لطفاً مطالب این وبلاگ را در وبلاگ دیگری کپی نکنید؛ به جایش اگر دوست داشتید به آن لینک دهید. چاپ مطالب در مجلات نیز با ذکر و لینک منبع آزاد است. برای آشنایی با قوانین کپی رایت می‌توانید اینجا را ببینید. با تشکر، سارا رها

خواندنی های روز:

آهنین

داستان‌واره شما چه نظری دارید؟

هفته‌ای دو روز کار می‌کرد که خرج گذران زندگیش در بیاید و به جز آن فقط به ضرورت خرید مایحتاج زندگی از خانه بیرون میرفت. باقی وقت در خانه کتاب می‌خواند. آنقدر به تنهایی عادت کرده بود که دیگر تحمل هیچ آدمی را هم نداشت. از صبح تا شام فقط با کتری و قهوه‌جوش و یک عدد قابلمه‌اش حرف می‌زد. افتخارش به این بود که او را فردی آهنین می‌دانستند. هرگز در برابر هیچ چیزی سر خم نکرده بود. نه زندان، نه شکنجه، نه فقر، نه علاقه به خانواده و نه عشق، هیچ چیزی او را خم نکرده بود. غرورش او را بس بود. برای قابلمه و کتری تعریف می‌کرد، از خاطرات مبارزات سیاسی‌اش می‌گفت و از شکنجه‌های زندان، از دوستانی که کشته شده بودند و از نوشته‌های سیاسی‌اش که دست به دست می‌گشت و از عشاقش که چگونه همه را از خود رانده بود.

دکتر به او گفته بود که باید به جای تعریف کردن برای قابلمه و کتری  اینهمه را می‌نوشت. در قالب داستان هم باید که می‌نوشت. پس شروع کرد.

چهره‌اش از پس حلقه‌های دود سیگار دیده نمی‌شد. کتری با هیجان سوت می‌زد و قابلمه روی شعله دیگر اجاق آه می‌کشید و اشک می‌ریخت. اما او اینهمه را نمی‌دید و عرق کرده و با هیجان می‌نوشت. گاه بلند بلند می‌خواند و می‌نوشت. از آن فرد آهنین می‌نوشت. دیگر گذشت زمان را نمی‌فهمید، نمی‌دانست که خواب است یا بیدار. در خلسه است یا هوشیاری ولی قلمش  بر کاغذ به دنبال کلمات پرنده می‌دوید تا به خط‌شان کند.

از صدای ممتد زنگ خطر به خود آمد. دود همه جا را فرا گرفته و اشکهای قابلمه خشک شده و کتری از نفس افتاده بود. بوی سوخت می‌آمد. از جا پرید. اجاق گاز را خاموش کرد و از قابلمه و کتری عذر خواهی کرد و با آب سرد به حالشان آورد و برگشت سر میزش.

نگاهش به نوشته خودش افتاد. با حیرت کاغذها را بلند کرد و دوباره با دقت خواند. چهره‌اش درهم رفت. نمی‌توانست که باور کند. قهرمان داستانش به او خیانت کرده بود؛ او عاشق شده بود…. 

13 نظر برای “آهنین”

  1. pooyaa می گوید:

    خزعبلات داستانی! مقوله جدیده!؟
    کاش همیشه درگیر تحقیق بشی و مردم بهت گیر بدن، چون باعث می شه استعدادت شکوفا بشند. مخصوصا استعدادات نویسندگی! فکر کنم اگه نویسنده بشی درآمدت کمتر از این کارت نیست.

    [Reply]

    سارا رها Reply:

    نظر لطف شماست!

    [Reply]

    pooyaa Reply:

    خوب این ماجولی که نصب کردی امتحان کنیم..
    در ضمن احساس خوبی دارم وقتی می بینم که انقدر خوشحالی و نغمه سرائی میکنی

    [Reply]

    سارا رها Reply:

    خوشحال؟!! از این پلاگین ولی خوشم نمیاد! فقط اینکه ایمیل می فرسته خوبه!

    pooyaa Reply:

    خوشحالی یک کم به کمیکال مغز ربط داره (ورزش بقول خودت خوبه) و یه مقدار به وجدان آدم بستگی داره- آدمی مثل تو که خیر خواه و به کسی بدی نکرده باید خوشحال باشه. و درضمن منظور من در اینجا بشتر “شادابی” بود. (نمی دونم هر کلمه ای بار مخصوص خودشو داره و باید با وسواس استقادش کرد)

  2. طاها بذري می گوید:

    از داستان خیلی خوشم اومد. اومدم کامنت بزارم دیدم دسته رو زدی خزعبلات داستانی! اینو نوشتی که کسی نتونه از تکنیک داستانت اشکال بگیره؟

    بی خیال. استعداد ها یکی یکی شکوفا میشه. یک بزرگی می گفت هر چه قدر هم که تازه کار باشین هیچ وقت غرورتون رو نسبت به آثارتون از دست ندین. اما غرور منطقی.

    به نظر من نام دسته رو به داستان کوتاه یا داستان مینی مال تغییر بده.

    [Reply]

    سارا رها Reply:

    ممنون. دلیلم برای نامگذاری این دسته از نوشته جات به نام “خزعبلات داستانی” نه آنست که شما اندیشیدی (چون میدانم که تکنیکش هم بجز در یک خط قوی ست؛ غرور زیادی؟!! راستش نه داستان چیز دیگری ست…) بلکه همانست که جلال الدین به اشاره گفته است:
    بلبلانه نعره زن بر روی گل
    تا که مشغولشان داری از بوی گل

    [Reply]

  3. سرپیکو می گوید:

    بسیار زیبا و دلنشین . موفق باشید .

    [Reply]

  4. سروش می گوید:

    مشعوف شدیم

    [Reply]

  5. آزاده نيلي می گوید:

    چرا خزعبلات داستاني ؟!
    داستان به اين قشنگي.

    [Reply]

  6. کمانگیر می گوید:

    ادامه ی داستان رو هم می نویسید؟

    [Reply]

    سارا رها Reply:

    هدف داستان خیلی کوتاه نوشتن, مثل این داستان, زدن فقط یک تلنگره برای باز کردن راه برای یک فکر, یک ایده. در نتیجه داستان باید توی نقطه اوجش تمام بشه و بقیه اش در ذهن خواننده ادامه پیدا کنه. (البته من همه این بایدها رو از خودم درآورده ام!)

    [Reply]

  7. ناباور می گوید:

    احساس می‌کنم قهرمان این داستان را می‌شناسم!
    موفق باشید

    [Reply]

شما چه نظری دارید؟

WP Theme & Icons.FoxTheme and Localized by Behrang Yarahmadi
Entries RSS Comments RSS
FireStats icon Powered by FireStats