صدای ممتد زنگ همه همسایههای ساختمان را از جا پراند. همه همزمان از آیفون میپرسیدند کیه ولی جوابی نمیآمد. زن همسایه طبقه اول خودش آمد دم درِ حیاط و در را باز کرد. خانمی با سر و وضعی متشخص ولی اندکی آشفته بدون گفتن کلامی آمد توی حیاط. همسایه طبقه اول به دنبالش آمد و پرسید که دنبال چه کسی است. ولی زن گویی که سئوال را نشنیده باشد به راه خود ادامه داد. لحظهای بعد ایستاد و به صدایی بلند و آمرانه گفت: “پس این ننه هاجر کجاست؟ چرا بچهها آماده نیستند؟” همسایههای دیگر که همگی زنگ درشان زده شده بود یکی یکی آمدند پایین و شنیدند که همسایه طبقه اول باز پرسید: “خانم دنبال کدوم خونه میگردین؟” زن ایستاد و نگاهی به دور و بر انداخت. این بار زن کمی هراسان و مستاصل گفت: “پس بچههای من کو؟ چرا مش رمضان نیست؟ چرا آب حوض خالی نشده؟ نکنه بچههام توی حوض افتاده باشن….”
همسایه طبقه دومی با حیرت پرسید: “کدوم حوض؟” زن با استیصال بیشتر نگاهی خالی به جمع همسایهها که حالا همهشان جمع شده بودند انداخت و باز گفت: “کمک کنید. لطفا یکی کمک کنه که بچهها رو پیدا کنم. شاید توی حوض افتاده باشن. اونا همین جا بودن وقتی که من رفتم. ولی حالا نیستن. ننه هاجر هم که پیدایش نیست.”
یکی از همسایهها آهسته به دیگران گفت: “بیچاره پیرزن باید که حواس پرتی داشته باشه”. زن کلمه پیرزن را که شنید زیرلب شکسته بسته گفت: “پیرزن؟…من….من …فقط ….” و نگاهش بر دستان چروکیدهاش خیره ماند.
October 3rd, 2008 at 9:51 pm
غمانگیز ولی زیبا بود.
October 4th, 2008 at 12:11 am
پیشنهاد: به جای شبه داستان بنویس: داستانک. خوب بود. اما عجولانه بود. یعنی می توانست پر معنا تر باد.
سارا رها Reply:
October 4th, 2008 at 7:30 am
ممنون از پیشنهاد و نقدت. راستش کلمه “داستانک” رو دوست ندارم! تصاویر داستانی چطوره؟ اما در مورد عجولانه بودن، برادرم هم همین انتقاد رو به این قبیل داستانهای من داره. ولی آخه من داستان نویس نیستم. اینها به همین شکل یک تصویر در ذهنم نقش میبندند. فقط یک تصویرند. از زمان بچگیام گویی که فقط تصاویری داستان گونه را ضیط میکنم. هرگز آنوقتها هم که تلاش کردم نتوانستم که یک داستان را تمام کنم. اصلا داستانهای من تمام نمیشوند و در عوض تصاویر عوض میشوند و داستان بی ربط میشود.
October 4th, 2008 at 4:15 am
چقدر واقعي و در عين حال تلخ
جا خوردم وقتي به آخر قصه رسيدم.
_________________________________
جزئیات داستان واقعی نبود ولی مفهمومش چرا. راستش برای مادرم نوشتمش که الزایمر دارد و مدام به دنبال خانهاش و بچههایش میگردد.
October 4th, 2008 at 5:13 am
دلم می سوزد
October 4th, 2008 at 6:10 am
جالب بود.
ماشین زمان هم ایده جالبیست. البته هر وقت به آسمان پرستاره بالای سرمان نگاه میکنیم، در واقع داریم از داخل یک ماشین زمان به گذشته مینگریم.
شاد باشی
October 4th, 2008 at 12:02 pm
تلخ بود. راستی تا به حال برای مادرت قصه تعریف کردی؟ همونطور که با هم بازی میکردین؟
____________________________________
سعی کردم ولی حوصله گوش کردن به هیچ چیزی طولانی تر از چند جمله نداشت.
October 4th, 2008 at 4:17 pm
آخ ای ..
October 5th, 2008 at 4:05 pm
راستش منم واقعن دلم سوخت ولی میدونی همیشه این جور مواقع به چی فکر می کنم ؟ به این که خدایا چقدر ادما رو در عین قدرت ضعیف خلقشون کردی!
و کاش مغز ادم یه دگمه داشت که خودش می تونست تنظیم کنه که چه چیزایی باید فراموش بشن و چه چیزایی نه!
برا مادرتونم از صمیم دل آرزوی سلامتی دارم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
October 5th, 2008 at 5:45 pm
خيلي سخته
براي ايشون از خدا طلب سلامتي كامل مي كنم
October 6th, 2008 at 12:15 am
خیلی خوب بود
اون تیکه ی نگاه به “دستان چروکیده” خیلی عالی بود
October 6th, 2008 at 10:48 am
منم به یاد مادر بزرگام افتادم. خیلی دردناک است. زجرآور است.