورشید سمبل تابشی “بی دریغ” بوده است. حالا جالبه که “بی دریغ” معادل “تکبر” بر اساس تعبیر تو شود! چقدر از یک صحته طبیعت میشه استعاره در آورد بسته به مود آدم در آن لحظه…
September 6th, 2008 at 4:01 am
چی شد پس؟ من خیلی سمجم :دی
اون “خواننده” رو هم من اسمش رو میدونم چی هست. از لحنش فهمیدم:دی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ببخشید، چی چی شد؟!
September 6th, 2008 at 8:52 am
همون قضیه شیعه و غییب دانی و اون کامنت و کتاب مدرسه و تاریخ شیعه و از این چیزها دیگه اگرم نمیخواید حرقی در موردش بزنید، بیخیال. نمیخوام باعث ناراحتتیتون بشم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سارا: حمید جان، شما و سئوالت باعث ناراحتی من اصلا نمیشین. من در کلام شما و همون آقای خواننده هم صداقت و نیاز به بحثی از سر درد و نه از سر اذیت می بینم. فقط مشکل اینجاست که من اگه بخوام جواب شما رو بدم باید خیلی بنویسم و بعد باز برات کلی سئوال دیگه ایجاد میشه (اینو مطمئنم) و انوقت جواب اون سئوالها رو نمی تونم روی وبلاگ بنویسم و راستش اصلا دوست ندارم که بنویسمشان هم. ولی اگر حضوری میشد حتما می نشستم و باهات بحثش رو می کردم. اینا رو صادقانه میگم ولی خب میدونم که شما و یا آقای خواننده ممکنه بگین که دارم از سر خودم باز می کنم چونکه جوابی براش ندارم. البته مختارید در آن گونه فکر کردن هم.
زنده باشی عزیز