لطفاً مطالب این وبلاگ را در وبلاگ دیگری کپی نکنید؛ به جایش اگر دوست داشتید به آن لینک دهید. چاپ مطالب در مجلات نیز با ذکر و لینک منبع آزاد است. برای آشنایی با قوانین کپی رایت می‌توانید اینجا را ببینید. با تشکر، سارا رها

خواندنی های روز:

گم شده در زمان

داستان‌واره شما چه نظری دارید؟

صدای ممتد زنگ همه همسایه‌های ساختمان را از جا پراند. همه همزمان از آیفون می‌پرسیدند  کیه ولی جوابی نمی‌آمد. زن همسایه طبقه اول خودش آمد دم درِ حیاط و در را باز کرد. خانمی با سر و وضعی متشخص ولی اندکی آشفته بدون گفتن کلامی آمد توی حیاط. همسایه طبقه اول به دنبالش آمد و پرسید که دنبال چه کسی است. ولی زن گویی که سئوال را نشنیده باشد به راه خود ادامه داد. لحظه‌ای بعد ایستاد و به صدایی بلند و آمرانه گفت: “پس این ننه هاجر کجاست؟ چرا بچه‌ها آماده نیستند؟” همسایه‌های دیگر که همگی زنگ درشان زده شده بود یکی یکی آمدند پایین و شنیدند که همسایه طبقه اول باز پرسید: “خانم دنبال کدوم خونه می‌گردین؟” زن ایستاد و نگاهی به دور و بر انداخت. این بار زن کمی هراسان و مستاصل گفت: “پس بچه‌های من کو؟ چرا مش رمضان نیست؟ چرا آب حوض خالی نشده؟ نکنه بچه‌هام توی حوض افتاده باشن….”

همسایه طبقه دومی با حیرت پرسید: “کدوم حوض؟” زن با استیصال بیشتر نگاهی خالی به جمع همسایه‌ها که حالا همه‌شان جمع شده بودند انداخت و باز گفت: “کمک کنید. لطفا یکی کمک کنه که بچه‌ها رو پیدا کنم. شاید توی حوض افتاده باشن. اونا همین جا بودن وقتی که من رفتم. ولی حالا نیستن. ننه هاجر هم که پیدایش نیست.”

یکی از همسایه‌ها آهسته به دیگران گفت: “بیچاره پیرزن باید که حواس پرتی داشته باشه”. زن کلمه پیرزن را که شنید زیرلب شکسته بسته گفت: “پیرزن؟…من….من …فقط ….” و نگاهش بر دستان چروکیده‌اش خیره ماند.

12 نظر برای “گم شده در زمان”

  1. سولوژن می گوید:

    غم‌انگیز ولی زیبا بود.

  2. مرتضی کریمی می گوید:

    پیشنهاد: به جای شبه داستان بنویس: داستانک. خوب بود. اما عجولانه بود. یعنی می توانست پر معنا تر باد.

    سارا رها Reply:

    ممنون از پیشنهاد و نقدت. راستش کلمه “داستانک” رو دوست ندارم! تصاویر داستانی چطوره؟ اما در مورد عجولانه بودن، برادرم هم همین انتقاد رو به این قبیل داستانهای من داره. ولی آخه من داستان نویس نیستم. اینها به همین شکل یک تصویر در ذهنم نقش می‌بندند. فقط یک تصویرند. از زمان بچگی‌ام گویی که فقط تصاویری داستان گونه را ضیط می‌کنم. هرگز آنوقتها هم که تلاش کردم نتوانستم که یک داستان را تمام کنم. اصلا داستانهای من تمام نمی‌شوند و در عوض تصاویر عوض می‌شوند و داستان بی ربط می‌شود.

  3. آزاده نيلي می گوید:

    چقدر واقعي و در عين حال تلخ
    جا خوردم وقتي به آخر قصه رسيدم.

    _________________________________

    جزئیات داستان واقعی نبود ولی مفهمومش چرا. راستش برای مادرم نوشتمش که الزایمر دارد و مدام به دنبال خانه‌اش و بچه‌هایش می‌گردد.

  4. صندوقک می گوید:

    دلم می سوزد

  5. ناباور می گوید:

    جالب بود.
    ماشین زمان هم ایده جالبیست. البته هر وقت به آسمان پرستاره بالای سرمان نگاه می‌کنیم، در واقع داریم از داخل یک ماشین زمان به گذشته می‌نگریم.

    شاد باشی

  6. آزاده می گوید:

    تلخ بود. راستی تا به حال برای مادرت قصه تعریف کردی؟ همونطور که با هم بازی میکردین؟

    ____________________________________

    سعی کردم ولی حوصله گوش کردن به هیچ چیزی طولانی تر از چند جمله نداشت.

  7. pooyaa می گوید:

    آخ ای ..

  8. فاطمه می گوید:

    راستش منم واقعن دلم سوخت ولی میدونی همیشه این جور مواقع به چی فکر می کنم ؟ به این که خدایا چقدر ادما رو در عین قدرت ضعیف خلقشون کردی!
    و کاش مغز ادم یه دگمه داشت که خودش می تونست تنظیم کنه که چه چیزایی باید فراموش بشن و چه چیزایی نه!
    برا مادرتونم از صمیم دل آرزوی سلامتی دارم

    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

  9. آزاده نيلي می گوید:

    خيلي سخته
    براي ايشون از خدا طلب سلامتي كامل مي كنم

  10. سعید می گوید:

    خیلی خوب بود
    اون تیکه ی نگاه به “دستان چروکیده” خیلی عالی بود

  11. رامین می گوید:

    منم به یاد مادر بزرگ‌ام افتادم. خیلی دردناک است. زجرآور است.

شما چه نظری دارید؟

WP Theme & Icons.FoxTheme and Localized by Behrang Yarahmadi
Entries RSS Comments RSS
FireStats icon Powered by FireStats