لطفاً مطالب این وبلاگ را در وبلاگ دیگری کپی نکنید؛ به جایش اگر دوست داشتید به آن لینک دهید. چاپ مطالب در مجلات نیز با ذکر و لینک منبع آزاد است. برای آشنایی با قوانین کپی رایت می‌توانید اینجا را ببینید. با تشکر، سارا رها

خواندنی های روز:

خاطرات اقامت در یک صومعه (1)

اجتماعی, خاطرات شما چه نظری دارید؟

مقدمه: سفر کوتاه دو روزه‌ای داشتم به یک صومعه و نوشته زیر خاطراتم و افکارم در طول این سفر و اقامت کوتاه است. برای دانستن جمع‌بندی و دریافت نهایی من از فلسفه وجودی این صومعه‌ها, باید تا آخر خاطرات را بخوانید که تدریجا پست خواهم کرد. اینها را در همانجا نوشتم و اکنون بی هیچ دخل و تصرفی در اینجا تابپ کرده‌ام. عکس راه ورودی به صومعه را نشان می‌دهد.

road2monastery.jpg1. با تردید راه افتادم. چون رفتن به صومعه برایم خیلی ناشناخته بود به اضافه اینکه خیلی هم کار داشتم و حواسم پرتِ کارهایم. ولی بالاخره روح ماجراجویی‌ام غلبه کرد و بدون برنامه قبلی راه افتادم. با خودم نقشه هم برنداشتم بخشی به دلیل تنگی وقت و بخشی هم به این دلیل که جایی که می‌خواستم بروم اصلا جاده‌اش روی نقشه دیده نمی‌شد. پس به اتکای آدرس گفته شده در تلفن راه افتادم. بعد از دوساعت رانندگی بالاخره جاده شماره 34 پیدا شد. گفته بود که بپیچم دست راست و 5 مایل جلوتر صومعه را خواهم دید. پیچیدم و غرق در تماشای زیبایی جاده ‌همچنان می‌راندم که دیدم 10  مایل شده و من هنوز تابلو صومعه را ندیده ام. در اطراف تا چشم کار می‌کرد تپه و جنگل بود و در انتهای کوره‌راه‌هایی تک و توک خانه‌ای هم دیده می‌شد. ماشینی هم رد نمی‌شد. تلفن صومعه هم جواب نمی‌داد.  آخرش در یکی از همان کوره‌راه‌ها یک خانمی را دیدم که سوار بر ماشین داشت به جاده اصلی وارد می‌شد. ایستادم و او هم ایستاد و جواب سئوالم را داد. فهمیدم که طرف به کل جهت را اشتباه آدرس داده بود. باری دور زدم و بالاخره صومعه را پیدا کردم. داخل محوطه شدم و یک جایی پارک کردم و به طرف ساختمان کلیسا راه افتادم. خانه‌ای هم در همان قسمت جلوی محوطه دیده می‌شد ولی به نظر نمی‌آمد که کسی در آن باشد.

ساختمان صومعه دو قسمت دارد: یک قسمت در واقع صومعه است و یک قسمت کلیسا. از داخل کلیسا صدای دعا خواندن می‌آمد. آهسته کمی درش را باز کردم و از لای در چند راهب ردای سفید پوشیده‌ی در حال عبادت دیدم؛ در را بستم چون بنظر نمی‌آمد که بشود رفت تو. رفتم توی قسمت صومعه. همه درها باز بود. داخل یک راهرو چراغ یک اتاق روشن بود. دیدم اسم من روی در نوشته شده  است. فهمیدم که باید آنجا اتاقی باشد که برای من آماده‌اش کرده‌اند. باز جاهای دیگر را سرک کشیدم. دو تا نهار خوری بود و چند تا اتاق کار و دستشویی. اثری از هیچ آدمی دیده نمی‌شد. پس به دنبال پیدا کردن همان “برادر آلبریک” که تلفنی با من حرف زده بود از صومعه درآمدم.

یک قسمت‌هایی از محوطه حصارِ بدون قفل دارد که نوشته شده که مختص افراد صومعه است و مهمانها لطفا احترام گذاشته و وارد نشوند. تابلوی یک مغازه سوقاتی فروشی را دیدم و به سمت آن راه افتادم تا پیدایش کردم. یک راهب مسن ردا پوشیده‌ی دیگر، درِ مغازه را برایم باز کرد. همان “برادر آلبریک” بود. مغازه هم البته چیزی به جز چند صلیب و کتاب مذهبی و چند تا شیشه مربا برای فروش نداشت. برادر آلبریک برایم توضیح داد که سر ساعت 5:45 عصر به من شام خواهد داد و همان جایی که پیدا کرده بودم اتاقم است. ساعتهای صبحانه و نهار را هم گفت. پرسیدم که دیگر چه کسی در این صومعه هست. گفت فعلا فقط من در آن مهمانم (گنجایش 11 مهمان را دارد) و 9 راهب (monk) منجمله خودش در آن زندگی می‌کنند. پرسیدم زنها چطور؟ گفت که زنهای راهبه در مونترآل صومعه دارند و دیگر کمی از بیماری عجیب یکی از راهب‌ها که اتفاقا جوانی 34 ساله هم بوده و اکنون در بیمارستان بستری است برایم تعریف کرد و اینکه یک زن دیگر هم در دهات اطراف با بیماری‌ای شبیه همان 3 سال سر کرد تا مرد. پرسیدم که در آنجا چه کار می‌کنند. گفت که فقط عبادت! مزارع اطراف را هم که پر از گل آفتاب‌گردان و همینطور علوفه است، اجاره داده‌اند و خودشان در مزرعه کار نمی‌کنند ولی باغ میوه را نگاهداری می‌کنند و پنیر و مربا را خودشان درست می‌کنند. ظاهرا گاو و گوسفند هم دارند ولی من ندیده‌ام. بعد هم گفت که بروم پی کارم که او به عبادتش برسد! پس رفتم.

سر ساعت  6 نفس نفس زنان (حسابی چاق است) آمد، مرا در حیاط صومعه پیدا کرد و گفت که میز شام را برایم چیده است. با تعجب گفتم پس خودتان چی. گفت که ما با مهمان‌ها غذا نمی‌خوریم. (در ضمن سبزی خوار هم هستند) نفهمیدم چون که من زن هستم و در فرهنگ اینها زن شاید که یعنی فریبندگی دنیا، اینگونه از من حذر می‌کنند و یا اینکه با هیچ مهمانی حرف نمی‌زنند و غذا نمی‌خورند. چون از عصر تا حالا من به غیر از آلبریک هیچ کس دیگر را ندیده‌ام. فقط  صدای دعا خواندنشان را موقع غروب شنیده‌ام. باری سوپ مختصری خوردم و بعد ساعتی رفتم قدم زدم.

 بیرون تا چشم کار می‌کند مزرعه است و درخت. همه جا ساکت است. جیرجیرکها کنسرت دارند و گاه صدای باد که شاخه‌های درختان را می‌نوازد در آن کنسرت همراهی می‌کند. گهگاه صدای رد شدن ماشینی در دوردست می‌آید و البته گاه هم صدای ناقوس کلیسا بلند می‌شود. همین را می‌خواستم دیگر! می‌خواستم جایی بروم که هیچکس نباشد و با هیچکس مجبور نباشم که حرف بزنم. باید ببینم که تا کی اینجا را دوست خواهم داشت. هر چند که به هرحال باید حداکثر یکشنبه برگردم. 

الان که اینها را می‌نویسم شب شده است. از سرمای هوا مجبور شدم که برگردم داخل والا ماه تقریبا کامل است و مثل لامپ مهتابی تمام دشت را روشن کرده و آسمان هم پر از ستاره است و همه جا غرق در سکوت. آنقدر زیباست که به‌زورِ سرما دل کندم و آمدم تو. بنظرم راهبان خوابیده‌اند. چراغهای همه جا بجز اتاق من از بیرون خاموش دیده می‌شد و دیگر صدای پایشان هم نمی‌آید. بنظر نمی‌رسد که حتی رادیو هم گوش کنند و یا حتی داشته باشند. یک تلویزیون بدون آنتن و فقط برای تماشای فیلم پایین برای مهمانها هست. اینها معتقدند که دنیا را در واقع دعاها و مناجات اینهاست که نگاه داشته است والا کن فیکون می‌شد. شاید بشود فردا برادر آلبریک را کمی سئوال پیچ کنم. هر چه که هستند و فکر می‌کنند بسیار مهمان‌نوازند. چه از این بهتر که اصلا کاری به کارم ندارند. بهم اتاق و غذا هم داده‌اند بی هیچ پرسشی و بی هیچ درخواست پولی. مردم اینجا در اصل برای retreat می‌آیند. من هم یک جورایی برای همان آمده‌ام دیگر. آمده‌ام که با خودم تنها باشم. دلم برای خودم تنگ شده بود!

-ادامه دارد.

12 نظر برای “خاطرات اقامت در یک صومعه (1)”

  1. محمد حسن سلیمانی می گوید:

    ممنون خصوصا از بابت توصیه تون
    جدا خطرش احساس میشه!
    موفق باشید

    [Reply]

  2. آزاده نيلي می گوید:

    سلام ساراي عزيزم
    پس يه جورايي توي دنياي واقعي هم شدين ساراي رها
    گاهي تنهايي و سكوت چقدر دلچسبه و آرامش بخش
    منتظر بقيه خاطرات سفرتون مي مونم و روزهاي بهتري رو براتون آرزو مي كنم.

    [Reply]

  3. SEA می گوید:

    وچه شگفت آورم من
    که چون بخواهم
    از خود به درآیم
    باید
    در خود فرو روم!

    [Reply]

  4. وحید می گوید:

    چه رویائی….

    [Reply]

  5. ناباور می گوید:

    زیبا بود. من بودم حسابی مانک ها رو سوال پیچ می کردم!

    [Reply]

  6. حمید می گوید:

    منم خیلی دلم برا خودم تنگ شده…

    [Reply]

  7. صندوقک می گوید:

    به نظر جالب می آید

    [Reply]

  8. جواد پورمهدی می گوید:

    1 مثل آقای کوییلو نوشته اید
    2 داستانتان معلوم می کند که یک فرد از دین خود زده اید
    3من جاهایی را در همین ایران خودمان میشناسم که در این افراد واین مکان ها می شود یک عمر فکر کرد مثل با یزید بسطامی
    4 تو رو خدا یک بار نهجالبلاغه رو بخونید تو رو خدا فقط یک بار

    [Reply]

    سارا رها Reply:

    آقا هرچی دوست دارین بگین و یا فکر کنین فقط جون مادرتون منو به کوییلو تشبیه نکنین که هیچ از کتاباش خوشم نمیاد! در ضمن برای اینکه شما خوشحال بشین فقط میگم که نهج البلاغه رو هم خوانده ام.
    ممنون

    [Reply]

  9. آوای موج » Blog Archive » گپی خودمانی و آهنگ هفته می گوید:

    [...] اما شنبه باز رفتم همان صومعه که شرح سفر قبلی‌ام به آنجا را مفصل نوشته بودم، و [...]

  10. آوای موج » Blog Archive » گپی خودمانی و آهنگ هفته می گوید:

    [...] اما شنبه باز رفتم همان صومعه که شرح سفر قبلی‌ام به آنجا را مفصل نوشته بودم، و [...]

  11. افشین سلحشور می گوید:

    منتظر میمانیم تا ختم ماجرا!

    _________________________
    همه قسمت ها را خواندید؟

    [Reply]

شما چه نظری دارید؟

WP Theme & Icons.FoxTheme and Localized by Behrang Yarahmadi
Entries RSS Comments RSS
FireStats icon Powered by FireStats