هفتهای دو روز کار میکرد که خرج گذران زندگیش در بیاید و به جز آن فقط به ضرورت خرید مایحتاج زندگی از خانه بیرون میرفت. باقی وقت در خانه کتاب میخواند. آنقدر به تنهایی عادت کرده بود که دیگر تحمل هیچ آدمی را هم نداشت. از صبح تا شام فقط با کتری و قهوهجوش و یک عدد قابلمهاش حرف میزد. افتخارش به این بود که او را فردی آهنین میدانستند. هرگز در برابر هیچ چیزی سر خم نکرده بود. نه زندان، نه شکنجه، نه فقر، نه علاقه به خانواده و نه عشق، هیچ چیزی او را خم نکرده بود. غرورش او را بس بود. برای قابلمه و کتری تعریف میکرد، از خاطرات مبارزات سیاسیاش میگفت و از شکنجههای زندان، از دوستانی که کشته شده بودند و از نوشتههای سیاسیاش که دست به دست میگشت و از عشاقش که چگونه همه را از خود رانده بود.
دکتر به او گفته بود که باید به جای تعریف کردن برای قابلمه و کتری اینهمه را مینوشت. در قالب داستان هم باید که مینوشت. پس شروع کرد.
چهرهاش از پس حلقههای دود سیگار دیده نمیشد. کتری با هیجان سوت میزد و قابلمه روی شعله دیگر اجاق آه میکشید و اشک میریخت. اما او اینهمه را نمیدید و عرق کرده و با هیجان مینوشت. گاه بلند بلند میخواند و مینوشت. از آن فرد آهنین مینوشت. دیگر گذشت زمان را نمیفهمید، نمیدانست که خواب است یا بیدار. در خلسه است یا هوشیاری ولی قلمش بر کاغذ به دنبال کلمات پرنده میدوید تا به خطشان کند.
از صدای ممتد زنگ خطر به خود آمد. دود همه جا را فرا گرفته و اشکهای قابلمه خشک شده و کتری از نفس افتاده بود. بوی سوخت میآمد. از جا پرید. اجاق گاز را خاموش کرد و از قابلمه و کتری عذر خواهی کرد و با آب سرد به حالشان آورد و برگشت سر میزش.
نگاهش به نوشته خودش افتاد. با حیرت کاغذها را بلند کرد و دوباره با دقت خواند. چهرهاش درهم رفت. نمیتوانست که باور کند. قهرمان داستانش به او خیانت کرده بود؛ او عاشق شده بود….
September 7th, 2008 at 8:33 pm
خزعبلات داستانی! مقوله جدیده!؟
کاش همیشه درگیر تحقیق بشی و مردم بهت گیر بدن، چون باعث می شه استعدادت شکوفا بشند. مخصوصا استعدادات نویسندگی! فکر کنم اگه نویسنده بشی درآمدت کمتر از این کارت نیست.
Reply
سارا رها Reply:
September 8th, 2008 at 9:16 pm
نظر لطف شماست!
Reply
pooyaa Reply:
September 9th, 2008 at 10:06 am
خوب این ماجولی که نصب کردی امتحان کنیم..
در ضمن احساس خوبی دارم وقتی می بینم که انقدر خوشحالی و نغمه سرائی میکنی
Reply
سارا رها Reply:
September 9th, 2008 at 10:57 am
خوشحال؟!! از این پلاگین ولی خوشم نمیاد! فقط اینکه ایمیل می فرسته خوبه!
pooyaa Reply:
September 9th, 2008 at 12:26 pm
خوشحالی یک کم به کمیکال مغز ربط داره (ورزش بقول خودت خوبه) و یه مقدار به وجدان آدم بستگی داره- آدمی مثل تو که خیر خواه و به کسی بدی نکرده باید خوشحال باشه. و درضمن منظور من در اینجا بشتر “شادابی” بود. (نمی دونم هر کلمه ای بار مخصوص خودشو داره و باید با وسواس استقادش کرد)
September 7th, 2008 at 9:41 pm
از داستان خیلی خوشم اومد. اومدم کامنت بزارم دیدم دسته رو زدی خزعبلات داستانی! اینو نوشتی که کسی نتونه از تکنیک داستانت اشکال بگیره؟
بی خیال. استعداد ها یکی یکی شکوفا میشه. یک بزرگی می گفت هر چه قدر هم که تازه کار باشین هیچ وقت غرورتون رو نسبت به آثارتون از دست ندین. اما غرور منطقی.
به نظر من نام دسته رو به داستان کوتاه یا داستان مینی مال تغییر بده.
Reply
سارا رها Reply:
September 8th, 2008 at 8:58 pm
ممنون. دلیلم برای نامگذاری این دسته از نوشته جات به نام “خزعبلات داستانی” نه آنست که شما اندیشیدی (چون میدانم که تکنیکش هم بجز در یک خط قوی ست؛ غرور زیادی؟!! راستش نه داستان چیز دیگری ست…) بلکه همانست که جلال الدین به اشاره گفته است:
بلبلانه نعره زن بر روی گل
تا که مشغولشان داری از بوی گل
Reply
September 7th, 2008 at 10:54 pm
بسیار زیبا و دلنشین . موفق باشید .
Reply
September 8th, 2008 at 2:55 am
مشعوف شدیم
Reply
September 8th, 2008 at 5:13 am
چرا خزعبلات داستاني ؟!
داستان به اين قشنگي.
Reply
September 8th, 2008 at 1:36 pm
ادامه ی داستان رو هم می نویسید؟
Reply
سارا رها Reply:
September 8th, 2008 at 8:59 pm
هدف داستان خیلی کوتاه نوشتن, مثل این داستان, زدن فقط یک تلنگره برای باز کردن راه برای یک فکر, یک ایده. در نتیجه داستان باید توی نقطه اوجش تمام بشه و بقیه اش در ذهن خواننده ادامه پیدا کنه. (البته من همه این بایدها رو از خودم درآورده ام!)
Reply
September 8th, 2008 at 10:16 pm
احساس میکنم قهرمان این داستان را میشناسم!
موفق باشید
Reply