لطفاً مطالب این وبلاگ را در وبلاگ دیگری کپی نکنید؛ به جایش اگر دوست داشتید به آن لینک دهید. چاپ مطالب در مجلات نیز با ذکر و لینک منبع آزاد است. برای آشنایی با قوانین کپی رایت می‌توانید اینجا را ببینید. با تشکر، سارا رها

خواندنی های روز:

خاطرات اقامت در یک صومعه (2)

اجتماعی, خاطرات شما چه نظری دارید؟

مقدمه: نوشته زیر قسمت دوم از خاطرات سفر دو روزه‌ام است به یک صومعه. لطفا اول پست‌ پیشین را بخوانید.  عکس اتاق نهارخوری مهمانان صومعه را نشان می‌دهد.

monastery-dinning-room.jpg2. برخلاف آن آسمان پر ستاره دیشب امروز هوا ابری‌ست. باز موقع طلوع آفتاب بهتر بود و نیم‌رخ خورشید را دعا گفتم ولی الان حسابی ابری شده. داخل صومعه هم که دیگر نگو و نپرس: دلگیر، نمور و تاریک! دیشب تا صبح چند بار راهب‌ها بیدار شدند و عبادت کردند. البته هیچ ندیدم ولی صدای پایشان مرتب می‌آمد و من هم که به صدای بال پشه هم بیدار می‌شوم. تا دلتان بخواهد خواب‌های طولانی و عجیب دیدم! ساعت 6.5 باز آلبریک بدون اینکه من او را ببینم برایم میز صبحانه را چیده بود. خودشان از درهایی که نوشته‌اند باز نکنید، به قسمت مهمانان رفت و آمد می‌کنند. قهوه‌ای زدم توی رگ و از در صومعه در‌آمدم. زن و شوهر مسنی را دیدم که گفتند از یکی از دهات اطراف برای مراسم عبادت روز شنبه آمده‌اند.

ساعت 7.5 شروع می‌شد. من هم دقایقی قبل از 7.5 رفتم توی کلیسا. من کلیسا، البته غالبا کلیسای پروتستانها را، زیاد رفته‌ام. هر سال ایام کریسمس می‌روم چون آوازهای گروه کر کلیسا را دوست دارم. اما این کلیسا و مراسم‌شان کمی با جاهای دیگر فرق می‌کند. اولین کلیسایی است که دیده‌ام که در آن هیچ نقاشی و عکسی از مسیح وجود ندارد. هیچ تزئیینی اصلا ندارد. فقط یک مجسمه مریم مقدس با مسیح نوزاد در آغوشش در آن هست.

باری وارد کلیسا که شدم، دو سه تا از راهب‌ها پشت به جایگاه مردم در حالتی خمیده و کاملا بی‌حرکت در ردای سفیدشان ایستاده بودند. آنقدر بی‌حرکت بودند که مثل کرم ابریشم درون پیله بنظرم آمدند. ساعت که 7.5 شد، همه از درون پیله‌شان تکان خوردند، یکی ناقوس را به صدا درآورد و مانکهای دیگر هم وارد شدند. همه پیر بودند. ظاهراً تنها راهب جوان‌شان همانی بود که الان در بیمارستان بستری است. داشتم فکر می‌کردم که یعنی نسل بعد دیگر راهب نخواهد داشت که متوجه پسر جوانی شدم که با لباس معمولی و مشکی بین دو راهب پیر قرار گرفته بود. لابد در حال تعلیم است.

موعظه‌ای در کار نبود. فقط یک سری دعا به زبان انگلیسی و بیشتر فرانسوی خواندند و مراسم آب  و نان مقدس خوردن را هم به جا آوردند (شراب مقدس هم نمی‌خورند). سر 45 دقیقه دعا تمام شد. آن زن و شوهر هم رفتند. یکی از راهب‌ها نگاهی به من کرد که لابد یعنی تو هم برو! بعد همه چراغها را خاموش کرد بجز یکی. کنجکاوی اجازه نمی‌داد که بروم؛ پس روی محل مخصوص زانو زدم که کسی متوجه من نشود و کمی بیشتر تماشایشان کردم. بیشترشان رفتند ولی دو تا از راهب‌ها ماندند و در زیر نوری بسیار کم که از زیر نمیکتشان می‌آمد به حالتی خمیده به حال خلسه، عبادت و یا هرچه فرو رفتند. سکوتی محض همه جا را فراگرفت. دقایقی بعد حوصله‌ام سر رفت و آمدم بیرون. من نمی‌فهمم که چرا این مسیحی‌ها بخصوص  (یهودیها اینقدر تاریک نمی‌کنند) باید در جاهای نمور و تاریک دعا بخوانند آنهم وقتی که در بیرون صومعه طبیعتی به این زیبایی وجود دارد که اگر قرار باشد حال عبادتی به آدم دست دهد در بیرون بیشتر امکانش هست. همه‌ی راهب‌ها پشتشان خمیده است از بسکه بنظرم ساعتها خمیده و بی‌حرکت می‌مانند و عبادت می‌کنند. 

الان، یعنی ساعت 8:45 صبح دوباره ناقوس به صدا در‌آمد و صدای عبادت دسته‌جمعی‌شان می‌آید. نمیدانم که آیا اجازه دارم که باز بروم داخل کلیسا یا نه. نمی‌خواهم که در برنامه‌شان تداخلی ایجاد کنم. راهب‌ها سعی می‌کنند که حتی‌الامکان کمتر حرف بزنند و فقط دعا بخوانند. آنها برای همه مردم دنیا دعا می‌کنند و همانطور که گفتم معتقدند که دنیا از دعای آنهاست که برپاست. بقول آن زن و شوهری که برای عبادت آمده بودند شغل اینها دعا کردن است. از آن زوج با احتیاط پرسیدم که اگر اینها دعا نکنند چه خواهد شد؟ ‌آخرالزمان تعجیل خواهد شد؟ البته جوابی نداشتند. مردم معمولی مثل آن زوج چندان به این افکار معتقد نیستند ولی چند درصدی احتمال درست بودن آن را می‌دهند و برای همان چند درصد هم ترجیح می‌دهند که احتیاط کنند و وظیفه خود را که مثلا هفته‌ای یکروز کلیسا آمدن است انجام دهند. بنظرم متوسط غالب آدمهای مذهبی با همین حساب احتمالات مذهبی هستند. تا جاییکه باعث سوءاستفاده یک گروه از آنها نشود اشکال که ندارد حتی مفید هم هست.

همیشه دوست داشتم که یک صومعه را از نزدیک ببینم. شاید از اثر خواندن کتابهای هرمان هسه بخصوص آن کتاب معروف نارتسیس و گلدموند. در تمام مدت عبادت امروز داشتم فکر می‌کردم که کاش بشود که سنسورهای بسیار قوی بی‌سیمی برای ضبط امواج مغز از راه دور ساخت و بعد مغز این راهب‌ها را در حین مراسم تحلیل کرد. واقعا این مغز آدمی چه که نمی‌کند و چه باورها که ایجاد نمی‌کند. بی‌خود نیست که حلاج ادعای خدایی می‌کرد. می‌گویند که حلاج در زندان به نماز ایستاد. زندانبان به او گفت: تو که خود خدایی. از بهر که نماز می‌خوانی؟ حلاج پاسخش داد: ما قدر خویش دانیم!

……

3. بالاخره با یکی از راهب‌ها کمی صحبت کردم. این یکی لاغر بود و قد بلند و حدوداً 60 ساله. اسمش نوئل بود چون شب کریسمس دنیا آمده بود. از او پرسیدم که میدانم که آنها زیاد حرف نمی‌زنند ولی آیا بحث علمی-مذهبی هم نمی‌کنند؟ گفت: درست است؛ ما در بین خودمان هم حرف نمی‌زنیم مگر به ضرورت ولی با مهمانان اگر نیازی باشد فقط به سئوالی پاسخ می‌دهیم و بحث ممکن است که بکنیم.

برادر نوئل (همه خود را با اسم برادر معرفی می‌کنند) آمده بود که سطل آشغال را خالی کند و زمین را تمیز کند. ازش خواستم که اجازه دهد که من زمین را جارو کنم چون براستی احساس بدی می‌کنم که فقط بخورم و بخوابم و آنها برایم فراهم کنند. گفت ولی تو آمده‌ای که وقتی برای خودت داشته باشی، چرا می‌خواهی که وقتت را به کار بگذرانی. اصرار کردم و بالاخره قبول کرد. در حین کار و بعدش هم همینطور با هم حرف زدیم. تقریبا از هر دری سخنی و نه سئوالی و جوابی. تازه احساس کردم که اگر من طولش می‌دادم او همچنان مایل بود که بیشتر حرف بزند. آدم است دیگر! آخر اینم شد کار که همه روزها و ماه‌ها خود را حبس کرده‌اند در این صومعه تاریک و فقط خمیده دعا می‌خوانند؟ که چی مثلا؟

دید که کاغذها و کارهایم روی میز ولو است و پرسید اینجا هم کار می‌کنی؟ گفتم کار که مشکلی نیست و خوب است. من آمده‌ام که از مردم دو روزی دور باشم تا دوباره انرژی بگیرم و به میانشان برگردم. تازه از جارو زدن و آشپزی هم خوشم میاد! اگه می‌خواهید حاضرم برای شماها هم غذا بپزم! خندید و گفت که زنها نمی‌توانند که به آن طرف صومعه (محل آنها) که آشپزخانه هست بیایند. پرسیدم که چند وقت است که اینجاست. گفت که فقط سه سال. قبل از آن او یک کشیش و مدتی حتی بیشاپ هم بوده است و بعد همه را رها کرده و آمده اینجا. بعد او از گذشته و حالِ من پرسید… گفتم که اگر من صحبت را تمام نمی‌کردم او همچنان مایل بود که بیشتر گفتگو کند.

راس ساعت 11:45 برادر آلبریک که یک راهب تپل 73 ساله گوگولی است دوباره با سینی نهار آمد. من واقعا خجالت می‌کشم که اینها برای من میز می‌چینند و پذیرایی می‌کنند. هتل که نیست اینجا. میدانم که دونیشن قبول می‌کنند (خودشان به هیچ وجه نگفته‌اند) و خواهم داد ولی باز هم من خجالت می‌کشم که کسی برای من میز بچیند. از او پرسیدم که چند سال است که اینجاست. گفت از 16 سالگی‌اش و دیگر هرگز از اینجا خارج نشده است. آخر یکی از قوانین صومعه اینست که وقتی که میایی تویش و بعد از 5 سال که اعلام آمادگی نهایی‌ات را می‌کنی که می‌خواهی یک راهب برای همه عمرت باقی بمانی، دیگر نمی‌توانی از صومعه خارج شوی مگر به ضرورت دکتر و بیمارستان. بنابراین تعجبی ندارد که چرا آدرس و جهات را کاملا غلطی به من داده بود چون آخرین باری که از صومعه رفته بود 4 سال پیش بوده که احتیاج به عمل جراحی داشته. خلاصه آلبریک که یک پسر از 12 فرزند یک خانواده فرانکوفون (فرانسوی تبار) ایالت کبک است، می‌گوید که به میل و اصرار خودش و علیرغم مخالفت شدید پدرش به اینجا آمده و راهب شده است. می‌گوید که قلب او بزرگتر از آنست که به یک زن پای‌بند شود (احتمالا بیشترین و بزرگترین مبارزه با نفس این راهب‌ها و کشیش‌های کاتولیک در مبارزه با نیاز به جنس مخالف‌شان است) و خلاصه اینکه قلبش به همه دنیا تعلق دارد و می‌خواهد که همیشه برای همه با همه خلوصش بتواند که دعا کند. (دعا کردن شغلش است دیگر. خب حداقل این یک کار را با خلوص نیت و به تمامی انجام می‌دهد. از دعا کردن آخوندمسلکانه بهتر نیست؟ شاید!)

ولی من مخلص و مرید همان شیخ ابوسعید ابوالخیر، رفیق خودمان، هستم که اصلا اهل دعا کردن هم نبود و در میان مردم خفتن و خوابیدن و برخاستن و آمیختن را بزرگترین هنر می‌دانست! هرکس که از او دعا می‌خواست، به طنز می‌خواند که: گویی که همه داد ز عالم برخاست // جرم او کند و مرا داد باید خواست…………… ادامه دارد.

9 نظر برای “خاطرات اقامت در یک صومعه (2)”

  1. reza می گوید:

    salaam
    haz bordim az neveshte taan

  2. طاها بذري می گوید:

    خوب واقعا جالب است و در عین حال هم مسخره.

    اینکه عده ای اینطور به دنیا پا می گذارند و زندگی می کنند و دعا و مراسم و فلان و فلان عملا زندگی ابلهانه و انگل گونه ایست.

    مسلما تمام خرج آن صومعه را هم آن مربا ها و کروسیفیکس و … جواب نمی دهد و مردمان هم به قول شما دانیت می کنند.

    اینها هم با همان پول دعا می خوانند که دنیا کج و کوله نشود.

    اما جدا از همه ی این ها تجربه ی جالبیست.

    سارا رها Reply:

    زود قضاوت نکنید!

  3. ناباور می گوید:

    زیبا بود. منتظر قسمت‌های بعدی هستم.

    راستی در مورد این نکته:

    در تمام مدت عبادت امروز داشتم فکر می‌کردم که کاش بشود که سنسورهای بسیار قوی بی‌سیمی برای ضبط امواج مغز از راه دور ساخت و بعد مغز این راهب‌ها را در حین مراسم تحلیل کرد.

    خواستم اطلاع دهم که این کار انجام شده. این مقاله را ببینید:تجربه دینی در مغز - بخش «تصویربرداری از مغز در حین تجربه ی دینی» آن را بخوانید.
    شاد باشید

    سارا رها Reply:

    سلام و ممنون بابت لینک. آن لینک را ندیده بودم. ولی منظور من داشتنن در حد بالای رزولشن امواج EEG است که در حد 4 الکترودش هم بی سیم هست (مثل آن مطلب کلاهی که خواب رفتگی را نشان می دهد.) یک مطلبی هم چند وقت پیش ترجمه کرده بودم از تحقیقات روانشناسان مونترآل به نام “به دنبال خدا در مغز” که آنها از fMRI استفاده کرده بودند. کلاه خود اشاره شده در این لینک هم از رزولشن مکانی بالایی برخوردار نیست و انتقال امواج propagation را هم بعید میدانم بتواند نشان دهد.

  4. brainsignals می گوید:

    ولی منظور من داشتنن در حد بالای رزولشن امواج EEG است

    I know of some research about EEG analysis of monks and Tibetan Buddhisms during meditations or prayers. Even there is a research project here in University of Winnipeg:
    http://io.uwinnipeg.ca/~ssmith24/research/buddhism.htm

    I have also some papers, books or links about spirituality and neuroscience in case you are interested.

    Nice story by the way. I didn’t know that they offer accommodation to other people.

  5. brainsignals می گوید:

    I would like to add that the correlations between neoroscientific explanations and spiritual experiences does not necessarily disprove the existence of soul and/or God and not all the neuroscientists have materialistic or secular beleifs !
    See this book for example:
    The Spiritual Brain: A Neuroscientist’s Case for the Existence of the Soul
    By Mario Beauregard, Denyse O’Leary
    http://books.google.com/books?id=BiNOGwAACAAJ

  6. صندوقک می گوید:

    بر سر در آرامگاه سیخ خرقانی نوشته است :
    هرکس که در این سرا درآید
    نانش دهید، و از ایمانش نپرسید
    چه آنکس که بدرگاه باری تعالی به جان ارزد
    البته بر خوان ابوالحسن به نان ارزد.

    همیشه شاید مردان خدا این عقیده را داشته باشد :)

  7. دشت سبز می گوید:

    یادش بخیر
    اگر از بسطام رو به نسیم بروی به خرقان می رسی. به شیخ ابوالحسن که رسیدم گفتم چیزی بگو که بدانم التفاتی به آمدنم کرده ای . کسی از در برون آمد و به آواز خوش می خواند:
    ای صد دله دل دل یک دله کن گر سر ننهم آنگه گله کن.

شما چه نظری دارید؟

WP Theme & Icons.FoxTheme and Localized by Behrang Yarahmadi
Entries RSS Comments RSS
FireStats icon Powered by FireStats