لطفاً مطالب این وبلاگ را در وبلاگ دیگری کپی نکنید؛ به جایش اگر دوست داشتید به آن لینک دهید. چاپ مطالب در مجلات نیز با ذکر و لینک منبع آزاد است. برای آشنایی با قوانین کپی رایت می‌توانید اینجا را ببینید. با تشکر، سارا رها

خواندنی های روز:

کمربند خشمگین

داستان‌واره شما چه نظری دارید؟

دخترک گرم بازی توی کوچه بود که تنگش گرفت. آنقدر بدجور که شتابان دوید در کنج کوچه و چمباته زد…. از شانس بد برادر کوچکترش همان‌ موقع سر رسید و جیغش هوا رفت: وای… به بابا میگم که چکار کردی. دخترک هراسان کارش را تمام کرد و به برادرش گفت که اگر به پدر نگوید سهم لقمه مدرسه‌اش را صبح به او خواهد داد. برادر گفت: حتماً میدی؟ دخترک داد زد: حتماً و رفت باز سرگرم بازی شد. 

ساعتی دیگر صدای زنگ دوچرخه پدر را که شنید قلبش به تاپ تاپ افتاد. مبادا داداش بهش بگه… دوید توی خانه و سرگرم کمک کردن به مادر برای سفره شام شد. سفره به دست آمد توی اتاق که پهن کند. پدرش را دید که با چشمهای قرمز شده و متورم با کمربند شلوار به دست به طرف او هجوم آورد. بی‌آنکه فرصتی برای فرار باشد کمربند خشمگین در هوا صفیر کشید و محکم بر کفل دخترک فرود آمد و خط قرمزی دور تا دور پاهای کوچکش کشید. یکبار، دو بار، سه بار. جیغ دخترک هوا رفت. بار چهارم کمربند بالا رفت ولی اینبار هدف را گم کرد، لحظه‌ای در هوا معطل ماند و لحظه‌ای دیگر به همراه مرد بر زمین افتاد…

سرش دوران می‌کرد و همه جا را محو می‌دید. گیج و گنگ وقایع روز تا همین چند ثانیه پیش را یکی یکی مثل فیلم‌های کند شده به یاد آورد: دعوای خودش با سرکارگر، صدای زیر پسر کوچکش و صفیر خشمگین کمربندش. صدای هق‌هق دخترکش را شنید که زیر لب می‌گفت: بابا، بابا جون ببخشید، لطفاً نمیر، دیگه توی کوچه اینکارو نمی‌کنم، بابا لطفا نمیر…

پ.ن. نوشته فوق داستانی واقعی‌ست. در واقع تصویری‌ست از خاطره کودکیِ یک دوست قدیمی آبادانی‌ام که سالهاست که گم‌اش کرده‌ام. به مناسبت اول مهر یاد این خاطره افتادم.

11 نظر برای “کمربند خشمگین”

  1. pooyaa می گوید:

    جالبه خود کمربند به کمک دختره رسید!

    Reply

  2. اسماعیل می گوید:

    چه بابای بدی :(( خدا ببخشدش

    Reply

  3. آزاده نيلي می گوید:

    چي بگم، خيلي غم انگيزه.

    ساراي عزيزم منت گذاشتين و خيلي من رو شرمنده كردين، ممنونم.

    Reply

  4. سروش می گوید:

    تاثیر گذاز بود

    Reply

  5. صندوقک می گوید:

    طفلک دخترک و طفلک پدر دخترک

    Reply

  6. من بدون سانسور می گوید:

    خاطره غم انگیزی بود . اول دلم برای بلاهت آن پدر سوخت و دوم برای بیچارگیش بعد برای خاطر کودکی که برای همیشه قسمتی از آن آزرده باقی ماند. و برای پاهای قرمز آن کودک. ما همه اسیر بندهای دست و پاگیر بلاهت خودمانیم.

    Reply

  7. hahaha می گوید:

    Be in migan SHASHEH marg bar.

    Reply

  8. badahwazi می گوید:

    پسر خیلی تاثیر گزار بود.به هر حال تو وبلاگم پیوندت دادم

    Reply

  9. ناباور می گوید:

    داستان زیبایی نبود ولی واقعی شاید

    Reply

  10. فروغ می گوید:

    اولا که داستان جالبی بود و امیدوارم دوستت را پیدا کنی دوم اینکه من هم چنین داستا نهایی را می نویسم داستان هایی که از دل حقیقت بیرون می ایند خیلی دوست دارم یک سر بزنی و نظرت را در مورد انها بگویی http://www.seatide.blogfa.com

    Reply

    سارا رها Reply:

    فروغ عزیز به وبلاگت سر زدم ولی داستانی در آن پیدا نکردم تا که نظرم را بگویم. نمیدانم کجا منظورت بوده. خواستم روی پست اولت نظر بگذارم باز جایی را برای نظر دادن پیدا نکردم. در ضمن من با خواندن متن‌هایی که کنتراست بین زمینه و رنگ فونت زیاد است مشکل دارم و چشمم خیلی زود خسته می‌شه. علامتهای خنده و غیره هم وقتی که زیاد می‌شوند دیگر اصلا منو از ادامه خوندن منصرف می‌کنن. توی یک متن جدی باید از مصرف اون علامتها صرف نظر کنی. اینم چون نظرم را خواستی نوشتم.
    زنده و شاد باشی

    Reply

شما چه نظری دارید؟

WP Theme & Icons.FoxTheme and Localized by Behrang Yarahmadi
Entries RSS Comments RSS
FireStats icon Powered by FireStats