دخترک گرم بازی توی کوچه بود که تنگش گرفت. آنقدر بدجور که شتابان دوید در کنج کوچه و چمباته زد…. از شانس بد برادر کوچکترش همان موقع سر رسید و جیغش هوا رفت: وای… به بابا میگم که چکار کردی. دخترک هراسان کارش را تمام کرد و به برادرش گفت که اگر به پدر نگوید سهم لقمه مدرسهاش را صبح به او خواهد داد. برادر گفت: حتماً میدی؟ دخترک داد زد: حتماً و رفت باز سرگرم بازی شد.
ساعتی دیگر صدای زنگ دوچرخه پدر را که شنید قلبش به تاپ تاپ افتاد. مبادا داداش بهش بگه… دوید توی خانه و سرگرم کمک کردن به مادر برای سفره شام شد. سفره به دست آمد توی اتاق که پهن کند. پدرش را دید که با چشمهای قرمز شده و متورم با کمربند شلوار به دست به طرف او هجوم آورد. بیآنکه فرصتی برای فرار باشد کمربند خشمگین در هوا صفیر کشید و محکم بر کفل دخترک فرود آمد و خط قرمزی دور تا دور پاهای کوچکش کشید. یکبار، دو بار، سه بار. جیغ دخترک هوا رفت. بار چهارم کمربند بالا رفت ولی اینبار هدف را گم کرد، لحظهای در هوا معطل ماند و لحظهای دیگر به همراه مرد بر زمین افتاد…
سرش دوران میکرد و همه جا را محو میدید. گیج و گنگ وقایع روز تا همین چند ثانیه پیش را یکی یکی مثل فیلمهای کند شده به یاد آورد: دعوای خودش با سرکارگر، صدای زیر پسر کوچکش و صفیر خشمگین کمربندش. صدای هقهق دخترکش را شنید که زیر لب میگفت: بابا، بابا جون ببخشید، لطفاً نمیر، دیگه توی کوچه اینکارو نمیکنم، بابا لطفا نمیر…
پ.ن. نوشته فوق داستانی واقعیست. در واقع تصویریست از خاطره کودکیِ یک دوست قدیمی آبادانیام که سالهاست که گماش کردهام. به مناسبت اول مهر یاد این خاطره افتادم.

September 22nd, 2008 at 12:52 pm
جالبه خود کمربند به کمک دختره رسید!
[Reply]
September 22nd, 2008 at 2:26 pm
چه بابای بدی :(( خدا ببخشدش
[Reply]
September 22nd, 2008 at 5:06 pm
چي بگم، خيلي غم انگيزه.
ساراي عزيزم منت گذاشتين و خيلي من رو شرمنده كردين، ممنونم.
[Reply]
September 22nd, 2008 at 6:28 pm
تاثیر گذاز بود
[Reply]
September 23rd, 2008 at 3:44 am
طفلک دخترک و طفلک پدر دخترک
[Reply]
September 23rd, 2008 at 6:00 am
خاطره غم انگیزی بود . اول دلم برای بلاهت آن پدر سوخت و دوم برای بیچارگیش بعد برای خاطر کودکی که برای همیشه قسمتی از آن آزرده باقی ماند. و برای پاهای قرمز آن کودک. ما همه اسیر بندهای دست و پاگیر بلاهت خودمانیم.
[Reply]
September 25th, 2008 at 8:59 pm
Be in migan SHASHEH marg bar.
[Reply]
September 26th, 2008 at 1:23 am
پسر خیلی تاثیر گزار بود.به هر حال تو وبلاگم پیوندت دادم
[Reply]
September 26th, 2008 at 11:24 am
داستان زیبایی نبود ولی واقعی شاید
[Reply]
October 3rd, 2008 at 5:54 am
اولا که داستان جالبی بود و امیدوارم دوستت را پیدا کنی دوم اینکه من هم چنین داستا نهایی را می نویسم داستان هایی که از دل حقیقت بیرون می ایند خیلی دوست دارم یک سر بزنی و نظرت را در مورد انها بگویی http://www.seatide.blogfa.com
[Reply]
سارا رها Reply:
October 3rd, 2008 at 6:05 pm
فروغ عزیز به وبلاگت سر زدم ولی داستانی در آن پیدا نکردم تا که نظرم را بگویم. نمیدانم کجا منظورت بوده. خواستم روی پست اولت نظر بگذارم باز جایی را برای نظر دادن پیدا نکردم. در ضمن من با خواندن متنهایی که کنتراست بین زمینه و رنگ فونت زیاد است مشکل دارم و چشمم خیلی زود خسته میشه. علامتهای خنده و غیره هم وقتی که زیاد میشوند دیگر اصلا منو از ادامه خوندن منصرف میکنن. توی یک متن جدی باید از مصرف اون علامتها صرف نظر کنی. اینم چون نظرم را خواستی نوشتم.
زنده و شاد باشی
[Reply]